پله پله - وبلاگ شخصی علی وحیدی

انشاءالله خدا قسمت شما هم بکند که مشکلی برایتان پیش بیاید و مشرف بشوید به شهرداری ها ، از جمله شهرداری کتالم و سادات شهر ! تا بفهمید که یک من تکریم ارباب رجوع چند گرم واقعیت دارد . ماجرا از این قرار است ...

همسایه ی شریفی دارم که سال ها پیش از من ، در مکان فعلی ، خانه ی چهل تکه اش را ساخته بود و هر چند سال یک بار ،  تکه ای دیگر به آن می افزود . پنجره های خانه اش بدون رعایت حریم قانونی ، مشرف به حیاط خانه ی ما است و چون مدت ها پیش ساخته شده بود ، اعتراضی نداشتم و برای رفع مزاحمت از سروهای کمر باریک و خوش بر و روی شیرازی ! استفاده کردم . البته این را هم بگویم که این جناب همساده ، عمرش را در دریا و خشکی به سختی کار کرده و فرصتی برای آموختن زندگی اجتماعی و حقوق شهروندی و کمک به همنوع و ... نداشته و اصلاً این مزخرفات به کتش نمی رود !

یاد داستان یکی از خان های خاندان خلعتبری افتادم که حضرت ارباب ، 10 گوسفند را به رسم امانت به مش رستم سرگالش سپرد و آن بنده ی خدا ، دور از چشم ارباب ، یکی از آن ها را سر برید و کبابی به بدن زد . موعد که سپری گردید ، ارباب برای پس گرفتن امانت آمد و پس از شمارش گوسفندان گفت : این ها که 9 تا هستند مش رستم ! مش رستم با خونسردی گفت : 9 تا که 9 تا ! ارباب گفت : ولی من 10 گوسفند به تو داده بودم . رستم گفت : 10 تا که 10 تا ! خان وقتی که فهمید استدلال و برهان بر رستم زرنگ کارگر نیست ، 9 نفر از کنیزان ، به اضافه ی همسر خودش را به خط کرد و دستور داد که هر کدام گوسفندی را بگیرند که سر زن ارباب که مسن تر از بقیه بود بی کلاه ماند . خان گفت : ببین رستم ! به خانم گوسفندی نرسیده و این یعنی یکی از گوسفندها کم است . مش رستم با خونسردی هرچه تمام تر سخنان رکیکی بر زبان جاری ساخت که از گفتن آن معذورم ، ولی مفهوم مؤدبانه ی آن این است که چشم خانم کور ! باید زودتر می جنبید و یک گوسفند برای خودش بر می داشت ! شما دوستان عزیز هم دقت داشته باشید که به امثال مش رستم نمی توانید چیزی را ثابت کنید و این همساده ی ما هم ، کمی مش رستم تشریف دارد و با خونسردی آزار می رساند .

خلاصه ! سال گذشته جناب همسایه تصمیم گرفت ، تکه ی جدیدی بر تکه های قبلی بیافزاید و درست در نقطه ی صفر مرزی حیاط خانه ی ما ، عمارتی برپا نمود ، البته بدون پروانه ی ساخت و مجوز . از من اجازه خواست که در ارتفاع 190 سانتی متری ، نورگیری به بلندی 20 سانتی متر تعبیه کند که در جو همسایگی یا همسادگی موافقت نمودم . چند ماهی گذشت و با سر و صدای کلنگ و تیشه به حیاط رفتم و دیدم که همساده ، نورگیر را تبدیل به یک پنجره ی یک متری کرده است . اعتراض کردم و قانون را یادآور شدم و البته برخوردی شبیه مش رستم ، البته منهای آن سخنان رکیک ! از ایشان تحویل گرفتم . از جمله همساده گفت که بی تقصیر است و گناه را بر گردن آلومینیوم ساز انداخت که ظاهراً بدون اطلاع ایشان ، پنجره را بزرگتر ساخته است و او چاره ای جز بزرگ کردن شکاف نداشت !!!

اواسط آذر 92 بود که به شهرداری کتالم شکایت بردم و الان در یک سالگی آن اقدام خوش بینانه و امیدوارانه این خاطره را می نویسم ! معاون جوان شهردار که از بستگان سببی جناب همساده است ، اطمینان داد که این موضوع به سرعت توسط پلیس ساختمان حل و فصل شده و آن پنجره بسته خواهد شد و نیازی به شکایت در دادگاه نیست . با دوست وکیلی هم مشورت کردم که ایشان نیز چنین نظری داشت و گفت که دادگاه هم این شکایت را نمی پذیرد و شما را به شهرداری ارجاع می دهد ، چون قوانین روشنی در این زمینه وجود دارد . جناب معاون نامه را پاراف کرد و ثبت و ... خوشحال و امیدوار به واحد ساختمانی رفتم و مسئول مربوطه ، پس از تحویل و مخلصم و چخلصم ، با قاطعیت گفت که شما کاریت نباشه ! و این پنجره حداکثر ظرف دو هفته توسط پلیس ساختمان برچیده خواهد شد و نیازی به شکایت نیست . مسئول درآمد که در آن حوالی بود ، به حرمت چند دست والیبالی که با هم زده بودیم نیزسفارش دوقبضه ای کرد ! دو هفته ی بعد رفتم و یارو تا مرا دید گفت : آخ ! آن قدر کار داشتم که فراموش کردم و نامه ام را از آن زیرزیرا درآورد و گذاشت آن روروآ ! دو هفته ی بعد و هفته ی بعدتر و هفته های بعدترتر ... هر بار چیزی گفت و بهانه ای آورد . یک بار گفت اخطاریه فرستادیم ، بار بعد گفت منتظریم مراجعه کند ، بار بعدتر گفت اخطار مجدد صادر کردیم ، سپس گفت باید بازدید کنم و برای بار دوم بازدید کرد و عکس گرفت ! و از پلیس ساختمان پرسید مگر اخطاریه را ندادید که گفت : دادیم ولی جناب همساده پیش چشم ما آن را پاره کرد ! تشری ملایم زد و گفت : چرا گزارش نکردی ؟ و همان جا اخطاریه ی مجددی نوشت و داخل حیاط همساده انداخت . چندین روز دیگر هم سپری شد و به شهرداری رفتم و با مسئول جدید واحد ساختمان روبرو شدم که جوان تر بود و هنوز در شور و هیجان و جو پست جدیدش بود ! از کمیسیون ماده ی صد آمده بود و مسئول قبلی واحد ساختمان به ماده ی صد رفته بود ! او هم پس از جا افتادن و پرس و جو ، چند روزی مرا سر کار گذاشت . تا اینکه در بهمن ماه به من اطلاع دادند که حالا فقط شما با همساده مشکل ندارید ، بلکه شهرداری هم مدعی آن ساختمان است و به دلیل نداشتن مجوز ساخت ، کل بنا باید تخریب شود ! گفتم آقا کوتاه بیا و کار ما را سخت نکن ، من فقط با آن پنجره مشکل دارم ، ولی قبول نکردند و پرونده ی من به قسمت ماده ی صد رفت و دوباره گیر همان مسئول سابق ساختمان افتادم که حالا مسئول ماده ی صد شده بود ! و دوباره خالی بستن ها شروع شد و تا نزدیک عید نوروز معطلم کرد و هر بار می گفت که در کمیسیون مطرح شد و اعضا گفتند دوباره باید خودشان صحنه را ببینند ، گویا آن دوبار بازدید و عکس ها کافی نبود . چند روز قبل از عید مراجعه کردم و گفت که اعضا ی کمیسیون دوره ی کاری شان تمام شده و اعضای جدید باید از استانداری ابلاغ بگیرند و تا اواسط اردیبهشت به این بهانه مرا پیچاند .

طی این مدت با یکی از اعضای شورای شهر تماس گرفتم که عضو کمیسیون بود و او به من گفت که این موضوع تاکنون در کمیسیون نیامده و اصلاً طرح و بررسی نشده است !!! معلوم شد که یارو تاکنون به من دروغ تحویل می داد . باز هم برای انجام کارم به رویش نیاوردم ، فقط از طریق یکی از بستگانش خواستم که اورا متوجه کنم که من متوجه ی موضوع هستم که با اعتماد به نفس بی نظیری بر دروغش اصرار ورزید ! چند بار هم با آن عضو شورا تلفنی و یا حضوری تماس گرفتم و یک بار دیگر هم او با همین فرد دوباره به منزل ما تشریف فرما شدند و سه باره عکس گرفتند و گفتند : چشم ! مراجعات و تماس های من ادامه داشت و کپسول های آنان نیز !

با معاون فرماندار تماس گرفتم و موضوع را برایش تعریف کردم و او هم چند بار با شهردار تماس گرفت و تذکر داد ، اما نشد که نشد . خود من دو بار قصد ملاقات با شهردار را داشتم که حضور نداشتند و احتمالاً در جلسات ختم و افتتاح و اختتام و ... بودند !

یکی از خبرنگاران معلوم الحال رامسر ، یعنی همین محمد رضا بهرامی ! گفت من پی گیری می کنم و یکی دیگر از اعضای شورا را مطلع کرد و آن فرد هم به منزل من مراجعه نمود و برای چهارمین بار عکس گرفتند و چند بار هم همین خبرنگار بی بصیرت ! پی گیری کرد ، اما مگر مشکل به این بزرگی به این راحتی قابل حل بود !!!!!! اواسط آبان 93 بود که به مسئول ماده ی صد زنگ زدم و گفتم چی شد ؟ بدون کمترین شرمندگی و خجالتی گفت : پرونده در کمیسیون بررسی شد و همه ی اعضاء از جمله نماینده ی دادگستری ، رأی دادند که شاکی ، یعنی من حقیر سراپا تقصیر ، باید از طریق مراجع قضایی شکایت کند ، چون این جوری زودتر به نتیجه می رسد ! گفتم پس ادعای شهرداری مبنی بر ساخت بیش از حد مجاز تراکم و بنای بدون مجوز چه می شود ؟ باز هم قدرتمندانه پاسخ داد که شهرداری به شدت پی گیر است و از حق خودش نمی گذرد ! گفتم مگر نماینده ی دادگستری می تواند بر خلاف سیاست های قضایی مبنی بر کاهش پرونده های ورودی ، موضوع به این سادگی را به دادگستری حواله بدهد ؟ پس فلسفه ی حضور او در این کمیسیون چیست ؟

رفتم که شهردار را ببینم که باز هم نبودند و احتمالاً در یکی از جلسات هفت ساعته ی شورای اداری بودند ! شاید به سفر مشهد با پهلوان پدیده رفته بودند ! شاید هم در جلسات بازسازی واقعه ی غدیر و ... حضور داشتند ! چون حتماً تمام این کارها واجب تر از کار من و سایر شهروندان است و ارزش مادی و معنوی بیشتری دارد ! به ناچار به اتاق معاون جوان رفتم ، در آبدارخانه بود و آمد و من با ناراحتی بسیار شرح ماجرا و توهینی که به شخصیت من شده بود را بیان کردم . به مسئول ماده ی صد زنگ زد و او هم همان حرف های سابق را زد و معاون گفت : ای بابا ! باشه ! چرا زودتر به این بنده ی خدا خبر ندادید ! همین ...

چند روز قبل مأمور شهرداری در کمال گستاخی و ... قبض عوارض و نوسازی سالیانه را تحویل من و سایر مردم داد ! در حالی که کنده کاری های آب و ... که قبلاً پولش را از ما اخذ کرده تعمیر نکرده ، آب کانال کنار خیابان همراه فاضلاب هفته ها جلوی درب ورودی میان خیابان رها شده ، پنجره ی همساده همچنان آینه ی دق ما است و همساده به ریش شهردار می خندد و شهردار همچنان شهردار است و احتمالاً در فکر حضور در سفرهای بعدی پدیده ، شرکت در مراسم تجلیل و ترحیم ، مشارکت در مراسم تبلیغاتی نهادهای انقلابی و نظامی ...

خشم و عصبانیت ما مردم ایجاب می کند که از این پس قبض عوارض و ... را پرداخت نکنیم ، اما ما متمدن تر و فرهنگی تر از این مقامات هستیم و قصد دارم طی روزهای آینده در کمال نارضایتی آن را پرداخت نمایم ! تنها کاری که می توانستم بکنم ، همین بود که این رفتار قرون وسطایی و توهین آمیز را عیان و آشکار نمایم . شاید اثر زیادی نداشته باشد چون این آدم ها در دوره ی بعدی هم به واسطه ی همکاری و اطاعت محض از مسئولین بالاتر و نهاد های انقلابی و نظامی و مقامات عبادی - سیاسی ، علی رغم مخالفت اعضای شورا و نداشتن دانش و صلاحیت کافی و جنم مدیریتی لازم ، باز هم بر کرسی می نشینند ! باشد تا روزی که دوره ی ما مردم هم برسد ...

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:22 چهارشنبه 12 آذر1393 |

در مطلب قبلی " از مشهد تا هانوفر " شوخی شوخی یک چیزی نوشتیم و برخی از مسافران مشهد جدی اش گرفتند و نگارنده را به مخالفت با توسعه ی شهر و پرت و پلا گویی متهم کردند .  قبول ، ما پرت و پلا می گوییم ، ولی با این اتهامات درستی عمل شما ثابت نمی گردد . رؤسا نیاز دارند که هر از گاهی از روحیه ی مقاومت شهروندان اطلاع داشته باشند وگرنه هم صدایی و اتحادی که با حذف و به انزوا کشاندن منتقدان حاصل می شود سازنده نیست . مدیری را می شناختم که از تمجیدهای اغراق آمیز راننده ی زرنگش به وجد می آمد و حسابی ذوق می کرد و البته اضافه کار آن راننده ی دغل هم بیش از سایرین بود !!!

اکنون اما جدی جدی می گویم که اگر شما هزار خطا مرتکب شوید و بخواهید توجیهش کنید ، آن گاه هزار و یک خطا انجام داده اید . آن سفر با آن شیوه ، چه قبل و چه حتی بعد از انعقاد قرارداد با آن شرکت سوداگر ، به شدت آلوده به گناه و تخلف بوده و خواهد بود که در حالت اول شائبه ی ارتشاء و در حالت دوم گمان تشکر و دستخوش بابت تخلفات احتمالی در آینده را به اذهان متبادر می نماید .

یکی از ترفندهای صاحبان قدرت و البته حامیان و نوچگانشان این است که منتقدان را به خارج گود نشستن و نق زدن متهم می کنند و این که آن ها هیچ راه حلی ندارند و فقط حرف می زنند . البته که این گزاره از اساس غلط است ، زیرا اساساً کار منتقد هشدار دادن و حرف زدن است و ضمناً راه حل را کسی باید ارائه دهد که اطلاعات اجرایی و بودجه و قدرت در اختیارش است . چگونه می شود در جامعه ی بسته ای که تمام اطلاعات و اختیارات منحصراً در اختیار حاکمان است و همان ها به گواهی آمار و ارزیابی های سوگیرانه و ناقص خودشان ، کار را به اینجا رسانده اند و نمره ی قابل قبولی نگرفته اند ، از منتقدان دست و دهان بسته انتظار راه حل داشت ؟ این اوج خودخواهی و مسئولیت ناپذیری است ! چندی پیش یکی از بچه های بالا ! که به قول خودش کارشناس ارشد وزارت بود و برای بررسی وضعیت پس از 88 نزد من آمده بود و می خواست از من اقرار بگیرد که آیا تقلبی صورت گرفته است یا نه ؟ من برای فرار از تله ی بله یا خیر ! که در هر دو حالت به ضررم بود ، به او گفتم که چون اطلاعاتی از جزئیات و روند کار در اختیار مخالفان قرار داده نشده ، اثبات تقلب یا سلامت انتخابات از عهده ی آنان خارج است و این برگزار کنندگان انتخابات هستند که باید درستی روش کار و صحت نتایج حاصله را اثبات کنند و ناتوانی مسئولان در اقناع و راضی کردن مردم به این که درست عمل کرده اند ، بیش و پیش از همه وظیفه ی خود آنان است .

این که هم از قدرت و امکانات آن استفاده کنید ، هم کارها را خراب کنید ، هم پاسخگو نباشید و در عین حال از دیگران راه حل بخواهید ، خیلی عجیب و مضحک است . انتظار تشکر از کارهای روتین و روزمره که به خاطر همان ها حقوق و مزایا می گیرید از آن هم مضحک تر است . چه کسی گفته که ابتدا باید از کارهای مثبت تشکر کرد و سپس انتقاد از قصور و تقصیرها را همراه با ارائه ی راه حل مطرح نمود ؟ سری به شهر بزنید و ببینید که چگونه از شهردار بابت اسفالت فلان کوچه و لکه گیری خیابان ، از رییس برق به علت روشنایی معابر ، از پلیس به خاطر برخورد با مجرمان و از نماینده برای ... به وسیله پارچه نوشته ها و بنر های متعدد تشکر شده است و البته کیست که نداند که کثیری از این ها به سفارش و فرموده ، توسط نوچگان و یا برای چاپلوسی و برخورداری از نعمات در آینده نصب می شود . مگر شهردار و نماینده و فرماندار و پلیس غیر از این کار دیگری هم دارند ؟ عبارت " من لم یشکر المخلوق ... " هم مورد سوء استفاده قرار می گیرد که البته در مورد کسانی است که علاوه بر وظیفه ی قانونی خود خدمت فوق العاده ای انجام می دهند . مدیران به خاطر منصبشان از امتیازات مادی و معنوی برخوردارند و نباید منتی بر مردم بگذارند و صد البته بر خلاف نظر آن ها که مدیریت سخت است و با التماس و اجبار این مسئولیت را پذیرفتیم و ... که اتفاقاً ریاست بسیار هم برای آنان جذاب است و لابی گری و حتی گاهی دریوزگی و سایر روش های غیر اخلاقی برای کسب مناصب ، گویای این واقعیت است . عده ای حاضرند پول خرج کنند و حتی به خود آسیب برسانند ، تا در نقطه ی وسط و در معرض دید باشند ، حتی به صورت جنازه ای در تابوت و بر بالای دست های تشییع کنندگانشان !!!

و اما توسعه که روشنفکران را متهم به مخالفت با آن می کنند ...

بسیاری از مفاهیم و واقعیت ها هستند که روزگاری برای اثبات خود نیاز به فلسفه داشتند ، اما اکنون خود را به جوامع امروزی چنان تحمیل کرده و بر صدر نشسته که گویی از ابتدا اموری بدیهی بوده اند و دیگر نیازی به بحث های نظری در مورد قبول یا ردشان نیست و به تعبیر " ریچارد رورتی " روزگاری از نردبان فلسفه بالا رفته اند و اکنون دیگر نیازی به آن ندارند . از آن جمله اند مفاهیمی چون آزادی ، دموکراسی ، حقوق بشر و توسعه و ... امروز مستبدین عالم چنان دم از دموکراسی و آزادی می زنند ، گویی که حافظه ی خود را در قتل و غارت مخالفان از دست داده اند و در حالی که زندان هایشان مملو از مخالفان سیاسی و عقیدتی و روزنامه نگاران است ، به کلی منکر قضیه می شوند !

یکی از این مفاهیم " توسعه " است که با قدرت هر چه تمام تر در ادبیات سیاسی و اقتصادی دنیا جولان می دهد . همه می خواهند به آن برسند و هدف خود را توسعه ی پایدار اعلام می کنند . نهادهای مستقل بین المللی هم هر ساله بر اساس شاخص هایی رتبه ی کشورها را در این مورد اعلام می کنند . معیارهایی چون حاکمیت قانون ، آزادی بیان و مطبوعات ، دادرسی مستقل و عادلانه ، شفافیت و رقابت در سیاست و اقتصاد ، دسترسی آزاد به اطلاعات ، وجود احزاب سیاسی و نهادهای مستقل مدنی ، قدرت نصب ، نقد و عزل مسئولان توسط مردم ، انتخابات آزاد و عادلانه ، وجود نهادهای حل و فصل منازعات به روش سیاسی ، فضای بحث و گفت و گوی عمومی ، استقلال نهادهای علمی ، قدرت پرسشگری مردم و وظیفه ی پاسخگویی حاکمان و ... امروزه هم نشانه ی توسعه یافتگی و هم معیاری برای سنجش آن است . بدون این ها چگونه می توان از توسعه حرف زد ؟ در غیاب این ها رانت و فساد و خودکامگی و تبعیض و فقر و سرکوب و ... است که پدید خواهد آمد . نشان به آن نشان که امروز کشور توسعه یافته ای را نمی بینید که فاقد حد اقلی از معیارهای فوق باشد .

اگرمی خواهید وضعیت کشور یا شهر خود را از این نظر ارزیابی کنید ، باید به این الزامات توجه نمایید و با این معیارها باید خوبی خود را به مردم جهان ثابت کنید و راهی غیر از این نیست . فراموش نکنیم بدون این معیارهای حداقلی هیچ کشوری قادر به دفاع از خوبی خود نیست و ناچاریم روی این اشتراکات جهانشمول توافق نماییم ، کاری که به صورت زبانی توسط محمد جواد لاریجانی در مجامع اروپایی انجام می گیرد !

مگر می توان از توسعه دم زد و آن گاه دار و دسته راه انداخت تا منتقدان را هو کنند و صدایشان را در هیاهو خفه نمایند ؟ یا توسعه ی یک شهر را به سرمایه گذاری سوداگرانه عده ای آدم ابن الوقت محدود نمود که به دنبال وام های کم بهره و تصاحب زمین ها به ثمن بخس هستند و همان سرمایه دار را به وسیله ی دلالان و کارمندان ناسالم به انحاء مختلف تیغ زد و سپس به خرج بیت المال تخفیف های غیر معمول و امتیازات عجیبی برای آنان در نظر گرفت ؟ در حالی که مردم عادی باید در حسرت تخفیفات جزئی بسوزند . علاوه بر این نظارت کافی را بر همان سوداگر اعمال نکرد و تخلفاتش را نادیده گرفت و مالیات و عوارضش را نستاند و تجاوزش به حریم کوه و دریا و منابع طبیعی را به دیده ی اغماض نگریست ، تا جبران آن تیغ زدن ها را کرده باشد ؟ تمام مسئولین دوره بیفتند که یک طبقه بر طبقات آن سرمایه دار دست و دل باز در منطقه ی ممنوع بیفزایند در حالی که همین امر برای سایرین تخلف محسوب می شود ؟ قراردادهای ضعیف و البته غیر شفاف و مخفیانه بسته و در قبال آن برای فامیل و آشنا امتیاز کسب نمایند ؟ به طوری که در برخی موارد یک مدیر یک لا قبا در پایان مسئولیتش به یک گردن کلفت اقتصادی تبدیل شود و شاید اهل و عیالش نیز ؟

مگر می توان از توسعه دم زد و خود را عقل کل و بی نیاز از دیگران دانست و برای عالم و آدم نسخه پیچی کرد ؟ در حالی که بسیاری از همین ها بدون سامان ذهنی قبلی ودر ضمن خدمت و از میان مطالب جسته و گریخته و درست و نادرست مطرح شده در جلسات ، تکه هایی ناهماهنگ از موضوعات مختلف را در ذهن انبار کرده اند و قادر به اتخاذ راه حل جامعی نیستند که عملکرد کلی سالیان گذشته و آزمون و خطاهای پرتکرار و درجازدن های فراوان ، خود گویای وخامت وضعیت موجود است . مدیرانی با ضعف شخصیتی و فقر ذهنی چه چاره ای دارند جز این که مرعوب قدرتمندان و مفتون ثروتمندان شوند ؟

توسعه نیاز به انبانی از پرسش ها و ایده ها دارد و تنها در فضای آزاد و از میان یک بحث و گفت و گوی فراگیر و عمومی به دست می آید . به دلیل پیچیدگی و سختی راه باید قدم های کوچک و مستمر برداشت . آنانی که سودای اقدامات بزرگ را در سر دارند ، خیال بافانی بیش نیستند و شاید از روی تکبر ناشی از اعتماد به نفس کاذب ، ادعا دارند که " باید کارهای بزرگ و ماندگار کرد وگرنه کارهای کوچک را که همه می توانند انجام دهند ! " . در نتیجه ی همین تلقی و تفکر معیوب و از دل آن طرح هایی مثل فرودگاه بین المللی و کنارگذر و ... در می آید ، در حالی که این سیستم ناسالم و ناتوان از عهده ی انجام کارهای ساده و اولیه هم برنمی آید و اصولاً الویت های واجب تری وجود دارد که لابد انجام آن در شأن این مدیران خودبزرگ بین نیست !

از روشنفکران راه حل فوری نخواهید که هیچ راه حل جادویی و خلق الساعه ای وجود ندارد . در میان پیچیدگی های امروز و هیاهوی ناشی از تئوری های گوناگون ، گاهی شنیدن صدای درست اندیشی هم بسیار مشکل است ، ولی چاره ای جز استفاده از راه حل های علمی موجود و مطرح در جهان نیست ... نمی شود بدیهیات و الزامات توسعه را نادیده گرفت و مغز ومفهوم جامعه ی مدرن را به هیچ انگاشت و تنها با سخت افزار مدرنیته از این طوفان رهایی یافت ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:7 سه شنبه 27 آبان1393 |

مدتی پیش در خبرها آمده بود که خلف صالح آدولف هیتلر ، پیشوای خونخوار آلمان نازی ، یعنی کریستیان وولف رییس جمهور سابق آلمان غارتگر ، به همراه همسرش به جشنواره ای در هانوفر می روند و کاشف به عمل آمد که مخارج اقامتش در هتل را یک تهیه کننده ی سینما حساب کرده بود . همچنین بر او اتهام زدند زمانی که رییس یک ایالت بود از همسر رییس یک کمپانی ، وامی کم بهره دریافت نموده و در قبال این دریافت ها برای آن تهیه کننده و این کمپانی لابی کرده و امتیازاتی به آنان داده است . دادگاه برای او اتهامات مالی و اخلاقی در نظر گرفت و تقاضای لغو مصونیت سیاسی شد و محاکمه اش کردند و در نهایت با پا درمیانی آن زن که صدر اعظم آلمان است ، یعنی آنگلا مرکل عوضش کردند و کس دیگری رییس جمهور شد و باز هم یک زن به داد یک مرد رسید .

خبر دیگری خیلی وقت پیش منتشر شد که تونی بلر صهیونیست ، پس از آن که مطبوعات فاش ساختند که همسرش ، فرزند آنان را در یک مدرسه ی دولتی خوب در خارج از محدوده ی سکونتشان ثبت نام کرده از مردم عذرخواهی کرد و گفت که در جریان نبوده و کار زنش بوده و بچه را به مدرسه ی نزدیک خانه اش برگرداند و باز هم یک مرد گناه را به گردن یک زن انداخت .

وزیر کشور نابینای همان دولت روباه صفت انگلیس ، در زمان همین تونی بلر معلوم الحال ، یعنی دیوید بلانکت که سابقاً یکی از رهبران سوسیالیست جنبش دانشجویی مه 68 بود و الان کمی گرایش راست دارد ، برای پرستار سیاه پوست معشوقه ی سفید پوستش ( زبانم لال ) زودتر از وقت معمول پاسپورت گرفت و در نهایت او هم مجبور به استعفا گردید و این بار هم یک زن موجب استعفای معشوقش شد و امان از دست این جماعت نسوان !

همین داستان پردازی ها از سوی بوق های جهان سلطه و استکبار مستمسکی شده است برای عده ای مرعوب و ساده دل که مسئولین عزیزتر از جان ما را زیر سئوال ببرند و آنان را با شیاطینی مثل کریستیان و تونی و دیوید و ... مقایسه کنند ! معلوم نیست این استکبار جهانی و امپراطوری رسانه ای آن چه هدفی از این بازی ها دارد ؟ آیا قصدشان ریاکاری است ؟ آیا می خواهند ما را سر کار بگذارند ؟ آیا به فکر فریب ما هستند ؟ وگرنه هر ایرانی وطن پرست و ارزشی که چشم از صدا و سیمای عزت خان ضرغامی برندارد ، به این باور قطعی می رسد که در آن جا یعنی بلاد کفر ، خبری از پاک دستی و رفاه و حقوق بشر نیست و هر چه هست ظلم و جنایت است و کشتار شهروندان و هر روز با آب پاش و باتوم و سگ های نجس العین به جان مردم بدبخت اروپا می افتند و آنان هر روز آرزو می کنند که ای کاش ایرانی بودند !

اگر هم در ایران اسلامی ، وکیلی یا مدیری توسط یک سرمایه گذار به مسافرت داخلی یا خارجی می رود ، قطعاً نیت خیری دارد و به فکر توسعه ی متوازن و پایدار شهرش است و آن کارآفرین محترم هم قصد خیر دارد و می خواهد خستگی را از تن مسئولین عزیز بزداید که شب و روز در اداره و مجلس ختم و شادی و موسیقی و افتتاح و اختتام هستند و اصلاً فرصت تفریح و سرزدن به خانواده را هم ندارند . بندگان خدا کنتراتی هم کار می کنند و این گونه نیست که بروند در مجلسی و سری بزنند و برگردند ، بلکه تا اطمینان پیدا نکنند که همه ی مدعوین به خانه هایشان رسیده باشند از آن جا تکان نمی خورند !  چندی پیش دوست جوانی تعریف می کرد که فلان مسئول عالیرتبه دیشب آمده بود به پلاژ شهرداری و تا ساعت چهار و نیم صبح نشستیم و در مورد مسائل مهم شهر صحبت کردیم !

( داخل پرانتز عرض کنم که وقتی دوره ی کارورزی روانپزشکی را در بیمارستان روزبه می گذراندیم ، بیمار روان پریشی داشتیم که یک روز ادعای پیامبری می کرد و روزهای بعدی ادعا داشت که امام زمان است و منتظر دستور و آماده برای ظهور و قیام بود که کل بشریت را از ستم برهاند ! یک ماه که در بیمارستان روزبه بستری بود ، حسابی مستأصل شد و از دانشجویان تقاضای عاجزانه داشت که اجازه بدهید یکی دو روزی به مرخصی بروم و به زن و بچه ام سری بزنم ، چون فکر می کرد که اگر چند وقت دیگر قیام جهانی اش شروع بشود ، دیگر فرصت این کار را ندارد و در این صورت به خانواده اش ظلم می شود )

چطور جرج بوش امریکایی و اوبامای اسراییلی می توانند سالی دو بار به استراحتگاه و مزرعه ی خودشان در تگزاس و فلوریدا بروند ، ولی مسئولین عزیز ما تا سفری جور می شود که بروند مشهد ، داد یک عده عناصر فتنه جوی مرعوب در می آید ، چه خبر است ؟ از جیب بیت المال که برنداشتند ، مال دارند و اختیار دارند ! اخیراً هم یک بنده خدایی پولش زیادی کرده بود که مسئولین را به زیارت ببرد تا آنان را برای بقیه ی سال آماده و روپا نگه دارد که به مردم بیشتر و بهتر خدمت کنند . این کار چه بدی دارد که عده ای نق می زنند ؟ مگر ورزشکاران اردوهای ریکاوری ندارند ؟ قبلاً هم همین مسافرت ها با آرامش ! انجام می گرفت و بدون اهل و عیال بود و این دفعه پدیده ی ! جدیدی اتفاق افتاد و سعادت شد با اهل و عیال بروند . یکی می آید و از پول خودش برای مسجد و مصلا خرج می کند ، چه اشکالی دارد و حالا یک امتیازی هم طلب می کند ، ولی در عوض توسعه ی پایدار نصیب ما می شود و انشاءالله یکی دو سفر دیگر انجام شود در شاخص های توسعه از سوئد جلو می زنیم که به ناحق جای ما را در صدر جدول اشغال کرده است و از مشهد تا سوئد مطمئن باشید که راهی نیست و شاید هم همین زائرین عزیز به قصد سفر کاری این دفعه توسط همان کارآفرین از خود گذشته به استکهلم بروند و تجربیاتشان را بدزدند و به این جا بیاورند چون حق مسلم ما است ! بعضی از ساده دل های مذهبی هم داستان عقیل و امام علی ( ع) و خاموش کردن شمع بیت المال را شاهد می آورند که باید گفت که گناه این ساده لوحان از آن خودفروختگان غرب زده کمتر نیست ! خوارج که توسط علی ( ع ) گردن زده شدند هم این گونه می اندیشیدند .

فقط باید مسئولین محترم مواظب مشهدی های عزیز باشند که آنان در حفظ و حراست از منافع شان بسیار جدی هستند و به کسی باج نمی دهند و در همین جا برای دوری از جدیت این نوشته و به قصد مزاح عارض می شوم که دو عزیز مشهدی سر جای پارک با هم دعوایشان میشود و هیچکدام کوتاه نمی آیند و یکی به دیگری می گوید : " اگه بزری بزرم ، میزرم بزری ، ولی اگه نزری بزرم ، اباالفضلی نه خودم می زرم ، نه می زرم تو بزری " این را صادقانه گفتم که مسئولین هوشیار ما بدانند که مشهدی های عزیز ، پهلوان ! های قابلی در این زمینه هستند .

اصلاً زیارت مشهد کجا و جشنواره ی هانوفر کجا ؟ چه قیاس مع الفارقی . آن کریستیان وولف از خدا بی خبر ، زبانم لال ، رویم به دیوار ، گلاب به رویتان رفته بود برای عشق و حال ! و این ها رفته بودند برای پابوسی امام رضا ( ع ) . همین نق و نوق کنندگان بی بصیرت مرعوب خودفروخته اگر جای این مسئولین بودند فامیل های درجه ی چهارم خودشان را هم می بردند . ای کاش محمود احمدی نژاد بود و جواب این ها را می داد و به اینان می گفت که " آب را بریز همان جایی که می سوزه ، چرا جای دیگه ای می ریزی "

بقیه ی موارد هم همین جور است و قبلاً هم همین شبهات بی پایه را در مورد وزرا و نمایندگان و مقامات استانی مطرح می کردند که می آیند و در اقامتگاه ها و رستوران های رامسر غذای مفت می خورند و اقامت مجانی دارند . شما دوست عزیز بی بصیرت ! توقع داشتی که یک مسئول در یک سفر کاری پول غذا را هم از جیب بدهند ؟ مگر بنده خدا چقدر حقوق می گیرد ؟ و شما مسئول عزیز ارزشی ! گوشت به این حرف ها بدهکار نباشد و کار خودت را بکن ، یک گوش در ، یک گوش دروازه ! بگذار این عناصر خودفروخته آن قدر شبهه وارد کنند تا شبهه دانشان پاره شود ! خودشان ضرر می کنند ، حداقلش این است که در این زمانه ی سختی و گرانی باید بروند و پول یک شبهه دان دیگر را از جیب بدهند ! البته استاندار و دیگران باید دقت داشته باشند و نباید سوار کابینی ! شوند که ممکن است در آن تله ! کار گذاشته باشند و با این کار مشت محکمی بر دهان یاوه گویان بزنند . دوستان منتقد هم اصلاً نگران مسائل شرعی نباشند ، چون الحمدلله در همه ی این سفرها علمای جلیل ! القدری هم حاضر بودند و مواظبت می کردند که خدای ناکرده حرام و حلالی قاطی نشود . بعضی ها هم که به متن امتیازات و قرارداد ها گیر می دهند و از شفاف نبودن آن می گویند و نیز ادعا می کنند که این کارآفرینان از عوارض و مالیات معاف می شوند و تخفیفات نجومی می گیرند و از این حرف های پوچ . باید گفت که در دنیای امروز مدیران در اتاق شیشه ای نشسته اند و شفافیت به حد اعلا وجود دارد و مگر کسی در رامسر هست که از جزء جزء قراردادهای قبلی بی اطلاع باشد ؟ از یک کودک دبستانی هم بپرسید چشم بسته جزییات و بند بند قراردادها را می داند و خدا را شکر که همه ی آن قراردادها قدم به قدم ما را به سوی توسعه نزدیک کردند ، آن هم توسعه ی پایدار که طوفان هم اگر بیاید نمی تواند تکانش دهد . خودتان قضاوت کنید که قبل از تله کابین و آرامش و دهکده و ... مردم رامسر در چه نکبتی زندگی می کردند و حالا یکی از بالاترین شاخص ها در کشور را داریم و این پدیده ! هم اگر درست بشود دیگر مجبور هستیم ، سرمایه گذاران جدید را به شهرهای دیگر صادر کنیم .

خود من هم یک زمانی گول دوستان ناباب را خوردم و در زمان اصلاحات ، زیر نامه ای را امضاء کردم که به واگذاری 140 هکتار از جنگل های دالخانی اعتراض داشت . دوستان طرفدار محیط زیست مصلحت اندیشی و ابا کردند و حاضر به امضاء نشدند ، هر چه باشد تجربه شان از ما بیشتر بود . خلاصه آن نامه را ارسال نکردیم ، ولی فرماندار اصلاح طلب شهر از ماجرا بو برد و اظهار داشت که این ها آدم های فقیر ! و حقیری هستند و از توسعه چیزی نمی فهمند و درست هم می گفت ! اکنون دچار عذاب وجدان هستم که چرا آن پروژه پا نگرفت که اگر پا می گرفت ، الان به علت اشباع سرمایه گذار ، شرکت پدیده می رفت و سواحل همسایه ی ما شهسوار یا رودسر را می خرید و آن ها هم به توسعه می رسیدند و همگی با هم به سوی توسعه می رفتیم .

خلاصه که دهان این بلندگوهای استکبار جهانی را نمی شود بست ... بی خود خودمان را خسته نکنیم !

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 21:8 دوشنبه 7 مهر1393 |

در محله ی ما دو مسجد در کنار هم وجود داشت و در هر کدام یک روحانی روضه می خواند . آبشان با هم در یک جوی نمی رفت ، یک عده دور این جمع شده بودند و در مسجد بالا رفت و آمد داشتند و عده ای هم به گرد آن دیگری حلقه زده بودند و پاتوقشان مسجد پایین بود ، چیزی شبیه بالا برره و پایین برره ! پدر من البته جزء معدود آدم هایی بود که در هر دو حلقه عضویت داشت و مقرب هر دو درگاه ... و اصولاً ما به طور ژنتیکی و ذاتاً آدم های فراجناحی هستیم و در هیچ دسته و گروهی نمی گنجیم ، عمراً !!! در باب اختلافات این دو ملای محل حتی مورد داشتیم که که بر سر ساخت و استفاده از غسالخانه ی قبرستان دعوا شده و از سوی آخوند مسجد پایین فتوای حرمت غسل مردگان در آن مرده شوی خانه صادر شده بود و آخر هم آن غسالخانه ، غسالخانه نشد !

یکی از این حلقه های تشکیل شده در مسجد بالا ، احتمالاً با انجمن حجتیه نزدیکی هایی داشت ومرحوم دکتر ضیایی ، یک روحانی خوش تیپ ، شیک پوش ، با ابهت و البته مهربان ، هر ماه به سادات محله می آمد و مباحثی تحت عنوان درس های ضد بهائیت ارائه می داد و ما تنها کودکانی بودیم که گاهی در آن جلسات همراه پدر شرکت می کردیم و البته چیز زیادی از محتوای آن جلسات دستگیرمان نمی شد ، اما پدرم پیاده کننده ی آن درس ها بر روی کاغذ بود و در منزل آن ها را به خط نسخ تقریباً زیبا و خوانایی با خودنویس مشکی در دفتری ثبت می کرد و بعضی از اعضاء به نوبت از روی آن بازنویسی می کردند . یکی دیگر از بهانه های تجمع افراد حلقه ی مسجد بالا مراسم دعای ندبه بود که بدون استثناء هر هفته تا سال های مدیدی حتی این اواخر هم تشکیل می شد . کل دعا به پنج قسمت تقسیم می شد و من و برادرانم سهمیه ی ثابت و قطعی در سه قسمت اول داشتیم و دو قسمت بعدی را مرحومان شیخ محمد سعید و سید حبیب الله می خواندند . سعی می کردیم دعای ندبه را با سوز و گداز هر چه تمام تر بخوانیم ، طوری که صدای ناله ی سید ابوالحسن و شیخ محمد سعید و استاد یوسف نجار و استاد تقی کفاش و ... بلند می شد .

هر ساله روز عید غدیر پس از اقامه ی نماز صبح و خواندن دعا در مسجد بالا ، همگی به منزل مرحوم قاسم هاشمی می رفتیم و در ایوان بزرگ خانه ی قدیمی شان ، بر سر سفره ی بسیار مفصل و رنگینی می نشستیم و صبحانه ی کاملی می خوردیم ، عسل با موم و بی موم ، چند نوع مربا ، کره و پنیر محلی ، شیر و سرشیر ، تخم مرغ و گردو و خرما و شیرینی ... روی سفره حاضر بود و البته عیدی برای ما کودکان هم سر جایش بود که من هنوز حس نوستالژیکی نسبت به آن صبحانه ها دارم ! گاهی هم خانواده ی بیماران صعب العلاج از گروه دعوت می کردند برای خواندن دعای توسل و ما دعاخوان های کوچک هم پای ثابت قضیه بودیم و البته این مراسم هم همراه با صرف صبحانه ی کاری بود ! از همان صبحانه های کاری که اتاق بازرگانی ، به تبعیت از همتایان غربی ، از دوره ی ریاست نهاوندیان به بعد تشکیل می دهد ، در حالی که ما قبل از انقلاب این کاره بودیم و ما هرچه داریم از آن صبحانه ها است و پس نتیجه می گیریم که صبحانه خیلی مهم است ! بگذریم ... شفایافتگان احتمالی و خانواده هایشان تا مدت ها ما را تحویل می گرفتند اساسی ! و بعضی مواقع این حس به ما دست می داد که شفای آنان بدون صدای ما امکان پذیر نبوده و از این بابت به خود می بالیدیم !

در حلقه ی مسجد پایین اما از این خبرها نبود و فعالیت روحانی آن مسجد محدود به سخنرانی شبهای محرم و رمضان و ایام فاطمیه و اعیاد و وفات ائمه بود و بس ... و او علاقه ای به تشکیل دار و دسته و گروه از خود نشان نمی داد . شور انقلاب همه جا را فراگرفته بود و اما ملای مسجد حاضر نبود به حمایت از انقلابیون برخیزد . شاید با شیوه های تند موافق نبود ، شاید هنوز کاملاً مطمئن نشده بود که پیروزی نزدیک است ، شاید هم با ترس و تردید به اوضاع می نگریست  و شاید ... جوانان انقلابی نامه های تهدیدآمیزی برایش فرستادند که خانه ات را به آتش می کشیم ! حاجی که حسابی ترسیده بود بر بلندای منبر فریاد می کشید که خانه ی مرا به آتش می کشید ؟ بروید هتل خرم ( هتل کوثر فعلی ) را بسوزانید که نوامیس شما را در آن جا مورد تعرض قرار می دهند ! و سپس در روزهای منتهی به انقلاب او هم به صف انقلابیون پیوست و تندترین شعاری که می داد این بود " این بار هم ایرانیان پیروزند " و از ما مخاطبان منفعل می خواست که آن را با صدای بلند تکرار کنیم ، آن هم پنج تا ده بار ! هر چه که بود او حداقل شش پله بالاتر از ما نشسته بود و بر ما مسلط بود و ما چاره ای جز اطاعت نداشتیم .

ماه رمضان 57 بود و یک روحانی انقلابی در مسجد بازار شهسوار بر بالای منبر از ظلم و ستم طاغوتیان می گفت و با مشابه سازی های تاریخی شاه و حکومتش را با یزید و معاویه مقایسه می نمود و جوانان پر شر و شور ، مشتری پر و پا قرص منبرش بودند . پس از نماز ظهر و عصر ، جمعیت به تظاهرات می رفت و در یکی از این درگیری ها سه نفر کشته شدند و یکی از این کشتگان جوان همسایه ی ما بود که گلوله به پیشانی اش خورده بود و از پس سرش خارج شده بود . جسد را روز بعد تحویل خانواده دادند و شرط کردند که شب هنگام و در خلوت دفن شود . پای منبر همان حاجی در مسجد پایین نشسته بودیم که جسد را آوردند و روحانی مسجد حاضر به اقامه ی نماز میت نشد و پیرمرد روحانی دیگری به همراه حدود پانزده نفر مراسم کفن و دفن را انجام دادند . مراسم ختم شهید هم با روضه خوانی همان پیرمرد برگزار گردید ، بدون این که اشاره ای به شهادت وی شود .

قبل از پیروزی نهایی انقلاب ، چند دختر و پسر انقلابی که نقش مؤثری در رهبری مردم محله داشتند سه نفر از ما نوجوانان را جمع کردند و برایمان کلاس های کتاب خوانی تشکیل دادند و یادم می آید که کتاب هایی مثل ماهی سیاه کوچولو و داستان راستان و ... را برایمان شرح و تفسیر می کردند ، به این امید که نیروی مناسب برای پس از پیروزی را پرورش داده و آماده باشند !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:39 سه شنبه 28 مرداد1393 |

نمی دانم سیاست از کجا آمد و به جان من افتاد ، ولی تا جایی که من یادم می آید اولین نشانه های این سندرم سیاسی زمانی بروز کرد که پدرم مشترک مجله ی مکتب اسلام بود و من از سن ده سالگی هر ماه جلوی مغازه ی کوچک آقای مسرور ، همان کاسب مسجدی کم خنده و جدی  که اجناس خارجی ! می فروخت ، می ایستادم و خود را نشان می دادم ، تا او مرا صدا کند و مجله را به دستم بدهد . من به سرعت سراغ داستان های محمود حکیمی می رفتم که مربوط به سربداران و مسلمانان رودزیا و ... بود که مبارزه ای مهیج را علیه مغولان و انگلیسی های استعمارگر روایت می کرد و البته مطالب پزشکی دکتر منصور اشرفی هم خواندنی بود ...

روزی از روزها در سال 55 ، که 11 سالم بود ، در حیاط خانه مشغول بازی بودیم که ماشین پیکان جوانان شیکی روبروی در چوبی حیاط توقف کرد و چهار مرد کت و شلواری با کراوات و عینک دودی از آن پیاده و وارد حیاط شدند و با رعایت کامل ادب و احترام از مادرم سراغ خانه ی عمو را گرفتند که همسایه ی دیوار به دیوار ما بود . به آن جا رفتند و خود را معرفی کردند که از مأموران سازمان اطلاعات و امنیت کشور ( ساواک ) هستند . به عموجان اطلاع دادند که پسر دانشجویش را ، که از دانشجویان چپ گرا بود ، دستگیر کرده اند و برای تفتیش خانه آمده اند . پس از جست و جوی قسمت های مختلف ، نوبت به اتاقی رسید که کتاب ها و جزوات پسر عمو در آن بود ، عمویم به آنان گفت که آن جا اتاق خواب دخترانش است و آنان هم تنها به استناد همین گفته از بازرسی آن جا امتناع کردند و هفته ی بعد پدر و مادر زندانی به ملاقات فرزندشان به زندان اوین رفتند و دو سال بعد پسر عمو همراه با رهایی سایر زندانیان سیاسی آزاد شد و مورد استقبال مردم قرار گرفت ...

بعدها در اواخر سال 56 و اوایل 57 نوارها و اعلامیه های آیت الله خمینی ، توسط یک همشهری که در قم درس طلبگی می خواند ، به دست پدرم می رسید و یادم هست که نوارهای کم کیفیت را داخل دستگاه ضبط صوت سونی کوچک می گذاشتیم و همگی گوش ها را به آن می چسباندیم . این دستگاه منحصراً و تنها و تنها ضبط صوت بود و اصلاً رادیو نبود ! که آن روزها از نظر بسیاری از مذهبی ها به همراه تلویزیون جزء محرمات محسوب می شد . هر وقت که ما دزدانه به تماشای برنامه های تلویزیونی از جمله " شهرام و بهرام " و"  آتش بدون دود " و " زورو " و ... به خانه ی همسایه می رفتیم از طرف پدر به شدت تنبیه و توبیخ می شدیم و البته یکی از این تنبیهات ، خواندن 50 آیه ی قرآن بود ! که ما به احترام پدر و از خوف و خشیتش حتی در خفا حق نداشتیم آن 50 آیه را غیر از آیه های طویل سوره های ابتدایی قرآن مثل بقره و آل عمران و ... از جای دیگری انتخاب کنیم ! تنها پس از پیروزی انقلاب بود که آن جعبه ی جادو به خانه ی ما راه پیدا نمود که البته مادربزرگ مهربان ، مؤمنه و سیده ی ما را حسابی ناراحت کرد و او سه روز تمام پشت به تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید قرمزرنگ ، وسط اتاق دراز کشیده و پتو را روی سرش انداخته بود و با همه هم قهر کرده و حتی به نوعی دست به اعتصاب غذا هم زده بود که شاید مرکز اسناد انقلاب اسلامی به مدیریت روح الله حسینیان همت کند و آن را به عنوان اولین اعتصاب غذای بعد از انقلاب در ایران مستندسازی نماید ! ولی بعدها همین جده ی ما ، از جلوی تلویزیون تکان نمی خورد و به آن چشم دوخته بود و بخصوص عاشق دست تکان دادن آیت الله خمینی برای مردم بود و دلباخته ی انگشتر عقیقش و آرزو داشت که روزی آن انگشتر را تصاحب نماید ... البته وقتی عبارت " انجز وعده " در ابتدای اخبار خوانده می شد قاه قاه می خندید و به شیوه ی خاص خودش آن را به تمسخر می گرفت ! همین مادر بزرگ مهربانم در همان سال ها با اعتماد به یکی از نقل قول های مرحوم شیخ عباس قمی ، مؤلف مفاتیح الجنان ، طی چند روز چند صدهزار ذکر خوانده بود ، به این امید که سقف خانه شکافته و کیسه های اشرفی بر او فرود آید و هرگز هم این اتفاق نیفتاد ولی با این وجود تا آخر عمرش ذره ای شک و شبهه در ایمان و اعتقادش ایجاد نشد ...

تب انقلاب همه جا را فرا گرفته بود و محله ی ما هم یکی از مراکز تجمع برای شروع راهپیمایی ها بود . تقریباً تمام تجمعات به آرامی و بدون درگیری انجام می شد و از میان خیل عظیم مردم طرفدار شاه ، که پنجه ی امام رضا ( ع ) را در پشت او می دیدند ، در ماه های آخر دیگر کسی نمانده بود و همه عکس رهبرشان ، امام خمینی را در ماه می دیدند . تنها و تنها ابراهیم آقای همسایه مانده بود که مرد و مردانه ، علناً و بدون واهمه از شاه حمایت می کرد و او را می پرستید ، و این دوستی و علاقه آنقدر عمیق بود که وقتی جوانان انقلابی انبار چوبی داخل حیاطش را به آتش کشیدند هم چیزی از آن کم نکرد و حتی این شاه پرستی تا پایان عمرش هم ادامه داشت . آن آتش به قدری وحشتناک بود که ما گرمایش را از ده ها متری حس می کردیم و او در میانه ی این آتش ، مستظهر به دوستی و آشنایی که با یکی از شاهزادگان داشت ، همچنان مسببین این کار را تهدید به دستگیری می کرد . جالب آن جا بود که جوانان تظاهرکننده در آن اواخر یکی از شعارهایشان مرگ بر همین ابراهیم خدا بیامرز بود !

من و دو تن از همسالانم علاوه بر شرکت در تظاهرات بزرگسالان ، دو یا سه بار تظاهراتی کودکانه را در محله ی خود راه انداختیم و از قرار گرفتن در موقعیت و مقام رهبری چه حالی می کردیم ! حتی وقتی مدارس شهرهای بزرگ یکی یکی دست به اعتصاب زده بودند و مدیر طاغوتی مدرسه از تعطیلی مدرسه سرباز می زد ، طرحی پیاده کردیم و با کمک چند نخاله ی کلاس ، سر صف را به سمت کوچه تغییر دادیم و مدرسه را تعطیل کردیم و این برای ما ، بخصوص برای آن قلچماق ها ، بسیار شیرین بود ! بخصوص داد و فریادهای آن مدیر سخت گیر برای ما نشانه ای از شکستن هر گونه بت و سلطه و اتوریته بود و برای آن قلدرهای کلاس ، خلاصی از درس و مشق و مشقت ! و مگر برای آنان کاری طاقت فرساتر از درس خواندن و درس پس دادن قابل تصور بود ؟

تابستان 57 که به مشهد رفته بودیم همزمان شد با مرگ شیخ احمد کافی ، خطیب مشهور ، که در سانحه ی رانندگی جان باخته بود . مطابق رسم آن روزها خونش به گردن شاه افتاد و این در حالی بود که او اصلاً انقلابی نبود و حتی ضدیت آشکاری با مرحوم شریعتی داشت که سمبل و پیشوای جوانان انقلابی محسوب می شد و همین مرحوم کافی ، حسینیه ی ارشاد را " یزیدیه ی ضلالیه " می نامید ! تشییع جنازه اش به تظاهراتی بزرگ تبدیل شد و آنطور که می گفتند چند نفر زخمی و کشته داده بود و من اولین بار طعم گاز اشک آور را در آن جا چشیدم و البته بار آخر هم در پادگان آموزشی سپاه در تهران برای خدمت سربازی که جزیی از آموزش ها نظامی آن دوران بود ...

خبر داده بودند که در یکی از محلات مجاور یک شاه دوست که آن روزها چماق دارش می خواندند ، دور ورداشته و برای انقلابیون راپورت رد می کند ! همین کافی بود تا لشگری با ادوات کامل ! به آن جا تظاهرات کند و من هرگز چهره ی ملتهب و ترسان و صدای لرزان او را فراموش نمی کنم که به زور در روبروی جمعیت خشمگین ایستادانده ! شد و وادار به عذرخواهی و اعتراف گردید ... و این که چگونه یک شورش توده ای و حتی یک دموکراسی توده ای می تواند بی واسطه به نوعی دیکتاتوری یکسان ساز تبدیل شود و بنیان دگراندیشی و دگرباشی را براندازد و البته در نهایت همان دستگاه فکری یکسان ساز را از درون تهی و تخریب نماید !

عاشورای سال 57 در حیاط مسجد آپلاسید ، مردم با اشاره ی انگشتشان ماه را به هم نشان می دادند و پستی و بلندی های مبهم آن را به شکل چهره ی پیشوای کاریزمای انقلاب تخیل می کردند ! همان روز شایعه شده بود که در میان تمام قرآن های داخل مسجد ، بین صفحه ی اول و دوم سوره ی بقره ، همان جایی که با عبارت " ان الذین کفروا " شروع می شود ، یک تار مو وجود دارد و انصافاً در اکثر قریب به اتفاق موارد بررسی شده این موضوع حقیقت داشت و این باعث تقویت اراده ی ما گردید !

و این داستان ادامه دارد ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:47 دوشنبه 16 تیر1393 |

پیش از انتخابات مجلس چهارم بود که شورای نگهبان، شمشیر رد صلاحیت خود را تیز کرده و یکی یکی گردن کاندیداهای مخالف را می زد و به صغیر و کبیر هم رحم نمی کرد . حتی افرادی مثل مرحوم صادق خلخالی و اسدالله بیات و هادی غفاری و همسر شهید رجایی و ... هم در امان نمانده بودند . در آن سال ها اختلاف میان چپ و راست ، بیشتر موضوعات هویتی ، حتی شخصی و گاهی هم اقتصادی بود . بعضی وقت ها چپ یا راست اصرار می ورزیدند ، به چیزهایی اعتقاد داشته باشند که رقیب به آن ها معتقد نباشد و برعکس ! خیل دانشجویان هم که طغیان علیه قدرت و شورش بر هرگونه تسلط و اتوریته ، مشخصه ی آنان بود ، پرشور و شوق از چپ های منتقد حمایت می کردند و لشکر عوام هم که طبق معمول ثناگوی قدرت مسلط بود و مگر چاره ای و راهی غیر از این داشت ؟ در این میانه اما جالب ترین نقش را هاشمی رفسنجانی بازی می کرد که با لبخندی رندانه و تأییدآمیز ، نظاره گر حذف منتقدان چپ گرایش بود که در مجلس سوم ، علیه لیبرالیسم کاریکاتوری و جهان سومی اش شوریده و او را به زحمت انداخته بودند که او عقیده داشت این ها رویشان زیاد شده و باید کم شود ! که جور این روکم کنی را شورای نگهبان باید می کشید و بیش از 40 نماینده ی مجلس سوم در تور رد صلاحیت آیت الله جنتی گیر افتادند . اما جور منتقدان خارج از حکومت ، از جمله کسانی که نامه ای انتقادی خطاب به هاشمی را نوشته بودند ، به گردن فلاحیان افتاد که حتی آدمی مثل مرحوم عزت الله سحابی نیز به همین جرم مدتی به حبس افتاد ! خلاصه مجلس چهارم به هر ترتیب شکل داده شد ، اما در انتها به هاشمی چیز زیادی نرسید که آیت الله حتی مجبور گردید ، تحت فشار راست های راه یافته به مجلس ، وزرای کلیدی خود را عوض نماید ...

باری ، در این گیر و دار ، مرحوم صادق خلخالی و اسدالله بیات که هر دو جزء حذف شدگان بودند به مسجد دانشگاه آمدند برای اعتراض و صدها دانشجو هم به پای منبرشان ایستاده بودند و به خطابه ی پرشور مرحوم خلخالی که حذف کنندگانش را حجتیه و طرفدار اسلام امریکایی خطاب می کرد ، گوش می دادند و در تأیید سخنان او شعار آزادی خواهی سر می دادند ! این در حالی بود که خود آن مرحوم ید طولایی در حذف فیزیکی مخالفان داشت و محاکمات چند دقیقه ای او شهرت فراوانی داشت و هم ایشان بود که نطق ده دقیقه ای مهندس بازرگان را در مجلس شورای ملی تحمل نکرده و به سویش حمله ور شده بود و حالا خیاط خود به کوزه افتاده بود !

از آن جایی که دست بالای دست بسیار است ! در حین سخنرانی خلخالی ، جماعتی بیست نفره با شعار یا حسین و یا زهرا ، بر سر و سینه زنان در حیاط مسجد دانشگاه تجمع کردند و پس از مقاومت اندکی از سوی دانشجویان ، با شکستن درب مسجد ، وارد آن شدند و به سوی منبر هجوم آوردند . مرحوم خلخالی هم که حسابی جوگیر و پرحرارت شده بود ، به سوی پله های بالایی منبر رفت و سینه اش را چاک داد و با صدای بلند اعلام کرد که آماده ی شهادت است ! خلاصه مجلس به هم ریخت ، آن طوری که آن لشگر بیست نفره می خواست و دستور داشت . سرکرده ی آن جماعت ، مرحوم حاجی بخشی معروف بود ، چفیه بر گردن ، سربندی بسته بر پیشانی و پرچمی در دست . آستین پیراهن کره ای اش را تا مرفق بالا زده بود که به دستان قوی و قلدرش جلوه ی دیگری می داد و ترس و وحشت را به دل نازک دانشجویانی می انداخت که احتمالاً تا آن موقع از گل نازک تر نشنیده بودند ! انگشت سبابه اش بر فراز سایر انگشتان جمع شده ی دست راستش با مهارت و سرعت ، از مچ ، تکان می خورد و حکمش را که بستن و دوختن دهان هر مخالف و منتقدی بود ، به همه نشان می داد . رگ های متورم گردنش ، صورت برافروخته و پرخونش ، چشمان درشت و بیرون زده اش ، قد و قامت بلندش ، هیکل تنومندش ، صدای قوی و شش دانگش و ... همه ی این ها بر صلابت و هیبتش می افزود . خودش دست روی کسی بلند نمی کرد و کسی هم جرأت نداشت که تعرضی به او بکند ، ولی نوچه هایش در عین مراقبت از او ، حسابی از خجالت دانشجویان زار و " غذای دانشگاه خورده و کافور زده " درآمدند . در اثر ضربات یکی از آنان صورت یک دانشجوی بی نوا خون آلود شده و به علت فوبیای ناشی از دیدن خون و شوک حاصل از خونریزی ، صورتش مثل گچ سفید شده بود . اما مگر سنت به رخ کشیدن و علم کردن یک قربانی قهرمان ! اجازه ی مداوا و استراحت به آن شوربخت را می داد و او همچنان در اقدامی غیر انسانی ! برفراز دست های هم کلاسی هایش دور معرکه چرخانده می شد ، گویا قرار بود که چرخه ی خشونت ، این بار اما توسط قربانی تکمیل شود ! و چه هم نشینی عجیبی بود میان سادیسم و مازوخیسم !

گروه مهاجم پس از تمام کردن کارش و سرمست از پیروزی ، از مسجد دانشگاه خارج شدند ، یکی یکی کلاه کاسکت هایشان را بر سر کشیدند ، سوار موتورسیکلت ها شدند و احتمالاً در اندیشه و رؤیای مأموریتی و رسالتی دیگر بودند ! دانشجویان شکست خورده ، دور یکی از این ها که تقریباً نقش دوم و سمت معاونت حاجی را بازی می کرد را گرفتند و او را مورد هجوم سؤالات بی امان خود قرار دادند و او هم به تنهایی و با خونسردی تمام ، جواب تک تک آنان را می داد ! یک دانشجوی کم تجربه و تازه کار ، با لهجه ی شیرین یزدی و بر خلاف سرشت محافظه کارانه ی اقوامش ،  به خود جرأت داد و معاون را مورد عتاب و خطاب که " شما دانشجو نیستید و حق نداشتید به حریم مقدس دانشگاه وارد شوید " و از حریم امن دانشگاه سخن گفت ! معاون حاجی با تعجب ، نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و صدای کلفت اهدایی از جانب پروردگارش ! را کمی کلفت تر کرد و با لهجه ی برتر جنوب شهری و تهرانی اش گفت : پسر جان ! این چه حرفیه که شما می زنی ؟ ما هر هفته میایم این جا نماز می خونیم ( با اشاره ی دستش زمین سابقاً چمن دانشگاه تهران را نشان داد ) نمی تونیم بیایم یعنی چی ؟ حالا تو فیزیک خوندی ما نخوندیم ، گامیش که نیستیم !!!

با این عبارات طنزآمیز ، همه ی جمعیت ملتهب و خشمگین و از جمله خود جناب معاون به خنده افتادند و آن فضای پر از خشم و خشونت تلطیف گردید و ... این بار هم طنزی ناخواسته ، معجزه ی خود را نشان داد .

... چندین سال قبل و در محیط آزاد پسا دوم خرداد ، مصطفی ملکیان راه حلی برای آرامش فضای تند آن ایام پیشنهاد داده بود که در میان انبوه صداها و تئوری های جور و واجور ، به گوش کمتر کسی رسید : " تلطیف شریعت "

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:31 یکشنبه 4 خرداد1393 |
چند قرن است که حقوق بدیهی مردمان درجه ی دوم در این سرزمین اهمیتی برای حاکمان نداشته و ندارد . اما دوران هایی هم هستند که در ذهن و ضمیر مردم تا ابد به یادگار خواهد ماند ، از جمله دوران بی نظیر دولت های نهم و دهم ... نه از آن جهت که به اندازه ی کل تاریخ این سرزمین نفت فروختند و ما مردم وضعیتمان همانی ماند که بود و شاید بدتر هم شد ، که اگر شانس بیاوریم و یک عده عاقل و عالم روی کار بیایند ، شاید بشود ظرف چهار یا هشت سال آن خسارت ها ی مادی را جبران نمود و حداقل به وضعیت صفر سال های گذشته برگشت . مسئله ی مهمتر اما زیان اخلاقی وارزشی و فرهنگی است که بر جان خسته ی این کشور و مردمش نشست و زخم های عمیق گذشته را آن چنان عمیق تر کرد که چشم انداز التیام آن روشن نیست . به قول یکی از متفکرین ایرانی ، بدترین بلایی که برخی حاکمان بر سر مردم می آورند آن نیست که به آنان ستم روا می دارند ، اموالشان را می ربایند و حقوقشان را رعایت نمی کنند ، بلکه بدترین ظلم آن است که روش های غیر اخلاقی خود را در جامعه چنان نهادینه می نمایند که وقتی دیگرانی از همین مردم هم به قدرت برسند ، همان روش های خلاف اخلاق را مباح و مجاز بشمارند و همان بلا را بر سر دیگران بیاورند .

دروغگویی ، وعده ی خلاف دادن ، بی اعتنایی به حقوق اساسی مردم ، فساد گسترده ، بی قانونی ، ریاکاری ، برکشیدن بی مایگان و تحقیر و تنبیه فرهیختگان ، حذف منتقدان و مخالفان و کینه توزی نسبت به آنان ، زیر پا گذاشتن مبانی علمی اداره ی کشور ، بی صداقتی و ... در این سال ها به سکه ی رایج تبدیل شد و البته نباید فراموش کرد که این مشکلات در دوره های دیگر هم تا حدودی وجود داشت اما آن هشت سال چیز دیگری بود .

بسیار ضرورت دارد که هر کس به سهم خود با یادآوری تجربیاتش و به اشتراک گذاشتن آن ها با دیگران ، نقشی در طرح کردن واقعی مشکلات داشته باشد ، به این امید که از این رهگذر نقشه ی راه آینده هم روشن تر شود . یادآوری مصائب نباید برای تازه کردن زخم ها باشد و گسترش خشم و انتقام ، بلکه باید با نگاه به آینده به گونه ای روایت شود که منجر به گسترش عدالت و انصاف شده و همگان را به این سو هدایت کند که وقتی به قدرتی دست یافتند همان مصیبت را بر دیگران روا نشمارند .

1-احمدی نژادی ها وقتی میخ خود را محکم کوبیدند به فکر حذف حداکثری افتادند و می دانید که عطش حذف ، چون نوشیدن آب شور دریاست که تنها با هلاکت نوشنده آرام خواهد گرفت . من در یکی از دانشکده های دولتی هفته ای دو یا سه جلسه تنظیم خانواده درس می گفتم . پس از راه یافته شدن مجدد ارزشی ها به کاخ پاستور در سال 88 و باقی آن قضایا ! رییس آن دانشکده عذر مرا خواست . البته به من نگفت ولی به بعضی ها گفته بود که رییس اداره ی آموزش و پرورش و نیز یک مقام سیاسی عبادی و ... او را تحت فشار گذاشته اند که حتی در صورت راستی ادعایش عذری بدتر از گناه بود و اصل موضوع را عوض نمی کند . البته چندی نگذشت که آه من دامن آن واحد درسی را گرفت و مقامات ارشد به خونخواهی من ! ریشه ی آن واحد درسی را زدند و تکثیر اولاد شد سکه ی رایج بازار !

2-در دولت خاتمی نهادی به عنوان شورای انجمن اولیاء و مربیان در شهرستان ها تشکیل شد و توسط رؤسای انجمن های مدارس و از میان خودشان ، چند نفر در این شورا انتخاب می شدند و طبق قانون باید دو نفر از همین منتخبین در شورای آموزش و پرورش شهرستان عضو می شدند و ... من هم یکی از همین انتخاب شدگان بودم . بگذریم که در دولت خاتمی هم مشارکت مردم ، حداکثر به صورتی شکلی و منفعلانه مورد قبول بود ولی حداقل بود ! رییس جدید و سرشار از تقوای آموزش و پرورش در دولت محمودیه که منصوب شد به خاطر حضور من اصلاً جلسات ماهانه را تشکیل نداد تا آن دوره ی شورا به پایان رسید و سپس انتخابات جدید را راه انداخت و امید داشت که امثال من در آن شرکت نکنیم و یا حداقل انتخاب نشویم ولی از بخت بدش باز هم ما با پررویی تمام شرکت کردیم و باز هم منتخب انجمن ها شدیم و یارو مجبور بود ما را تحمل کند . اما زهی خیال باطل ... کینه ی شتری مگر می گذاشت و باز هم تا آخر آن دوره از تشکیل جلسات یک نهاد کشوری سرباز زد تا این که من دیگر دانش آموزی در مدارس شهر نداشته باشم ! باورتان می شود که شورای انجمن اولیاء و مربیان یک شهرستان چهار سال تمام هیچ جلسه ای نداشته باشد ؟

3-یک بار هم برای صحبت در مورد تخریب محیط زیست و عوارض آن به دبیرستانی دعوت شدم . فردای آن روز خبر رسید که پسرک نوجوان یک مقام جوان سیاسی عبادی سابق ! به مدیر و معلم پرورشی مدرسه توپ و تشر زد که چرا یک مشارکتی ! در مورد محیط زیست سخنرانی کرده است ؟

4-همسر عزیزم که با حفظ سمت ، ریاست عالیه ی همه ی ما را هم بر عهده دارد در همین آموزش و پرورش خدمت می کند ، سال ها مدیر دبیرستان بود تا اینکه با وزیدن طوفان مهرورزی در سال 84 در روز 29 شهریور در راهروهای اداره ی همین رییس اصولگرا ، توسط یک حراستی از برکناری خود مطلع گردید !

5-همین همسر عزیز چند سال قبل ، یعنی چند سال بعد از آن اخراج ، در همین دولت مهرورز دوره ی فوق لیسانس مدیریت را طی کرد و طبق قانون آن زمان و به علت غیر مرتبط بودن رشته های کارشناسی و کارشناسی ارشد ، حتماً باید در سمت معاونت یا مدیریت مشغول می شد تا حکم فوق لیسانسش اعمال گردد . همان رییس ارزشی و کینه توز یک سال تمام معطلش کرد و حکمش را نزد . بعد از یک سال به فکر انتقال به شهر مجاور افتادیم شاید که ارزشی های آن شهر خبر نداشته باشند که این خانم همسر من است ! اما قبل از آن برای این که عواقب این کینه جویی و تنگ نظری را متوجه آنان کنیم ، دوباره درخواست دادیم و پی گیری کردیم . همسرم نزد رییس متکبر و خودخواه اداره رفت و او هم پس از یک صغری و کبرای مفصل و تحویل یک سری دروغ و دغل ، گفت که شما دو مشکل بزرگ دارید ، اول این که حجابتان برتر نیست و دوم این که با ولایت مشکل دارید و سرانجام با گستاخی هرچه تمامتر و طوری که نمی توانست خشم و کینه ی خود را پنهان نماید به همسرم توصیه ای دلسوزانه کرد که شما سیده هستید ، بهتر است راه خود را از راه شوهرتان جدا کنید که خدای ناکرده در روز قیامت به آتش ایشان نسوزید !!! خلاصه طی چندین جلسه با روح و روان همسرم بازی کرد و اشکش را درآورد و از آزارش لذت برد و خوی سادیستیکش را ارضاء نمود و آخرسر هم جوابش کرد که نمی شود . حتی با همکاری امنیت داخلی اش ! طوری به حراست استان گزارش کرد که دستور آمد که این خانم به هیچ وجه صلاحیت معاونت مدرسه را ندارد . خوشبختانه با دخالت اطلاعات شهر این قضیه ختم به خیر شد و آن رییس ارزش مدار مجبور شد که علی رغم همه ی خطراتی که ارزش ها را تهدید می نمود ، حکم بسیار مهم معاونت یک هنرستان را به نام همسرم بزند شش دانگ ! و حقوق ایشان حدود 15 هزار تومان اضافه گردید و البته برای تمام کردن آزار و لذت بیشتر یک ماه او را به مدرسه ای فرستاد که می دانست به آن معاونی تعلق نمی گیرد ! یکی از دوستان همان رییس به من گفت که سیستم توسط آدم های عجیب و کم هوشی اداره می شود ، فکر نکردند که اگر این خانم قصد توطئه ای را داشته باشد در همان کلاس درس که بهتر می تواند ذهن دانش آموزان را منحرف نماید ! وقتی به یاد این اتفاقات می افتم ناخودآگاه این بیت بر زبانم جاری می شود ، نمی دانم چرا ؟ چو خالی ز شیران شود مرغزار  //  کند روبه لنگ این جا شکار !

6-برادرم می خواست گواهی حضور در جبهه اش را از یک نهاد انقلابی اخذ کند . یکی از بستگان که آن طرف ها برو و بیایی داشت انجام این کار را بر عهده گرفت . چنان دبه ای درآوردند که با زحمت توانست آن گواهی را بگیرد . یکی از پرسنل دون پایه ی آن جا که از کودکی به سبب نسبتی به خانه ی پدری ما رفت و آمد می کرد و از ما سرویس هم می گرفت ، با جسارت بی نظیری در آن جمع گفته بود که این برادر زیاد مشکلی ندارد ولی آن یکی برادر ( یعنی خبری من ) مورد دار است ! به قول شاعر شیرین سخن : ک س ی ک ه ب ه م ا ن ر ی د ه  ب و د // ک ل ا غ ک و ن د ر ی د ه ب و د !

7-بعد از پیروزی خاتمی در سال 80 بعضی دوستان مرا اغفال نمودند ! و من هم جوگیر شدم و برای ریاست یک جایی معرفی شدم . کل قسمت های ارزشی شهر به جنبش درآمد : رییس ارزشی در حال خداحافظی جلساتی را ترتیب داد که چه نشسته اید که اگر فلانی بیاید تمام دستاوردهای من به تاراج می رود و اساس انقلاب به خطر می افتد ! دعوای حیدری نعمتی را زنده کردند و عده ای را تحریک نمودند که فلانی اهل سادات محله است ! مقام جوان عبادی سیاسی سابق رایزنی کرد و مخالفت غیورانه ای از خود بروز داد ، لابد برای نجات اسلام و مسلمین . امنیتی ها به تحرک درآمدند که چنان خواهد شد ! البته در این میان نباید نقش غضنفرها را نادیده گرفت ! خلاصه شانس آوردم که این تنگ نظری ها باعث شد آلوده ی این گنداب نشوم ... نکته ی جالب آن جا بود که شبی که فردایش قرار بود برای انجام مصاحبه به مرکز استان بروم ، دخترک ده ساله ام به من توصیه کرد : وقتی نزد مدیر کل رفتی همه ی چیزی را که می دانی نگو ! گفتم : چرا ؟ گفت : آن وقت مدیر کل فکر می کند از او خیلی بیشتر می دانی و بنابراین شما را به عنوان رییس انتخاب نمی کند !

8-دو بار برای انتخابات مجلس ثبت نام کردم و البته در هر دو مورد کمترین آمادگی مالی ، تشکیلاتی و انتخاباتی برای این کار فراهم نبود . بار اول که به توصیه ی سیاسیون و با علم به رد صلاحیت و تنها برای این که زشتی رد صلاحیت های غیرقانونی و بی مورد بیشتر و بهتر به تصویر کشیده شود و بار دوم به عنوان یک اقدام سیاسی جمعی و گروهی و اعلام مواضع . هر دو بار به لطف دستگاه ارزشی شورای نگهبان و ناظرین با تقوا و بی شمارش ، بدون ارائه ی سند ی ( آن طور که نص صریح قانون می گوید ) رد صلاحیت شدم ، بار اول به جرم ضدیت با ولایت فقیه و بار دوم به جرم توأمان ضدیت با ولایت فقیه و اسلام ! هر دو برگه را حفظ کرده ام ، خدا را چه دیدی شاید اوضاع عوض شد و به درد خورد !

9-......

این ها را گفتم و برخی را هم مجال گفتن نیست ...

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 14:16 شنبه 13 اردیبهشت1393 |

در حال ورق زدن سالنامه ی شرق بودم که به مطلبی از شخصی به نام "سعید برآبادی" برخوردم و از آن جایی که با قسمت عمده ای از نوشته اش موافق بودم  و از خواندنش لذت بردم ، آن را در این جا به اشتراک می گذارم :


ﻗﺪﻳﻢ ﺗﺮ ، ﻗﻨﺪ ﺭﺍ ﻛﻠﻪ ﺍﯼ ﻣﻲ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ . ﭘﺪﺭﻡ ﻛﻠﻪ ﻗﻨﺪﻫﺎﯼ ﻓﺮﻳﻤﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻣﻲﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻋﺼﺮﻫﺎﯼ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﻴﻠﻮﻟﻪ ی ﻇﻬﺮ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﻔﺮﻩ ی ﻗﻨﺪ ﻣﻲ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﻪ ﺷﻜﺴﺘﻦ ﺷﺎﻥ ، ﭼﺮﺍ ﻛــﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁن ها ﻧﺒﻮﺩ . ﻭﺍﻗﻌﻴﺖﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻩ ﻭ ﻛﻼﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻜﺴﺖ ﻭ ﺧﺮﺩ ﻛﺮﺩ ﺗﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﻓﻬﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﻩ ، ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺳــﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﻢ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﻢ ، ﭼﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺛﻴﺮﮔﺬﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﺑﺒﺮﻡ ، ﺁن هاﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺳﻢ ﺷــﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻓﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﻤﺒﻪ ﺳﻠﻤﺒﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﻣﻲﮔﻮﻳﻨﺪ ﺑﺪﻝ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺹ . ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺍﻳن ها ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﮕﻴﺮﻡ ، ﺍﺯ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﮔﻮﻳﻲ ، ﻗﺮﻋﻪ ی ﻓﺎﻝ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻛﻤﻲ ﺑﺮ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺍﺳﺖ .

 

ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻭﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﻴﻪ ﺍند . ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺮﺷﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻣﻬﻢ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻲﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﺩﺭ ﺣﺪ ﻳﻚ ﻋﺪﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ ﻭ ﺣﺘﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻳﻜﺎﻥﻫﺎ ، ﺩﻫﮕﺎﻥ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ، ﺻﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﻫﺰﺍﺭﮔﺎﻥ ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻴﺴﺖ ، ﻣﮕﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﺍﺯ ﻓﻼﻥ ﻃﺒﻘﻪ ی ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﭙﺮﻧﺪ ، ﻳﺎ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﻧﻔﺘﻲ ﺑﺴﻮﺯﻧﺪ ﻳﺎ ﺻﻮﺭﺗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﻚ ﻏﻴﺮﺕ ﻛﻮﺭ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺩﻫﺪ . ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻭﻟﻮﻳﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ، ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭘﻴﺶ ﺭﻭ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻛﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﻫﺎ ، ﻗﺮﺍﺋﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻘﺪﻡ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻛﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ، ﻣﻦ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻭﯼ ﻏﻴﺮ ﭼﻬﺮﻩﻫﺎ ﺑﺎﺷﻢ .

 

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ ﻧﺸــﻴﻨﻲ ﻫﺎﯼ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺎ ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﺧﺴــﺘﻪ ، ﺑﺎ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺗﻨﻬﺎ ، ﺑﺎ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺑﻲ ﺳــﺮﭘﻨﺎﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺟﻤﻊ ﻫﺎﯼ ﮔﺴﺴﺘﻪ ، ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ، ﻧﻘﻞ ﻗﻮﻝ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ، ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ . ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺛﺒﺖ ﻛﺸﺎﻧﺪ . ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻟﻜﻪ ﻫﺎﯼ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺗﺎﺑﻠﻮﻳﻲ ﺍﻣﭙﺮﺳﻴﻮﻧﻴﺴﺘﻲ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ، ﺣﺘﻲ ﻧﻪ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﻴﺎﺕ می ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭﺍﻥ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻨﻮﻳﺴﻴﻢ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ .

 

ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻲ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﻬﻢ ، ﺍﻳﻦ ﭼﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﺎﺛﻴﺮﮔﺬﺍﺭ ، ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﻗﻬﺮ ﺑﺎ ﻛﺴﻲ ﻳﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺣﺘﻲ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﻲ ﻣﻌﻨﻲ ﺍﺳﺖ ؛ ﺷﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﺯ ﻏﻠﺒﻪ ی ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﻣﺪﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺘﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻛﻨﺪ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﯼ ﻛﺮﺩ . ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺸﻮﺩ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺁﺯﻣﻮﻥ ﻭ ﺧﻄﺎ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻟﭗ ﺗﺎپ ﺭﻓﺖ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﻭﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻫﻴﭻﻛﺪﺍﻡ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻣﻴﺴﺮ ﻧﺸﺪ ﺍﻣﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺷﺎﻫﺪﯼ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﺎ ، ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺧﻞ ﻭﻳﺮﺍﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺩﻫﺎﺕ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﻲ ﺟﻮﻳﻲ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﻬﺎ .

 

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻲ ﺍﻣﺎ ﻳﻚ ﭼﻴﺰ ﻣﻬﻢ ﻣﺴﺘﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ ﺷﺪﻥ ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻠﺒﺮﻳﺘﻲ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ . ﻧﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺳــﻢ ﻫﺎﯼ ﺭﺳﻤﻲ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻦ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁن هاﻳﻲ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﻛﻞ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻫﺴــﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﻫﺮﭼﻴﺰﯼ ﺷــﻚ ﻛﺮﺩﻥ . ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻲ " ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﻴﭻﻭﻗﺖ ﺩﺭ ﺳــﺎﻳﻪ ی ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﻭﻓﻴﺖ ﻧﻤﻲ ﺭﺳﻲ " ﻫﻢ ﻳﻚ ﺍﺻﻞ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺖ ، ﺑﺎﻳﺪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺭﺍ ﺗﻜﻪ ﺗﻜﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ی ﺷﻬﺮ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺎﯼ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺣﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻧﻮﺷــﻴﺪ ؛ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻠﻪ ﻗﻨﺪﯼ ﻛﻪ ﺯﻳﺮ ﺿﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﻗﻨﺪﺷــﻜﻦ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﺮﺩ ﻣﻲ ﺷﻮد ﺗﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﺎﺷﺪ .
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 21:25 یکشنبه 10 فروردین1393 |
تمام مشکل این روزها شده است دادن یا ندادن ! البته از نوع یارانه ای اش ! آن هم یارانه نقدی که محمود ما ، توصیه ی اکید کرده بود که این پول ، پول امام زمان (ع) است و گفته بود که با برکت است و سعی شود با پول های دیگر قاطی نشود ! همان پولی که ما مردم ! از راه حرام به دست می آوریم و در آن هزاران شبهه و شائبه وجود دارد !

حسن روحانی و باقر نوبخت و سایر کارشناسان ریز و درشت این دولت ، یعنی دولت تدبیر و امید ، به صف شدند که کاری کنند تا آن هایی که نیاز ندارند ، خودشان بگویند و اعتراف کنند و انصراف دهند ! و این اواخر وقتی دیدند که کسی صدایش درنمی آید و اقرار نمی کند ، قرار را بر این گذاشتند که پس آن هایی که نیاز دارند ، خودشان بگویند ! که اگر زبانم لال ، یک وقتی معلوم شود که کسی دروغی گفته ، علاوه بر عذاب اخروی ، سه برابر آن چیزی که خورده را باید در همین دنیا پس بدهد ! البته این دولت از توانایی بعضی ها غفلت می کند و یا از آن بی بهره است که همگان مثل آب خوردن پیششان اقرار و اعتراف  می کنند ...

از چه کنم چه کنم های این کارشناسان معلوم است که هنوز خودشان هم نمی دانند که چه باید بر سر این یارانه ی نقدی بیاورند که احمدی نژاد در دامنشان انداخته است ، علاوه بر آن در تقلیدی اعلام نشده و ناشیانه از او ، سبد کالا را هم دادند که شد غوز بالای غوز ! معلوم نیست می خواهند تدبیر و امید به خرج دهند یا این که تقلید و تأخیر پیشه سازند . بنده ی خدا احمدی نژاد گفته بود که ما یک کاری کردیم که تا ده سال کسی نمی تواند به آن دست بزند ولی ما مردم ! باورمان نمی شد . دیروز هم جناب معاون اول از مردم در فضای مجازی پرسید که شما بگویید ما چه کنیم ؟ ( درست است که روحانی از احمدی نژاد خوش تیپ تر است ولی انصافاً معاون اولش یعنی محمدرضا رحیمی خیلی خیلی از اسحاق این دولت خوش سیما تر بود که او یوسف آن دولت بود و این به آن در ... ) بگذریم ، به یاد آن سلمانی ناشی محله افتادم که قبلاً داستانش را برایتان گفته بودم . یارو موی سر ما مردم ! را بد اصلاح می کرد ، چونان پشم گوسفندان ! و هیچ اعتراضی را نمی پذیرفت و آخرسر هم که گند کارش بالا می آمد ، رو به مشتری بخت برگشته و گوسفندیزه ! ( شبیه گوسفند شده ) می کرد و می گفت حالا بگو که چگونه سرت را اصلاح نمایم !!!

حکایت عجیب و غریبی است حکایت ما مردم . هاشمی رفسنجانی در دولت سازندگی اش مرتب بر سر ما مردم ! منت می گذاشت که چه نشسته اید که ما داریم از جیب می خوریم . نمی دانم منظورش جیب خالی ما مردم ! بود یا جیب دیگری . ولی او به حد کافی زرنگ بود که در زمان خودش ریسک نکند و به قیمت ها دست نزند ، ولی با اجرای سیاست تعدیل و در پناه مشاوران لیبرالش چنان کرد که داد همه درآمد و در دوره ی دوم ریاست جمهوری اش چنان باجی به مجلس چهارم داد که هم تعدیلش تعدیل شد و هم مردان اصلی اش خانه نشین شدند و نتیجه اش شد همین هاشمی که اکنون می شناسیم که در کنج محل کارش نشسته و زبان به گلایه می گشاید ... خاتمی هم که به اذعان خود و یارانش آمادگی لازم را نداشت و تنها در اثر حماسه ای رئیس جمهور شده بود ، تحت تأثیر اسطوره ی بازار آزاد ، ابتدا همان راه هاشمی را رفت و تا رفت که به خودش بیاید ،  گفت که هر نه روز یک بحران دارد و سرانجام تدارکاتچی شد و رفت . او هم می خواست با شیبی ملایم قیمت بنزین را افزایش دهد که مجلس هفتم از راه رسید که مردانش به لطف رد صلاحیت های گسترده ی کاندیداهای غیرخودی و بیخودی ... به آن راه یافته بودند . آن مجلس هم طرح تثبیت قیمت ها را با افتخار تصویب کرد و حداد عادل آن را عیدی داد به ما مردم ! همین طایفه و اتفاقاً همین حداد ، چند سال بعدتر در یک فراموشی تاریخی عجیب ، طرح گران کردن قیمت حامل های انرژی و پرداخت یارانه ی نقدی را به احمدی نژاد هدیه دادند و باز هم با افتخار گفتند که دولت هم طراز و همسودشان تنها دولتی است که جرأت اجرای این طرح را دارد ! و البته دوباره همان ها شأن نظارتی خود را فراموش کرده و کمی بعد به محمود ما تاختند ، چه تاختنی ! و جلوی اجرای مرحله ی دوم هدفمندی را گرفتند و باز هم افتخار کردند که نگذاشتند ما مردم ! بیش از این متضرر شویم ... بیچاره ما مردم !!!

با یک نگاه ناکارشناسانه و مردمی ! به این نتیجه می رسیم که این چند مجلس و این چند دولت و ... با همه ی خدم و حشم و ساعت ها کار کارشناسی و دانش بنیان و نانو و هسته ای و آی سی تی و ... چیز زیادی بیشتر از ما مردم ! که اطلاعات اقتصادی خود را از رسانه ها می گیریم ، نمی دانند و در حقیقت آن ها هم مثل ما مردم ! گیج می زنند ... راست می گفت محمود احمدی نژاد که ادعا می کرد اطلاعات اقتصادی اش را از قصاب محله اش می گیرد و همین کارشناسان او را به تمسخر گرفتند !

 یک پیش بینی ناکارشناسانه !

این طرح هم مانند تصمیمات قبلی ، کاری از پیش نخواهد برد و این دولت را هم قربانی خواهد کرد ... و ما مردم ! می مانیم و مقاومت در برابر بار سنگین مشکلات ... و اصلاً اقتصاد مقاومتی یعنی همین ! ای کارشناسان جور و واجور ، این جا یک نابازار است و تئوری های اقتصادی در آن کار نمی کند .

یک راه حل کارشناسانه !

تجربه های موفق در دنیا وجود دارد و باید از آن ها استفاده کرد و نباید منتظر راه حل های جادویی و خلق الساعه ماند و ما مردم ! نیاز به کسانی نداریم که خود را نجات دهنده ی ما معرفی کنند و پیامبرگونه سخن بگویند . اقتصاد موفق نیاز به آزادی و امنیت و قانون دارد ... احزاب سیاسی و نهادهای مدنی را آزاد بگذارند ، قدرت سیاسی در فضا و ساز و کارعلمی و اندیشه ای دخالت نکند ، حق مالکیت مادی و معنوی را به رسمیت بشناسند ، سیستم دادرسی عادلانه ، مستقل و کارآمد وجود داشته باشد ،آزادی های بدیهی مردم را بپذیرند ، حق انتخاب به مردم بدهند ، قوانین مدون و منقح و شفافی توسط نمایندگان واقعی مردم تصویب شود ، همه در مقابل قانون یکسان باشند ، مردم قدرت نصب و نقد و عزل حاکمان را داشته باشند و ... در این صورت در مسیر پیشرفت و توسعه قرار خواهیم گرفت وگرنه با کسب چند هزار میلیارد اضافه تر ، آن هم در سیستمی غیرپاسخگو ، این تنها دولت است که فربه تر و مغرورتر خواهد شد و به همان سرعت هم در مسیر سراشیبی و افول خواهد افتاد ...

با همه ی این حرف و حدیث ها سئوال مهم این است که ای منت گذارندگان بر ما مردم ! مگر حقوق و دستمزد ما مردم ! را واقعی کردید که پیش از آن می خواهید قیمت ها را واقعی کنید ؟ اگر هم منتی باید گذاشته شود ، منت گذارنده آن کارگر و کارمندی است که حقوقش کمتر از 400 دلار در ماه است و می خواهند قیمت نفت و گاز و برقش را واقعی ( بر اساس دلار ) حساب کنند ! هرگونه اصلاح قیمت قبل از اصلاح دستمزد اولاً ظلم به مردم است و ثانیاً به ضد خود تبدیل خواهد شد ...

" از قضا سرکنگبین صفرا فزود     روغن بادام خشکی می نمود  "

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 12:54 دوشنبه 12 اسفند1392 |
( آزادی جوهر وجود آدمی است ، تا آنجا که اگر من در بهشت باشم ولی به من بگویند که تو حق نداری جهنم را به این بهشت ترجیح دهی ، من از این بهشت بیرون می روم ) " ژان روستاند "

ما مجبور هستیم تنها از میان کسانی که قبلاً از سوی مراجع خاصی تعیین شده اند ، نمایندگان و رییس جمهور خود را انتخاب نماییم . مجبور هستیم بعضی از مطالب و کتاب هایی که کسان دیگری مضر تشخیص می دهند ، نخوانیم . مجبور هستیم از انجام و ارائه ی پژوهش هایی که نتایجش خلاف مصلحت بعضی ها تشخیص داده می شود ، خودداری کنیم . مجبور هستیم در چارچوب مشخصی از روش های تعلیم و تربیت انحصاری در مدارس ، برای آموزش فرزندانمان حرکت کنیم . مجبور هستیم تحلیل ها و اطلاعات سیاسی خود را از منابع معتبری تهیه کنیم ، تا اسیر شبهه ها و خدعه های دشمنان نشویم ! تحلیل گران رسمی هم مجبورند مطالب تهیه شده را روخوانی کنند . ما جزء معدود کشورهایی هستیم که در آن بصورت رسمی برای هدایت سیاسی مردم ، هادیانی گمارده می شود . خطبای رسمی مجبورند بولتن خوانی کنند ، حتی اگر در مورد محتوای آن ها حرف و حدیث داشته باشند . مجبور هستیم به رادیو و تلویزیون انحصاری چشم بدوزیم و گوش کنیم که تنها تحلیل گر و فیلسوف و نظریه پرداز بحرالعلومش ، حسن رحیم پور ازغدی است ، همو که با شمشیر چوبینش به جنگ تمام مکاتب فلسفی موجود در عالم می رود و به خیال خودش به طرفه العینی همه را تار و مار می کند و البته کارمندان ادارات و نهادها هم مجبور هستند که بسیج شوند ، تا تماشاگر منفعل این نمایش غیر منصفانه و بی رحمانه و البته مضحک باشند ! ما مجبور هستیم از میان قرائت ها و خوانش های مختلف از متون دینی ، شنونده ی یک قرائت رسمی و فرمالیستی از دین باشیم که از تریبون های رسمی و انحصاری ابلاغ می شود و مخالفت با آن حکمی معادل طغیان و بی دینی دارد و سخنگویان قرائت های دیگر ، گرفتار انواع تهدیدها و تضییقات می شوند . مشابه همین اجبارها در سبک زندگی و تفریحات و ... هم وجود دارد که حوزه ی اختیارات ما را در اجتماع و گاهی حتی در حریم شخصی محدود می کند . ما مجبور به اجرای قوانین و دستورالعمل هایی هستیم که توسط نمایندگان و مدیرانی تصویب و ابلاغ شده که سطح کارشناسی شان از معدل ظرفیت و حتی فعلیت کارشناسی کشور بسیار پایین تر است .

با این حساب از آدم هایی که غیر از طی مسیر ، در خطوط تعیین شده ، مجاز به انجام کاری نیستند ، یا این که در خلق وضعیت موجود کمترین سهم و دخالتی ندارند ، چه مسئولیتی می توان طلب کرد ؟ انسان وقتی باید مورد سئوال قرار گیرد که که از میان گزینه های متعدد ، قدرت انتخاب داشته باشد و اختیارش دست خودش باشد . انسانی که مجبور و مکلف به انجام کاری می باشد را تنها می توان به علت سرپیچی از دستورات و فرمان ها مجازات نمود ، ولی نمی توان از او انتظار داشت انسان مسئولی باشد که حاضر است عوارض و تبعات اقداماتش را بپذیرد ، چون او به فرموده عمل کرده است که " المأمور معذوراً " . از آن سو در چنین جامعه ای حتی قدرتمندانی که چنین انحصاراتی را تعیین و دستور صادر می کنند ، مسئولیت پذیر نیستند ، چون قدر گوهری به نام آزادی در آن جامعه شناخته شده نیست که اگر بود ، اولاً این اجبار و انحصار در آن معنایی نمی یافت و ثانیاً قدرت به طور مناسبی میان مردم توزیع می شد که قدرقدرتی در آن جامعه جایی پیدا نمی کرد .

اینچنین است که آزادی و مسئولیت پذیری ، رابطه ای تنگاتنگ و دوسویه با هم برقرار می کنند . به این صورت که آزادی بدون مسئولیت پذیری ، چیزی جز هرج و مرج نیست و مکلف کردن مردم بدون وجود آزادی ، معنایی جز استبداد نخواهد داشت و این چرخه ی باطل " هرج و مرج – استبداد " به تعبیر یکی از جامعه شناسان ایرانی ، می تواند توجیه کننده ی بسیاری از مسائل دیروز و امروز و فردای ما باشد . صدالبته تک گویان و سخنگویان انحصاری  ، بی میل نیستند که این تسلسل باطل را به " آزادی – هرج و مرج – استبداد " تغییر دهند و در بوق و کرنا نمایند که هر موقع به مردم آزادی داده شد ، خودشان قدرش را ندانستند که لاجرم ، هرج و مرج بر آنان غالب می شود و آنگاه خود همین مردم به دامن استبداد پناه می برند ! البته آن ها برای قبولاندن این فرد مستبد به مردم ، به عنوان یک مصلح ، از توجیهاتی مثل اولویت امنیت و معیشت نسبت به آزادی استفاده می کنند ! در حالی که شرایط استبدادی ، ناامن ترین وضعیت ها است و اصولاً خودکامگی ، عامل و حامل هیچ امنیت و آسایشی نیست . با این توجیهات تا حدودی به عوام مردم می قبولانند که شایسته ی آزادی نیستند که اگر آزاد باشند به ضرر خودشان است ! و به قول همان جامعه شناس بزرگ " استبداد ، هرج و مرج انحصاری و هرج و مرج ، استبداد فراگیر است " .

جالب است که بیشترین هرج و مرج ها و بی قانونی ها توسط کسانی صورت می گیرد که بیشترین قدرت و اختیار را دارند ! وقتی خود بچه های بالا ! قانون های نوشته شده توسط خودشان را رعایت نمی کنند ، انتظار رعایت قانون از سوی رعایا و زیردستان بی اختیار و تحت اجبار ، بسیار عبث خواهد بود . برای تقریب به ذهن می توانید رقم های درشت و گیج کننده ی اختلاس های اعلام شده ی اخیر را با کل مبالغ اختلاسی که در تاریخ این کشور ، توسط کارمندان جزء صورت گرفته مقایسه کنید ! چه کسانی در استخدام های فامیلی خلاف قانون دست دارند ؟ اصولاً از دست رده های پایین تر چه کاری برمی آید ؟ مزایده ها و مناقصه های غیرقانونی و یا با پوشش ظاهری قانون ، توسط چه کسانی صورت می گیرد و خیرش به چه کسانی می رسد ؟ در شرایط عادی اگر تخلفی از یک مدیر بالادستی گزارش شود تا چه اندازه امید به پی گیری وجود دارد ؟ و اگر همین تخلف توسط یک کارمند عادی انجام شود چه بلایی بر سر او می آید ؟

همه ی این ها نباید توجیه کننده ی زیرپا گذاشتن قانون توسط شهروندان باشد ، اما وقتی مردم می بینند که قدرتمندان ، بزرگترین ناقضان قانون هستند ، چه قضاوتی خواهند داشت ؟ آیا در قانون پذیری آنان تردید ایجاد نمی گردد ؟ از سوی دیگر وجود آزادی در جامعه ، علاوه بر ایجاد حس مسئولیت پذیری ، فواید بی شماری هم خواهد داشت ، از جمله اینکه در شرایط آزادی واقعی ، انتقاد آزادانه از قدرتمندان به عنوان سدی در مقابل فساد عمل می کند ، باعث می گردد که بهترین ها انتخاب شوند چون در جامعه ی آزاد ، مدیران از میان احزاب و نهادهای مستقل برساخته می شوند و همین هم موجب مسئولیت پذیری بیشتر خواهد شد و این مدیران هم در شرایط رقابت واقعی و نه صوری ، بر مسند می نشینند ، وگرنه صدام و مبارک هم ، نمایشی به اسم انتخابات برگزار می کردند که در آن با 99 درصد آراء پیروز می شدند !

برای پیش گیری از سوء برداشت ، تذکر و اعلام دو نکته را ضروری می دانم : اول این که میان استبداد مطلق و دموکراسی محض ، طیف گسترده ای از حالات وجود دارد و اصولاً در شرایط واقعی دنیای امروز ، هیچ حکومتی که بخواهد مطلقاً مستبد باشد ، امکان حضور و بقاء ندارد و دموکراسی ها هم با توجه به زمان ها و مکان های مختلف ، متعدد و متنوع بوده و دائماً در حال تغییر و تکامل هستند . دوم این که همه ی این مطالب در مورد تنظیم رابطه ی میان انسان ها است و رابطه ی میان انسان و خداوند " مقوله ای به کلی دیگر " است ...

( آزادی هزاران جلوه برای عرضه دارد که بردگان ، هرچند راضی ، هرگز از آن باخبر نخواهند شد ) " ویلیام کوپر "

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:22 شنبه 12 بهمن1392 |
بعضی مفاهیم و واژه ها از فرط تکرار ، آن قدر بدیهی می شوند که دیگر نمی توان به حریم آن ها نزدیک شد ، از جمله همین مفهوم میانه روی . در عرصه ی سیاسی ما هم آن قدر درگیری و نزاع وجود داشته که سرانجام ، دو طرف دعوا به تندروی و افراط متهم شده و از صحنه اخراج می شوند و گروه دیگری با شعار نفی تندروی و اصلاح ویرانه های گذشته ، روی کار می آید و سرانجام ، این دسته هم به سرنوشت قبلی ها دچار می شود و گویا این امر ، به یک شگرد سیاسی برای حذف رقبا تبدیل شده است !

( داخل پرانتز بگویم که سخنان چند روز پیش رییس جمهور قدری تعجب برانگیز بود ، آن جایی که گفت من با افراد هر دو جناح کار کردم و افراد معتدلشان ! هیچ فرقی با هم ندارند و اختلافی میان آن ها نیست ! این در حالی است که با همه ی ضعف های اندیشه و عمل سیاسی در کشور ما ، باز هم طی سال های گذشته ادبیات متفاوت و نیز راه حل های مختلفی ، توسط جریانات سیاسی و فرهنگی و اجتماعی تولید شده است . خدا کند که قصد حسن روحانی نادیده گرفتن جریانات سیاسی موجود و احیاناً حذف آنان به بهانه ی واهی تندروی و افراط ، به نفع جناح تازه تأسیسش نباشد )

در این سال ها آنقدر آدم های فرو مایه ، به عنوان مدیر و رییس ، بر ما مردم تحمیل گردید که دیگر شاخک های جامعه ، نه تنها در برابر آن حساسیتی از خود نشان نمی دهد ، بلکه طوری شده است که با انتصاب یک استاندار یا فرماندار میان مایه و دم دستی ، همه ی ما ذوق می کنیم و خدا را سپاس می گوییم و ما شدیم مصداق همان ضرب المثل " به مرگ گرفتن و به تب راضی شدن ". خطر اصلی اما آنجا است که این میان مایگی و روزمرگی ، توجیه فکری و اخلاقی شده و با الفاظ دهان پرکن و فراروایت هایی مثل اعتدال و میانه روی ، موجه جلوه داده شود و هرگونه ایستادگی در مقابل این جریان مبتذل ، به تندروی و افراط تعبیر گردد که در این صورت به راحتی می توان هر صاحب فکر و اندیشه ای را به اتهام تندروی خانه نشین کرد و یا به بند و حبسش کشید و یا اگر دیگرانی به بند و حصرشان کشیدند ، در مقابل آن سکوتی مصلحت آمیز پیشه نمود و البته آن مصالح و منافع شخصی را به طرز فریبکارانه ای به عنوان مصالح نظام و مردم جا زد ! البته در زمان انتخابات می توان از همین آدم ها و افکار پیشرو ، بهره ی کامل را برد و رأی لازم برای جلوس را کسب کرد ! اینچنین است که می توانند هر آدم معمولی و حتی ضعیفی را به اسم میانه روی و در پس نقاب آن روی کار بیاورند .

حداقل مقام های سیاسی کشور و استان و شهرستان باید از میان نیروهای سیاسی قوی که دارای تبار ، دانش و شخصیت محکم باشند ، انتخاب شوند وگرنه بدون اتکا به پشتوانه های قوی فکری و سیاسی ، این افراد ضعیف النفس مجبورند به باندهای قدرت و ثروت باج بدهند ، تا چند روزی بیشتر بر سر کار بمانند و از شما چه پنهان که در پدیده ی فساد مالی اخیر ، رد پای چنین مدیران ضعیفی را می توان یافت ، و در حقیقت از دامن همین فرومایگان سیاسی و اجرایی است که "ب ز" و "خ ن" و ... به عرش می رسند !

چه راهی بهتر از این که برای فراموش کردن جنایات و خطاها ، آن ها را عادی و روزمره جلوه دهیم ؟ البته همین ابتذال و پیش پا افتادگی می تواند تبدیل به اراده ای راسخ برای کنارزدن وجدان و آگاهی گردد . بلایی که حتی بر سر مفاهیم ذاتاً مقدس هم می آید و با مبتذل سازی مفاهیم معنوی و دینی کار به جایی رسیده که آرزوی ما این است که کسی بیاید و کاری بکند کارستان و دین و معنویت را از زیر دست و پا جمع کند و آن را دوباره به جایگاه متعالی و مقدسش برگرداند ، معنویتی که با این تبلیغات سخیف به امری مبتذل و دم دستی تبدیل شده است ! وقتی که به آسانی می توان این بلا را بر سر مفاهیم دینی آورد ، کشاندن مدیریت و اداره ی کشور به ورطه ی ابتذال که باید خیلی سهل و ساده باشد . این ابتذال و بداهت ، امر را بر آدم های معمولی مشتبه می کند و با اعتماد به نفسی کاذب ، ریاست و کیاست را حق مسلم خود می دانند ، چیزی در حد حق انرژی هسته ای برای ملت ایران ! چنان هم برای یک لقمه نان و آب دنیا ، لابی می کنند و التماس و دریوزگی ، که حتی شنوندگان داستان ، از آن شرمنده می شوند . چند سال قبل از کسی که می خواست مقامی را به چنگ آورد ، شنیدم که از طرف یکی از بچه های خیلی بالا ! پیشنهادی به او شده که برایش هشتاد میلیون تومان آب می خورد ، تا به هر صورتی که شده حکمش را بستاند و برایش بیاورد ! و او پس از مشورت با تیم مشاورانش و علی رغم اصرار آن ها ، این خواسته را نپذیرفت ، چون پیش خودش فکر کرد که چگونه می تواند پس از کسب آن مقام ، هشتاد میلیون تومان را در بیاورد ؟! البته این قضیه مربوط به قبل از زمانه ی بابک زنجانی است که بی تردید اکنون "فی" بالاتر رفته است !

در دموکراسی های بلاد کفر ، یعنی همان امریکا و اروپا ! سیاست و مدیریت جولان گاه اشخاص میان مایه است و گران مایگان و فرزانگان ، کمتر وارد این عرصه می شوند ، آن ها ترجیح می دهند به مقولاتی مثل اقتصاد و روانشناسی و سایر رشته های آکادمیک وارد شوند . جامعه ی امریکا در حالی کلینتون و اوباما را میان مایه محسوب می کند که به طور مثال ، باراک حسین اوباما سال ها سردبیر یکی از نشریات تخصصی حقوق در امریکا بوده است ! ای کاش رؤسا و وزرا و مدیران میان مایه ی ما هم این گونه بودند و در عین کم بضاعتی ، حداقل خود را به عنوان منجی و پیامبر مردم جا نمی زدند ... شاید هم تقصیر از ما است که بت تراشان ماهری هستیم و باز هم این ما هستیم که چند سال بعد ، برای جبران شرم و سرافکندگی ناشی از همین بت سازی و بت پرستی خودمان ، جوگیر می شویم و طی حماسه ای پرشور ، بت های دست ساز خود را می شکنیم و در قالب مردمی حماسه ساز و بت شکن ، برای چندمین بار تحسین برانگیز ظاهر می شویم !!!

آنانی که در میانه ی میدان های سیاسی در حال فعالیت هستند ، حال از هر جناحی که می خواهند باشند و بخصوص دوستان اصلاح طلب ، بهتر است دامن خود را از این ابتذال دور نگاه دارند و ضمن حفظ سرمایه ی سیاسی و اجتماعی خود ، منتظر فرصت های بهتری در آینده بمانند . بدون شک انتظار عبثی خواهد بود که کسی وارد این قضایا شود و بتواند دامن نیالوده از آن خارج گردد ... به یاد داشته باشید که سرمایه اجتماعی ذره ذره بدست می آید و ممکن است به یکباره و با یک حرکت اشتباه از کف برود . عقل و درایت سیاسی هم حکم می کند که ما نباید هزینه ی اقدامات شخصی دیگران را به دوش بکشیم که در غیر این صورت حق دارند که ما را به بلاهت سیاسی متهم نمایند ...

نه چندان بزرگم

که کوچک شمارم خودم را

نه آن قدر کوچک

که خود را بزرگ ...

گریز از " میان مایگی "

آرزویی بزرگ است ؟؟؟

" قیصر امین پور "

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 13:16 سه شنبه 24 دی1392 |
 صبیه را فرستادیم کلاس خصوصی جلسه ای یکصد هزار تومان ، چهار نفری ، که می شود به عبارتی برای هر نفر بیست و پنج هزار تومان ! هر جلسه دو و نیم ساعت ، که خلاصه می شود به عبارتی برای هر دقیقه حدود هزار تومان ! دبیر مربوطه آدم باحال و نکته پردازی است و علاوه بر نکات کنکوری نکته های دیگری هم می گوید .  روزی به بچه ها گفت که ماه قبل ملکی را خرید ، به مبلغ شصت میلیون تومان و حالا برایش مشتری پیدا شده که حاضر است نود میلیون بابت آن پول پرداخت نماید . سپس با ذوق و شیطنت خاصی گفت : " چه کشور خوب و باحالی داریم ، کجای دنیا این جوریه ؟ بمونیم همین جا ! کجا بریم ؟ من نمی دونم چرا بعضی دنبال ویزا و اقامت هستند ؟ "

در اوج مشکلات اقتصادی و رکود بی سابقه و زمانی که به دستور بچه های بالا ! نهادهای مسئول از اعلام نرخ رشد منفی پنج درصد منع می شدند ، بورس این مملکت رکوردی می زند که از زمان مدیریت حضرت آدم تاکنون بی سابقه بوده است . راستی چرا بعضی ها می خواهند از این جا بروند ؟ بهتر نیست که بمونیم همین جا ؟

در همین جا می توان با یک بیل و کلنگ خالی ! شروع کرد و بدون سواد و هرگونه تخصصی ، با رفاقت و رانت و اندکی ارادت ، امتیازاتی به کف آورد و پس از چند سال هم می توان شهر و مردمش را یکجا خرید ! می توان در ارتفاعات نشست و از همان بالا به ریش ملت و مسئولین ساده اش خندید ! تازه به شما هم می گویند کارآفرین و کسی نمی تواند بگوید بالای چشمتان ابرو است و همه برایتان کارت آفرین و صدآفرین می فرستند ، چون کارآفرین هستید و همه از دولت و مجلس و ملت به دنبال " بهبود فضای کسب و کار " برای شما هستند ، چون " این ملت انقلاب کردند که شما راحت باشید " . این جا اروپا و امریکای جهانخوار نیست که شما مجبور به رعایت استانداردهای زیست محیطی و کنترل کیفیت و حقوق نیروی انسانی و پرداخت عوارض و مالیات مضاعف و ... باشید . نگران نیروی انسانی نباشید ، چون می توانید یک جوان تحصیلکرده را از هفت صبح تا بوق سگ سرپا نگه دارید و از او کار بکشید و او را بیمه نکنید و حق اعتصاب هم که ندارد و آخر ماه 250 تا 300 هزار تومان بیندازید جلویش و هر موقع هم که خواستید با تیپا بیرونش کنید ! مالیات قانونی ات را هم نمی پردازی ، به محیط زیست آسیب می رسانی ، از کوه و جنگل هم نمی گذری ، تشریفات مناقصه و مزایده هم با من ! کسی هم کاری به کارت ندارد ، چون کارآفرین هستی و همه هوایت را دارند ، موقع انتخابات هم که شد برای ستادهای دو یا سه کاندیدایی که احتمال برنده شدنشان بیشتر است ، یک فقره چک درست و حسابی می کشی و عندالزوم برای ساخت مسجد و مصلا و هیئت خرج می کنی و به هر مدیر و مسئولی که وارد شهر شد ، ناهار و شام مجانی می دهی و هزینه ی اقامت او و خانواده و همراهانش را خودت به عهده می گیری و نمک گیرشان می کنی ... نگران این خرج و مخارج هم نباش ، چون بعداً از تخفیفات و امتیازات ویژه برخوردار می شوی که به آن می گویند رانت و آن در مقابل این ، یک است به هزار و شاید هم بیشتر .

راستی تا یادم نرفته بگویم که رئیس جمهور سابق آلمان را دادگاهی می کنند ، به جرم این که وقتی با همسرش به یک جشنواره ی محلی دعوت شده بود ، یک شب را مهمان هتلی بود که با صاحبش دوستی دیرینه داشت . آن بنده ی خدا هم به یاد دوستی سابق و به احترام مقام فعلی و شاید هم به طمع امتیازات لاحق ، از رئیس جمهور هزینه ی اقامت را نمی ستاند ، حالا فکر می کنید که چقدر بود ؟ 850 یورو ، یعنی حدود سه میلیون اشلوب ناقابل خودمان ! آخر من نمی فهمم که چرا بعضی افراد مرعوب و خودباخته ، هی " آلمان ، آلمان " می کنند ؟ آلمان را ما ( یعنی دولت هفتم و هشتم ) آلمان کردیم و داخل آدم حسابش کردیم و آوردیمش توی مذاکرات 1+5 ! وگرنه از صد نفر ایرانی ، صد و یک نفرشان نمی دانستند که آلمان اصلاً چی هست ؟ و هر چه قدر هم که مردم کم تر بدانند ، برای خودشان بهتر است ! جد اعلای ما ، ناصرالدین شاه ، با غرور و افتخار اعلام می کرد ، وزیرانی می خواهد که ندانند بروکسل نام شهری است یا نوعی کلم که همان بروکلی باشد !!! چنان که آقای هاشمی هم به تأسی از جد بزرگمان می گفت که من خودم به اندازه ی کافی سیاستمدار هستم و فقط وزرایی می خواهم که کاری باشند ! حالا هی بگویید آلمان ! خوب است این جا هم ، پشت سرهم به مدیران گیر بدهند که چرا وقتی رفته بودید رامسر ، فلان جا غذای مجانی خوردید با خانواده ؟ و سالی چند بار مجانی می روید  در رامسر خوش می گذرانید ؟ فکرش را بکنید که اگر این جا هم مثل آلمان نازی بود ، مسئولین می توانستند این همه خدمت ارائه بدهند ؟ آن وقت چه کسی کارهای زمین مانده را انجام می داد ، وقتی یک مدیر متخلف را هر روز هر روز به دادگاه و پاسگاه بکشانند ؟

اصلاً من یقین دارم که خود رئیس جمهور آلمان مشکل روحی - روانی دارد ، یک چیزی توی مایه های کمبود محبت و توجه ! نیست که کسی تحویلش نمی گیرد ، چون مقامش تشریفاتی است ، به همین خاطر عده ای را اجیر می کند تا برایش پرونده درست کنند تا که بیشتر دیده شود و اسمش در رسانه ها و سر زبان ها باشد . این جوری هم توی پوز خانم مرکل می زند و هم کمبودها و حقارت های خودش را جبران می کند ! وگرنه اگر مثل رؤسای جمهور ما کار و بارشان زیاد بود ، آیا فرصت این جور کارها را داشت ؟ از همه هم بیشتر بنده ی خدا محمود احمدی نژاد در دولت نهم و دهم ! که خودش مصاحبه کرده بود که من و اعضای کابینه در سفرهای استانی ، نان و پنیر و چای شیرین می خوریم و بعضی مواقع آنقدر کار زیاد است که فرصت خوردن پنیر را هم نداریم ! حالا شما حساب کن که مملکت داری با نان و چای شیرین و در شرایطی که فسفری در این غذا وجود ندارد تا به مغز برسد ، چقدر سخت می شود ؟ می دانید که چقدر به مغز فشار می آید ؟ مغز گفتند ، سنگ که نیست ! ولی آن دولت یعنی نهم و دهم ! این مشکل را حل کرد و با شعار " ما می توانیم " به حساب همه جای این کشور رسید . عزیزان من بهتر نیست که بمونیم همین جا ؟

بعضی دیگر از عناصر مشکوک و بی بصیرت ، بیل گیتس کافر و مارک زاکربرگ صهیونیست را به رخ جوانان ما می کشند و تحت تأثیر القائات دشمنان فرضی ! چو و هو می اندازند که امریکا سرزمین فرصت ها است ! آن ها نمی دانند که آن جور پیشرفت ها به ندرت و تنها در سایه ی نبوغ به دست می آید و نمی دانند که از خود نبوغ درکردن چقدر سخت است ! ولی در کشور ما کافی است بوق زدن و علامت دادن درست را بلد باشی ! همه که نمی توانند نبوغ تحویل بدهند ! فکر می کنید ما کم توی این مملکت تریلیاردر داریم که همین چند ساله از این فرصت ها استفاده کردند ؟ وجود افرادی مثل ب ز ، م خ ، خ ن ، ا ز ، م ر و صدها نفر مثل این ها ثابت می کند که کشور ما هم سرزمین فرصت ها است و ما از این نظر هم جزء چند کشور اول دارنده ی این تکنولوژی هستیم ! خدا کند که تحریم ها پابرجا بماند ، تا ما نابغه های بیشتری را به دنیا معرفی کنیم ...

پس بیایید همه با هم قدرشناس باشیم و یک بار برای همیشه ، تصمیم بگیریم که " بمونیم همین جا " !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 14:56 دوشنبه 2 دی1392 |
 وقتی اصلاح طلبان چپ گرا در سال 76 ، برگ آس خود را رو کردند و سید محمد خاتمی را برکشیدند ، محافظه کاران راست کیش ، مانده بودند که چه کار کنند ؟ یکی از پلتیک های مهم آنان رونمایی از سید احمد خاتمی بود که تفاوتش با سید محمد خاتمی به زعم آنان تنها و تنها در " الف "ی بود که به جای " میم " نشسته بود ( فرق میان احمد و محمد ) وگرنه این هم مانند آن ، سیدی بود ملبس به لباس روحانیت . لابد پیش خود گفتند حالا که دور ، دور خاتمی است چرا ما خاتمی نداشته باشیم ؟ و اینچنین بود که در مقابل یک سید یزدی ، سیدی از اهالی کرمان را رو کردند و می دانید که یزدی ها دستمالی دارند که در کرمان خبری از آن نیست و آن ها از این موضوع غافل بودند ! این خاتمی یعنی سید احمد ، پله های قدرت را دو تا سه تا طی کرد و در اندک زمانی شد عضو ارشد جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم و عضو هیئت رئیسه ی مجلس خبرگان و امام جمعه ی تهران . صعودی که در شرایط طبیعی و آن هم در حوزه های به شدت محافظه کار و سنتی شیعه ، سالیان درازی به طول می انجامد و اگر نبود سید محمد خاتمی و زمانه ای که خاتمی پسند شده بود ، هرگز این اتفاق نمی افتاد ! اکنون چپ و راست می توانستند به طرف مقابلشان فخر بفروشند که ما هم خاتمی داریم ... حتی در انتخابات سال 80 که سید محمد خندان ما ، با کلی خواهش و ناز ثبت نام کرد و حتی به گریه افتاد که اتفاقاً دست به گریه اش هم مانند خنده هایش خیلی خوب بود ! این شایعه پیچید که راست ها شاید سید احمد خاتمی را وادار به ثبت نام کنند تا از مشابهت اسمی او استفاده کرده و ... !!!

( در مرحله ی دوم انتخابات سال 84 و در رقابت میان هاشمی و احمدی نژاد ، نامه ای از شورای نگهبان به صندوق های اخذ رأی رسید و توجه اکید داد که اسامی و نوشته هایی مانند احمدی نژاد ، احمدی نجات ، احدی نجاد ، نژاد ، نجات ، احمدی ، احدی ، نجاد ، نجار ، نژار ، نزار و اسامی مشابه را به آراء محمود احمدی نژاد اضافه نمایند و مبادا که کسی خامی کند و آن ها را باطل گرداند ! )

هرچه که سید محمد ما ، خوش اخلاق ، نرم خو و اهل تساهل بود ، سید احمد آن ها اما جدی ، ارتدوکس و انعطاف ناپذیر است . این همچون " الف " راست قامت و استوار در مقابل دشمنان فرضی ! و آن همچون " میم " خمیده و منعطف ! سید محمد خندان بود و اما تبسم سید احمد را کمتر کسی دیده بود و احتمالاً پس از این هم نخواهد دید ! تصورش را بکنید که اگر او بخندد چهره اش چگونه خواهد شد ؟ ولی از نظر پیروان سید احمد ، چشمان مهربان سید محمد ، موجب طمع و سوء استفاده ی دشمنان می گردد و اما دیدگان درشت و نافذ سید احمدشان ، بیم و هراس را در دل امریکا و اروپا و صهیونیست ها می نشاند و همین هم برای جماعت هواداران بی خویشتن ، نه تنها کافی ، بلکه غرورانگیز و مایه ی افتخار است . وقتی دوربین روی صورتش زوم می کند ، بهتر می توان این هیبت و نفوذ را در چشمان درشتش دید و مطمئناً وقتی دشمنان چهره ی مصمم و بی تعارف ایشان را ببینند زهره شان خواهد ترکید و مگر نه این است که مؤمن باید " اشداء علی الکفار " باشد . به همه ی این ها تن صدای قوی و خش دار و باصلابتش را اضافه کنید که آنگاه دیگر توانی برای دشمنان جهت دشمنی باقی نمی ماند و همه قالب تهی خواهند کرد . برای دلباختگان او ، محتوای سخن سید چندان مهم نیست ، بلکه محکم سخن گفتن او برایشان اصل است ، حتی جاهایی ممکن است سخنش با منطق شما جور در نیاید ! مثلاً وقتی ندا آقاسلطان در یکی از کوچه های اطراف خیابان کارگر شمالی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و معترضان فشار تبلیغاتی شدیدی علیه حکومت به راه انداختند ، سید احمد خاتمی در نماز جمعه ی تهران ، استدلالی عجیب برای رفع اتهام از نهادهای نظامی به کار برد که " در کوچه ی خلوت که نمی کشند ، در کوچه ی خلوت دستگیر می کنند " !!!

هر گاه مقامات بالاتر و حتی مقام رهبری ، سخن از نرمش و بخشش و جذب حداکثری می گویند و مدارا پیشه می کنند ، سید احمد آقا به جوش و خروش درمی آید و به سرعت بساط منبری را برپا می کند که هشدار بدهد و تبصره ای بزند که منظور حضرت آقا این بود و آن نبود ! مبادا عده ای به دلشان صابونی بزنند و خیالاتی به سرشان بیفتد . در نماز جمعه ی هفته ی گذشته هم هشدارهای شدیداللحنی به فتنه گران 88 داد که خیال نکنند چیزی تغییر کرده است ، مثلاً فکر کنند حالا که چند نفری از شرکای فتنه پست گرفته اند ، این ها هم بخواهند وسط بیایند و از نظام طلبکار شوند و تأکید کرد که کار همچنان دست متدینین است ! و دوباره بر لزوم عذرخواهی فتنه گران تأکید داشت و آنان را بیم و انذار داد که اگر پررویی کنند ، ملت ایران دوباره حماسه ی ده ها میلیونی 9 دی را تکرار خواهد کرد ... در این میان چندین بار پیاپی از تشویق و تکبیر و تأیید حاضران در نماز جمعه بهره برد و اتفاقاً در آن جایی که احساس نیاز به تشویق می کرد ، خودش لحن پایانی جمله اش را طوری ادا می نمود که حضار خودبخود تشویقشان بیاید ! در این قسمت که روی سخنش با فتنه گران بود ، به شدت خشمگین می شد و لرزش و هیجان و نگرانی در صدا و چشمانش هویدا می شد ، به طوری که هشدارهایش به امریکا و اوباما را خیلی راحت تر و البته بدون هیجان و استرس بیان می کرد ! آدم وقتی دقیق می شود گاهی شک می کند که خطیب جمعه ی تهران ، نه روی سخنش با فتنه گران و نه با مخاطبانش ، بلکه شاید با خودش است و برای سکون و آرامش قلب خود فریاد می زند و بر دل ریش خویش مرهم می گذارد که " سرود مستانه در تاریکی شب و در مسیر تندباد ، برای تسلی خاطر ترسیده است " . چرا که اگر فتنه ای بود و فتنه گری ، پس چگونه اجازه داده شد که پست بگیرند ؟

سید خدا در اکثر خطبه های آتشینش کمتر سخنی از مشکلات روزمره و واقعی مردم مانند فقر و فساد و تبعیض و فقر و فحشاء و اعتیاد و بیکاری و گرانی می گوید ، همان چیزی که او و همفکرانش ، اصلاح طلبان را به غفلت از آن ها متهم می کردند !

" آه دوست عزیز ، ابتدا از خطر رهاییم ده ، پس از آن پی تقریر خطبه ی خویش برو "

(لافونتن ، کتاب اول ، افسانه ی نوزدهم)

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 19:51 چهارشنبه 20 آذر1392 |

از قدیم الایام در دهان ما مردم ، انداخته اند که " تجربه بالاتر از علم است " و این اسطوره ، با استفاده از اعترافات محمد علی ابطحی در محاکمات 88 ، اسم رمزی شد برای جاخوش کردن و ماندن افراد و افکار قدیمی و بزرگتر ، در مصدر و مسند فکری و تصمیم گیری ! و هر چیزی هم که در هیأت اسطوره درآید ، لاجرم مقدس می شود و هیبتی پیدا می کند که نمی توان به آن نزدیک شد و هر چیزی جز خضوع و خشوع در مقابل آن ، به یاغی گری و ناسپاسی تعبیر می گردد و البته مستوجب مجازات .

بنا بر ادعای برخی از صاحب نظران ، فضای فکری حاکم بر هر دوره ی تاریخی ، ممکن است از اساس با دوره ی دیگر متفاوت باشد . در این صورت پارادایم یا سرمشق گفتاری حاکم بر این دوره ها هم دیگرگون خواهد شد و با اصول کلی حاکم بر یک دوره ، نمی توان پدیده های دوره ی دیگر را تحلیل و ارزیابی نمود و این جاست که ایجاب می کند تا پارادایم جدیدی جایگزین شود که بتواند از عهده ی حل مسائل مستحدثه برآید . تا هنگامی که سلطه ی نظری یک بینش و نگرش خاص فکری پابرجاست ، می توان به انباشت تجربیات در درون همان پارادایم ، امید بست و از آن بهره برد ، ولی پس از انقراض و انهدام و یا تغییرات کلی در سرمشق ها ، تجربیات گذشته تا حدود زیادی خاصیت خود را از دست می دهند و آنگاه این دانش و دانایی در فضای جدید است که اولویت می یابد و بر صدر می نشیند . این پدیده بخصوص خود را در دوره های اخیر ، که سرعت تغییر و تحولات علمی زیاد و زمان دوبرابر شدن محتوای علمی در دنیا به چند سال کاهش یافته ، خود را بیشتر نشان می دهد . در زمانه ای که انقلاب های علمی رخ می دهد ، چسبیدن مطلق به تجربیات و شیخوخیت ها ، سرعت و زاویه انحراف و دور افتادن از مسیر اصلی را دوچندان می کند .

همه ی این مقدمات در صورتی درست است که دستگاه های فکری منسجمی در میان احزاب و گروه های سیاسی وجود داشته باشد ، ولی در کشور ما که نه زمینه فرهنگی رشد احزاب وجود دارد و نه حکومت برخاسته از همین زمینه ی فرهنگی و اجتماعی ، اراده ای برای تغییر اوضاع دارد و علاوه بر آن ، فضای فکری و آکادمیک مناسبی برای رشد و رویش اندیشه ها به طور آزادانه وجود ندارد ، سخن از اندیشه و اصول فکری حاکم بر حکومتگران غیر واقعی خواهد بود ...

دولت هاشمی را ببینید که مردان اقتصادی و مشاورانش ، بعدها ادعای لیبرال بودن را مطرح کردند و از بازار آزاد سخن گفتند ، اما چه در آن زمان و چه بعدها حاضر نشدند به اصول اقتصاد آزاد مثل رقابت ، شفافیت و آزادی اطلاعات و ... تن بدهند و اولین رانت خواران بزرگ از دل همان دولت برآمدند و با آن که شعار خصوصی سازی سرمی دادند ، بنگاه های دولتی را به آنان که دوست می داشتند و البته با قیمتی که دوست می داشتند ، دادند ! کافی است به نزدیکان و مرتبطان آنان و دارایی شان نظری بیندازید . حتی منتقدان سیاسی خود را تحمل نمی کردند که حداقل یک لیبرالیست باید خود را از این نظر سرآمد دیگران بداند ، ولی در همان دولت که اتفاقاً مبسوط الید هم بود ، نویسندگان نامه ی انتقادی به رییس جمهور ، در بند کشیده شدند تا به قول آقای هاشمی رویشان کم شود !

دولت محمود احمدی نژاد که اصولاً یک تناقض تمام عیار بود و همین که از دل جناح راست ، احمدی نژادی بیرون می آید که رفتارهایش با هوگوچاوز سوسیالیست ، مو نمی زند ، خود شاهدی بر این پارادوکس عجیب و غریب است و بهتر این است که احمدی نژاد را به حال خود رها کرده که او در هیچ تحلیلی نمی گنجد و او را به حق باید " معجزه ی هزاره ی سوم " نامید ، چنان که فاطمه رجبی گفته بود !

دولت خاتمی که نه در دوران صدارتش مبسوط الید بود و نه پس از سقوطش مبسوط البیان ! را باید فعلاً به حال خود گذاشت که " مردی نبود فتاده را پای زدن " و علاوه بر آن خاتمی خوش تیپ است و دوست داشتنی ! و هر چه باشد خاتمی هنوز خاتمی است !

در مورد دولت و شخص میرحسین موسوی هم که فعلاً نمی توان حرفی زد ...

با این توضیحات مختصر ، آیا باز هم می توان از اندیشه و پارادایم و انباشت تجربه سخن گفت ؟

می رسیم به دولت حسن روحانی ! جرقه ی نوشتن این مطلب آن جا به ذهنم رسید که نعمت زاده ی پرتجربه ! مصاحبه ای در خصوص قیمت خودرو انجام داد و بازار را ملتهب نمود و همان شب یکی از معاونانش به گفت و گوی ویژه ی خبری آمد ، بلکه بتواند سوتی رئیسش را جمع و جور کند . مردی بود تقریباً هم سن رییسش و احتمالاً همان قدر باتجربه ! زبان فنی ضعیفی داشت و بنده ی خدا هرچه که زور زد ، نتوانست بی تجربگی رئیسش را رفو کند ! افرادی مثل نعمت زاده و دیگرانی از این قبیل وقتی با وزرای احمدی نژاد مقایسه می شوند ، سوسویی می زنند وگرنه این کشور نیروی انسانی عالم و باتجربه کم ندارد . از سوی دیگر تجربه ی این افراد به اصول حاکم بر دوره ی هاشمی برمی گردد که مبتنی بر الگوی توسعه ی آمرانه بود و این الگو به سختی می تواند در جهان متحول شده ی کنونی خود را حفظ نماید . دموکراسی ، مشارکت فعال مردم در توسعه ، حفظ محیط زیست ، توسعه ی انسانی ، آزادی های اساسی و مدنی ، شفافیت و رقابت آزاد و مفاهیمی از این قبیل به پیش فرض هایی مسلم برای توسعه و پیشرفت پایدار تبدیل شده اند و همه ی این ها به ذهنیتی ساخته شده و سامان یافته نیاز دارد که من فکر نمی کنم از نسل باتجربه ی متوقف شده در پارادایم پیشین ، چنین توقعی به جا باشد . نقایص تجربه ی هاشمی همان زمان هم خود را نشان داد و مظلومیت هاشمی در سال های اخیر ، نباید باعث فراموشی آن تجربه با همه ی قوت ها و ضعف هایش شود که اکنون زمانه ، زمانه ی دیگری است .

جالب این جاست که همواره از طرف صاحبان مناصب حکومتی فراخوان مشارکت داده می شود ، غافل از این که این نوع مشارکت ، مشارکتی صوری و یا حداکثر مشارکتی منفعلانه و پیرو منشانه است و نمی توان بدون سهیم کردن دیگران در تصمیم گیری و حضور در قدرت و منزلت و ثروت ، از آنان توقع مشارکتی فعال و پویا داشت ...

اقتصاد کشور بدون توجه به پیش شرط هایی مثل رقابت ، شفافیت ، مشارکت ، قانون گرایی ، امنیت ، دادرسی عادلانه ، توجه به حق مالکیت ، وجود نهادهای مناسب برای شکوفایی اقتصاد و ... سر و سامان نخواهد یافت و همه ی این ها زیر چتر توسعه ی متوازن وپایدار به سرانجام می رسد . به عبارتی توسعه ی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی امروزه به اولویتی اقتصادی بدل شده است .

آیا دولت روحانی اجازه و توان حضور در این عرصه ها را دارد ؟ آیا این باتجربه ها توانایی به روزکردن خود را دارند ؟ آیا در آینده شکاف و بی اعتمادی عمیق تری میان نسل باتجربه و جوانان دانشمند به وجود نخواهد آمد ؟

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:54 پنجشنبه 16 آبان1392 |
حسن روحانی در شرایطی به ریاست جمهوری رسید که از حمایت های خاتمی و هاشمی بهره می برد ، محمد رضا عارف با درخواست خاتمی به نفعش انصراف داد و او تک چهره ای شد در مقابل همه ی رقبایش . خودش هم یک اکتور سیاسی باهوش ، باتجربه و خوش سخن بود که به موقع وارد عمل می شد ، چنان که قالیباف مغرور و ثروتمند را با یک حرکت گازانبری ، به شیوه ی خودش ، به زیر کشید ! او دم از اعتدال و تدبیر و امید می زد و تیغ تند انتقاداتش را متوجه وضعیت نابسامان موجود کرد که سخنانش خریدار فراوانی داشت و ... البته نباید در این میان از نقش بی بدیل سعید جلیلی و پایداری ها در پیروزی روحانی به سادگی گذشت که بدون پرده پوشی و مخفی کاری ، هرآنچه بودند را صادقانه نمایاندند و مردم را بشدت وحشت زده نمودند و باعث شدند که ملت از ترس جلیلی عبوس و بدقلق ، به دامان روحانی آرام و مهربان پناه ببرند و در واقع جلیلی و یارانش نقش سربازی بی جیره و مواجب را برای او بازی کردند ! دوران پساهشتاد وهشت هم تغییراتی را در نگرش و کنش سیاسی حاکمیت و اپوزیسیون ایجاد کرده بود که تغییر سیستم بازی را طلب می نمود ، حداقل به صورت تاکتیکی ! شرایط تنش آلود داخلی و خارجی و اوضاع سیاسی و اقتصادی ناشی از عملکرد احمدی نژاد هم مزید بر علت شد و خلاصه یک روحانی شد رییس جمهور ما ...

اما مثل همیشه آراء بسیاری همچنان با انگیزه ی های سلبی به صندوق انداخته شد و حرف هایی از این قبیل که " مردم این بار با هوشمندی به اعتدال و عقلانیت رأی دادند " را باید تنها بخش بسیار کوچکی از واقعیت تلقی کرد ! اما هیاهویی که پس از اعلام نتایج انتخابات در مورد " اعتدال " شنیده می شود قدری عجیب است  و در پس آن نوعی گفتمان سازی و جریان پروری مصنوعی به چشم می خورد . گویا عده ای می خواهند از رانت پیروزی در انتخابات و شوک ناشی از آن و به مدد قدرت رسانه ای ، اداری و اجرایی بدست آمده حداکثر استفاده را بکنند و گفتمان ها و جریان هایی که دارای هویت وتبار تاریخی هستند از منتهی الیه چپ و راست کنار بزنند و در میانه ی آن ها گفتمان و جریانی خودخوانده به نام اعتدال را جاسازی کنند ! اما آیا " اعتدال " این قابلیت را دارد که به جریانی سوای جریانات سیاسی موجود تبدیل شود ؟

 
بنا به یکی از تعاریف ، گفتمانdiscourse )    ) عبارت است از منظومه ای از واژه ها ، مفاهیم و تعابیر که با یکدیگر سنخیت و خویشاوندی داشته و در مجموع بر یک نظام فکری-معیشتی خاصی دلالت کرده و از آن پرده برمی دارد . ( البته زمانی استاد عسگراولادی در یک تعریف منحصر به فرد به جای واژه ی " گفت و گو " از عبارت " گفتمان " زیاد استفاده می کرد و در نامه هایی به محمدرضا خاتمی تأکید می نمود که " ما باید با هم گفتمان بکنیم " !!! )

اگر منادیان اعتدال ادعا می کنند که مردم از میان جریان های موجود آنان را انتخاب کردند ، باید برای خودشان یک نظام اندیشگی متمایز تولید کنند و مانیفست خود را اعلام نمایند ، در حالی که این امر تاکنون صورت نگرفته و شما در گفتار رییس جمهور و سخنگویانش سخن تازه ای نمی شنوید و همان مواضع از پیش بیان شده ی جریان های موجود با لحنی دیپلماتیک و مؤدبانه تکرار می شود . تنش زدایی ، تدبیر ، رفتار عاقلانه و سخنانی از این دست ، امروزه به بدیهیاتی تبدیل شده اند که فقط در کشوری مثل ایران و پس از هشت سال مسندنشینی دولت های نهم و دهم ! می تواند شوق برانگیز باشد .

واضح است که گفتار تیم جدید مستقر در دولت با مواضع ملی مذهبی ها و سکولارها تفاوت اساسی دارد و اصولاً در شرایط فعلی به این گروه ها اصلاً اجازه ی شرکت در بازی توسط حکومت داده نمی شود ، پس مدعیان اعتدال ، که می خواهند خود را به عنوان یک جریان مستقل سیاسی معرفی کنند ، باید تفاوت ها و تمایزات خود را با دو جریان اصلی خیلی مجاز ! یعنی اصولگرایی و جریان اندکی مجاز ! یعنی اصلاح طلبی نشان دهند ، که البته تاکنون اقدامی در این راستا انجام نداده اند . وگرنه اعتدال حداکثر یک مشی و منش سیاسی است که باید خود را فارغ از نظام اندیشگی ، با رفتارهایی مثل قانونگرایی ، اقدامات علمی و عقلایی و پرهیز از خشونت تعریف کند ، نه به عنوان یک گفتمان جدید سیاسی . فعلاً راه سومی که برخی داعیه دار آن شده اند ، وجود خارجی ندارد .

البته دمیدن در شیپور اعتدال یک کارکرد دیگر هم دارد و آن موجه جلوه دادن حذف منتقدان و مخالفان در گذشته است ! به این صورت که می توان با آن حتی حذف و طرد و حبس و حصرهای غیر منطقی و غیر حقوقی در گذشته را توجیه کرد که لابد آن محذوفین و محبوسین ، تندرو بوده اند و حقشان هم همان بود که بر سرشان آمد و هرچه که بود ، تقصیر از خودشان بود ! در حالی که علی القاعده محروم کردن هر گروه و فردی از حقوقش ، باید بر مبنای حقوقی و قضایی مستدلی استوار باشد و در غیر این صورت حتی دستگاه رسمی اعمال کننده ی محرومیت ها ، می تواند و باید متهم به تندروی و خروج از مدار قانون شود . مگر می توان فردی را به دلیل اظهار نظری ، حتی رادیکال ، که در هیچ ماده ی قانونی برای آن حد و مرزی تعیین نشده است ، به بند کشید ؟ مجازات تنها باید بر مبنای قانون مدون و مصوب صورت گیرد و آن هم بدون مسخ روح قانون که چیزی جز اجرای عدالت نیست .

احزاب بی پرنسیپی که نام اعتدال را یدک می کشند و تاکنون مانیفست مکتوبی منتشر نکرده اند و تبار سیاسی مشخصی هم ندارند و رهبران آن ، حداکثر ، چند تکنوکرات درجه ی چندم هستند و تعداد اعضای آن ها بسیار محدود بوده و تاکنون هم به صورت تئوریک یا عملی تأثیری در فضای سیاسی کشور نداشته اند ، چگونه می توانند از سبد آراء رییس جمهور سهم عمده ای برای خود درنظر بگیرند ؟

در میان جریان های مجاز به فعالیت سیاسی ، حداقل دو دسته اصلی وجود دارد : جریان اصولگرا که قائل به خوانشی سنتی و ارتودکس از دین است و جریان اصلاح طلب که منادی نواندیشی دینی است . باید اجازه داد  که این دو جریان به صورت طبیعی به نزاع تئوریک و سیاسی خود ادامه دهند و تحت تأثیر فضا سازی جریان کاذبی به نام " اعتدال " قرار نگیرند که اصولاً فاقد پایگاه و خاستگاه مشخص اجتماعی می باشد و اگر هم فعلاً سر و صدایی برمی خیزد ، تنها به خاطر چسب شیرین قدرت است ! و بعید است که در آینده هم چنین جریان سیاسی متولد شود ، چرا که در دل جریان های موجود هم می توان فراکسیون های معتدل و یا رادیکال را پیدا کرد . هرگونه جریان سازی کاذب و دوپینگی به ضرر توسعه ی کشور بوده و نباید به مدد پست های حکومتی و با پنبه ، سر جریان های موجود را برید و خود را به زور در آن میانه جا داد و لمید ! ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:59 چهارشنبه 1 آبان1392 |
دوستی نقل می کرد که به اصرار برادر بزرگش که مسؤل شاخه ی محلی یکی از نهادهای انقلابی بود ، به جلسه ای برای گرامیداشت سالروز تشکیل آن نهاد رفت . او که اصلاً حال و حوصله ی این قبیل جلسات را نداشت و از آن سو پس از شرکت در فعالیت های سیاسی اصلاح طلبان ، توسط آن نهاد غیر خودی محسوب می شد ، ابتدا ابا کرد و دعوت را رد نمود و بالاخره با اصرار و ابرام برادر بزرگتر به آن ضیافت شام رفت . حتی اتفاق افتاده بود که یکی از سخنرانان آن نوع جلسات ، بعد از انتخابات سال 84 مسؤلین فرهنگی محلات را جمع نمود و توصیه کرده بود که همه ی افراد را جذب کنند و حتی به سوابق سیاسی و گروهکی آنان هم توجهی نکنند ، زیرا آن نهاد یک نهاد ملی است و خواهان جذب حداکثری شده بود ، اما یک استثناء قائل شد و آن هم کسانی بودند که واقعاً مشکل سیاسی دارند و مثالش هم افرادی بودند که در ستاد دکتر معین حضور و فعالیت داشتند ! و توصیه ی اکیدش این بود که به هیچ وجه این آدم ها را جذب نکنید ...

قبل از شام یکی از تئوریسین های اصلی و برجسته ی آن نهاد ، پشت تریبون قرار گرفت تا به رسم معمول این گونه جلسات ، مستمعین را ارشاد و سوراخ و سمبه ها و خلأهای تئوریکشان را پر کند و هرگونه شبهه را از ذهن ها بزداید ، طوری که تا مدتی القائات شیاطین در آن ها نفوذ نکند ، حداقل تا جلسه ی بعدی ! وقتی در آن جایگاه قرار می گرفت خودش را در حد مرحوم احسان طبری ، تئوریسین بزرگ حزب توده ، می دید که در زندان و تحت ارشادات خاصی به دین مبین اسلام گرویده بود ! نتیجه می گیریم که اگر تمام کمونیست های دنیا یک دوره کلاس کارآموزی در زندان های ایران می گذراندند ، حتی برای نوبرانه هم که شده نمی توانستید کمونیستی را در عالم پیدا کنید ! این آدم یعنی همان استاد ، در دوره ی تحصیل اصلاً آدم موفقی نبود و در این مقام هم تحلیل های سیاسی اش را از خواندن و قورت دادن بولتن های ارسالی از مرکز به دست می آورد ، نه مطالعه و بررسی آزادانه و آگاهانه از منابع مستقل . معلوم نبود که از قحط الرجالی بود ، یا این که واقعاً به معلوماتش یقین داشتند که هر روز هر روز ، او را می آوردند تا تحلیل های در حد تیم ملی اش را به خورد مخاطبان بدهد ! آن شب هم پس از ذکر مقدماتی در مورد مسائل اخلاقی و سازمانی ، سریعاً به حوزه ی سیاست وارد شد که خوراکش بود ! عادت کرده بود که پس از ذکر چند کد و مدرک شفاهی و بدون سند ، که به لطف برادر حسین کیهانی همیشه دم دست است ، اتهام خیانت و براندازی را سریعاً به منتقدان بچسباند . آن شب هم گیر داده بود به مرحوم بازرگان و به سرعت حکمش را اعلام نمود که بازرگان توده ای بود و توده ای ها هم که خیانت و وابستگی شان به شوروی سابق آشکار است ! این دوست ما که در جلسه حاضر بود و انصافاً هم اطلاعات سیاسی خوبی دارد ، نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد . پس از پایان سخنرانی آن استاد فرزانه ! این بنده ی خدا طاقت نیاورد و نزد استاد رفت و با نرمی ابتدا از او تعریف کرد و هندوانه زیر بغلش گذاشت و سپس اشتباه او در مورد توده ای بودن مرحوم بازرگان را تذکر داد و گفت که اگر اتهامی به بازرگان از سوی طرفداران حکومت زده شود ، لیبرال مسلکی او است و نه چپ گرایی اش . استاد نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و ظاهراً دیگر نیازی به توضیح ندید و فقط از موضع بالا و پدرانه ای دستی بر شانه ی او گذاشت و دو سه ضربه ی آرام بر پشتش نواخت و به این دوست ما توصیه کرد که برود و بیشتر مطالعه کند !!!

دیگر چه چیزی برای گفتن می ماند جز آن که بیتی از شعر فریدون مشیری را یادآوری کنیم و مثل عادل فردوسی پور ، پس از گفت و گوی تلفنی با کفاشیان در برنامه ی نود ، بخواهیم سرمان را محکم بکوبیم به میز !

در راه باریکی که از آن می گذشتیم

تاریکی بی دانشی بیداد می کرد

برای رفع خستگی خاطره ی دیگری را از قول یکی از دوستان نقل می کنم :

تابستان که فرا می رسد بسیاری از مردم برای گذران تعطیلات به شمال می آیند و یکی از نقاط زیبا برای این منظور ، منطقه ی زیبای دالی خانی است . زن و مرد جوانی به آنجا می روند و در میانه ی راه به ایست و بازرسی یک نهاد انقلابی بر می خورند و توسط آنان متوقف می شوند . مرد میانسالی که کلاشینکوف در دست داشت و با آن بشدت حال می کرد و احساس دیده شدن فوق العاده ای به او دست داده بود ، خودرو را بازرسی می کند و به آن ها مشکوک می شود که مبادا زن وشوهر نباشند و استغفرالله حرام وحلالی قاطی شود ! از آنان تقاضای شناسنامه می کند و مشغول بررسی سجل می شود . پسر جوان متوجه شد که او شناسنامه را وارونه در دست گرفته و مشغول ورانداز آن است ، فهمید که یارو سواد خواندن ندارد ، با عذرخواهی و به شکل زیرکانه ای به او یادآوری کرد که آن را درست نگه دارد تا قابل خواندن باشد ! مرد بی سواد ، با اعتماد به نفس بی نظیر و با گردنی افراشته پاسخ داد : این جوری که همه می توانند بخوانند ، مرد آن است که بتواند شناسنامه را وارونه نگه دارد و بخواند !

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:14 دوشنبه 8 مهر1392 |
در نزدیکی خانه ی پدری ما سکونت داشت ، دوگانه سوز بود و با همسر اولش در همسایگی ما و با همسر دومش کمی دورتر زندگی می کرد ، یک شب این جا و یک شب آن جا ! تا سال ها نمی دانستیم که او دوشلواره است ... از نظر فرهنگی و مذهبی با ما خیلی تفاوت داشت و در حالی که پدرم یک مذهبی مقید بود ، او یک آدم راحت و بی قید محسوب می شد .

سالی از انقلاب نگذشته بود که او را به همراه دو نفر از یاران غارش ، وسط بازار محله دراز کردند و شلاق زدند ، به این بهانه که " آب شنگولی " در اتومبیلشان پیدا شده بود ، وقتی که به سمت ییلاق می رفتند تا عرقی به بدن مبارک بزنند . با همان متر و معیار ، حالا باید نیمی از مردم را دراز کرد و بر پشتشان تازیانه کوبید . البته حکم آن حد را نه دادگاه صالحه ، بلکه جوانانی انقلابی و پر شور و حال ، در مسجد محل صادر کرده بودند که رؤیای مدینه ی فاضله ی بدون جرم و گناه را در سر می پروراندند و به سرعت هم اجرایش کردند . از آن جمع سه نفره یکی به چنان افسردگی و خشمی مبتلا شد که پس از آن فقط سال و ماهی در انظار عمومی ظاهر می شد تا چند سال بعد که مرگ به سراغش آمد ، دومی هم دچار بیماری روحی و قلبی شد و پس از مدتی فوت کرد و این همسایه ی ما هم که سال های طولانی تری زیست و با بیماری و فقر و گرفتاری دست و پنجه نرم کرد و چند سال قبل به رحمت ایزدی پیوست .

خیلی وقت ها پیش ، زمانی که یازده ساله بودم ، یعنی حدود سال 1355 ، وظیفه ی خریدن نان بر عهده ام بود . وجود تنها چهار نانوایی در یک محله ی پرجمعیت ، تهیه ی نان را خیلی مشکل می کرد . مراسم خریدن نان تازه برای صبحانه هم داستانی داشت ، اخوی بزرگتر که زیر بار نمی رفت ، چون قدرت داشت و از قدیم گفته اند که " الحق لمن غلب " و کوچکترها هم که گناه داشتند و ترحم به کودکان ، سنتی بود ریشه دار و توصیه ی پیامبر رحمت . پس این فرزندان وسطی بودند که می بایست میان این دو سنت دست و پا بزنند ، آخر تقصیر خودشان است و نباید وسط و زیر دست و پا باشند ! اما بشنوید از نانوای محله که برای خودش آدم بی نظیری بود ، بی خیال و خنده رو به همراه پدری پیر و عبوس که مسئول فروش نان بود و همواره در نانوایی حاضر بود و روزی چند کلمه بیشتر حرف نمی زد . بعضی ها می گفتند که خنده های نانوا برای نشان دادن دندان های طلایش بود که آن روزها توی بورس بود ! بی عدالتی در صف نان آن روزها خیلی زیاد بود و به طور مثال اگر کودکی نفر سوم صف بود ، بی برو و برگرد باید پس از شش نفر نانش را دریافت می کرد ! در مقابل اعتراض های زنان و کودکان ، که بیشتر مورد ظلم قرار می گرفتند ، نانوای شاهد ماجرا هیچ نمی گفت و خودش را درگیر نمی کرد و مخصوصاً طوری می خندید که دندان های طلایش نمایان شود !

یک روز پس از نماز صبح ، آن هم اول وقت ، که تقریباً در خانه ی ما الزامی بود ، به سوی نانوایی رفتم ، نانوا بود و پدر پیرش و همین همسایه ی عزیز ما . چشمم به قرص نان لواشی افتاد ، به این بزرگی ! و برشته و سوراخ دار ، که به صورت سفارشی برای همسایه پخته شده بود و یکی دیگر از همان نوع که داخل تنور بود ، سه عدد خمیر را روی هم گذاشته و این نان را پخته بود . جسارت به خرج داده و از جناب نانوا خواستم که سه تا از همین نان ها برایم حاضر نماید ! همسایه نگاهی تمسخرآمیز به من انداخت و با صدایی قوی و خش دار گفت : " ای آقا عمو جان ... چی می گی ؟ این نان باید با عرق و ازون برون پایین برود ، تو که نمی توانی این نان را هضم کنی ! " . البته آن موقع عرق و ازون برون هر دو حرام بودند و از میان آن دو فعلاً دومی از حرمت درآمده است ! همین جا باید بگویم که این آقای همسایه همیشه با حالتی ممزوج از تحبیب و تصغیر و تحقیر ، ما بچه مذهبی های کوچک همسایه را " آقا عمو جان " صدا می کرد . وقتی این حرف را زد کمی خیط شدم و نانوای محل هم با نیشخندی آزار دهنده ، دوباره دندان های طلایش را نشان داد و هیچ نگفت و پس از رفتن همسایه ، همان نان های بی کیفیت قدیمی را تحویلم داد که اجباراً نیمی از آن سهم مرغ و خروس ها می شد ! انگار که من اصلاً چیزی نگفته بودم . 37 سال پس از آن روز ، هنوز حسرت آن قرص نان بر دلم مانده و البته خاطره ی سخنان همسایه و خنده ی تمسخرآمیز نانوا و دندان های طلایش ...

سال 70 بود و اواسط دوره ی دانشجویی و من در حال ورود به دانشکده بودم که در انتهای خیابان همین آقا را دیدم که به سویم می آمد . چون تن صدای بلندی داشت و بدون سانسور حرف می زد ، بنابراین من از ترس ضایع شدن ، بخصوص پیش همکلاسی های مؤنث ، خود را به ندیدن زدم و راهم را کج کردم و خواستم او را رد کنم که با صدایی محکم و قوی وادار به ایستادن شدم و او پس از رو بوسی آبداری به من گفت که " آقاعموجان " هر مشکلی داری بگو ! و سپس دست در جیب شلوارش کرد و دسته ای بزرگ اسکناس 50 و 100 تومانی درآورد و گفت هر چه که می خواهی بردار ! آن موقع 100 تومانی برای خودش ارزشی داشت . تشکر کردم و او دوباره دسته ی بزرگ اسکناس را به زور در داخل جیبش جا کرد ، چنان برآمده شده بود که اگر کسی نمی دانست ممکن بود به باد فتق مشکوک شود ! همان جا چندین فقره فحش آبدار ، البته نه از ره کین بلکه به اقتضای طبیعتش ، نثار نماینده و وزریر خارجه ی وقت و یک روحانی همشهری کرد که با آنان وقت ملاقات داشت تا مشکلش را حل کنند . سه سال قبل از آن فرزندش که در جنگ آسیب دیده بود به او افتخار " پدری یک ایثارگر " را هدیه کرده بود و او با این عنوان پرافتخار در فکر رفع و رجوع مشکلاتش بود و به ملاقات بزرگان وقت می رفت !

آن خدابیامرز بیش از آن که به دیگران آسیب بزند ، به خودش آسیب می زد ولی مردم محل خاطرات زیادی از او دارند و البته فرزندان خوب و سالمی هم از خود به جا گذاشته است ... خدا رحمتش نماید .

 

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:4 چهارشنبه 20 شهریور1392 |
آورده اند که شخصی به وقت استنجاء ( موضع بول و غائط را پاک کردن ) می گفت : " اللهم ارحنی رائحه الجنه " به جای آنکه بگوید " اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین " که ورد استنجاء است و دعای استنجاء را به وقت استنشاق می گفت . ظریفی بشنید و این را طاقت نداشت :

 

آن یکی در وقت استنجا بگفت

که مرا با بوی جنت دار جفت

گفت شخصی ورد خوب آورده ای

لیک سوراخ دعا گم کرده ای

این دعا چون ورد بینی بود چون

ورد بینی را تو آوردی به کون

رایحه جنت ز بینی یافت حر

رایحه جنت کی درآید از دبر

از پی سوراخ بینی رست گل

بو وظیفه بینی آمد ای عتل

بوی گل بهر مشامست ای دلیر

جای آن بو نیست این سوراخ زیر

کی از این جا بوی خلد آید ترا

بو ز موضع جو اگر باید ترا

" جلال الدین محمد بلخی "

چندی قبل دوستی از طایفه ی هنرمندان ، من و همسرم را برای شام به ویلای زیبایش در دوهزار دعوت کرد ، به بهانه ی حضور آقای امیرخانی استاد بزرگ خوشنویسی ایران . علاوه بر ما یکی دیگر از دوستان و نیز یک نماینده ی سابق پارلمان هم با خانواده حضور داشتند . همان شبی بود که علی لاریجانی در حال قرائت نتیجه ی آراء نمایندگان به کابینه ی حسن روحانی بود ، پس از چند روز کاری سنگین و البته دلپذیر با چاشنی چماق لری و دستمال کشی دولت سابق و آقازاده ی دله دزد و کاسب فتنه و ساکت فتنه و سران فتنه و ...

به خاطر رأی نیاوردن محمدعلی نجفی در همان ابتدا همه ناراحت شدند و نیز میلی منفرد و البته سلطانی فر ، که این یکی تصادفی و بیخود و بی جهت توی لیست سیاه رفته بود که بنده خدا نه سر پیاز بود و نه ته فتنه !!!

بحث شروع شد و آن " کنگرسمن " به ضرس قاطع می گفت که با آمدن روحانی ، اوضاع به سرعت خوب خواهد شد و من با حزم و احتیاط بسیار نسبت به آینده با او مخالفت کردم و سپس به قاعده ی " الکلام یجرالکلام " به جاهای باریک رسیدیم و چون آنجا خانواده نشسته بود هیچ مشکلی پیش نیامد ! و بدانید که اگر در جایی خانواده نشسته باشد هیچ دعوایی پیش نمی آید ، جز دعوای خانوادگی !

ما همه یک طرف بودیم و آن نماینده ی سابق در سوی دیگر و از جمله استاد امیرخانی که سعی داشت موضوع را به علت ها بکشاند و همین سؤال را که از نماینده پرسید ایشان پس از یک صغری و کبرای مفصل به این نتیجه رسید که علت اصلی مشکلات مملکت این است که مردم ما پرتوقع هستند و از نظام طلبکارند و برای حل مشکل باید به جانفشانی های زمان جنگ برگردیم و مردم خود را بدهکار نظام بدانند و سخت کار کنند ! خودش خاطره ای از جنگ نداشت و خاطرات دیگران را نقل قول می کرد و می گفت که جنگ نعمت بود ! جمله ی " آراسموس " از ذهنم گذشت که گفته بود : " جنگ تنها برای آنانی نعمت است و شیرین ، که آن را تجربه نکرده اند ... "

بعد اروپا را مثال زد که مردمش خود را بدهکار نظامشان می دانند ! گفتیم حضرت آقا ... در اروپا اگر تورم و بی کاری از حد معینی بالاتر برود ، ملت کف خیابان نشسته اند و حق اعتصاب دارند ، نه مثل مردم ما که به قول یکی از مقامات ارشد نظام ، البته در زمان سید محمد خاتمی ! کثیری از آنان به نان شبشان محتاج هستند که همانان در زمان محمود احمدی نژاد سخن از پیشرفت های نجومی می گفتند و به هر چیز که دست می زدید ، می گفتند جزء ده کشور اول دارنده ی آن هستیم ، از فولاد و خودرو گرفته تا پهباد و نانو و تولید علم و البته اعتیاد و تصادفات و تعداد پرونده های قضایی ! به ایشان گفتیم که جوان تحصیلکرده ی بیکار ، که نمی تواند ازدواج کند و پیش خانواده اش شرمنده است و از وضعیت فعلی احساس پوچی و تحقیر و سرافکندگی می کند ، چگونه می تواند خود را بدهکار نظام بداند ؟ کدام بدهکاری ؟

او همچنین از جامعه ی دانشگاهی گله کرد که هیچ راه حلی ندارند و مرتب نق می زنند و همچنین گفت که من خودم در زمان نمایندگی به یکی از رییسان دانشگاه های تهران گفتم که شما راه حل بده تا ما سریعاً به قانون تبدیلش کنیم تا مشکلات صنعت و دانشگاه ، کلهم حل شود ، ولی دریغ از یک راه حل و پیشنهاد ! برای ایشان ، البته پس از عذرخواهی ، قصه ای تعریف کردم که در محله ی ما کارمندی بود که به صورت خودجوش ! کمی آرایش مو می دانست . او البته کارمند اداره بود و عصرها پس از فراغت از کار ، در مغازه ی کوچکش به کوتاه کردن و آراستن موی خلق الله ، آن طور که خودش می دانست ، می پرداخت . مشتری در آینه می نگریست و از نوع آرایش و پستی و بلندی های مویش شکوه می کرد و تذکر می داد و کارمند آرایشگر عصبانی می شد که تو آرایشگری یا من ؟ و پس از اتمام کار و خراب کردن موهای مشتری می گفت حالا بگو چه جوری موهایت را کوتاه کنم !!! به نماینده گفتم کار شما هم شبیه همین قصه است ...

 در آن شب هر کس از جایی گفت و دلیلی برای وضعیت فعلی آورد و البته او زیر بار حرف های ما نرفت و صدای ساز سنتور صاحبخانه به بحث ها خاتمه داد و همگی کبابی به بدن زدیم و مشکلات مملکت را به حال خود رها نمودیم تا بلکه چهار یا هشت سال بعد کسی بیاید و کاری بکند ...

شما بگویید وقتی خیلی از مسئولین کشور اینچنین می اندیشند و وردها را اشتباه می خوانند و سوراخ دعا را گم می کنند ، چه می توان کرد ؟

اما من به تأسی از یکی از بزرگان بر این باورم که : یک مسئول باید مسئول باشد ، مسئولی که مسئول نباشد نمی تواند مسئول باشد و مسئول نیست ... !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 12:39 یکشنبه 10 شهریور1392 |
سال ها پیش در میان جشن و غرور پس از دوم خرداد 76 ، سعید حجاریان نظری را اعلام کرد که بر اساس آن فشارهای اجتماعی از درون جامعه و چانه زنی اصلاح طلبان حکومتی در رأس قدرت ، می توانست حکومت را به سمت اصلاح تدریجی پیش ببرد و آن را " فشار از پایین و چانه زنی در بالا " نامید . طبق معمول شاخک های امثال شریعتمداری حساس شد و نیمه ی پنهانش آشکار شد و توهم جورج سوروس و جان کین و هابرماس و فوکویاما و جان هیک و انقلاب مخملی و شورای آتلانتیک و ... هم به سراغش آمد و با این توجیهات تئوریک ، دست سعید عسگر بر ماشه رفت و شد آنچه نباید می شد و این پیام بوضوح هرچه تمام تر به حجاریان رسانده شد که اساساً فکر کردن زیاد برای جمجمه ضرر دارد !

گاهی این سوء تفاهم خود را در سطح رسمی هم بازتاب می دهد ، البته سوء تفاهمی دوطرفه . از یک سو فعالین سیاسی و حتی مردم عادی می پندارند که تمام حرکاتشان زیر نظر حکومت است و حتی اگر آب هم بخورند امنیتی ها خبردار می شوند . سال 88 یکی از حاضران در ستاد اصلاح طلبان ، مونیتور گوشی همراهش را نشان اطرافیان می داد که در میان علامت اختصاری شرکت مخابرات ، خط فاصله وجود نداشت و این را بر اساس شایعه ای ، دلیل شنود مکالماتش تصور می کرد ، در حالی که او نه سر پیاز بود و نه ته پیاز ! همزمان مسئولین ستاد به صفحه ی گوشی خود نگاه کردند و آن خط فاصله را دیدند و لابد تحت شنود نبودند !

در انتخابات دوره ی گذشته مجلس ، یک نهاد رسمی ، دو روز قبل از رأی گیری ، به طور قاطع پیش بینی کرده بود که کاندیدای اصلاح طلبان در یکی از شهرهای مجاور ، در دور اول پیروز می شود و شنبه ی پس از انتخابات ، نتایج شمارش آراء نشان داد که کاندیدای اصلاح طلب ، با قاطعیت در دور اول شکست خورده است ! سیستم اطلاعاتی هم نقص ها و محدودیت هایی دارد و قادر به کنترل تمام عیار اوضاع نیست که اگر قادر بود اوضاع اینچنین نبود ! ولی همان سوءتفاهم کار خودش را می کند ...

از آن سو نهادهای اطلاعاتی و انتظامی فکر می کنند که مردم منتظر دستور چند منتقد و روزنامه نگار و کانال تلویزیونی هستند تا شورش کنند و بلوا راه بیندازند و از دل این سوء تفاهم هم حبس و حصر و توقیف در می آید و ایضاً بر مبنای همین سوء ظن و تفکر معیوب ، با پول بیت المال قلاده های طلایی ساخته می شود که غیر مستقیم القاء می کند که چقدر پایه های حکومت سست است که یک دانشجوی اخراجی دست تنها و با چند جلسه آموزش در امارات ، می تواند اساس یک ملت و مملکت را به لرزه بیفکند !

فشار اصلی که از پایین به حکومت وارد می شود و در آینده به نیروی عظیمی تبدیل خواهد شد که هیچ سدی هم جلودارش نیست اما از جای دیگری است . نیرویی که دیگر نمی توان با آن برخورد امنیتی و انتظامی کرد و آن چیزی نیست جز خواسته های رو به تزاید معیشتی و منزلتی مردم و بخصوص نسل جوان تحصیلکرده و دارای مدرک دانشگاهی . در شرایط رکود و گره خوردگی موجود ، شاید برای حکومت بد نباشد که با مشغول شدن جوانان به تحصیلات دانشگاهی ، حداقل برای مدتی تقاضای ازدواج و اشتغال و مسکن را به تأخیر بیندازد تا شاید از این ستون به آن ستون فرجی حاصل شود ! به شرطی که در یک فاصله ی زمانی معقول ، عزم جدی و توان مناسب برای حل مشکلات وجود داشته باشد . اما در فضای ملتهب داخلی و خارجی ، اگر در مدت کوتاهی وضعیت به شرایط مناسبی برنگردد چه خواهد شد ؟ آن وقت است که افراد بیکار بیشتری با مدارک تحصیلی بالاتر و البته با توقعات افزونتر ، منتظر اقدامات مناسب حاکمان خواهند بود و در صورت ناتوانی در برآوردن این انتظارات حداقلی ، نارضایتی و فشار از پایین بیشتر می شود . این ها که دیگر منتقدان سیاسی نیستند که بتوان با برخوردهای امنیتی آنان را ساکت کرد  و حتی نمی توان در کیهان شریعتمداری نیمه ی پنهان آنان را افشا نمود ، چون اساساً چیز پنهانی در میان نیست ، شکم خالی است و شرافت و حیثیت لگدمال شده ! این ها همه در حالی است که ما کیفیت نازل آموزش عالی را نادیده بگیریم ، وگرنه اوضاع وخیم تر از حدی است که بتوان تصور کرد .

شاید کمتر به این امر پرداخته شد که یکی از پایه های جنبش دوم خردادهمین افزایش کمی و کیفی دانشگاهیان بود که البته از نقش بی بدیل دانشگاه آزاد نباید غافل شد . همان دانشگاهی که یکی از اهداف پنهان آن به تأخیر انداختن تقاضاهای جوانان بود اما از قضا سرکنگبین صفرا فزود . در دورترین نقاط ، حتی ناآشناترین خانواده ها با فضای آکادمیک ، به یکدیگر فخر می فروختند که فرزندشان دانشجو است . سطح بالاتر تحصیلات البته سطح انتظارات را هم بالاتر می برد ، سبک زندگی جدیدتر و مدرن تری را طلب می کند ، نیازهای فرهنگی و اجتماعی و سیاسی دیگری را ایجاد می کند که با وضع و حال اداره ی سنتی جامعه توسط منادیان سنت همخوانی ندارد . به تعبیر یکی از استادان دانشگاه " دوم خرداد کنشی بود با یک شعار که شاید هیچگاه بر زبان آورده نشد - بگذار زندگی کنم - این جمله رادیکال ترین شعار در میان حجم انبوه شعارها و فضای ایدئولوژیک بود ، سیاست ورزی برای تعلیق سیاست ورزی " و اینچنین هم حکومت از صحنه جا ماند و هم اصلاح طلبان سرمست از پیروزی ، همین نیروی همراه را در عرصه ی سیاست از کف دادند ، چون این جوانان از ابتدا هم اهداف سیاسی نداشتند ! این سناریو در انتخابات اخیر هم تا حدودی بازتولید شد . جوان دارای مدارج و مدارک عالیه ، در فضایی پر از تحقیر و توهین ، برای گریز از شرمساری دست به هر کاری می زند تا در مراکز شبه آکادمیک مثل دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی و ... چند ساعت تدریس با حقوقی کمتر از یک کارگر ساده داشته باشد و برای رسیدن به این حداقل حاضراست از روی دیگران رد شود . باید توجه نمود که شورش ها و به پاخواستن ها ، نه به علت انگیزه های سیاسی و نیز نه به خاطر فقر و گرسنگی ، بلکه به دلیل حس حقارت ، شرمساری و سرافکندگی ناشی از وضعیت موجود به وقوع می پیوندد .

در غیاب احزاب و نهادهای مدنی کارآمد و مستقل و فقدان فضای بحث و گفت و گوی عمومی آزاد ، غیر سیاسی ترین مسائل ممکن است خود را به صورت توده ای و غیر متشکل در انتخابات و راهپیمایی ها نشان بدهد و اینچنین است که هر انتخاباتی در کشور ما به یک جنبش مردمی و یا یک حماسه ی حکومتی تبدیل می گردد ، که کمتر مورد مشابهی از آن را می توان در کشورهای توسعه یافته سراغ گرفت . همین مردم که امیدوارانه به کاندیدای خود رأی می دهند از فردای پس از پیروزی برایش لطیفه می سازند و او را به تمسخر می گیرند و سعی می کنند ناامیدی و بی اعتمادی ریشه دار خود را در پس خنده های ظاهری پنهان نمایند !

هرچه این فشارها در پایین بیشتر می شود ظاهراً در بالا پاسخی جز بی خیالی نمی گیرد و هر روز این شکاف و فاصله خود را در هیأت جدیدی بازتولید می کند ، شکاف هایی مثل تعهد-تخصص،جوانی-سالمندی،ارزشی-غیرارزشی،سنتی-مدرن،علم-ضدعلم،اصلاح طلب-اصولگرا،انقلابی-ضدانقلاب،اعتدال-افراط،فقیر-غنی،سازش-تهاجم،دیندار-بی دین و ... اما یک شکاف اصلی همواره وجود دارد که آرایش اصلی باید در دو سوی آن چیده شود و آن شکافی است میان دوگونه طرز فکر برای اداره ی جامعه ، اداره ی امور بر اساس آمریت و مطلق اندیشی و اداره ی جامعه بر اساس مردمسالاری ... و شاید بعضی از تقسیم بندی های سیاسی و مذهبی در جامعه برای مخفی کردن این شکاف اصلی باشد ! هر چه باشد کسی در دنیای امروز حاضر نیست مارک انحصار طلبی و اقتدارگرایی و استبداد را به خود بچسباند . دموکراسی اما یکی از کم هزینه ترین مسیرها برای جست و جوی راه حل ها است و بهترین راه حل ها از طریق فضایی آزاد و دموکراتیک به دست خواهد آمد ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:56 چهارشنبه 23 مرداد1392 |
اواخر ریاست جمهوری محمد خاتمی بود که سریال های خاص تلویزیون ضرغامی ، رویکرد جدیدی را آغاز کرد ، یک روز گرانی پودر لباسشویی و روز دیگر ماجرای گوشت های آلوده و ... و می رفت که مردم را به صورت کاملاً خودجوش ! به سمت و سوی انتخاب یکی مثل احمدی نژاد هدایت نماید و اصلاح طلبان ناسازگار و حرف گوش نکن ! را به زیر بکشد و برای همیشه متدینین را از شرشان خلاص سازد . کارگردان اصلی که پشت پرده بود و کسی نمی شناختش ، اما مجریان این طرح ، خبرنگارانی مثل کامی نجف زاده بودند . در یکی از سناریوها که قرار بود به صورت بسته ای آماده ،  به خورد مردم داده شود کامی خان ، میکروفون به دست ، میان ملت از قبل انتخاب شده ی همیشه در صحنه رفت و پرسید که " اگر چند روز سیاسیون این مملکت کنار بنشینند و حرف نزنند چه می شود ؟ " و طبق سنت تلویزیون ضرغامی همگی باید جواب می دادند " اگر سیاست مداران حرف نزنند اوضاع بهتر خواهد شد " و به این ترتیب نتیجه ی دلخواه حاصل می شد که تمام مشکلات زیر سر اصلاح طلبانی است که قوه ی مجریه را در اختیار دارند . اما نمی دانم کجای تدوین فیلم اشکال پیدا کرد که در میان بهت و حیرت ، صدا و تصویر خانم میانسالی از طبقه ی متوسط جامعه پخش شد که در پاسخ به این سؤال ساده و بدیهی ! جواب داد : " آن وقت عنان کار می افتد به دست کسانی که از سیاست چیزی نمی فهمند ! " و به این ترتیب ، ناخواسته ، صدایی دیگر روی آنتن رفت !

بدبینی به سیاست و سیاست مدار البته در همه جای دنیا کم و بیش وجود دارد و این شاید ناشی از دو عامل اصلی باشد . اول این که خطاها و لغزش های سیاسیون ، حتی اگر عادی هم باشد بیش از سایر مردم نمود پیدا می کند و دومین دلیل هم این است که سیاست در ذات خود با پنهان کاری و مذاکرات پشت پرده همراه است . چاره ی کار اما صداقت و سلامت بیشتر و نیز شفافیت تا حد ممکن است و راه آن از طریق دموکراسی و فضای آزاد می گذرد و شما می دانید که " دموکراسی نه یک راه حل ، بلکه طریقی برای جست و جوی راه حل ها است " . در این سوی عالم این بدبینی البته صد چندان است و علاوه بر آن گروهی از سیاسیون که نمی توانند رقیب را به صورت دموکراتیک از میدان به در کنند ، از این حربه نهایت استفاده را می نمایند تا رقبای خود را به زیر بکشند و خودشان بر تخت جلوس کنند ، کاری که تلویزیون ضرغامی ، گاهی که لازم باشد به آن تشبث می جوید و البته اگر خودشان سوار بر خر مراد باشند سیاست ما می شود عین دیانت ما ...

واقعیت اما این است که اشکالی اگر وجود دارد از سیاست و سیاست ورزی نیست که حکومت گران چاره ای جز سیاست ورزی ندارند ، بلکه به خاطر سیاست ورزی غیر دموکراتیک است که ذاتاً با عدم صداقت و شفافیت همراه است و در دل خود فسادآفرین و استبدادپرور است .

در همه جای دنیای توسعه یافته ، مقامات ارشد و وزیران از میان فعالین سیاسی احزاب و جناح ها انتخاب می شوند و انگ سیاست بازی توسط رقیبانشان به آنان نمی خورد و اصولاً مسائل کلان یک کشور جز از طریق سیاست حل شدنی نیست . اما آن چیزی که ما حذف و طرد دگراندیشان و منتقدان می نامیم امر مذمومی است ، از سوی هر کس که می خواهد باشد و نباید صورت گیرد و اتفاقاً کسانی که امروز نگران از دست دادن پست های خود هستند ، همانانی هستند که روزگاری قیچی به دست همه را از دم " ته بر " می کردند و هر دولتی هم که بیاید گزینش ها و حراست ها همچنان در چنگشان است .

حالا هم رسیدیم به دوره ی شیخ حسن روحانی و همین هشدارها دوباره شروع شده است و مدام از تریبون های خاصی که سخنگوی هسته ی سخت قدرت هستند ، گوشزد می شود که سیاست بازی محکوم است و نباید در کابینه از سیاسیون استفاده شود و کابینه باید کابینه ی کار باشد و البته ترجمان دقیق این هشدارها این است که ما را در پست های حساس بگمارید نه آن ها را !

به نظر می رسد کشور در حال حاضر با دو مشکل عمده مواجه است ، یکی مشکلاتی که در رابطه با پرونده ی هسته ای و سیاست خارجی مطرح است که قطعاً راه حلی سیاسی و دیپلماتیک دارد و به دیپلمات های کارکشته نیاز داریم . دیگری هم معضلات داخلی است که ریشه اش در نوعی نگاه معیوب است که می پسندد آدم ها و جریان های سیاسی را شقه شقه ببیند و بر اساس دوری و نزدیکی به خود ، آنان را به خودی و غیرخودی و بیخودی و نخودی ! تقسیم کند و البته در این کار ، هیچ حد و مرزی نمی شناسد و از انجام اقدامات غیردموکراتیک هیچ ابایی ندارد . حل این مشکل هم راه حلی سیاسی دارد و آن هم رسیدن به یک روش توافقی به اسم دموکراسی است . بر این اساس همه در یک فرایند دموکراتیک واقعی ، نه صوری ، تن به رأی مردم می دهند ، البته با تمام لوازم و مقدماتش و در انتها پایبندی به نتایج آن . نگاه غیر علمی موجود به قضایای مختلف ، ناشی از همین نگاه معیوب است و مگر نه این است که بهترین راه حل ها و بهترین مسؤلان ، تنها در فضایی آزاد و دموکراتیک انتخاب خواهند شد ؟ باید متذکر شد که دموکراسی بیش از آنکه دغدغه ی پاسداری از رأی اکثریت را داشته باشد باید حافظ حقوق اقلیت باشد . با این توضیحات حداقلی ، چگونه می توان ادعا نمود این مشکلات که ریشه ای سیاسی دارند به دست چند تکنوکرات ، حتی اگر کاربلد هم باشند ، حل و فصل گردد ؟ تازه این در شرایطی است که همان فن سالاران ، از نظر علمی و آکادمیک خود را با تحولات امروز جهان همراه کرده و قادر به درک آن باشند وگرنه علاوه بر عدم توانایی در حل مسایل سیاسی ، درگیری مضاعفی با جامعه ی علمی جوان کشور خواهند داشت که می شود غوز بالای غوز ! اتفاق ناگواری که با نظری به مشاوران فعلی حسن روحانی ، قابل پیش بینی است .

یکصد سال قبل عده ای از منورالفکرها و علمای دینی ، متأثر از تحولات دنیا ، سخن از " یک کلمه " یعنی قانون گفتند و این ملت سراسیمه در پی شان ، انقلاب مشروطیت را خلق کردند . پنجاه سال بعد از آن ، مردم با همین امید به دنبال مرحوم مصدق روان شدند . بیست و پنج سال بعدتر در انقلاب پنجاه و هفت ، باز هم خلقی به خروش آمدند و با رهبری آیت الله خمینی علیه ظلم به پا خاستند و دم از آزادی و عدالت زدند . فقط بیست سال دیگر کافی بود تا همین مردم در سال هفتاد و شش ، از آمدن سیدی مهربان و خوش سیما به وجد آمده و اجرای قانون را برای همه ، بدون استثناء ، طلب نمایند . و تنها شانزده سال گذشت که این بار شیخی خوش سخن ، بار دیگر از قانون و عقلانیت حرف زد و ما مردم ... و این تسلسل بی انجام ... شاید خروش مردم این بار در کمتر از شانزده سال آینده فرا برسد ، چنان که فاصله ی زمانی در نقاط عطف گذشته ، کمتر و کمتر شده است ! و ما مردم باز هم حماسه ای دیگر بیافرینیم ... ما ملت حماسه ساز ناکام ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:19 یکشنبه 23 تیر1392 |
از پس بیم و امیدها و از ورای اما و اگرها ، نام حسن روحانی از صندوق های رأی بیرون آمد و نان تحلیل گران حسابی توی روغن افتاد !

اصولگراها چند شقه شدند ، یکی مثل حسین شریعتمداری ، روحانی عزیز ! را مال خود کرد و فراموش نمود که دو روز قبل از 24 خرداد به یارانش نهیب می زد که چرا متحد نمی شوند که خطر روحانی زیاد است ! مشابه همین کار را او با سعید حجاریان پس از ترورش در خیابان بهشت انجام داد ، آن جا که وقتی او در کمای مطلق بود " سعید عزیزش " نامید و موساد را متهم کرد و آن گاه که سلامتی اش را بازیافت در پی تطهیر ضارب برآمد و خود مضروب را مقصر خواند که چرا کاری می کند که ترور شود ! پایداری ها گفتند که اگر روحانی مواضعش را زودتر اعلام می کرد ما حتماً به او رأی می دادیم و به همین راحتی جلیلی را فروختند ! عده ای دیگر مثل جهانگیرزاده گفتند که ساده اندیشی است که انتخاب روحانی را پیروزی اصولگرایان بدانیم . خلاصه همگی حداقل در موضعی واحد اعلام کردند که اصلاح طلبان به دلشان صابون نزنند و حتی سخنگوی قوه ی قضا هم هشدار محترمانه ای در این زمینه دادند !

کارگزاران و اعتدال و توسعه به دلیل اطمینان از محفوظ ماندن پست های کلیدی برای خودشان ، کمتر حرف می زنند تا کسی شک نکند ! و فقط تیمورخان علی عسگری گرا داد که کابینه ی روحانی مثل دولت هاشمی کابینه ی کار خواهد بود و به افراد سیاسی نیازی نیست !

اکثریت اصلاح طلبان هم گرچه در حمایت از روحانی به وحدت رسیدند اما گروه کوچکتری که آسیب زیادی در 88 خورده بودند یا ساکت ماندند و یا اصلاً رأی ندادند . بعد از انتخابات هم اصلاح طلبان پیشرو با رعایت مصلحت روحانی ، گفتند که سهمی نمی خواهند ! اما آن افرادی که اصطلاحاً به اصلاح طلبان حکومتی مشهور شده اند و آچارشان به هر مهره ای می خورد و دلشان برای قدرت لک زده است ، سعی دارند خود را به روحانی نزدیک کنند تا تکه ای از این کیک خوشمزه را نصیب خود نمایند ! و البته فراموش نمی کنند که تندروهای خشن وابسته به جناح راست را با اصلاح طلبان پیشرو یک کاسه کنند و از هر دو برائت بجویند تا راهشان برای رسیدن به قدرت هموارتر شود !

در این میان تنها یک نفر صاف و پوست کنده حرفش را زد و آن هم حسین الله کرم بود که هشدار داد اگر روحانی بخواهد راه هاشمی را ادامه دهد از همین چند ماه آینده حزب الله به میدان خواهد آمد و مثل دوره ی احمدی نژاد منتظر نخواهد ماند ! خلاصه بازار مکاره ای در این جا برپاست ... خود روحانی البته گفت که من فراجناحی هستم ، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر !!!

راستی کسی می داند که معنی دقیق فراجناحی چیست ؟ من فکر می کنم که این واژه اصولاً در یک زمینه ی تاریخی و فرهنگی سرشار از بی اعتمادی مردم به احزاب و جناح های سیاسی و حتی سوء ظن افراد نسبت به یکدیگر پیدا شده است . امروزه شما هیچ کشور توسعه یافته ای را سراغ ندارید که احزاب و جناح های سیاسی در آن نقش آفرین اصلی نباشند . از آن سو در قریب به اتفاق کشورهای کمتر توسعه یافته یا خبری از احزاب نیست یا حزب به معنای مدرن آن وجود ندارد . کسی که می گوید من فراجناحی هستم ممکن است نیت های خوب و بدی داشته باشد ، یا برای فرار از مسئولیت است یا به قصد دور ماندن از هجمه ی مخالفانش و یا ...

در جایی مثل امریکا برخی از لوایح وتصمیمات دوحزبی هستند ، مثل تصمیمات دفاعی و ملی . قدر مشترک دیدگاه های احزاب در یک کشور به عنوان منافع ملی شناخته می شود و این امر جز در سایه ی یک گفت و گوی آزاد ، تمام عیار و البته طولانی و بی انتها در میان افکار عمومی از طریق رسانه ها ی مستقل و فضای آزاد آکادمیک به دست نمی آید . چه کسی می تواند ادعا کند که در کشور ما در مورد مسائل اصلی و ملی ، جناح های مختلف به تفاهم رسیده اند ؟ رسانه ی تک صدایی به اصطلاح ملی ما خود می گوید و خودش هم باور می کند و البته هر چند سال یک بار غافلگیر هم می شود که آخرینش هم همین 24 خرداد 92 بود ! در جایی که نهاد گفت و گوی عمومی آزاد و مؤثر وجود ندارد ، اصلاً چگونه می توان منافع ملی را تشخیص داد ؟ چگونه می توان فراجناحی بود ؟

از آن سو تصور کنید که رییس جمهور آینده ، چینش کابینه اش برای همه ی جناح ها راضی کننده باشد ! مثلاً وزیر اقتصاد و رییس کل بانک مرکزی اش از لیبرال های کارگزارانی باشد ( البته اگر لیبرال واقعی باشند ) ، وزیر فرهنگ و ارشادش اصولگرایی مثل علی مطهری باشد که خود معجونی است از افکار و عقاید مختلف ، وزیر کشورش از حزب اعتدال و توسعه باشد که نزدیکترین افراد به رییس جمهور هستند ، وزیر اطلاعاتش از یک گروه دیگر و ...

سیاست های اقتصادی بازار آزاد به دنبال خودش سبک زندگی عرفی می آورد و کار وزیر ارشاد را سخت می کند که باید دستگاه سانسورش را تیزتر نماید و در پی آن نیروی انتظامی باید گشت های ارشادش را زین کند ، وزارت اطلاعات می بایست برای جلوگیری از خشم مؤمنان ، احضارها را در دستور کار قرار دهد و برای پیشگیری ، دستور به خودسانسوری بدهد ، وزارت کشور باید با تجمعات برخورد نماید و نهادهای مدنی را تعطیل کند و ...

در این مملکت ، در کدام یک از مواردی مثل دیدگاه های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ، میان جناح ها توافق وجود دارد ؟ حتی یک جناح در هنگام قدرت و ذلت یا بالاتر از آن در خلوت و جلوت خودش ، نظرات مختلفی ابراز می کند . حاجی بابایی وقتی در مجلس بود ، انجمن های صنفی را هر روز به بهارستان می کشاند و وقتی به قدرت رسید بلایی بر سر آن ها آورد که ... احمدی نژاد خانه ی سینما را منحل کرد و حالا که دارد می رود ، نامه می دهد که اصلاً این کارها چه معنایی دارد ؟! خاتمی می خواست با کلینتون در راهرو سازمان ملل دیداری سرپایی و گذری انجام دهد که با هشداری از تهران به دستشویی UN پناه برد ، احمدی نژاد اما پای صحبت اوباما می نشیند و برایش کارت تبریک هم می فرستد ، ولی بسان قهرمانان از او تجلیل می شود .

هر فردی که توسط مردم انتخاب می شود دارای تباری سیاسی است ، پیش فهم ها و پیش فرض هایی دارد ، علایق و انتظاراتی دارد ، ایده هایش در یک فضای اعتقادی خاصی شکل بندی شده است ، دوستان و اطرافیانی هم البته دارد و ... که سامان و سازمان ذهنی اش بر همه ی این ها بنا شده است و اگر غیر از این بخواهد عمل کند یا در حال نقش بازی کردن است و یا مجبور است که بر خلاف خواسته اش قدم بردارد و این اصلاً خوب نیست . همه ی کابینه هم باید در راستای طرز تفکر و شعارهای این شخص یا این گروه قدم بردارند و مجموعه ای منسجم را بسازند ...

پس به جناب روحانی باید گفت که بی تعارف کار خود را انجام دهید ، همفکران خود را منصوب نمایید و سرانجام مسئولیت اقدامات خود را بپذیرید ، البته در حد اختیارات خودتان ، که همان 20 درصد معروف باشد و کسی انتظار ندارد که پاسخ گوی اعمال شورای نگهبان و نیروی انتظامی و سپاه و ارتش و مجلس و قوه ی قضاییه و صدا و سیما و کمیته ی امداد و بنیاد شهید و امامان جمعه و ده ها نهاد دیگر باشید ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:42 پنجشنبه 13 تیر1392 |
در کنار یک اتوبان شلوغ که ماشین های زیادی از آن عبور می کردند ، چاله ای ایجاد شده بود . این چاله باعث تصادفات فراوانی می شد و روزی نبود که ماشینی چپ نکند یا مجروحی نداشته باشد و یا بعضی مواقع در اثر شدت حادثه فرد مصدوم فوت نکند . خلاصه این داستان ماه ها ادامه داشت و آن چاله همچنان سرجایش بود ! هر چه نخبگان و روزنامه نگاران و اصحاب خرد و تدبیر راه حل می دادند یا راه حلشان مناسب نبود و یا مورد قبول مسئولین قرار نمی گرفت ...

فرماندار شهر پس از تفکر زیاد ، وقتی دید که عقلش به جایی قد نمی دهد ، به ناچار تن به یک جلسه ی کارشناسی با حضور همه ی مسئولین ادارات داد تا به نحوی از تبعات این قضیه کاسته شود . پس از ارسال دعوت نامه ، از ساعت هشت صبح تمام مدیران خردمند شهر ، دور میز کارشناسی نشسته بودند و چون دستور جلسه از قبل به اطلاعشان رسیده بود با کلی راه حل و با دستی پر آمده بودند . ابتدا فرماندار توضیحاتی داد و دست یاری به سوی مدیرانش دراز کرد و از این پس ، یعنی از ساعت هشت و نیم تا اذان ظهر و پس از اقامه ی نماز جماعت تا پاسی از شب ، البته پس از اقامه ی نماز مغرب و عشاء ، جلسه ادامه داشت و در اینجا چکیده ای از نظرات و راه حل ها و در انتها راه حل نهایی به عرض شما می رسد :

رییس هلال احمر اعلام آمادگی کرد که یک فروند چادر امدادی ، با امکانات کامل ، در کنار آن چاله مستقر کند تا خسارات جانی را به حداقل برساند !

رییس اورژانس منطقه در تکمیل نظرات رییس هلال احمر ، اعلام کرد که حاضر است در روزهای تعطیل و شلوغ یک دستگاه آمبولانس در اختیار بگذارد که در همین لحظه فرماندار از ایشان خواست که آمبولانس اورژانس ، بیست و چهار ساعته در محل مستقر باشد که ایشان هم پذیرفت !

رییس شبکه بهداشت پا را فراتر گذاشت و گفت : چون این مسئله حیاتی است و با حیثیت شهر گره خورده است ، ما حاضریم یک بیمارستان چند تختخوابی در جوار این چاله ایجاد کنیم که دیگر نیازی به چادر هلال احمر و تیم اورژانس نباشد ! البته این راه حل که با استقبال مسئولین هم مواجه شد ، رییس هلال احمر و اورژانس را دمق کرد و آنان اصلاً توقع چنین نامردی را از همکارشان ، جناب دکتر نداشتند !

رییس شرکت بیمه اعلام آمادگی نمود که یک شعبه ی بیمه در آنجا مستقر کند که طرفین تصادف بتوانند زودتر خسارت خود را دریافت کنند !

نماینده ی پلیس راهنمایی گفت که یک ماشین پلیس بطور دائم در آنجا مستقر خواهد نمود تا کروکی حادثه هرچه زودتر کشیده شود !

کلانتر شهر هم که احتمال می داد ممکن است بعضی از مقصرین حوادث فراری شوند ، پیشنهاد کرد که یک ماشین گشت پلیس با امکانات کامل در محل حاضر باشد !

دادستان شهر که تا این لحظه ساکت بود ، قول داد که با وجود کمبود نیرو ، یک شعبه ی سیار قضایی با اختیارات کامل افتتاح کند تا در همان محل ، حکم مقصرین صادر شود که مورد تشویق بی امان حضار قرار گرفت !

کمیته ی امداد و بهزیستی هم قول دادند که یتیمان و زنان بی سرپرست و معلولین و سایر آسیب های اجتماعی ناشی از حادثه در اثر آن چاله را تحت پوشش مستقیم خود قرار دهند و حتی حاضر شدند یک چادر مددکاری در آن جا برپا کنند !

سرپرست یکی از بانک ها وعده ایجاد یک خودپرداز یا عابر بانک در کنار چاله را داد و گفت که اگر فرماندار دستور دهد یک شعبه ی نقلی و جمع و جور از بانک مربوطه را هم افتتاح می کند که لبخند رضایت آمیز فرماندار را به همراه داشت !

رییس دانشگاه آزاد هم پیشنهاد کرد که یک رشته چاله شناسی و یا رشته های مرتبط با آن را در واحدش راه بیندازد که بدون کنکور وحتی بدون داشتن دیپلم ، دانشجو جذب کند ، چون احتمال می داد که بعضی از رانندگان عزیز دیپلم ناقص باشند !

رییس آموزش و پرورش هم اعلام آمادگی کرد که در کتاب های درسی ، مطالبی مربوط به این چاله را بگنجاند ! او گفت که در قالب طرح های تابستانی ، طرح " همیار چاله " را هم پیاده می کند !

رییس میراث فرهنگی و گردشگری هم اظهار داشت که یک مجموعه ی بین راهی با امکاناتی مثل رستوران ، توالت ، نمازخانه ، پارک و ... در آن منطقه خواهد ساخت !

و ... سایر مدیران مربوط و غیر مربوط هر کدام به فراخور حال ، وعده ی برپایی و افتتاح چیزی را دادند و در ارائه ی طرح و ایده ، گوی سبقت را از یکدیگر می ربودند ! خلاصه هر کس می خواست در کنج قلب مهربان فرماندار ، جایی برای خویش باز کند !

فرماندار که از این همه طرح های هوشمندانه ی مدیرانش به وجد آمده بود و از طرفی نمی خواست آن ها فکر کنند که فرماندارشان از خودش نظری ندارد ، از همه ی آنان تشکر کرد و گفت : عزیزان من ، باعث افتخار است که این همه نظرات کارشناسی در این جلسه اظهار شده است ! ولی عزیزان ، آیا شما می دانید که در این اوضاع خراب اقتصادی و تورم بالا ، که البته ناشی از بحران جهانی اقتصاد است ، انجام این همه طرح خوب چه هزینه ای دارد ؟ من نمی خواهم نظرات شما را نادیده بگیرم ، ولی فکر می کنم که باید راه حل کم خرج تری ارائه دهیم . و خودش با غرور عالمانه ای ، پیشنهاد کرد که به عنوان یک راه حل موقت ، بهتر است آن چاله ی کنار اتوبان را که دور از شهر و امکاناتش قرار دارد ، پر کنیم و چاله ای مشابه با آن در مرکز شهر و در نزدیکی ادارات حفر نماییم ! به این ترتیب هم در وقت و امکانات صرفه جویی می شود و هم این که در فرصتی بهتر و پس از رفع بحران اقتصادی جهانی ، می توانیم چاله ی جدید را پر کنیم و دوباره همان چاله ی قدیمی را ایجاد نماییم و طرح های شما مدیران فرزانه را هم در آن جا راه اندازی کنیم .

مدیران به همدیگر نگاهی انداختند و پس از مکثی کوتاه ، یکصدا فرماندار را تشویق کردند و روز بعد ، مراسم افتتاح چاله ی جدید ، با شکوه خاصی برگزار گردید ... ! هنوز مردم شهر از آن فرماندار حرف می زنند و به هوش سرشارش آفرین می گویند و هنوز که هنوز است آن چاله در نزدیکی فرمانداری قرار دارد و چند فرماندار بعدی هنوز نتوانستند آن را به مکان اصلی اش بازگردانند ... هر سال دریغ از پارسال !!! 

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:37 دوشنبه 27 خرداد1392 |
سیاه نمایی از آن واژه هایی است که برکات زیادی دارد ، البته برای صاحب منصبان و قدرتمندان . هیچ مشابهی هم در ادبیات سیاسی و حقوقی جهان ندارد و تنها و تنها مختص کشور عزیز ما است . می توانید فیلمی را که مورد پسندتان نیست یا به مصلحت خود تشخیص نمی دهید ، توقیف کنید یا اصلاً اجازه ی اکرانش را صادر ننمایید . همچنین مجاز هستید به بهانه ی سیاه نمایی ، چندین و چند روزنامه را بدون استناد حقوقی محکم و آن هم بدون حکم دادگاه صالحه ، توقیف موقت کرده و نگران هم نباشید ، چون در یک فرصت مناسب هیأت منصفه و قاضی ، آن توقیف موقت را به توقیف دائمی تبدیل خواهند کرد . با همین واژه می توانید شب و روز بر سر منتقدان و مخالفان خود بکوبید و با تبلیغات گوش نواز و انحصاری ، آن ها را وادار به سکوت کنید و حتی اجازه ی پاسخگویی به آنان ندهید ، تمام مشکلات و مصائب را به گردنشان بیندازید که سیاه نمایی می کنند ، که اگر سیاه نمایی نمی کردند و دل مردم خالی نمی شد ، حالا اینجا نبودیم و وضعمان خیلی بهتر بود !

اما در موسم انتخابات وضع فرق خواهد کرد و می توان تمام دولت های قبلی را به فساد و کم کاری متهم نمود و حتی بالاتر از آن ، انگ نوکری بیگانه و عاملیت امریکا را به آن ها چسباند ، کسی هم کاری به کارتان نخواهد داشت . البته این تخم بد از سال 84 کاشته شد و محمود احمدی نژاد با وعده های آنچنانی آمد و به ریاست جمهوری هم رسید و سال 88 ... !!! آن موقع کسی دم برنیاورد و همه سکوت رضایت آمیزی پیشه کردند . بالاخره خیاط هم به کوزه افتاد و امروز همه ی کاندیداهای ریاست جمهوری و بلکه همه ی امکانات رسانه ای کشور ، علیه احمدی نژاد بسیج شده اند و چیزی که عوض دارد گله ندارد ! حالا هرچه احمدی نژاد دم از بهار و صلح و دوستی و انسانیت و شادی و ... می زند ، شوقی بر نمی انگیزد و کسی جدی اش نمی گیرد .

عارف و روحانی که از همان ابتدا منتقد این دولت بودند و هرچه بگویند حقشان است . رضایی هم که انتقاد داشت و به مصلحت سخنی نگفت ! غرضی هم که از بدو تولدش بی غرض بود ! قالیباف هم که گاهی این طرفی است و گاهی هم روی موتور هزار می نشیند ! اما ولایتی و حدادعادل و جلیلی دیگر به چه چیزی می توانند اعتراض کنند ؟ به وضعیتی که خود در آن دخیل بودند ؟ چرا سیاه نمایی می کنند و وضعیت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی کشور را اسف بار جلوه می دهند ؟ مگر سیاه نمایی جرم سنگینی نیست ؟ آیا اینان به گفته های خود باور قلبی دارند ؟ یا برای کسب رأی چنین می گویند ؟ اگر باور دارند چرا تاکنون حرفی نزدند ؟ این که وضع و حال روزها و ماه های اخیرمان نیست ؟ مگر سال ها قبل کسانی که بصیرت بیشتری از مدعیان بصیرت داشتند ، همین حرف ها را نزدند و هشدار ندادند ؟ مگر نامه های پی در پی توسط اقتصاددانان منتشر نشد ؟ چرا آنان را اجباراً بازنشسته کردند ؟ چرا منتقدان را به خاطر همین حرف هایی که این آقایان می زنند و اتهاماتی که قوه ی قضاییه به مفسدان دولتی نسبت می دهد ، به حبس و بند انداختند ؟

همه می دانند و در منابر هم اعلام می شود که سیاست های کلان خارجی از جمله پرونده ی هسته ای و ارتباط با امریکا ، توسط مقام رهبری تعیین می شود و ربط زیادی به دولت ندارد . از طرفی همه می دانند که آقایان حداد ، ولایتی و جلیلی از نزدیکان و مشاوران رهبری هستند ، پس چگونه می توانند از سیاست های هسته ای انتقاد کنند یا آن را ضعیف بدانند ، در حالیکه خود در تصمیم سازی ها نقش دارند ؟ چگونه از عدم استفاده از ظرفیت ها و از دست دادن فرصت ها سخن می گویند ، در صورتی که خودشان می توانستند در این زمینه نقش اصلی را ایفا کنند و اتفاقاً دستگاه دیپلماسی نقش کمی در این زمینه داشت ؟ اگر ادعا کنند که نمی توانستند نقش داشته باشند ، چگونه در مقام رییس دولت می توانند کاری بکنند ؟

در سیاست های اقتصادی فعلی ، همین کاندیداها بیشترین حمایت را از دولت اصولگرا داشتند و اصولاً غیر از افراد و جریانات اصولگرا کسی در صحنه ی اجرایی کشور حضور نداشت . آیا این ها می توانند نقش بی بدیل خود را در وضعیت فعلی انکار کنند ؟ مگر می شود ؟ ... مگر حداد عادل نبود که یک بار تثبیت قیمت ها را عیدی مجلس هفتم به ملت خواند و بار دیگر در یک موضع گیری متناقض ، تصویب طرح هدفمندی یارانه ها (گران شدن سوخت ) را اقدام شجاعانه ی دولت و مجلس هشتم ارزیابی نمود ! مگر مجالس هفتم و هشتم هرآن چه که احمدی نژاد می خواست تصویب نکردند ؟

تمام این هشدار و انذارها در طی هشت سال گذشته ، توسط منتقدان ، بارها و بارها گوشزد شد و آنان بارها و بارها به سیاه نمایی متهم شدند و جز شماتت و حبس و حصر ، چیزی نصیبشان نشد ، در صورتی که باید به خاطر این هوشمندی و زمان سنجی مورد تشویق و تقدیر قرار می گرفتند !

گذشته ها گذشت ، اما بعید است که ما عبرت بگیریم و گذشته را چراغ راه آینده بسازیم و این چرخه ی باطل کما فی السابق ادامه خواهد داشت تا بعدها چه پیش آید ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:24 یکشنبه 12 خرداد1392 |
وقتی در پای یک کوه مرتفع بایستید و به نوک آن نگاه کنید ، کلاه از سرتان می افتد ، نمی توانید ارزیابی کامل و دقیقی از بلندی و وسعت آن داشته باشید ، جزئیات آن از نظر شما مخفی می ماند ، برای این که بتوانید کلیت و عظمت آن را درک نمایید باید مقداری از آن فاصله بگیرید ، البته اگر زیاد هم از آن دور شوید آن کوه عظیم در نظر شما کوچک می نماید !!!

وضعیت هاشمی رفسنجانی در سپهر سیاسی ایران شاید خیلی شبیه به آن کوه بلند باشد و کسی نمی تواند نادیده اش بگیرد ، چه دوستانش و چه منتقدانش . با وام گرفتن از نظر سوسن شریعتی در مورد پدرش و در یک برداشت آزاد ، می توان گفت که هاشمی رفسنجانی یک " سوء تفاهم بزرگ " است . برخی همچون اکبر گنجی و صادق محصولی از دو انتهای طیف های سیاسی ایران ، او را عالیجناب سرخپوش خواندند و می خوانند ، البته گنجی بر اساس داستان های تاریخی ، دست عالیجناب خاکستری را در پس ماجراها می بیند و محصولی که هرگز فرصت و سعادت مطالعه و کتابخوانی را پیدا نکرده منظورش همه کاره بودن هاشمی است ، البته اگر او در گفته هایش صادق باشد ! خلاصه او شیفتگان و دشمنان سرسختی دارد .

در خاطراتش و نیز در خطبه های نماز جمعه ی دهه ی شصت او ، افکار و ایده های سوسیالیستی و جمع گرایانه دیده می شود ، چنان که مرحوم آذری قمی شدیداً به او پرخاش می کرد که این اسلام فقاهتی نیست بلکه اسلام ... است ! اما مردان اقتصادی اش ابایی ندارند که خود را لیبرال محض معرفی کنند و تئوری های فریدمن نولیبرال را تبلیغ نمایند و عدالت را امری خود به خودی قلمداد کنند که تنها پس از آزادسازی کامل اقتصاد و سپردن آن به دست ساز و کار بازار به دست خواهد آمد . از نظر تبارشناسی سیاسی هم گرچه او همواره در میانه ایستاده بود اما بر روی پای چپش فشار بیشتری وارد می کرد !

وقتی هاشمی از دموکراسی و حقوق مردم می گوید همان قدر به دل می نشیند که خاتمی بخواهد از مسائل فنی اقتصادی حرف بزند و احمدی نژاد از هر دو !!!

زمانی که هاشمی در جایگاه خطیب جمعه قرار می گرفت ، جمعیت به جوش و خروش درمی آمد و فریاد می زد : " مخالف هاشمی مخالف رهبر است ، مخالف رهبری دشمن پیغمبر است " هاشمی هم از این ابراز احساسات بدش نمی آمد و البته به هیچ ترفندی هم نمی توانست لبخند رضایت خود را پنهان نماید .

هنرهای هاشمی تنها این ها نیست ، وقتی حتی پس از عملیات رمضان و کربلای چهار به خطبه می ایستاد ، احساس پیروزی فوق العاده ای را به لشگر تار و مار شده و مردم هراسان از رسیدن انبوه تابوت های شهدا تزریق می کرد . می توانست به راحتی و با جادوی کلامش از دل رسوایی مک فارلین ، یک پیروزی دلچسب و شیرین بیرون آورد . در حالی که عنوان رسمی اش ریاست قوه ی مقننه بود اما سیاست گزار اصلی کشور هم او بود و ناراضیان درون حکومت و حتی اپوزیسیون داخلی برای عرض حال و رفع و رجوع مشکلات خود نزد او می رفتند نه پیش رییس جمهور و نخست وزیر وقت . او تعیین می کرد که چه کسی آزاد شود و یا در حصر باقی بماند . اما اکنون او با دست خویش فرزندانش را به دست زندانبانان می سپارد ! زمانی همه از دست دیگران به او شکایت می بردند اما اکنون او جز خدا به کسی نمی تواند شکایت ببرد و در گفت و گوهای خصوصی به صراحت می گوید که دست و بالش بسته است .

ما اکنون اما در مخمصه ای گیر افتاده ایم که راه های زیادی برای خلاصی از آن نداریم . آنانی که دلبستگی به حکومت ندارند و خواهان براندازی هستند از حضور هاشمی به شدت عصبانی اند و به مردم یادآوری می کنند که این همان هاشمی است که فلان کارها را در دهه ی شصت انجام می داد و عجیب تر این که وقتی گزینه ای از درون نظام با شعار اصلاح قدم به میدان می گذارد همزمان هم موتور تبلیغاتی شهرام همایون کانال یک و فلاحتی صدای امریکا روشن می شود و هم تهدیدهای مقامات رسمی و آگاه در درون کشور اوج می گیرد . آن یکی صفحه ی آخرش را به هاشمی و خاتمی اختصاص می دهد و این یکی در هر محفلی هاشمی و خاتمی را عامل و نوکر امریکا جا می زند و چه اتحاد اعلام نشده ی عجیبی ! گویا سالیان سال مدام این جمله ی آیت الله خمینی بر سر منتقدان کوبیده نمی شد که وقتی دشمن از شما تعریف کرد و یا حرفتان با دشمن یکی شد ، باید در خودتان شک کنید !

گروهی شیفته و عاشق هم با آمدن هاشمی به وجد آمده و از او همچون سوپرمن استقبال می کنند و مردی برای تمام فصول می پندارند او را . می خواهند تمام مشکلاتشان با آمدن او خیلی سریع حل شود و البته حاضر هم نیستند که کسی این بافته ی ذهنی شیرینشان را پنبه کند .

همه ی این ها را که گفتم وخیلی از حرف ها را که مجال گفتنش نیست ، به این خاطر بود که ذهن ها را به سمت واقعیتی به نام هاشمی معطوف کنم و نه تمسک به خواب و خیالی به نام هاشمی !

بخواهیم یا نخواهیم به دوران پسا هشتاد و هشت قدم گذاشته ایم و من به قد فهم خود برای وضعیت حاضر یعنی انتخابات خرداد نود و دو ، چند پیش فرض را مطرح می کنم :

جامعه ی ما از حالت دوقطبی سنتی خارج شده و چند قطبی شده است و این یعنی پیچیده تر شدن بازی سیاست ... پس برای اداره ی این بازی باید آگاهانه عمل نمود .

به دلیل تأخیر تحولات در ایران و مقاومت شدید در مقابل آن ، از این پس سرعت تغییر و تحول بسیار تندتر و سریع تر خواهد شد و طرف های دخیل در سیاست با اندک مسامحه ای متضرر خواهند گردید .

در جامعه ای مثل ایران نمی توان گناه تمام شکست های سیاسی را به گردن احزاب و شخصیت ها ی سیاسی انداخت . این کار در اروپا امکان پذیر است که دولت پیروز ، مبسوط الید است و شرایط برابر سیاسی و تبلیغاتی برای همه فراهم می باشد .

اندیشه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی توسط مراکز معتبر علمی تئوریزه می شود ، توسط احزاب مدرن به زبان سیاسی ترجمه می شود و آن گاه در صورت انتخاب توسط اکثریت مردم در یک انتخابات عادلانه و آزاد به عرصه ی اجرا راه می یابد ... در غیاب آکادمی و حزب به معنای مدرن آن و نیز بدون یک انتخابات چند جانبه با حضور همه ی جریانات ، آیا صحبت از اندیشه ی سیاسی و اداره ی علمی یک کشور انتظار زیادی نخواهد بود ؟ و جالب تر این که سیره ی سیاسی و روش های کاملاً سلیقه ای حاکمان و دولتمردان به عنوان اندیشه ی سیاسی یا اقتصادی تبلیغ می شود ...

گذشته ی افراد را باید در همان متن تاریخی مورد تحلیل و قضاوت قرار داد که لزوماً این قضاوت ها یکسان نخواهد بود و البته تماماً مثبت یا منفی هم نیست . در مورد وضعیت حال هم باید به محدودیت ها و امکانات موجود نگاه کرد . قضاوت افراد هم به پیش فهم ها و پیش فرض ها و نیز محدودیت ها و امکانات و علایق و دلبستگی هایشان وابسته است .

باز هم می توان نکات دیگری به فهرست فوق اضافه کرد که محدودیت های زمانی و مکانی و مهمتر از همه ناتوانایی ذهنی من اجازه پرداختن به آن ها را نمی دهد . شما اگر پس از تأیید شورای نگهبان گزینه ی مورد نظرتان هاشمی رفسنجانی باشد باید این موضوعات را در ذهنتان مرور کنید .

از نظر من هاشمی امروز متفاوت از هاشمی دهه ی شصت است : از قدرتش کاسته شده ، به تجربیاتش چیزهای زیادی افزوده گشته ، دموکرات تر شده و از مردم داری و حقوق آنان حرف می زند ، در ضمن بیان خاطراتش به چیزهای مهمی هم معترف شده است ، بعضی رودر بایستی ها را کنار گذاشته و با شفافیت بیشتری سخن می گوید ، ژست آدم های قدرتمند را نمی گیرد و به ناتوانی هایش اذعان می کند ، اما همچنان تفکر سیاسی نامنسجمی دارد و ابا دارد که مکتب و شیوه ی سیاسی و اقتصادی اش را اعلام کند ، مردان سیاسی و اقتصادی اش ناهمگون هستند ، در حالیکه اصلاح طلبان عمدتاً سوسیال دموکرات به گردش جمع شده اند تیم اصلی اقتصادی اش همچنان در دستگاه نولیبرالیسم ساز می زند ، در صورتی که گفتمان اقتصادی جریان چپ عمدتاً حول پارادایم نهادگرایی استقرار یافته است . تجربه نشان داده که در وضعیت ناشفاف و غیر رقابتی و در غیاب دموکراسی ، استفاده ی اصلی را سرمایه داری وابسته به قدرت و رانت خوار و بخش های غیر تولیدی می برد ، کافی است " ال سی زن " قهاری باشید و بتوانید ارتباطات خوبی برقرار کنید ، آنوقت با چرب کردن سبیل یک کارشناس ، می توانید ملک دویست میلیونی خود یا فک و فامیل خود را یک میلیارد تومان قیمت گذاری کنید و بدون داشتن پشتوانه و سرمایه ی کافی اعتبار کلانی بگیرید و به " ب ز " یا " الف خ " تبدیل شوید ! در دوره ی ریاست جمهوری هاشمی و سپس در دوره ی احمدی نژاد از این تخلف ها فراوان پدید آمد . تنها در دولت خاتمی بود که توجه به توسعه ی سیاسی و شفافیت و رقابت تا حدودی باعث کاهش محسوسی در این تخلفات شد ، نشان به آن نشان که اگر مردان دولت اصلاحات کوچکترین تخلف مالی داشتند مگر محافظه کاران مستقر در عدلیه ساکت می نشستند ؟! دیگر زمانه آن زمانه ای نیست که با تز توسعه ی آمرانه بتوانید موفق شوید و تنها یک دولت دموکراتیک توسعه گرا می تواند ما را از این وضع بحرانی نجات دهد و این امر مشروط به این است که ابتدا نهادهای اصلی قدرت بپذیرند که بحرانی در کار هست که البته تاکنون نپذیرفته اند !

همه ی این ها در حالی است که امروز هر کس از راه می رسد لگدی به سوی هاشمی یا بزرگان دیگر پرتاب می کند . در همه جای دنیا سنیور و جونیور جایگاهشان مشخص است اما در این جا زاکانی هم به خود اجازه می دهد به هاشمی و ... توهین کند یا جوانی از جناح چپ ممکن است به مهدوی کنی اهانت کند .

این تردیدها را در ذهن خود مرور کنید و سپس تصمیم بگیرید که به چه کسی باید رأی بدهید ... به خاطر این پرچانگی پوزش می خواهم ولی بپذیرید که هاشمی یک آدم معمولی نیست و ارزش این همه حرف و حدیث را دارد . با همه ی این شک و تردیدها ، من هم اگر بخواهم رأی بدهم از میان افراد حاضر روی هاشمی رفسنجانی تأمل بیشتری خواهم نمود ، البته این هاشمی نه آن هاشمی !!!

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:28 یکشنبه 29 اردیبهشت1392 |

چندی قبل مصاحبه ای با یکی از متمولین ، که عنوان خودخوانده ی " پدر توسعه ی شهر " را یدک می کشد ، در نشریه ای به چاپ رسید و همان مصاحبه عیناً در برخی از وبلاگ ها هم درج گردید . همین امر انگیزه ای شد برای نوشتن این مطلب ...

آیا سرمایه دار یک آدم چاق با شکمی برآمده و گردنی ستبر است که به خلایق فخر می فروشد و ناز و افاده می کند و زالو صفت در حال مکیدن خون مردم و دولت است و هیچ گاه هم سیر نمی گردد ؟ یا فردی است زحمتکش که هستی و نیستی خود را در طبق اخلاص گذاشته و فداکارانه از زندگی و خانواده اش گذشته و در حال خدمت به مردم است ؟ راستش را بخواهید اکثریت مردم ما با سوء ظن و تردید به اغنیاء می نگرند و می گویند این حق پایمال شده ی ما است که در جیب آنان قرار دارد . از آن سو اگر از پولداران بپرسید ، طلبکار هم هستند که حقشان بیش از این ها بوده و حمایت لازم از آنان ، توسط دولت صورت نمی گیرد ! چنان که در آن مصاحبه هم به نوعی گفته شد و البته آن سرمایه دار فراموش نمی کند که حالی به این دولت یعنی دولت نهم و دهم ! بدهد و غیر مستقیم دولت های قبلی را به اهمال متهم کند ! که آن قدیم ها به این کار می گفتند پاچه خواری . لازم به ذکر است که امثال این آدم در دولت های قبل هم عیناً همین حرف ها را می زدند و به اصطلاح نان را به نرخ روز می خوردند ...

دلیل این فاصله ی دیدگاه میان اغنیاء و ضعفاء چیست ؟ این شکاف چگونه ترمیم می شود ؟ اصلاً چرا پس از مدتی از میان این سرمایه داران ، الف - خ و ب - ز و احتمالاً خ - ن و ... درمی آید که با لباس راه راه و دمپایی و البته از پشت ! در حال افشاء شدن هستند و مردم هم مات و مبهوت به صفحه ی نمایش تلویزیون زل زده و از تماشای زمین خوردن و خوار شدن آنان لذت می برند ؟

از سوی مردم که علت قضیه روشن و البته متعدد است و نتیجه ی همه ی این عوامل ، بی اعتمادی به قدرت از هر نوعش است . عدم رعایت قانون از سوی قدرتمندان ، مشکلات فرهنگی و تاریخی ، اعتقادات مذهبی ، فاصله ی شدید طبقاتی میان آنان و ثروتمندان ، مسائل اخلاقی و ... تنها گوشه ای از ماجرا است . اگر شما با هزار بدبختی پس اندازی جمع آوری نمایید و با هزار بدبختی دیگر وامی هم جور کنید و بخواهید سرپناهی برای خود بسازید ، فکر می کنید شهرداری چقدر بابت عوارض ساختمان برای شما تخفیف قائل می شود ؟ اگر آشنا و پارتی داشته باشید و البته پس از خوار و حقیر شدن در راهروهای شهرداری ، شاید بتوانید چند ده هزار تومان کمتر پرداخت کنید ! حالا سرمایه داری را تصور کنید که با کلی ناز و کرشمه و با وام کلان بانکی چهار در صد و حتی کمتر ، چندین هزار متر خانه و آپارتمان و اخیراً مرکز خرید و پلاژ می سازد و آن را به اسم طرح های گردشگری جا می زند . از همان ابتدا به خاطر اینکه لطف نموده و به شهر ما قدم گذاشته ، تخفیف های میلیاردی می گیرد ، همه دنبال کارش هستند که مبادا ناراحت شود و قهر کند ، بعضی ها کارهای خاصی می کنند و در قبال خدماتی ! که ارائه می دهند برای منافع شخصی و یا حتی عمومی خاصی ! از او طلب کمک نقدی یا ... می کنند ! ممکن است او به این افراد پیشنهاد کند که سند یک باب مغازه از همان پاساژ را به اسم یکی از اقوام بزند ، به نصف قیمت ! ممکن است پیشنهادش تقبل قسمتی از هزینه های فلان اداره یا نهاد باشد ! ممکن است برای ساخت یک مکان عمومی چهل یا پنجاه درصد هزینه ها را هم بپردازد ! درست مثل این است که شما با سرعت زیاد و خطرآفرین در جاده حرکت می کنید و پلیس شما را متوقف می کند و می خواهد شما را صدهزارتومان جریمه کند . در این موقعیت شما اگر آدم زرنگ و ناقلایی باشید و خدای نکرده آن مأمور هم محتاج و متخلف باشد ، می توانید لای مدارک ماشین ، بیست هزار تومان ، یعنی دو برگ ده هزار تومانی ناقابل بگذارید و تقدیم کنید ، البته کسی نباید متوجه شود ! در این صورت با اجرای موفقیت آمیز پروژه تان ، هشتاد هزار تومان سود برده اید ! مطمئن باشید ضرر نکرده اید ، چون این روزها در سایه ی پیشرفت های نجومی اقتصادی دولت های نهم و دهم ، با بیست هزار تومان ، حتی فحش هم نثار شما نمی کنند !!!

بگذریم ، اما سخن اصلی این است که این وسط سوراخ دعا را گم کرده ایم . مشکل جدی ما فقدان قوانین کارآمد ، عدم اجرای درست همین قوانین موجود ، تبعیض در اعمال آن ، نقص در سیستم های نظارتی ، ضعف در دادرسی عادلانه ، نداشتن مطبوعات و نهادهای مدنی مستقل و قوی و آزاد ، کاهش سطح امنیت ، اعتماد و آرامش در عرصه ی عمومی و ... است و به عبارت جامع تر نیاز اصلی ما گام نهادن در مسیر " حکمرانی خوب " می باشد . اگر مشکل ما فقط فقدان سرمایه و سرمایه دار بود که با فروش نفت در دولت های نهم و دهم قضیه باید حل می شد ! چرا که به اندازه ی تمام تاریخ نفتی ما ، از اولین چاه نفت در مسجد سلیمان تا سال 84 ، در این هشت سال نفت فروخته شد ! ده ها برابر این هم بفروشیم مطمئن باشید ، همین آش است و همین کاسه ... حالا آدم پولداری که دست چپ و راستش را نمی شناسد و سواد کافی حتی در حد خواندن و نوشتن هم ندارد ، حرف از توسعه می زند ! توسعه خود مفهوم پیچیده ایست که برای فهم آن به ذهن های پیچیده و پر از پرسش نیاز داریم ، نه آدم هایی که بند نافشان را با رانت و امتیازات ویژه بریده اند . مگر می شود از توسعه حرف زد و به انسان و کرامت و آزادی اش بی توجهی نمود ؟ یا به عدالت وقعی ننهاد ؟ آن هم عدالت به معنای درستش ، نه عوام فریبی و دروغ ؟ این عدالت نیست که همه دنبال جورکردن وام و دادن امکانات به کسانی باشند که سرمایه شان را در فضاهای مشوش و مه آلود به چنگ آورده اند . از آن طرف یک کارآفرین خرده پا را آن قدر بچرخانیم که سرگیجه بگیرد و از خیر تولیدش بگذرد و آنگاه همان سرمایه داری رانتیر ، داد و قال راه بیندازد و فخر بفروشد که کسی جز او کارآفرین واقعی نیست . مثل این است که دو نفر را در شرایط متفاوت نگاه داریم ، به یکی آب و غذای کافی بدهیم و اجازه ی دوپینگ هم برایش صادر نماییم و آن دیگری را در شرایط گرسنگی و سختی . تازه به این هم قانع نشویم و فرد فربه و دوپینگ کرده را در سمت داخلی یک پیست مسابقه و آن آدم زار و نحیف شده را در سمت خارج پیچ مستقر کنیم و سوت شروع مسابقه را به صدا درآوریم و برای عزیز داخل پیچ هورا هم بکشیم ! نتیجه از قبل معلوم است و اختلاف این دو لحظه به لحظه بیشتر خواهد شد . مگر معنی اختلاف طبقاتی و فاصله ی فقیر و غنی غیر از این است ؟

در ادبیات مربوط به عدالت در دنیای غرب ، مفهومی به نام " تبعیض مثبت " وجود دارد که اگر هم قرار باشد بنا به ضرورت تبعیضی اعمال گردد ، باید به نفع افراد ضعیف جامعه باشد ، نه این که به انحاء مختلف فربگان را فربه تر نماییم . ما که از بام تا شام دم از عدالت می زنیم آیا غیر از کارهای سطحی مثل دادن یارانه و البته سیب زمینی قبل از انتخابات ، کار مهمی کرده ایم ؟ اگر انجام شده چرا نتیجه نداده است ؟

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 18:46 شنبه 17 فروردین1392 |

احساس می کنم

روحم در آستانه ی ویرانی است .

 در کنج این مکعب بی روزن

هر سال

سهم من از طبیعت و انسان و از خدا

اندوه و حسرت و نگرانی است

هر گاه

تقویم نو ، برابر من سبز می شود

گلبرگهاش مژده ی شادی نیست

و دستمایه ام

از زیستن

- از این همه ملال -

                        پشیمانی است .

باری ،

 این را پرنده ای می گفت ،

وقتی که در نسیم شناور بود :

"  وقتی که پشت پنجره باشی

                          بهار هم

مانند روزهای زمستانی است "

  " سهیل محمودی "

 نوروزتان مبارک و امیدوارم روزهای خوب برای ایران هم از راه برسند ... 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 11:40 شنبه 26 اسفند1391 |

در گذشته های دور که ارتباطات این قدر گسترده نبود و خبرها برای اینکه از این سر دنیا به سوی دیگر برود ، ماه ها طول می کشید و سخنان افراد کمتر در جایی ثبت می گردید ، مسئولیت ناپذیری اشخاص نسبت به گفتار و رفتار خودشان ، خیلی راحت تر بود . نه حالا که به علت ثبت و ضبط همه ی کردارها و سخنان در رسانه های مکتوب و تصویری ، شانه خالی کردن از آنچه انجام داده ایم و آنچه که گفته ایم ، بسیار دشوار شده است . اما به اطراف خود که نظر می کنیم با پدیده ی عجیبی روبرو می شویم و آن هم جاخالی دادن و فرار از مسئولیت در روز روشن و در مقابل چشمان همه است ! آن هم توسط کسانی که قسم یاد کرده و یا تعهد داده اند که در مقابل مردم مسئول باشند . البته صرف هم می کند ، چه کاریست که خود را به دردسر بیندازند و پاسخگو باشند و یا اگر اشتباهی کردند ، بیایند و عذرخواهی نمایند ؟ کار راحت تر آنست که می گویم :

باید کمی رو داشته باشی و خجالت را به کناری بگذاری ، همین کافی است و زیاد هم سخت نیست . ممکن است که چند نفری اینجا و آنجا یک حرف هایی بزنند و یک کارهایی بکنند ، اما اقیانوس زلال فراموشی ، کار خودش را خواهد کرد ! بهتر از این است که مسئولیت حرف هایت را بپذیری و خودت را گرفتار کنی . تازه این اول کار است و با پذیرش اشتباه ، گرفتاری هایت شروع خواهد شد ، پس سری را که درد نمی کند چرا دستمالی می کنی ، یعنی دستمال می بندی ؟ زدن زیر حرف هایت ، آن وقتی لذت بخش تر است که کاره ای باشی ، مثلاً رییسی یا وزیری یا وکیلی یا ... بدون ذکر نام.... !!! در این صورت ، منفعت این کار به تناسب مقام و موقعیتت بیشتر هم خواهد شد . از همان اول کار را تمام کن و زیرش را بزن و خلاص !

مثلاً اگر شهردار یا فرماندار بودی و یک وقت جوگیر شدی و قول دادی که در سال آینده فلان پروژه حتماً اجرا خواهد شد و نشد ، خیلی راحت بگو " من کی گفتم ؟ " و مطمئن باش که بیش از نصف مستمعانت بی برو و برگرد ، حرفت را خواهند پذیرفت و عاشقت خواهند شد ! حالا اگر خبرنگاری یا رند دیگری صدایت را ضبط کرده و با بگم بگم ، تو را تهدید نمود ، تو هم فوراً افشایش کن و یا آنقدر فشار بیاور که از نان خوردن بیفتد ! باز هم مطمئن باش که او هم عاشقت خواهد شد و در دفعات بعدی پاچه ات را کلاً خواهد خورد یا حداقل حسابی خواهد خاراند ! و تو چه می دانی که خاراندن موضع خارش دار چه لذتی دارد ، باور کن از کرم کالامین و کالاندولا هم بیشتر افاقه خواهد کرد ! اگر باز هم حیا نکرد و بر موضع خود اصرار ورزید ، توهم متقابلاً با بگم بگم و رو کردن سند ، حالش را بگیر که این دفعه دیگر حتماً کارش تمام می شود . باز هم تأکید می کنم که هرچه قدرت بیشتری داشته باشی ، بهتر می توانی عمل کنی ، چون دستت بازتر است و چه کسی جرأت دارد به یک مقام عالی بگوید که بالای چشمت پیشانی قرار دارد یا ابرو ؟

حالا اگر از کسی حمایت بی دریغ نمودی و یارو اشتباهاتی اساسی کرد ، در این صورت ممکن است تو در معرض سئوال قرار بگیری که آقا چرا از این فرد حمایت نمودی ، حالا باید جواب پس بدهی ! یادت باشد که باز هم زیرش می زنی و خودت را از شر آن فرد رها و مثل گوسفند قربانی اش می کنی . آنچه که زیاد است آدم هایی هستند که آرزویشان این است که  تحت الحمایه ی تو باشند ، آن نشد این یکی ! مهم این است که جامعه به وجود شما نیاز دارد و باید به هر صورتی که می توانی در فکر حفظ خود باشی ... اگر هم اشتباهاتش قابل اثبات نیست ، یعنی هست ولی مدرکی به دست کسی نداده ، خیلی راحت ، قرص و محکم پشتش بایست و او را خط قرمز خودت معرفی و تهدید کن که اگر کسی وارد حریمت شود ، چنین و چنان می کنی ! چون بی احتیاطی و فدا کردن بیش از اندازه ی نزدیکان ،  اعتماد بقیه ی نوچگان را سلب می کند و آسیب می بینی .

اگر سال ها در مسئولیت های کلیدی مشغول بودی و وضع موجود حاصل کار تو و یارانت است ، در انتخابات بعدی ژست منتقدانه بگیر و به شدت از اوضاع موجود اظهار ناراحتی کن و وعده های بزرگ بده ، که مردم عاشق و فریفته ی اشخاصی می شوند که وعده بدهد و آینده ی امیدبخشی را برایشان ترسیم کند و هر چه این چشم انداز رویایی تر باشد ، آراء مأخوذه ات بیشتر می شود و با بیش از شصت و خورده ای درصد ، یعنی حتی بیش از دفعه ی قبل برنده می شوی . اصلاً هم در بند این نباش که قواعد و قوانین را رعایت کنی ، چون در این صورت کسی تو را نمی بیند و برای این که دیده شوی ، باید کارهای محیرالعقول و خارق العاده انجام بدهی و برایش هم اسم جدیدی ابداع کن ، مثلاً مدیریت جهانی ، دیپلماسی عمومی و ... و حتی می توانی برای لاپوشانی یا انحراف افکار بعضی ها که متوجه اصل قضیه شده اند ، از تکنیکهای ویژه هم بهره ببری که من مجاز نیستم در این وبلاگ از آن تکنیک ها نام ببرم ، چون مسئولیت دارد !!!

برای تبلیغات انتخابات هم ، هر چیزی گفتی ، گفتی ، اصلاً مسئله ای نیست ! از هر کسی هم می توانی استفاده کنی ! مثلاً اگر قبلاً به عنوان مسئول ، با مجرمین و زندانیان خطرناک سروکار داشتی ، از همان ها استفاده کن . یا اگر قبلاً با محکومین سیاسی یا گروه های ضد انقلاب ، به عنوان مقام مسئول در ارتباط بودی ، برای چرخاندن ستاد خود همانان را فرا بخوان . به عنوان مثال من در انتخابات گذشته یک محکوم زندانی چپ دهه ی شصت را دیدم که با هیجان خاصی برای کاندیدایی فعالیت می کرد که سوبق امنیتی داشت و وقتی دلیلش را پرسیدم ، او گفت که این کاندیدا زمانی بازجویش بود ولی الان علاقه ی خاصی به او دارد ! البته این محکوم هیچ وقت هم تواب سازی نشده و هم چنان گرایش چپ دارد . این کار البته سابقه دارد و ابطحی و عطریانفر هم در اعترافات تلویزیونی مربوط به فتنه ی ۸۸ ، اذعان کردند که با بازجویشان خیلی خیلی دوست بودند ! البته عشق ابطحی قابل درک است ، چون هیکل چاقش خیلی لاغرتر و خوش تیپ تر  شده بود و این به نفع سلامتی اش بود ، بنده ی خدا چقدر پول بابت کاهش وزن ، خرج مطب های تغذیه کرده بود ، هیچی به هیچی ، دریغ از یک گرم کاهش وزن ! ولی تاکنون کسی  نتوانسته پی به دلیل عشق عطریانفر به بازجویانش ببرد ...

و خلاصه این که راه های دررو زیاد است و کافی است چشمانت را باز کنی و از تجربه ی اسلاف و حتی اخلاف خود ! استفاده نمایی . ما مردم هم که چشممان به دست و دهان شماست و به فرموده ی یکی از بزرگان " مردم سزاوار حاکمانی هستند که بر آنان حکومت می کنند " و همو فرمود " مردم شبیه ترین افراد به حاکمان خود هستند ... " پس از ما گله نکنید که چرا مسئولیت پذیر نیستیم ، آخر ما راه و رسمش را از شما آموخته ایم و چیزی که عوض دارد ، گله ندارد برادر من !!!

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:26 جمعه 11 اسفند1391 |

فیلمی از صحنه ی زورگیری در اینترنت پخش شد ، چند نفر دستگیر شدند ، وجدان مردم ، نیروی انتظامی و قاضی القضات مخدوش شد ، قبل از اینکه پرونده به دادگاه برود ، وعده دادند و حکم کردند که محاربه شده است و این ها مفسد فی الارض هستند و به زودی به اشد مجازات می رسند و رسیدند !

آماری در دست ندارم ، ولی برداشت من از جامعه این است که هرچه تعداد این موارد بیشتر می شود ، مردم عکس العمل دلخواه حکومت را کمتر نشان می دهند و بعضی ها هم از سر دلسوزی و به چشم یک قربانی به معدومین می نگرند و با آنان همدردی می نمایند . حتی این بار تصویر جوان محکوم به اعدام در حالتی پخش شد که گریه کنان سرش را روی شانه ی میرغضب نهاده و متقابلاً سرباز نیروی انتظامی هم دست بر شانه ی محکوم گذاشته و او را در آغوش گرفته و دلداری می داد . یک محکوم بی پناه ، در آن آخرین لحظات و در انتهای نومیدی ، چه جای بهتری می توانست برای سر نهادن و گریستن و تسلی خاطر پیدا کند ! گاهی نمادها و تصویرهای ساده  ، صدها برابر بیشتر از وعظ و خطابه های طویل و آتشین و احکام شدید و غلیظ قاضیان و فقیهان تأثیرگذارند و در جنگ نابرابر با آن ها پیروز می شوند ، نه از جنبه ی حقوقی بلکه از لحاظ اخلاقی ! البته هستند افرادی که حتی در ملأ عام و پشت تریبون از اعدام مجرمان و حذف فیزیکی آنان اظهار شعف و شادمانی می کنند و خواهان افزایش تعداد آن می شوند !

در این که آن دو جوان جرمی مرتکب شده اند ، شکی نیست و بلکه به قول آقای احمدی نژاد " سندش هم موجود است " ولی پرسش های مکتوم و آشکاری مطرح می گردد که پاسخ و توجیه مناسبی از سوی دستگاه رسمی تبلیغاتی به آن داده نشده است و در یک پدیده ی جدید این بار از سوی تریبون های همسو با حاکمیت همان پرسش ها طرح می شود ! یکی از سایت های اصولگرا پرسیده است که چرا آن ها را این قدر سریع محاکمه و اعدام کردند ؟ دیگری می پرسد که چرا قاضی القضات به پرونده ی آنان ورود ماهوی کرده و قبل از محاکمه ، حکم داده است ؟ در این صورت برای قاضی پرونده آیا راهی جز صدور احکام شدید می ماند ، وقتی مافوقش قبلاً اظهار نظر کرده است و اگر غیر از این کند آیا در سیستم موجود جایی برای ماندن و ارتقاء دارد ؟ باز هم پرسیده اند که چرا زمینه های بروز جرم مثل بیکاری و ازدواج و اعتیاد و ... را حل نمی کنند ؟ چرا به پرونده های مفسدین دانه درشت به این سرعت رسیدگی نمی شود ؟ آیا دقت قضایی فدای سرعت رسیدگی به پرونده نشده است ؟ آیا متهمان فرصت و امکانات کافی برای دفاع از خود را داشته اند ؟ شاید گفته شود مجرمان جنایت کرده اند ، منفور ملت هستند ، افکار عمومی را جریحه دار نموده اند و ... اتفاقاً درست به همین دلایل آن ها از حقوقی برخوردارند و دستگاه قضایی موظف است این حقوق را رسماً به متهمان ابلاغ کند و حتی برای اطلاع مردم ، جریان و روند قضایی را شفاف و علنی اعلام نماید .

آنچنان سایه ی این پرسش ها سنگین بود که قاضی القضات هم سنت بی پاسخ گذاشتن و تحویل نگرفتن منتقدان را کنار گذاشته و در توجیهی ناموجه ، پرسندگان را تلویحاً به احساساتی بودن متهم نموده و اعلام کرد که این اعدام ها برای عبرت آموزی بوده است ! اما چه سود که آن اتهام و این توجیه ، دردی را درمان نکرد و پرسش های جدیدتری را برانگیخت .

پشتیبانی قاطع قانون از قاضیان و غرور ذاتی آنان هم باعث نمی گردد که از زیر بار پس دادن حساب شانه خالی کنند و به قول میشل فوکو " مجازاتی که حساب پس ندهد ، هرچند توجیه شود ، همواره همان بیداد خواهد بود " . قضاوت کردن و حکم راندن بر جان و مال و آبروی مردم ، ورطه ی هولناکی است که هر کسی از پس آن بر نمی آید که پیامبر رحمت فرمود : " قاضی عادل را روز قیامت به حساب می کشند و از سختی حساب چیزهایی می بیند که آرزو می کند ای کاش حتی میان دو کس برای یک دانه ی خرما هم قضاوت نکرده بود " حساب قاضی ناعادل که از پیش معلوم است ! مجازات ها و از جمله اعدام هدف نیستند بلکه طریقی هستند برای کاهش جرایم و ایجاد جامعه ای امن تر و سالم تر . اگر با این مجازات ها نتوان به فلسفه و هدف قانون دست یافت ، چه سودی جز افزایش خشم و خشونت و کینه و انتقام دارد ؟ آیا گاهی محدود و محصور شدن قاضی در حروف و کلمات قانون و برخورد فرمالیستی با تبصره و ماده ی قانونی ، همراهی و حتی لبیک به های و هوی عوام و سرسپردن به دستورات بالا ، قانون را از محتوا و مفهوم اصلی خود خالی نخواهد کرد ؟

آیا در این پرونده ها اجازه ورود روانشناسان و جامعه شناسان مستقل داده می شود ؟ چه نتیجه ای حاصل شده است ؟ پژوهش های احتمالی آنان چرا به بحث و گفت و گوی عمومی یا آکادمیک گذاشته نمی شود ؟ از پنهان کاری و اقدامات سریع چه بهره ای گرفته شده است ؟ اگر این مجازات های سخت برای عبرت آموزی یا همان ایجاد رعب و وحشت در مجرمان احتمالی برای آینده است ، چرا میزان جرایم بنا بر آمار رسمی در حال افزایش است ؟ آیا مجازات های تشدید شده دردی را دوا کرده است ؟ به عنوان مثال ، قانون تشدید مبارزه با مواد مخدر چه تأثیری در کاهش اعتیاد و قاچاق داشته است ؟ با این همه پرونده در دادگستری ها ، نکند خدای ناکرده روزی برسد که اعلام شود  "هر ایرانی یک پرونده" !!!

اما چند پرسش مهم همیشه ذهن را درگیر می کند ، اول اینکه آیا تنها قاضیان و پاسبانان و امنیتی ها هستند که خواهان اعدام و حذف فیزیکی مجرمان و حتی متهمان می شوند ؟ آن وقت نقش این توده ی پرسروصدا چیست که دم به دم شعار " اعدام باید گردد " را سر می دهند و خواستار اشد مجازات هستند و حتی از خواب شیرین خود می زنند و سحرگاهان برای تماشای دست و پازدن یک محکوم بی پناه ، اجتماع می نمایند ؟ آیا این چندین هزار نفر تماشاچی بیش از آن مجرم ، به بررسی ها و حمایت های روحی و روانی نیاز ندارند ؟ چرا در همان صحنه ی زورگیری و نیز صحنه های مشابه ، آدم های بسیاری که در آن جا شرف حضور داشتند ، به کمک قربانی نشتافتند و بی توجه از کنارش گذشتند ؟

پرسش دوم این است که چرا مرگ و اعدام علیرغم خواسته ی قاضی القضات ، در جامعه ی ما عبرت انگیز نیست ؟ آیا شرایط اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و روانی جامعه در این امر دخیل نیست ؟ آیا حکومتگران می توانند در این خصوص بی تفاوت باشند و چشم بر مسئولیت های خویش ببندند ؟

یکی از جامعه شناسان در پاسخ به این پرسش گفته بود که " ... مرگ و اعدام در جایی عبرت انگیز است که در آن جا زندگی واجد ارزش بوده و متولی داشته باشد ... "

شما بگویید : متولی زندگی در جامعه ی ما کیست ؟؟؟

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 11:41 شنبه 7 بهمن1391 |

" وقتی با مردم عادی حرف می زنید و به آن ها می گویید اقتصاد سیاسی یعنی چه و توجیهشان می کنید که رأی دادن شما به این یا آن گروه سیاسی چه فرقی به حالتان دارد ، آن ها مجاب خواهند شد و خواهند گفت : ای بابا ، این که خیلی ساده است ! ولی بسیاری از آن ها تحت تأثیر تبلیغات انتخاباتی همان کاری را در پای صندوق های رأی خواهند کرد که خودشان می خواستند ! انگار شما هیچ توضیحی نداده اید ... "

سخن فوق مربوط به یکی از تئوریسین های حزب سوسیالیست فرانسه است نه یک سیاست مرد جهان سومی !

در این سوی دنیا هم البته وضع اسفناک تر است و رأی مردم را جو موجود و تریبون های مسلط شکل بندی می کنند . کمتر پیش می آید که اکثریت قابل توجهی از مردم آزادانه و آگاهانه به همان چیزی رأی بدهند که خود مستقلاً به تشخیص آن می رسند . این وضعیت در دوره هایی که آزادی تا حدود زیادی هم در جامعه وجود دارد ، صادق بوده و کثیری از مردم مثلاً نه خاطر حب علی ، بلکه به سبب بغض معاویه ، رأی خاص خود را به صندوق می اندازند .

فارغ از صف بندی های جناحی و گروهی ، مثل اصلاح طلب و اصولگرا و میانه و چپ و راست و ...همچنان اما شکاف اصلی در ایران ، میان دو طرز تلقی از حکومت داری قرار دارد ، حکومت بر مبنای آمریت و حکومت بر مبنای مردمسالاری . گروه ها و جریانات را بر اساس نزدیکی و دوری به هر یک از این دو روش ، می توان دسته بندی کرد و البته در میان افراد حاضر در هر جناح هم می توان آدم های دموکرات و مستبد را پیدا نمود .

دموکراسی البته تعاریف و مفاهیم مختلفی را در برمی گیرد که انتخابات تنها یکی از الزامات اولیه ی آن است آن هم انتخاباتی آزاد ، عادلانه و رقابتی . علاوه بر آن ، حکومت دموکراتیک را باید با حاکمیت قانون ، برابری حقوقی شهروندان ، وجود مطبوعات آزاد ، سیستم دادرسی عادلانه و دادگستری مستقل ، توان پرسشگری مردم و الزام به پاسخگویی حاکمان ، فضای عمومی بحث و گفت و گوی آزاد بدون هراس از تعقیب و آزار ، وجود احزاب و نهادهای مدنی مستقل از حکومت ، وجود اصل شفافیت و رقابت در اداره ی امور و ... سنجید .

مهم نیست که دموکراسی از کجا آمده ، ریشه در شرق دارد یا سوغات غرب است ، در اصل مال ما بود و غربی ها آن را از ما دزدیده اند ! یا غربیان خدانشناس به خاطر از بین بردن فرهنگ غنی ما ، آن را به دامان ما انداخته اند ! ولی در هر حال دموکراسی فعلاً یکی از بهترین سیستم ها برای اداره ی کشورها است و بلکه از فرط بداهت ، حتی مستبدترین حاکمان هم خود را  دمکرات ترین افراد دانسته و حکومت تحت فرمان خود را آزادترین و دموکراتیک ترین نظام دنیا می خوانند !

مهم اما این است که در حضور آزادی و دموکراسی به چیزهایی می توان رسید که مردم تحت استبداد فقط می توانند خوابش را ببینند . به قول ویلیام کوپر ، آزادی هزاران جلوه برای عرضه دارد که بردگان ، هر چند راضی ، از آن با خبر نخواهند شد .

در حکومت مردمسالار همه چیز پس از بحث و گفت و گوی آزاد به سرانجام می رسد ، از انتخاب افراد برای مناصب و مقام ها گرفته تا تصمیمات مهم برای اداره ی یک کشور . احتمال دارد که با این روش دیرتر به نتیجه برسند اما در این وضعیت ، از زیان های ناشی از تصمیمات غلط ، نشان کمتری می بینید و نیز بدیهی است که تصمیمات فردی همیشه ضریب خطای بالاتری نسبت به انتخاب های جمعی دارند . کافی است به کشورهایی که به درجات بالاتری از دموکراسی رسیده اند ، بنگرید و میزان پیشرفت و توسعه و رفاه آنان را با عقب ماندگی و فقر و فساد و تبعیض موجود در کشورهای دارای حاکمان خودکامه مقایسه کنید ، به عبارت ساده تر ، آیا کشور توسعه یافته ای را می توان سراغ گرفت که در آن از احزاب و نهادهای مدنی و مطبوعات آزاد و دادگستری مستقل و عادل و ... خبری نباشد ؟ در کشورهای مردمسالار ، نهاد دانشگاه مستقل است و تولید علم می کند و حاکمان منتخب خود را موظف می دانند که از نتایج تحقیقات و پژوهش های آکادمیک استفاده کنند .

در جامعه ی دموکراتیک ، فساد کمتر لانه می کند زیرا قبل از این که فرصت لانه گزینی و نهادینه شدن داشته باشد ، توسط مطبوعات آزاد و افکار عمومی متعهد برملا می شود و لازم نیست که تمام هزینه ی برخورد با مفسدین بر دوش قوه ی قضاییه سنگینی نماید .

از دموکراسی البته نمی توان انتظار داشت که تمام مسائل مادی و معنوی جامعه را حل کند زیرا دموکراسی نه یک راه حل قطعی و نهایی ، بلکه مسیری مناسب برای جست و جوی راه حل ها است . دین دار کردن و متعبد ساختن مردم ، کار حاکمان دموکرات نیست ، بلکه وظیفه ی علمای دین است . البته دینداری و تعبد در دنیای پرزرق و برق امروز  بسیار مشکل تر از سابق شده است ولی معنویت اصیل تنها در حضور اراده های آزاد است که تحقق می پذیرد و ارزش های تحمیلی در ذیل حکومت خودکامه ، بهره ی کمتری از معنویت دارد . تعهد و مسئولیت پذیری را تنها از انسان های آزاد می توان انتظار داشت وگرنه انسان های مجبور ، چرا باید مسئولیت پذیر باشند وقتی که نقشی در وضعیت فعلی خودشان ندارند ؟ این مسئولیت ناپذیری نه تنها در حیطه ی دینی ، بلکه در امور اداری و اخلاقی هم به چشم خواهد خورد . مردمی که نقشی فعالانه و آزادانه در انتخاب حاکمان خود ندارند ، یا تنها اجازه ی مشارکتی منفعلانه در اداره ی کشورشان به آنان داده می شود و یا این که حداکثر در نمایشی از دموکراسی شرکت داده می شوند ، چرا باید خود را به زحمت بیندازند ومسئولیت پذیر باشند و تعهد خود را نشان دهند ؟ چه کاری راحت تر از بی قیدی و بی مسئولیتی ؟

...

با این همه بهره ی مادی و معنوی که می توان در سایه ی جامعه ای آزاد و مردمسالار به دست آورد ، آیا برخورداری از دموکراسی و آزادی ، از نان شب واجب تر نیست ؟؟؟
موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:15 جمعه 15 دی1391 |

آیا تاکنون به این فکر افتاده اید که چرا این جای ما با آن جای ما نمی خواند ؟ یعنی همخوانی ندارد ؟ فکر بد نکنید ، منظور من عدم انطباق و یا حتی ضدیت آمارهای اعلام شده ی رسمی با نتایج عینی و واقعیت است .

مثلاً همین آقای رییس جمهور محبوب و مردمی در سال ۸۴ فرمودند و بجا هم فرمودند که " وقتی قیمت نفت ۳۰ دلار است زندگی مردم همان است که اگر قیمت نفت حتی به ۱۰۰ دلار برسد ، آخه بابا این افزایش درآمد باید خودش را سر سفره های مردم نشان بدهد یا نه ! " و اینچنین بود که قول داد نفت را بر سر سفره های ما بیاورد و ما مردم هم به همین امید به ایشان رأی دادیم ... البته ایشان در سال ۸۸ در مناظره با یکی از سران فتنه ، نمودارها و نقاشی هایی را نشان داد و ثابت کرد که اوضاع اقتصادی و بین المللی و خلاصه همه چیز ، رو به جلو و به نفع ملت ایران است ! و البته فردی که روبرویش نشسته بود ، ادعا می کرد که او نمودارها را وارونه گرفته است ! ولی آقای رییس جمهور گفتند که نخیر ، سندش موجود است .

چند سال قبل دولت کریمه اعلام نمود که طی یک سال ۱۲۰۰۰۰۰ شغل ایجاد کرده و سال بعدش هم اعلام نمود که ۲۰۰۰۰۰۰ شغل دیگر ایجاد کرده است ! تصور کنید که حتی اگر در هر سال بطور متوسط یک میلیون شغل ایجاد کرده باشند ، پس در این دولت ، یعنی دولت دهم و آن دولت ، که همین دولت باشد ، یعنی دولت نهم ، می بایست بیش از ۸۰۰۰۰۰۰ شغل ایجاد شده باشد و این یعنی اگر کسی بتواند فرد بیکاری را پیدا و معرفی کند باید به او جایزه داد ! همانطوری که آقای احمدی نژاد یک وقتی قولش را داده بود ! ولی واقعیت حکایت از چیز دیگری دارد و امروز در هر خانه ای حداقل یک فرد بیکار حضور دارد ، سندش هم موجود است !

این آقای غضنفری را که می شناسید ، وزیر معدن و صنعت و تجارت و سایر ادارات تابعه را می گویم . ایشان در دادن آمار ، دست رییس جمهور و معاون اول محبوبش را از پشت بسته است . صدای آرام و مخملی دارد و بدون لکنت و مکث و با طمأنینه آمار می دهد . مثلاً در یک مصاحبه ، آمار کاهش قیمت انواع ماکارونی و ماست و چند قلم کالای دیگر را با وزن دقیق هر کدام از حفظ و بدون نگاه به یادداشت هایش اعلام نمود ! خداییش مغازه دار خرده فروش هم به این خوبی از جزییات اجناس مغازه اش خبر ندارد ! البته ایشان تسلطی روی اعلام افزایش سرسام آور قیمت ها ندارد و فقط در موقع کاهش جزیی پس از افزایش کلی قیمت ها مصاحبه می کند ! همین وزیر مربوطه چند بار در همایش ها و حتی در حضور مقامات ارشد نظام ، دهها محصول و کالا را نام برد که کشور ما در دنیا رتبه ی زیر ۱۰ و شاید زیر ۵ را در تولید آن دارد ، از نانو گرفته تا های تک و فولاد وسیمان و سلول های بنیادی و هوا فضا و ... حالا چرا این پیشرفت ها خود را در سفره ی ما نشان نمی دهد ، خدا می داند . پس چرا دستور نمی دهند چوب بستنی را در داخل تولید کنند تا داد و فریاد علی لاریجانی در نیاید که چرا سالانه ۸۵ میلیون دلار ، صرف واردات چوب بستنی از کشور متخاصمی مثل آلمان می شود ؟ کارخانه دار بستنی ساز هم در بیست و سی اعلام کرد که چوب بستنی وطنی ، زبان بچه های این مرز و بوم را زخم می کند ! سندش هم موجود است .

در تولید علم هم طبق آمار اعلام شده توسط یکی از برادران دانشجو ( منظورم کامرانشان یعنی  وزیر علوم است نه یک دانشجوی خشک و خالی ) سرآمد دنیا هستیم و یازده برابر متوسط جهانی رشد داشته ایم . با این حساب چرا حتی یک دانشگاه ما در میان پانصد دانشگاه برتر دنیا نیست ، جای سؤال دارد ؟

قصه البته زیاد است ، بزرگترین بانک جهان اسلام ، فهیم ترین تماشاگران فوتبال ، باهوش ترین و البته مؤمن ترین مردم دنیا ، آزادترین و امن ترین کشور جهان و ... از آن ماست ، تمام تولیدات ما در رقابت با مشابه خارجی قیمت پایین تر و البته کیفیت بالاتری دارد ، پهبادهای ما از پهبادهای اسیرشده ی امریکایی پیشرفته تر است و قس علیهذا ... فکر نکنید شوخی می کنم ، این هایی که گفتم آمارهایی است که شب و روز از صدا و سیمای آقای ضرغامی پخش می شود ، سندش هم موجود است ! با این حساب چرا در واقعیت علمی و صنعتی کشور به همان اندازه تغییر رخ نداده است ؟

از همه جالبتر رابطه ی وضعیت عمومی و اقتصادی و شاخص هایی مثل میزان تولید ملی ، رکود اقتصادی ، بیکاری ، قیمت ارز و ... با آمارهای رسمی اعلام شده است . در همه جای دنیا در شرایط رکود اقتصادی ، بیکاری افزایش می یابد ، بورس سقوط می کند و درآمد ها کاهش می یابد ، اما در این کشور که ما افتخار حضور در آن را داریم برعکس در این شرایط ، اشتغال به طرز بی سابقه ای افزایش یافته و صادرات بیشتر شده و بورس رکورد می زند ! واقعاً این جا چه خبر است ؟ چرا علم اقتصاد به بن بست رسیده و اصطلاحاً کم آورده است ؟ در این جا اقتصاد آزاد و ساز و کار بازار حاکم است یا این یک نابازار است ؟ شاید آن گونه که آقای احمدی نژاد زمانی اعلام کرده بود اطلاعات و فرمول های اقتصادی کشور ما توسط قصاب شرافتمند محله ی ایشان تعیین می شود ؟

آیا آمارها غلط است و خدای ناکرده مسؤلین عزیز حقیقت را نمی گویند ؟ آیا دست استکبار جهانی در کار است ؟ آیا این مدیریت علمی نیست و نمی توان با شاخص های علمی وضعیت را تحلیل کرد ؟ آیا توطئه های داخلی و جریاناتی مثل فتنه و انحراف و ... در این وضعیت دخالت دارند ؟

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 14:26 پنجشنبه 30 آذر1391 |

لحظه لحظه به انتخابات شوراها نزدیک تر می شویم و شورا خیلی مهم است ! اصلاً شورای شهر و یا شورای روستا چیست ؟ چه جایگاهی دارد که آقایان شورا بخصوص دوستان من ، خودشان را این قدر تحویل می گیرند ؟ شما اگر توانستید یک حدیث در خصوص شورای شهر گیر بیاورید من همین جا نوشتن را قطع می کنم ، شورای روستا پیشکشتان ! ------------- دیدید که نتوانستید ، پس من ادامه می دهم !

حالا مرحوم طالقانی یک چیزی گفت و آن موقع هم اول انقلاب بود و توی رودربایستی گیر کردیم و معضل شورا را آوردیم داخل قانون اساسی ! بعدها خاتمی ( همان عنصر مشکوکی که چند شب قبل ، ششم آذر نود و یک ، در برنامه ی بصیرت عاشورایی صدا و سیما ، عکسش را در کنار اوباما و نتانیاهو و کلینتون و دیوید کامرون و هابرماس و جین شارپ و جان کین و ... به صورت شطرنجی نشان دادند ) فشارش را از پایین داد و چانه اش را در بالا کوبید و خلاصه با سماجت های عبدالله نوری ( که او را هم دیشب بدون شطرنج نشان دادند ) مجلس شورای اسلامی  مجبور شد قانونش را تصویب کند .

از همان موقع گرفتاری های ما هم شروع شد ! مسئولین مجبور شدند مصوبات کال و خام آقایان شورا را وتو کنند تا ملت آسیبی نبیند ، مگر یک مسئول کاری غیر از جلوگیری از آسیب به مردمش دارد ؟ هی پشت سرهم افراد مسئله دار را به عنوان شهردار معرفی کردند ، در حالی که آن معرفی شدگان توانایی اداره ی یک خبازی را هم نداشتند ! همین که بررسی های گزینشی و حراستی و اداری و فنی و علمی و پژوهشی و ... کمی طول می کشید ، دادشان در می آمد که آی هوار ! شهردار ما را تأیید نکردند ! و مگر یکی از کارهای مهم مسئولین جلوگیری از ورود افراد ناباب آسیب رسان ، به درون سیستم حکومتی نیست ؟ و مگر سابقه ندارد که یک فرد ارزشی و مورد تأیید را بیست و یک و نیم ساعته تأیید کرده باشند که بیست و چهار ساعتش هم استانداری تعطیل بود ؟ پس مسئولین مشکلی ندارند . قبلاً مسئولین به کارهای زیربنایی مشغول بودند ولی حالا باید قسمت مهمی از وقت و مغزشان را برای رفت و روب خرابکاری های این ها بگذارند ! می دانید این کار ، یعنی کار فکری ، چقدر فسفر می سوزاند و بیت المال را به هدر می دهد ؟ ول کن هم نیستند و دوباره می خواهند نامزد شوند ، تازه یک دوره که عضو شورا می شوند آن وقت هوس نامزدی مجلس و سپس ریاست جمهوری به سرشان می زند !

آن دوم خردادی های بی بصیرت می گفتند که شورا محل تمرین دموکراسی است !!! این دیگر از آن حرف ها است که فقط می تواند از دهان افراد معلوم الحال بیرون بیاید . کسی هم نیست ، یعنی یک مرد هم پیدا نمی شود که به این ها بگوید اگر می خواهید تمرین کنید چرا نمی روید باشگاه بادی بیلدینگ و پاور لیفتینگ و فول کینگ بوکسینگ و ... و آن جا توی سر همدیگر بزنید ؟ در پیش چشم مردم خداجوی و همیشه در صحنه ، با آبرو و حیثیت کشور بازی کردن هم شد کار ؟

قبلاً وقتی تعداد تصمیم گیران کمتر بود ، وضع هم خیلی بهتر بود و از آن موقعی که مدت این شورا را بدون رأی مردم زیاد کردند ، یعنی این آقایان غاصبانه به نشستن و لمیدن روی کرسی ادامه دادند ، قیمت دلار و سکه هم شروع به بالاتر رفتن کرد و تهدیدهای غرب هم بیشتر شد و حتی چندین قطعنامه هم صادر شد که البته کاغذ پاره ای بیش نیست ، بگذارید آن قدر قطعنامه بدهند تا آن جایشان ، یعنی قطعنامه دانشان ، پاره شود ! الان که هر چه به آخر دوره نزدیک تر می شویم ، ثبات بازار هم بیشتر می شود ... و حتی ممکن است در پایان دوره ی شورای فعلی ، دلار با ( ... بیییب ... ) برابر شود ! کرسی هم کرسی های قدیم که حداقل داغ بود و این ها نمی توانستند دو سال روی آن بنشینند ! معلوم می شود یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست و این ها به قول برادر حاج حسین آقای کیهانی با غرب پالوده می خورند ! ای کاش به جای من ، حاج حسین افشاگری می کرد ، بهتر هم افشا می کرد و هویت نیمه ی پنهانشان را لو می داد ، چون ایشان استاد امثال این جور کارها هستند .

از طرف دیگر این همه آدم را وارد سیستم کردند و اگر هر کدامشان برای بیست نفر از فامیل و آشنای خودشان کار جور کنند ، آن وقت فکر می کنید کار شما و بچه هایتان درست می شود ؟ هرگز ! در حالی که قبلاً یک مسئول حداقل بیست نفر را سرکار می گذاشت وحتی بیشتر ! و ما هم می توانستیم امیدوار باشیم که هر روز سرکار گذاشته شویم !

از من می شنوید این انتخابات را تعطیل کنید یا دوستان خودشان عاقل باشند و کاندید ! نشوند تا کار مملکت بهتر به پیش برود ، هزینه ها زیاد نشود و مسئولین راحت تر باشند . در عوض اگر مسئولین صلاح بدانند یک شورای مشورتی ، مثل همان هایی که ملک عبدالله دارد ، تشکیل بدهند ، والسلام ... از سر ما ملت هم زیاد است . همین تجربه را اگر موفق بود در جاهای بالاتر مثل مجلس و ریاست جمهوری هم پیاده نمایند . این جوری ما مردم هم در انتخاب افراد سرگردان نمی شویم ، چون سرگشتگی درد بزرگی است و فقط عشاقی مثل فرهاد و مجنون و وامق و خسرو می توانند آن را درک کنند ! در کشورهایی که ادعای دموکراسی دارند ، آن هم به دروغ ، این همه انتخابات برگزار نمی کنند . تازه با این کار لازم نیست به صورت خسته کننده ای همیشه در صحنه باشیم و گاهی هم برای استراحت و تجدید قوا به پشت صحنه می رویم !

اصلاً درستش را عرب ها می دانند که " شورا " را " شوری " می نویسند ! انگار آن ها زودتر از ما به شوری این آشی که غربی ها و استکبار و جین شارپ و ... برای ما پخته اند پی برده بودند ...

تکمله ی فرهنگی – نظافتی : دیروز رفته بودم روزنامه فروشی حیدری ، دو جوان ظاهر الصلاح آمدند و از عادل تقاضای روزنامه ی باطله کردند ، موجود نبود و آن دو رعنا جوان بیرون رفتند و پس از لختی تأمل و مشورت برگشتند و قیمت روزنامه ها را پرسیدند و روزنامه ی جام جم را که دویست تومان قیمت داشت پسندیدند و با یک دو هزار تومانی ناقابل ده تا جام جم خریدند ! هم کارشان درست شد و هم طی اقدامی فرهنگ دوستانه ، آمار روزنامه خوان ها را بالا بردند !!!

 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 8:41 پنجشنبه 9 آذر1391 |

شاید بعضی از شما که اندک علاقه ای به فلسفه دارید با شنیدن کلمه ی سوژه ، به سمت فاعل شناسا و این جور مسائل بروید ! ولی منظور من از سوژه تنها " چیزی برای گیر دادن " است و لاغیر ! واقعاً کم آوردم و برای بروز کردن وبلاگ دچار مشکل شده ام . بنابراین مجبورهستم که به جملات قصار بعضی از دوستان شفیق گیر بدهم و البته پیشاپیش از آن ها بابت قرار دادنشان در موقعیت سوژگی عذر می خواهم ...

1 – چند وقت قبل مسئول محترم ستاد نماز جمعه ی رامسر گفته بودند که شصت هزار نفر از مردم رامسر مخاطب نماز جمعه هستند ! من هم مطلب آبداری برای این سخنانشان تهیه کرده بودم ، ولی در یکی از شب های قدر ، پس از مراسم شب احیاء ، ایشان را برای اولین بار از نزدیک دیدم که به همراه دوست روحانی دیگری از مسجد خارج می شدند . سلام و علیک گرمی رد و بدل شد و من به خاطر ادب و متانت فوق العاده ی او نتوانستم آن مطلب را روی وبلاگم قرار دهم ! حالا که آب ها از آسیاب افتاده و از آن سو ، سوژه هم کم آمده ، با شرمندگی تمام چند سؤال مطرح می کنم . شهرستان رامسر 75 هزار نفر جمعیت دارد ، پس چرا آن 15 هزار نفر باقیمانده مخاطب نماز جمعه نیستند ؟ آیا مصلای نماز جمعه گنجایش 60 هزار نفر را دارد ؟ آن سیصد چهارصد نفری که هر هفته به نماز می روند چه طور 59 هزار نفر دیگر را خبر می کنند ؟ آیا بلندگوهایی در محلات شهر نصب شده و مردم به طور خودکار مجبور به شنیدن خطبه ها می شوند ؟ نکند طرف خطاب خطبه ها 60 هزار نفر از مؤمنین هستند ؟ آن وقت آیا آن 15 هزار نفر از دایره ی مؤمنین خارج شده اند ؟ یا شاید 60 هزار نفر از طریق اینترنت و مطبوعات ، خطبه ها را می خوانند ؟ و ... با این حساب می شود حدس زد که 60 میلیون نفر از 75 میلیون نفر جمعیت ایران مخاطب خطبه های نماز جمعه در سراسر کشور بوده و روحانیون محترم قاعدتاً دیگر نباید بهانه ای برای توجیه مشکلات اخلاقی و مذهبی مردم داشته باشند و به این ترتیب همه ی قصور و تقصیر ها بر گردنشان است ، همان طور که موفقیت ها را به نام خود سند می زنند !!!

2 – چند سال قبل دوستی از جماعت فرهنگیان به مکه مکرمه مشرف شده بود . پس از بازگشت ایشان ، به منزلشان برای عرض تبریک شرفیاب شدیم . بنده خدا هنوز در جو معنویت حرم الهی گیر کرده و گرم گرم بود ! در حین سخنانش گفت که در حال احرام ، ساعت هشت صبح از کنار خانه ی خدا ، با دو مدرسه ی دخترانه ای که در آن ها تدریس می کرد تماس گرفت و مدیر مدرسه را موظف کرد که گوشی تلفن را جلوی میکروفون بگذارد تا او بتواند پیام الهی اش را به دانش آموزان برساند ! و خوشحال بود که موفق شده پیامش را به یکی از مدارس برساند و بسیار غمگین بود که به علت قطع تلفن ، نتوانسته بود پیام سیاسی عبادی اش را به گوش بچه ها ی مدرسه ی دوم برساند ! نعوذ بالله ، ابراهیم و عیسی و محمد هم چنین رسالتی برای خود قائل نبودند . قابل توجه دوستان عزیز : سعی کنید بیخود جوگیر نشوید !!!

3 – آقای احمدی نژاد رییس جمهور محبوب و مردمی گفته بودند که بشدت نگران وضع اقتصادی اروپا و امریکا هستند ! آقای رحیمی معاون محبوب احمدی نژاد هم گفته بودند که ما با یک اخم می توانیم شرکت های اروپایی را به ورشکستگی بکشانیم ، مخصوصاً کارخانه ی پژو فرانسه را ، البته در صورتی که به تحریم ها علیه ملت ایران ادامه دهند ! یک نفر آقای محترم هم فرموده بود امریکا اگر راست می گوید برود وضع دلار خودش را درست کند که هر روز هر روز گران تر می شود ! آقای طاهایی استاندار محترم هم گفتند که امروز صحبت از تشکیل استان جدید در غرب مازندران خیانت است !

4 – این بند را به دلایل فوق سری و پزشکی و پالموسکسولوژیک ! حذف می کنم و به جای آن خوشحالی شدید خود را از حضور پرشور آقای رییس جمهور در بالی اندونزی اعلام می کنم ! ایشان در آن جا فرمودند دموکراسی در حال حاضر بهترین شیوه ی حکومت است و انتخابات آزاد را بسیار ستودند و من بدجور ذوق زده هستم که چنین رییس جمهوری داریم که صدای ما را با افتخار به گوش جهانیان می رساند و مشت محکمی بر دهان استکبار غربی می زنیم ! به خاتمی هم می گویند رییس جمهور ؟ بنده خدا جرأت نداشت در پیش بیگانگان از دموکراسی و انتخابات آزاد دفاع کند !!!

5 – اهل و عیال رفته بودند برای خرید جوراب ، تراول پنجاه هزار تومانی را به فروشنده دادند و بابت نداشتن پول خرد عذرخواهی کردند ، فروشنده ی محترم گفت " این پول ها دیگه برای ما پول خرده " و به این ترتیب آبروی خانوادگی ما را برد !

6 – در انتهای مطلب قبلی سخنی را از قول یک سخنران مهم نقل کرده بودم که در مراسم ترحیم مادر دوستم آقا مجتبی ، گفته بود اگر با هواپیما بخواهید به ته آسمان بروید حدوداً 48 ساعت طول می کشد ! آقا مجتبی تماس گرفتند و اطلاع دادند که آن شیخ محترم جدیداً امام جمعه ی یکی از شهرها ، در همین نزدیکی شده اند و من خیلی خوشحال شدم که با مطرح کردن ایشان باعث پیشرفتشان شدم !

نتیجه ی سوژیکولوژیک : غصه نخورید چون شما شانس آورده اید که در دوره و زمانه ای زندگی می کنید که همیشه سوژه برای گیردادن پیدا می شود .

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 13:53 جمعه 12 آبان1391 |

آیا تاکنون دقت کرده اید که چقدر از وقت کاری مسؤلین عزیز ما ، در جلسات مختلف سپری می شود ؟ چی گفتید ؟ یعنی منظورتان این است که آن ها دارند وقتشان را تلف می کنند ؟ یا فکر می کنید که چیزی از ته این جلسات بسیار مهم در نمی آید ؟ اگر این طور است پس کار مملکت را چه کسی انجام می دهد ؟ یا به قول همسر عزیزتر از جانم : " پس خر را کی می بره چرا ؟ " فکر می کنید همین جوری و بدون کار کارشناسی ، تورم در کشور ما 6 درصد است که تازه 4 درصدش هم مربوط به بحران مالی جهان است ؟ آنوقت چه جوری 13 سال مانده به افق چهارده صفر چهار ( همون هزار و چهارصد و چهار خودمان ) به کشور اول منطقه از نظر علمی و تکنولوژی تبدیل شده ایم ؟

این موضوع را آقای شیری ، معاون محترم پشتیبانی و مالی و ... سازمان آموزش و پرورش مازندران در مدرسه فرزانگان شهسوار گفت که من هم در آن جلسه افتخار حضور ، در دوقدمی ایشان را داشتم و تازه از فرماندار بسیار عزیز ، جناب دکتر هاشمی هم تأییدیه گرفت که ایشان نیز در جلسه حضور داشتند و بشدت و چندین بار ، با تکان دادن سر مبارکشان بر موضوع صحه گذاشتند ! رییس آموزش و پرورش و قائم مقام سپاه و رییس اداره ی برق و شهردار و رییس شورای شهر و امام جمعه و نماینده ی وزیر و چند تا آدم بسیار مهم دیگر هم بودند ، در روز اول مهر که می خواستند مدرسه فرزندانمان را هوشمند کنند ! همه ی این ها یک طرف ، اما نفهمیدم رییس اداره ی برق به چه منظور و با چه سنخیتی در آنجا حضور داشت و از ساعت 9 تا 12:30 بی حرف و حرکت آنجا نشست و تکان هم نخورد ! قبل از آن ، البته همین دار و دسته در مدرسه ی دیگری بودند و پس از آن هم می خواستند به جای دیگری بروند .

در آن سه ساعت بسیار طاقت فرسا اما بسیار مفید ( مخصوصاً برای دانش آموزان بدبخت در آن سالن گرم و فشرده ) همه صحبت کردند و از همه جا هم سخن گفتند ، از فیلم اهانت بار گرفته تا مهر ماه و آغاز سال تحصیلی تا خاطرات جنگ تا انرژی هسته ای تا معنویت تا توطئه های دشمنان تا جنگ نرم تا فتنه ی ۸۸ و ... مجری مراسم ، مدیر مدرسه ، رییس آموزش و پرورش ، فرماندار ، معاون پشتیبانی و ... همه ی این ها هم سخنرانی کردند و هر کس که می رفت آن بالا ، به همه ی این آدمها ، تک به تک ، خیرمقدم می گفت ! یعنی همه به همدیگر خیر مقدم گفتند ! بیش از یک ساعت از این سه ساعتی که ما اولیاء و بیش از سیصد محصل بی گناه ، درآن فضای بسته ی حدوداً صد متری ! گیر افتاده بودیم ،  خیرمقدم و تعارف و تعریف رد و بدل شد و دوستانی که تعریف شدند حال کردند ، اساسی و اصولی !

بگذریم ، پس از سخنان جناب شیری ، این سؤال بلافاصله در ذهنم نقش بست که حالا ما این سیزده سال باقیمانده را چه کار کنیم و چه جوری وقتمان را بگذرانیم ! حالا اگر من رئیسی یا مدیری بودم ، به ناچار در جلسات مختلف شرکت می کردم و این جوری در این سیزده سال ، حوصله ام سر نمی رفت ! خوش به حال مدیران ! هر روزصبح زود به مجالس مختلف مثل افتتاح و ترحیم و تجلیل و ... می روند و ظهر برمی گردند و نمازی و ناهاری و ... و این جوری تمام امور را کار کارشناسی می کنند ! قیمت دلار را کنترل می کنند ، جلوی واردات محصولات غیر ضروری را می گیرند ، تفاهم نامه امضاء می کنند ، با رؤسا و نمایندگان کشورهای قدرتمند دنیا نشست و برخاست می کنند ، برای اعتیاد و بیکاری و ازدواج و مسکن و فقر و فحشاء و دین گریزی و سایر معضلات هم برنامه ریزی کرده و مشکلات را کلهم حل می کنند . و همانطور که آقای رییس جمهور محبوب چند وقت قبل نزد مرتضی حیدری ( همانی که خیلی مجری است ) و در یک گفت و گوی ویژه خبری ! قول داد در پایان دوره ی ریاست جمهوری اش مسائلی مثل یارانه ها ، بانک ، گمرک ، مسکن ، بیکاری و ... کلاً حل خواهد شد ! فقط یک سؤال پیش می آید که رییس جمهور بعدی با اجرای کامل این طرح ها و حل کلیه ی مشکلات ، خدای نکرده یک وقت بیکار نماند و آنوقت حقوقی که می گیرد آیا حلال است یا نه ؟ چون او دیگر کاری ندارد و همه ی کارها قبلاً توسط این دولت انجام شده است و برای بیکاری هم که حقوق و مزایا نمی دهند !

با همه ی این حرف ها ، درست است که مدیران ما جسمشان در جلسات حضور دارد اما از نظر روحی در حال هدایت مجموعه ی خود و کل کشور هستند ! اگر فرماندار یا استاندار باشید ، مجبور هستید که در همه ی مراسمی که دعوت می شوید حضور داشته باشید و حتماً هم چند صفحه ای مطلب از برای ارشاد و هدایت مردم در جیبتان  داشته باشید که در آن جلسه بیان نمایید ! فکرش را بکنید که اگر فرماندار یا استاندار باشید و به مراسم افتتاح کارخانه ی کمپوست بروید و در آنجا نتوانید حداقل یک ساعت در خصوص فلسفه ی کمپوست و ارتباط آن با زباله های دامی و نقش آن در افق ۱۴۰۴ و مهم تر از آن نقش استکبار جهانی در این موضوع و سایر موضوعات مرتبط و ... سخنرانی کنید ! آن وقت می دانید مردم و رادیوهای بیگانه چقدر پشت سر شما خواهند گفت ! اگر جلسه در مورد نانوتکنولوژی و ریزپردازنده ها و انرژیی های نو و بخصوص هسته ای و سلول های بنیادی باشد واقعاً کار مسؤلین سخت و زار خواهد بود ! تازه نباید فراموش شود که حتماً یک جوری موضوع مورد نظر مثلاً همان کمپوست را به اسلام و مسلمانان در سده های اول هجری قمری و اگر نشد ، از باب اکل میته ، به ایران باستان ربط دهید و بگویید که غربی ها تکنولوژی اش را از ما ربودند که حالا دارند بیخود پزش را می دهند !

خود من در یک مجلس ترحیم برای مادر مرحوم دوستمان آقا مجتبی ، حضور داشتم و سخنران مهم آن مراسم ، در باره ی عظمت آسمان حرف می زد و گفت که اگر با هواپیما بخواهید به انتهای آسمان بروید حدودا ۴۸  ساعت طول می کشد !!!

با نقل این جمله از آن سخنران محترم و دانشمند ! من دیگر حرفی برای گفتن ندارم و همه ی شما را به خدای بزرگ و مهربان می سپارم ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 18:10 سه شنبه 11 مهر1391 |

در مورد تیتر این مطلب چه فکری می کنید ؟ شاید ذهن عده ای از شما به سمت لباس فروش دوره گردی برود که با صدای بلند ، در حال فروش انواع لباس های مردانه و زنانه است ! عده ای دیگر از شما ممکن است به یاد حمام ها و گرمابه های زنانه و مردانه قدیمی بیفتید ! یا شاید طرح های سالم سازی دریای شمال در نظرتان بیاید ! مساجد مسلمانان هم البته بخش های جداگانه ای برای زنان و مردان دارند ...

اما نه ... بهتر است این حدسیات نادرست را از سرتان بیرون کنید و به آموزش و پرورش خودمان نگاهی بیندازید . این برادران آموزش و پرورشی ، اولین کاری که کردند این بود که نگذاشتند پای هیچ خانم معلمی به مدارس پسرانه برسد ! چه معنی دارد که یک زن ، آن هم تک و تنها ، زیر نگاه های ناپاک عده ای پسرک بالغ و نابالغ ، آن هم در این دوره و زمانه ی خراب و فاسد باشد ، غیرت هم خوب چیزی است ! در قدم بعدی تا آن جا که ممکن بود به صورت غیر رسمی جلوی معلمان مرد را هم گرفتند و البته در این کار زیاد جدی نبودند و تا مدتی مردانی که زیاد هم مرد نبودند را تسامحاً و با غمض عین اسلامی ، به کلاس های جماعت نسوان راه می دادند . سپس رسماً و طی اقدامی انقلابی ، مردان را از حضور و تدریس در برخی رشته ها مثل تعلیمات دینی ، ادبیات ، زیست شناسی و ... معذور داشتند . باز هم می گویم چه معنی دارد که یک مرد برای دختران و یا یک زن برای پسران ، زیست شناسی درس بدهد که در آن صور قبیحه ی اندام های آدمی بخصوص ( ... بیییب ... ) وجود دارد ؟ یا این که مردی در کلاس تعلیمات دینی برای دختران و یا برعکس ، احکام ( ... بیییب ... ) را بیان کند ؟ اما من هرچه فکر می کنم ربط زنانگی و مردانگی را با ادبیات فارسی نمی فهمم ، مگر این که کسی بخواهد لیلی و مجنون و وامق و عذرا و خسرو و شیرین و ... بقیه ی این جور آدم های منحرف و سربه هوا را که کاری جز بطالت و لهو و لعب نداشتند ، شاهد بیاورد ! و یا شاید ربطش در همین بی ربطی باشد ! باور کنید اگر شرایط اجازه می داد دستور می نمودیم تا نام ننگین این شخصیت های لوس و ننر را از صفحه ی تاریخ و بخصوص ادبیات فاخر این سرزمین محو نمایند !

گذشت و گذشت تا آن جا که بخشنامه صادر گردید که کلهم جداسازی شود و دستور رسید که :

" کبوتر با کبوتر باز با باز / کند همجنس با همجنس تدریس "

و این چنین بود که فیلم طنزآمیز " ورود آقایان ممنوع " جدی جدی در تمام مملکت اکران گردید ! حالا معلوم نیست که پایان خوش آن فیلم ، آیا در عالم واقع هم تکرار خواهد شد یا نه ؟ آیا آموزش و پرورش مانند خانم مدیر آن داستان ، بالاخره دستی به سر و روی خود خواهد کشید و صورت خود را به مشاطه خواهد سپرد و تن به ازدواج با واقعیت خواهد داد ؟ آیا ترفندهای زیرکانه و شیطنت آمیز دختران ما پای مردان را به مدارس باز خواهد کرد ؟

اما یک جای کار ایراد دارد و آن هم حضور حداکثری برادران طلاب جوان در مدارس دخترانه است ! در همین شهر و شهرستان مجاور ، پی در پی و هر روز هر روز ، روحانیون جوان و خوش تیپ ، برای تشریح و تذکر احکام شرعی و توصیف مسائل روانشناسی مخصوص جوانان ، در مدارس دخترانه حاضر می شوند و دختران جنس مخالف ندیده هم البته استقبال پرشوری می کنند ، با یک تیر چند نشان می زنند ، هم از شر مباحث کسل کننده درسی راحت می شوند ، هم با طرح پرسش های داغ ، هیجانات خود را تخلیه می نمایند و هم ... " و انسان حریص می شود نسبت به آن چه که منعش می کنند " شنیده بودیم که پزشکان به علت خصلت شغلی شان در موارد خاصی محرم نوامیس مردم می شوند ، اما طلاب علوم دینی را ... ؟ شاید هم بتوان با احکام ثانویه و مسائل مستحدثه یک جوری سر و ته قضیه را به هم ربط داد ...

سیاست و تدبیر  را ببینید و حال کنید ! پله پله و گام به گام جلو رفتند و جیک کسی هم درنیامد ! هم از نام این وبلاگ " پله پله " استفاده ابزاری کردند و هم از سیاست " گام به گام " مهندس بازرگان لیبرال مسلک ! به این می گویند عملگرایی اصول طلبانه ! شما اعتراضی دارید ؟ بله شما ! می توانید اعتراض کنید چون در امان هستید ... آزادی بیان به حد نهایت وجود دارد و پس از بیانش دیگر به من هیچ دخلی ندارد !

می گویند در زمانهای قدیم وزیری از مردم آنقدر باج و خراج می ستاند و خزانه ی پادشاه را پر می کرد که خود سلطان متعجب شد که پس چرا این خلق حرفی نمی زنند و داد و هواری راه نمی اندازند ؟ با وزیرش در میان نهاد و وزیر گفت ، این که چیزی نیست و خراج را دو برابر کرد و سپس بلایی بر سر مردم آورد که تنها در محل تولد عارف بر سر آدم می آورند ! دستور داد تا کابین هایی در ورودی شهر برپا کردند و بر هر کس که وارد می شد فعل قبیحی صرف می کردند و مفعولش می نمودند ! روزی سلطان به دعوت وزیر ، برای تماشا به دروازه ی شهر رفت و خلایق را دید که مقابل کابین ها به صف ایستاده اند ، مرتب و منظم به قصد مفعولیت . پس امر نمود که اگر کسی اعتراضی دارد بگوید ، اما هیچ کس هیچ چیزی نگفت ، عده ای از روی رضایت و گروهی از ترس عقوبت . پادشاه اصرار کرد و پیرمردی با ترس فراوان ، امان خواست و با تأیید سلطان ، آن پیر دنیا دیده ، با صدایی لرزان گفت : خدای سلطان را عمر طولانی دهد ، ما خیلی وقت است که این جا ایستاده و منتظر نوبت هستیم . رویم به دیوار ، اگر جسارتی نیست ، دستور فرمایید که تعداد کابین ها را بیشتر کنند تا وقت مردم کمتر گرفته شود !!!

نتیجه گیری از راه برهان خلف :

در مدرسه ی دخترانه ای تنها یک مرد وجود داشت و آن هم خدمتگزار جوان مدرسه بود و بچه ها به شوخی به همدیگر می گفتند ، شاید مستخدم مدرسه ی ما خواجه است !

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 18:7 دوشنبه 3 مهر1391 |

( گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه عمرش از آن نیز فراتر رود ، عقاب را سی سال عمر بیش نباشد ... )

                                 " عقاب "

گشت غمناک دل و جان عقاب / چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد / ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی ناچار کند / دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار / گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
وان شبان بیم زده ، دل نگران / شد پی بره‌ ی نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت / مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید / دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت / صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ نه کاریست حقیر / زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت / زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده
سال‌ها زیسته افزون ز شمار / شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب / زآسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت کای دیده ز ما بس بیداد / با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی / بکنم آنچه تو می‌فرمایی
گفت: ما بنده ی درگاه توایم / تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بگو فرمان چیست ؟ / جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم / ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی با دل خویش / گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون / از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود / زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد / حزم را بایدت از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید / پر زد و دورترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب / که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پر است / لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ایام از من بگذشت
گرچه از عمر دل سیری نیست / مرگ می‌آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه / عمرم از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو بدین قامت و بال ناساز / به چه فن یافته‌ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار / صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت / تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین / چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود / کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است / یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز ؟ / رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت : ار تو درین تدبیری / عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست / دگری را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود / آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند / کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر / بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند / تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر / باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک / آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافته‌ایم / کز بلندی رخ بر تافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب / عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است / عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمانست / چاره ی رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی / طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
آسمان ، جایگهی سخت نکوست / به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته ی نیکو دانم / راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم / وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست / خوردنی‌های فراوانی هست
آنچه زان زاغ ، چنین داد سراغ / گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور / معدن پشّه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان / سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه / زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت: خوانی که چنین الوانست / لایق حضرت این مهمانست
می‌کنم شکر که درویش نیم / خجل از ماحضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بیاموزد ازو مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر / دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش / حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو / تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند / باید از زاغ بیاموزد پند ؟
بوی گندش دل و جان تافته بود / حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش / گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر / هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست / نفس خرّم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گردش اثری زین ها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا / گفت: کای یار ببخشای مرا
سال‌ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی / گند و مردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد / عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک همسر شد
لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود / نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود ...

                                          "  سروده ی از دکتر پرویز ناتل خانلری "

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 16:28 شنبه 25 شهریور1391 |

آن هایی که قبل از انقلاب هم مذهبی بودند ، حتماً یادشان می آید که واعظان بر بلندای منبر ، پس از پایان خطابه ، دعا می نمودند که خدایا ما را به راه راست هدایت فرما . پس از گذشت بیش از سه دهه از آن روزها ، اکنون اما دعایشان به طور کامل مستجاب شده است و دیگر هیچ حرفی نمی توانند داشته باشند ! هم حکومت را از آن خود کرده اند و مهم تر آن که تمام دولتیان و حاکمان از جناح راست هستند و چه چیزی از این بهتر که آدم مستجاب الدعوه باشد ، مگر خودشان نمی خواستند که همه به راه راست هدایت شوند ! من اگر اما چنین شانسی داشتم چنان دعاهایی می کردم که تا چند نسل بعد ، خانواده و دوستانم راحت بخورند و بخوابند و زندگی کنند ، آن چنانی !!! ولی خدا خودش بهتر می داند که چه چیزی را به چه کسی بدهد و حتماً ما را لایق نمی داند ...

اما از آن جایی که " هنر نزد ایرانیان است و بس " راه راست ما هم با راه راست همه جای دنیا فرق می کند و این خود افتخاری است برای مسؤلینی که دوست دارند در دنیا تک باشند و همه چیز را برای اولین بار از نو اختراع کنند ، حتی چرخ را ! البته ناگفته نماند که چپ ما هم با چپ های دنیا متفاوت است . راست و چپ شاید برای اولین بار از سرزمین فرانسه برخاست ، به این صورت که در یک مجمعی گروهی همفکر ، همیشه در سمت چپ مجلس می نشستند و گروه مخالف در سمت راست . بعدها به چپ و راست مفاهیم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و ... اضافه شد . همه جای دنیا راست ها محافظه کارند ، طرفدار اقتصاد آزاد و ساز و کار بازار هستند ، به منافع فرد بیش از منافع جمعی اهمیت می دهند و ... چپ ها اما برعکس معتقد به دخالت بیشتر دولت بوده و به برابری و عدالت اجتماعی بهای زیادی می دهند و ... البته روش های رسیدن به هدف هم در چپ ها رادیکال تر است .

اما برخلاف راه و رسم روزگار ، در سال های اخیر راستی جدید از دل راست سنتی درآمده است که چپ روی پیشه می کند و از این کار هم ابایی ندارد . در زمانه ی صدارتش اقتصاد دولتی تر می شود ، شعار عدالت اجتماعی سرمی دهد که راست ها آن را مرده ریگی بیش نمی دانند ، با آزادی های فردی به شدت برخورد می کند و با هر چه که مظهر قدرتی غیر از قدرت دولت باشد می ستیزد ، چه خانه ی سینما باشد ، چه اتاق بازرگانی ، چه احزاب و مطبوعات مستقل و چه نهادهای مدنی و ... در سیستم پولی و بانکی مداخله ی حداکثری دارد و می خواهد در بازار حرف اول را بزند ، طوری که صدای راست محافظه کار سنتی را هم درآورده است . همچون چریک های چپ ، دست به افشاگری و عملیات ایذایی علیه دوستان سابق خود می زند ، بسان گروه های چپ در سی سال پیش ، نیروهای مسئله دارش را حذف می کند و شعارش خلوص است ، هر چه بیشتر بهتر ! و ناخالصی ها و پلشتی ها را آفت راه می داند . به هواداران هشدار می دهد که نظر مثبتشان ! را شفاف و بی پرده بیان کنند وگرنه طی یک عملیات افشاگرانه اعلام می شود که این ها سر موضعشان نبوده ، مرعوب شده و تجدید نظر طلب هستند و چه گناهی از این بالاتر ... و حکم اینان هم معلوم است و از پیش صادر شده است ، حداقل بایکوت !

و حالا روحانیت سنتی شاید از آن دعای سابق الذکرش بیش از همه پشیمان شده باشد زیرا که از سنتشان به هیچ ضرب و زوری ، انقلابی گری و چپ روی آن هم به این شیوه در نمی آید . چه شده است ؟ آیا در پایان فروپاشی چپ آغازی دیگر برای چپ ها رقم خورده است ؟ آیا از خاکسترش ققنوس برخواهد خاست ؟ آیا خلأهای فکری لیبرالیسم و کج رفتاری مدعیانش ، جا را برای ظهور چپ جدید ایرانی باز کرده است ؟ آیا شعارهای شورآفرین چپ باز هم می تواند غوغا برپا نماید و دل ها را برباید ؟ و یا این که در سایه ی نقایص کلامی و فکری سخنگویان جریان مذهبی سنتی است که ایدئولوژی چپ این چنین خود را در قالب گزاره های مذهبی بازتولید کرده است ؟

گویا دعای واعظان مستجاب نشده است ، راه راست را از خدا می خواستند اما چپ نصیبشان گردید ! و خدا خودش بهتر می داند که چه چیزی را به چه کسی بدهد ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 17:36 چهارشنبه 15 شهریور1391 |

خوبی شهرهایی مثل رامسر این است که آدم های مختلف از اطراف و اکناف به آن رفت و آمد دارند و اگر کسی اهلیت کسب تجربه را داشته باشد ، نانش حسابی توی روغن است !

دو برادرند که سال هاست در این شهر زندگی می کنند ، و اگر پیش هر کدام از آنان بنشینی ، تو را از ورود به عالم سیاست منع می کنند ، البته هر یک از زاویه ی خاص خودش . برادر کوچکتر که حدوداْ هشتاد سالش است ، روزی به من گفت که تو از سیاست چه می فهمی ؟ و من پاسخ خودم را دادم . او اما به روزهای مرحوم دکتر مصدق برگشت که در عین جوانی ، چنان در سیاست جلو رفته بود که مسؤل یکی از مناطق تهران جبهه ی ملی ایران شده و به شدت مصدقی بود . او زمانی را به یاد می آورد که بروبچه های ! شعبان خان جعفری دنبالش کرده بودند و برای نجات جان خود ، به داخل یکی از کانال های پر از لجن بلوار کشاورز فعلی خزیده بود ! نوچه های شعبان بی مخ ، لنگش را گرفته و بیرونش می کشیدند و کتکش می زدند و او دوباره به داخل کانال می خزید و سه باره ... ! پیرمرد می گفت که سیاست از نظر من یعنی همان کتک خوردن و بدن لجن مال و بوی تعفن درون کانال و دیگر هیچ ... همان لحظه هم به این نتیجه رسیده بود ! وقتی به زندانش انداختند ، به بازجوهایش گفت که برای همیشه سیاست را کنار می گذارد و کنار هم گذاشت . آزادش کردند و دستگاه امنیتی هم البته قبل از آن ، تکلیفش را روشن نمود و در پرونده اش درج کرد که چون این آقا مهندس است و در مخابرات کار می کند و مملکت به وجودش نیاز دارد ، می تواند به جز استان های مرزی ، در بقیه ی استان ها ، تا رده ی مدیرکلی ارتقاء یابد ! و او سال ها مدیر کل پست و تلگراف و تلفن در یکی از استان ها بود ، تا بازنشسته شد . در این سال ها هم دستگاه امنیتی اصلاً به سراغش نیامد ،  نه کاری به کار او داشت و نه توقعی از او .

آن یکی برادر که سن و سال بیشتری دارد ، اما گرایشات چپ داشت و به دنبال آرمان هایش در پس کوچه های حزب توده پرسه می زد . آن زمانی که مرحوم جلال آل احمد در سازمان جوانان حزب برووبیایی داشت ، او در جلسات حاضر می شد و سؤالات تندی از جلال می پرسید . تحمل نشد و به توصیه ی رفقای بزرگتر از حزب اخراج گردید ! تحصیلات دانشگاهی اش را که تمام کرد ، به خدمت سربازی رفت و افسر وظیفه شد ، ولی بلافاصله به اتهام عضویت در سازمان افسران حزب توده بازداشت گردید . در بازجویی ها اعلام کرد که اتفاقاً به دلیل زبان درازی و توهین به ساحت مقدس حزب ، از آن جا اخراج شده و سال هاست که دیگر هیچ دلبستگی به حزب توده ندارد . تحقیقات دستگاه امنیتی هم ادعایش را ثابت کرد ، بلافاصله از زندان آزاد ش کردند و به پادگان برگشت .

پس از خدمت سربازی بی هیچ مشکلی به استخدام بنیاد پهلوی درآمد و تا زمان انقلاب در احداث بسیاری از جاده ها و تأسیسات مهم در استان های مختلف نقش داشت . فعالیت سیاسی اش هم به خواندن صدها جلد کتاب محدود شد که هنوز هم آن کتاب های کمیاب وارزشمند در خانه ی پیرمرد با سلیقه ی خاصی چیده شده است و بر بالای صفحه ی اول هر کتاب ، مهری زیبا زده شده است " کتابخانه مسعود و مریم " . در سال های آخر دوره ی پهلوی هم ، به همراه همکارانش یک شرکت راه و ساختمانی بزرگ تأسیس کرده بود .

انقلاب که پیروز شد ، سرایدار روستایی شرکتشان ، که سال ها به همراه زن و بچه اش زیر پروبال مهندس بود و مورد لطفش قرار داشت ، ناسپاسی کرد و به دادگاه های انقلاب اولیه گزارش دروغ داد که این ها طاغوتی هستند ! مهندسان تا سربجنبانند ، انقلابیون دوآتشه ریختند و آن ها را با دستبند و چشم بسته روانه ی زندان کردند . ماه ها بلاتکلیف بودند و مدتی طول کشید تا ثابت شد که از فرقه ی طاغوت نیستند که اتفاقاً جزء روشنفکران منتقد شاه بودند . وقتی تبرئه و از زندان رها شدند ، به سراغ شرکتشان رفتند ! اما چیزی از آن همه تأسیسات و ماشین آلات باقی نمانده بود و حتی ساختمان شرکت هم توسط مردم و همان کارگران تشنه ی انتقام تخریب شده بود . کارگرانی که یکی از جامعه شناسان فرانسوی در توصیف همراهی عجیب آنان با جنبش دانشجویی 1968 گفته بود : " کارگران فرانسه ماشین ها ی گران قیمت و مظاهر سرمایه داری را به آتش می کشیدند ، به این امید که شاید روزی با پیروزی دانشجویان آرمان گرا ، وضع مالی شان خوب شود و آن ها هم بتوانند سرمایه دار شده و سوار یکی از همان ماشین ها شوند . "

مهندس حتی تا این اواخر هم در خانه های استیجاری سکونت داشت و اتفاقاً در این خانه به دوشی ها نگرانی اصلی اش حفظ و حراست از کتاب هایش بود که مبادا آسیب ببیند ! و الان هم که به بستر بیماری افتاده است هیچ چیز غیر از یک منزل مسکونی ، آن هم در رهن بانک مسکن ندارد ،  البته همسری مهربان و دلسوز دارد و مجموعه ای از کتاب های ارزشمند ، که شاید در کمتر جایی بتوانید آن ها را پیدا کنید و حتی نگاه کردن به آن مجموعه ی نفیس ، آدم را برسر شوق می آورد .

توصیه ی اخلاقی : هر بلایی که می خواهید بر سر هر کسی بیاورید ، بیاورید ولی تکلیفش را مشخص کنید ، زیرا بلاتکلیفی برای شخص بلاتکلیف ، خیلی آزاردهنده است و اما برای عامل آن تنها لعن و نفرین به جا می گذارد و حس کینه و انتقام ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 19:47 سه شنبه 24 مرداد1391 |

چند وقت قبل مدیر وبلاگ " رامسر نوشت " طی اقدامی بسیار باشکوه ، شجاعانه و البته خودجوش ! خودزنی کرد و هم زمان به طرز عجیبی در چندین وبلاگ از جناب آقای دکتر باقرزاده ، امام جمعه ی سابق رامسر ، پوزش جانانه ای خواست  و پوزش زده شد و کل ماجرا ختم به خیر گردید .

خداییش به عقل هیچ کس قد نمی داد که این آدم سربه زیر ، مدیر آن وبلاگ سر به هوا باشد :

از آن نترس که های و هوی دارد

از آن بترس که سر به زیر دارد !

عجب رندی هستند این مردم ! ما را بگو که فکر می کردیم تمام اخبار و اطلاعات شهر ، توی چنگ ماست و ادعا داشتیم :

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست !

اصلاً این ابوذر ، مال این حرف ها نبود و تیپ و هیکلش این جوری نشان نمی داد . نکند ما پیر شدیم و این جوان های جویای نام ، دارند ما را دور می زنند ، آن هم به چه راحتی ، مثل آب خوردن ! همین به اصطلاح مدیر وبلاگ ، قبلاً یک بار به من گیر داده و مرا متهم کرده بود که " آدرس غلط می دهم " ای کاش همان موقع شکایت می کردم و حالا مجبورش می نمودم که در چندین وبلاگ و حتی در وسط میدان امام رامسر ، نزدیک مطب من ، از من پوزش بخواهد و پایم را ببوسد ! و هوس مدیریت از سرش بپرد ! ولی دلم به حال خانمش و فرزندش سوخت ! هر کس که نباید ادعای مدیریت بکند ( چند وقت قبل داشتم با اهل و عیال به سمت اربه کله می رفتم ، دیدم با خط زشتی ، روی دیواره ی کوه نوشته اند : " اجاره ی میز و صندلی و کاسه و بشقاب برای عروسی و عزا ... بمدیریت محمدرضا ... ! )

اما جدای از این مطالب نیمه شوخی و نیمه جدی ، من به خاطر این که صدها میلیون ثانیه از ابوذر خان و احتمالاً ده ها میلیون ثانیه از آقای دکتر باقرزاده ، بیشتر سن و سال دارم و اگر و تنها اگر ، هر ثانیه در زندگی برای خودش تجربه ای داشته باشد ، که حتماً دارد ، پس آنگاه تجربه ی من صدها میلیون بار از ابوذر و ده ها میلیون بار از دکتر باقرزاده بیشتر است ! پس به خودم جرأت می دهم و ابوذر را به عنوان برادر بزرگتر و جناب دکتر را جسارتاً از باب فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر و نیز قاعده ی " نصیحه الائمه المسلمین " مورد خطاب قرار می دهم و امیدوارم که نه ابوذر علیه من شکایتی کند و نه جناب دکتر .

اول خطابم به جناب دکتر آینده یا دکتر بعد از این ! ابوذرخان است ، مرد حسابی تو که این کاره نیستی چرا ؟ چرا با دم شیر بازی می کنی ؟ اصلاً چرا بازار را خراب می کنی ؟ و ... بقیه ی مطالب و توبیخات و فحش های آبدار را خصوصی و محرمانه ، حضوراً به خودش می گویم ، چون اسلام دست و بال ما در این مواقع بسته است و نمی خواهم خوانندگان عزیز ناراحت شوند !

اما از جناب دکتر باقرزاده ی عزیز هم انتظار بیشتری داشتیم . اولاً باید صبر و تحملی را که شایسته ی نماینده ی غیر مستقیم ولی فقیه در شهر باشد ، از خود نشان می دادند . برای هر چیزی که شکایت نمی کنند دکترجان . حالا یکی تشکیک کرد که شما دکتر هستی یا نیستی ؟ دکتر جان باور بفرمایید که با حرف مردم نه کسی از دکتریتش می افتد و نه کسی استغفرالله دکتر می شود . در ثانی شما دکتر هستید و نباید سربه سر کسی می گذاشتید که فوقش دیپلم یا لیسانس باشد ! این همه در این کشور به مدرک مقامات شک کردند ، از مرحوم کردان گرفته تا رحیمی و دانشجو و حاجی و ... کسی شکایت نکرد و کسی هم محکوم نشد . ثالثاً شما روحانی هستید که این مقام خیلی خیلی بالاتر از دکتری است و باید قدرش را بدانید . به قول مداح کشوری ، حاج سعید حدادیان ، در آن نوار معروف و منسوب به حضرت ایشان " ... ده تا ده تا دکتر را جمع کنی به اندازه ی یک آخوند عمامه به سر نمی شود ... " البته او در آن نوار از حضرت آدم و برگ انجیر و عورت و بریدن و مشایی و احمدی نژاد و حزب الله و ... هم صحبت کرده بود که به بحث ما و البته خود ما هیچ ربطی ندارد ! در دنیا و آخرت هم مقام و موقعیت شما ، بسیار بالاتر از این مدرک به دست ها است که اصلاً معلوم نیست که مدرکشان را از کدام اکسفورد و امپریال کالج و ... با فشار دادن یک شاسی گرفته اند !

همین وبلاگ مورددار یعنی " رامسرنوشت " چند بار به خود من توهین کرد و نام مرا بدون عنوان دکتر ، صاف و ساده ، بدون نان اضافه و نوشابه ، " علی وحیدی " نوشت و من خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم ! حتی لفظ " آقا " را از من دریغ کرد ، همین ابوذر نامرد ! مردم این روزها به پپسی هم می گویند پپسی کولا ! آن موقع نمی دانستم این آقا برای خودش وبلاگ دونبش زده وگرنه شکایت می کردم و حالش را می گرفتم . ولی باز هم به تجربه ی میلیاردی خودم رجوع نموده و از شکایت صرف نظر کردم . و حالا هم به او پیغام داده ام که با دو سه صندوق پرتقال درشت و آبدار منطقه ی تنگدره حلالش می کنم ! و او پس از تجربه ای که با جناب دکتر باقرزاده داشت ، قول داده که فصل برداشت محصول ، پرتقال ها را تقدیم کند ! این جوری بهتر است یا این که شکایت کنم و یارو را مجبور نمایم که در دو سه تا وبلاگ آس و پاس ! از من یک عذرخواهی خشک و خالی کند و بعداً به ریش من بخندد !

به نظر من حالا که جناب دکتر شکایت کردند ، باید تا ته خط می رفتند ، یا این یارو را ادب می کردند که قشنگ و تمیز " فاعتبروا یا اولی الابصار " می گردید و یا معلوم می شد که شکایت سرکار جناب دکتر قابل طرح نیست و ابوذر را تبرئه می کردند . من البته بعید می دانم در این شرایط یک قاضی مستقل و آگاه و عادل برای این پرونده حکمی جز برائت صادر بکند . اگر قضات بخواهند برای این جور چیزها حکم بدهند که باید هزاران سایت و وبلاگ ارزشی و غیر ارزشی را به همراه صاحبانشان ، به اوین و کهریزک می فرستادند . شما فکر می کنید جای کافی برای همه باشد ؟ این را پلیس و قاضی بهتر از ما می دانند . مگر اعتیاد در این مملکت جرم نیست ؟ پس چرا این همه معتاد جلوی چشم ما رژه می روند و دستگیر نمی شوند ؟ دلیلش روشن است ، چون اون تو ( یعنی داخل زندان ) برای همه جا نیست !

اگر به سایت ها مراجعه کنید ، می بینید که اکثر آن ها بخش نظراتشان را باز گذاشته و بدون سانسور ، کامنت های کاربران را منعکس می کنند ، کسی هم به آن ها گیر نمی دهد . تازه این به نفع سیستم و نظام است که آدم های ناراضی و منتقد و حتی معاند بیایند و در یک فضای دربسته و سربسته مثل کامپیوتر ، دق دل خود را خالی کنند و در عوض در عرصه ی عمومی جامعه ، ساکت و آرام باشند و چیزی نگویند ، چه چیزی از این بهتر . و مگر نه این است که همه ی ما ، تجربه ی لذت و آرامش پس از تخلیه و اجابت مزاج را داریم !!!

- نتیجه ی امنیتولوژیک  !

غول ها را باید همیشه در شیشه نگاه داشت دکترجان عزیز . وگرنه اگر در بطری را باز کنی ، همین غول ها بیرون آمده و باعث دردسر بیشتر خواهند شد و آنگاه کنترلشان هم سخت تر خواهد بود ! غولی که با فشار دادن یک چوب پنبه ، داخل بطری می ماند و می شود با تماشای حقارت و بدبختی اش حال کرد ، چرا کاری کنیم که بیرون بیاید و آنگاه نتوانیم او را حتی با هزاران خواهش و التماس و عذرخواهی ، به داخل بطری برگردانیم ! آن و قت ممکن است او با آن هیکل گنده اش ، خدای ناکرده صاحبش را ریز ببیند و به او قاه قاه بخندد !

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 12:48 پنجشنبه 5 مرداد1391 |

رنگ سرخ چراغ راهنمایی و رانندگی در چهارراه شهید گمنام ، ماشین ها را متوقف کرده بود . طبق معمول برای گذران وقت هم که شده ، نگاه های کنجکاو به این سو و آن سو می رود ، از ماشین ها و مدل هایشان تا آدم های جوروواجور داخل آن ها . خدا نکند که سایز راننده به مدل ماشینش نخورد ! یا زن بدقیافه ای کنار مرد خوش تیپی نشسته باشد ! و یا مرد میانسالی ، زن جوانی را در کنار خویش داشته باشد ! آن وقت است که در مورد اولی می گویند حیف این ماشین نیست ! به دومی می گویند خوب توانست پسره را گول بزند ! و در باره ی سومی می گویند خوش به حالش !

من هم به خاطر داشتن خوی و خصلت مردمی ! از این قضیه مستثنی نبودم و مشغول دید زدن و وقت گذرانی بودم ، برای کمتر از صد ثانیه تا چراغ سبز شود ... که ناگهان چشمم به جمال یک فروند رییس اداره ی سابق روشن شد که با بلوز آستین کوتاه و ریش بسیار کوتاه تر در حد صفر ! و ... همراه با همسر مکرمه اش مشغول پیاده روی بودند ، دست در دست همدیگر ، بسان دو پرنده ی عاشق . همین آدم وقتی که رییس بود ، ریش مبارکش حدوداً به یک قبضه می رسید و دگمه ی پیراهن گشادش را تا بالای بالا می بست ( این جوری در این دوره و زمانه ی سخت ، در مصرف خون هم صرفه جویی می کرد ، چون خون کمتری به مغزش می رسید ) او حتی در گرمای طاقت فرسای تابستان ، عرق ریزان و هن هن کنان ، حاضر نبود کتش را از تن درآورد . واقعاً که آن خرقه بر تنش سنگینی می کرد و چه عذابی کشید در آن سال ها و چه خوب گفته اند قدما که مسؤلیت بسیار سنگین است ! ( فکر می کنم قبلاً برایتان گفته بودم که مرحوم اسماعیل آقا در محله ی ما حدود سی سال عملگی می کرد و وقتی کسی به او گفت که تمام عمله ها بعد از تو آمدند و بنا و معمار شدند و تو چرا نشدی ؟ اسماعیل ما به سادگی گفت که مسؤلیت سنگین است و من مسؤلیت قبول نمی کنم !!! ) بگذریم ، همین آدم ، یعنی رییس سابق ، به لطف همان سبک پوشش و البته سایر پلتیک هایش ، سال های زیادی رییس شد و رییس ماند و حالش را برد و تا عمر دارد در حقوق بازنشستگی اش مزه ی آن دوره ریاست و کیاست را می مکد . حاجیه خانمش هم احتمالاً حال می کند که با مانتو و روسری رنگی ، دست در دست محبوبش در خیابان بیست متری بالا و پایین می رود ! دیگر نه حراست می تواند به آن ها گیر بدهد ، نه گزینش و نه امت حزب الله ...  قبلاً تمام جمعه ها را در مصلا بودند و اکنون هر جمعه را در ویلای جواهرده سپری می کنند .

علاوه بر سبک پوشش متفاوت قبل و بعد از بازنشستگی ، نوع حرف زدن بعضی ها که مقرب درگاه هستند و می خواهند همچنان مقرب بمانند نیز بعد از فراغت و بازنشستگی تغییر اساسی می کند . خیلی ها را می شناسم که در زمان اشتغال از آن محافظه کارهای قهار بودند ، اگر از سنگ حرف درمی آمد از این بابا نیز !!! مطلقاً در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی چیزی نمی گفتند ، ولی حالا بیا و ببین که پس از دریافت حکم بازنشستگی چطور مثل بلبل حرف می زنند ، آن هم چه حرف های خطرناکی که من و تو حتی از شنیدن آن هم به یاد کهریزک می افتیم ! این مطلب حتی در مورد بعضی بازنشسته های ارگان های انقلابی هم صدق می کند . البته برادران آموزش و پرورش که در این زمینه سرآمد هستند ، از بس که در زمان اشتغال ، این بندگان خدا را از دنیا و عقبا ترسانده اند ! خلاصه که این دوستان در زمان خدمت در هیچ ستاد انتخاباتی و حتی از کنار آن هم رد نمی شوند ، مگر این که یقین بالای صددرصد ! داشته باشند که نظر بزرگان ! به آن کاندیدا است و نیز بالای صددرصد هم احتمال پیروزی آن نامزد برود ! اما پس از بازنشستگی در ستاد رادیکال ترین و پیشروترین کاندیدا فعالیت نموده و نظرات آتشینی هم صادر می کنند .

چرا ؟ علت این شخصیت و منش دوگانه چیست ؟ چه آسیبی به خود فرد ، خانواده و جامعه اش می زند ؟ اشکال از فرهنگ است یا ساختار و یا هر دو ؟ آیا به این نوع رفتار در جامعه و حکومت پاداش داده می شود ؟ آیا افراد از سادگی و صداقت خود دچار خسران می شوند ؟ این اخلاق فاسد آیا ناشی از جهل است یا ناشی از ترس ؟ اصلاح این رفتار راه حل فردی دارد یا اجتماعی ؟

جواب این پرسش ها با خودتان ، از من توقع نداشته باشید که به آن ها جواب بدهم ، مگر نمی دانید که ما زن و بچه داریم ! انشاءالله بعد از بازنشستگی در خدمتتان هستم !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:26 سه شنبه 27 تیر1391 |

اهل خانه در خواب ناز بودند ، تابستان بود و پنجره ها هم باز . منزلشان در همسایگی مسجد محله بود ، در انتهای باغی دراز و بزرگ ، پر از درختان مرکبات ، که حالا دیگر خبری از درخت های قدیمی آن نیست و تمامی آن کهنسالان ، به درختان کیوی و آلبالو و البته چندین خانه ی مسکونی تبدیل شده است ...

کوچک ترین فرزند خانواده ، در اتاقی درست روبروی مسجد می خوابید و علاوه بر استفاده از صدای ناخوش مؤذن پیر ، آن هم در هنگامه ی خروس خوان و اذان صبح ، از نعمت سر و صدای شوفاژخانه هم بی نصیب نمی ماند که در انباری بیرون خانه ، دقیقاً چسبیده به پنجره ی اتاقش ساخته شده بود . اگر و تنها اگر ، اهل توفیق اجباری باشد ، آن گاه تنها بهره ای که می تواند از این همجواری ببرد ، احتمالاً این است که دوگانه اش ، به لطف صدای دورگه و خش دار مؤذن ، قضا نشود ! و این هم توفیق کمی نیست .

آن شب هم وحید ، پسر کوچک خانه ، در خواب خوشی فرو رفته بود که پیرمرد بانگ الله اکبر سرداد ، آن هم چه سر دادنی ! او با هر جمله ی اذان که از حنجره ی مؤذن کهنسال بیرون می آمد ، از خواب و از جا می پرید و هنگام نفس گرفتن پیرمرد ، دوباره می خوابید . کم کم چیزهایی دستگیرش شد و خوب که گوشش را تیز کرد ، متوجه گردید که در هنگام ادای هر جمله ی اذان ، صدایی شبیه ضربه های پتک یا تبر شنیده می شود و هنگامی که مؤذن سکوت می کند تا نفسی تازه نماید ، دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد ! ابتدا فکر کرد که خواب می بیند ، ولی نه ، درست حدس زده بود ، صدا از سمت شوفاژخانه می آمد ، وحید بالاخره نگران شد و این نگرانی بر خواب آلودگی و تنبلی اش فایق آمد ، پدرش را بیدار کرد و آن ها به سوی منبع صدا رفتند و دیدند که دزد نابکار ، با استفاده ی ابزاری از دین ! پمپ را از جایش درآورده و با خود برده است ، هرچه اطراف را گشتند ، نه دزد را یافتند و نه پمپ را ! سوار ماشین شدند و به کوچه های اطراف رفتند و سجاد خان ، دزد پیشانی سفید محله را در یکی از پس کوچه ها گیر انداختند و سراغ پمپ را از او گرفتند و او بلافاصله و به شدت تکذیب کرد ! پدر خانواده تهدیدش کرد که به آگاهی زنگ می زند و سجاد از ترس بازجویی های فنی اداره آگاهی که قبلاً تجربه ی تلخ آن را داشت ، به همان سرعت اعتراف کرد که پمپ را در میان علف های انبوه اطراف خانه پنهان نموده است ! گویا فرصت کافی نداشت که آن را با خود ببرد و به مالباختگان گفت که شما بروید و نگران نباشید ، خودم فردا صبح پمپ را می آورم ! و آنان نیز با توجه به اعتماد عمیقی که به دزد شرافتمند داشتند ، به خانه برگشتند و راحت خوابیدند و با روشنایی هوا، به کمک لوله کش همسایه ، پمپ دوباره بر سر جای سابقش آرام گرفت !

سالی بعد و شبی دیگر که هنوز اهل خانه بیدار بودند ، متوجه سر و صدای اضافی از بیرون خانه شدند و بو بردند که شاید باز هم دزد آمده باشد . طی یک اقدام هماهنگ ، هر کدامشان از یک سمت به اطراف خانه سرک کشیدند . این بار فرزند دیگر خانواده ، که با چراغ قوه میان علف ها و درختان را جستجو می کرد ، متوجه فردی شد که به حالت دمر ، میان علف ها موضع گرفته و تکان نمی خورد . نور چراغ را که به صورتش انداخت ، سجاد را شناخت ، همان دزد سابقه دار را . با داد و قال دیگران را خبر کرد و وقتی همه سر رسیدند سجاد برخاست و خودش را تکاند و سلامی کرد و با تک تک دزدگیرها دست داد و احوالپرسی کرد و آن ها هم حسابی نصیحتش کردند و البته قبل از آن به سبک بازجویی های فنی ! و تا آن جایی که اسلام دست و بالشان را نبسته بود ، به او حالی دادند ! پس از طی این مراحل فنی و اخلاقی ، سجاد که حالا شخصیت خود را باز یافته بود ، از پدر خانواده بابت مشکلی که پدرش در یکی از ادارات شهر داشت ، مشورت گرفت و صاحبخانه هم قول داد که با توجه به نفوذش ، مشکل را برطرف نماید ! و همگی به خوبی و خوشی از هم جدا شدند و سجاد هم احتمالاً به دنبال کارهای برنامه ریزی شده ی قبلی خودش رفت !

اهل محل همه از دست این بچه به ستوه آمده بودند . در یک نوبت ، او طی یک اقدام خودجوش ، خودزنی کرده و از خانه ی خاله اش مقداری وسایل ، از جمله یک تشت مسی را ربوده بود . خاله جان تشت باخته ، بدون این که دزد و صحنه ی دزدی را دیده باشد ، به نزد خواهرش ، یعنی همان مادر سجاد ، گله و شکایت برد که چرا خواهرزاده ، یعنی همان سجاد ، آن تشت نازنین را برده که همان موقع برای پخت و پز به آن نیاز داشت ! مادر سجاد هم ضمن اظهار تأسف و ناله ونفرین ، به خواهرش گفت : " من همیشه به این پسر ناخلفم می گویم که چرا از خانه فامیل دزدی می کنی ؟ مجتمع مسکن مهر که همین نزدیکی است ، اگر می خواهی چیزی برداری ، خب برو از آن جا بردار ، نه از خانه ی فامیل و آشنا ، فکر آبروی ما هم باش پسر ! "

و این مجتمع ، حاصل مصوبه ی یکصد و هفتاد و ششم هیئت محترم دولت ، در سفر دویست و سی و دوم ، از مرحله ی سی و پنجم سفرهای استانی رییس جمهور محبوب و مردمی بود که چندی است در قالب برنامه ی مهر ماندگار ، به اتمام رسیده و عده ای از هم وطنان ما در آن ساکنند و روزگار می گذرانند و یارانه می گیرند و به جان محمود احمدی نژاد دعا می کنند ...

نتیجه ی غیر اخلاقی : دزد هم دزد های قدیم که لااقل از دین استفاده ی ابزاری نمی کردند !

نتیجه ی اپیستمولوژیک : اصلاح طلبان باید با خواندن این داستان مستند ، شرمنده شوند که با وجود افرادی مثل سجاد ، برادران اصولگرای خود را به استفاده ی ابزاری از دین متهم می کنند !

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:18 جمعه 2 تیر1391 |

یک سال پس از قبولی در کنکور ازدواج کردم و یک سال بعدتر در خوابگاه متأهلین دانشگاه تهران ( کیلومتر 10 جاده ی مخصوص کرج ) ساکن شدم ، آن هم با هزار زحمت و به لطف آشنا و پارتی !

بعد از ظهرها در محوطه ی خوابگاه ، بساط فوتبال و والیبال برپا بود . من البته هر دو بازی را در حد آبروداری بلد بودم ، ولی بعضی از دانشجوها خیلی ناشیانه بازی می کردند ، انگار در عمرشان توپ ندیده بودند . یکی از این ها اهل یک شهر کوچک مرزی استان کرمانشاه بود . اکثر دانشجوها یا بچه نداشتند یا حداکثر بچه های کوچک و کم سن و سال داشتند ، ولی این بنده خدا از همان سال اول دانشگاه فرزند دبیرستانی داشت ! شرح حالش هم این طور بود که او ابتدا ، یعنی تا حدود بیست سالگی ، بی سواد بود و به کشاورزی و دامداری مشغول بود ، اما همای سعادت بر شانه اش نشست و به لطف حضور در کلاس های اکابر نهضت سوادآموزی ، توانست به شیوه ی جهشی ، کلاس ها را دو تا سه تا طی کند و دیپلمش را بگیرد ، سپس از سهمیه ی نهضت و سکونت اجباری در مناطق مرزی و جنگی استفاده نمود و در امتحان کنکور قبول شد ، آن هم در رشته ی پزشکی دانشگاه تهران ...

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه  مسئله آموز  صد   مدرس   شد

انصافاً درس خواندن برایش خیلی سخت بود ، چون آن زمان حدوداً 40 ساله بود و با سه فرزندش داخل سوئیت های کوچک خوابگاه متأهلین زندگی می کرد ،  شما هم در آن سن و این شرایط بودید ، شک نکنید که درس ها و واحدها را یکی در میان می افتادید !

این دوست ما از وقتی که پایش به خوابگاه رسید ، به فوتبال خیلی علاقمند شد و پای ثابت بازی های بعدازظهر حیاط خوابگاه بود و سر یارکشی هم همیشه آخرین نفری بود که انتصاب ! می شد و بدا به حال تیمی که او نصیبش می گردید . اکثراً شوت هایش به سایه ی توپ می خورد ، بخصوص وقتی که توپ در حال حرکت ، از بغل به سمتش می آمد . ولی از حق نباید بگذریم که او گل به خودی های بی نقصی می زد و داد همه را در می آورد . یکی از بچه های قم که مثل همه ی قمی ها زرنگ و ناقلا بود ، اذیتش می کرد و خیلی آهسته  توپ را به صورت عرضی به جلوی دروازه می فرستاد و از یارو می خواست که آن را از فاصله ی 5 متری وارد دروازه خالی بکند که البته مثل همیشه پایش به توپ نمی خورد و سایه ی اش را می زد که آن دوست قمی می خندید و می گفت : من تعجب می کنم که تو با این استعدادت ! چه جوری کنکور قبول شدی ؟ البته این دوست ما آدم مهربان ، ساده و باظرفیتی بود و با این حرف ها اصلاً ناراحت نمی شد و صحنه را خالی نمی کرد ! او اما با آن قیافه نحیف و لاغر ، بدن استخوانی و محکمی داشت و اگر در حین بازی به کسی برخورد می کرد ، طرف باید تا چند روز بی خیال بازی می شد و در منزل به استراحت می پرداخت !

از آن موقع کمتر پیش می آمد که هم خوابگاهی هایم را ببینم ، تا این که روزی پای تلویزیون وطنی خودمان نشسته بودم که دیدم یکی از مسؤلین عالی رتبه ، در جمع اختصاصی تعداد معدودی از دانشگاهیان و نخبگان منتخب ، در مورد راهبردهای کرسی های آزاداندیشی سخن می گوید و این قهرمان قصه ی ما هم در آن جمع حضور داشت و شدیداً مشغول گوش جان سپردن بود !

اکنون اما نمی دانم که آیا او هنوز بر کرسی آزاداندیشی  نشسته یا در طلب گرمای مطبوع ، به زیر لحاف کرسی غلتیده و به خواب ناز و شیرینی فرو رفته است ؟ آی خواب زیر کرسی می چسبد ! و شما می دانید که روی کرسی نشستن و آزاد بودن و آزاد فکر کردن چه دردسرها و مسؤلیت هایی دارد  و شما نمی دانید که آگاهی و دانش ، در عین شیرینی و حلاوت ، چه قدر عذاب آور است . ولی زیر کرسی بودن و عافیت اندیشی ، آن هم در سرمای جانسوز زمستان ، آخ که چه کیفی دارد و من تقریباً اطمینان دارم که شخصیت اصلی قصه ی ما ، تاکنون خواب هفت پادشاه را هم دیده است ...

شما هم اگر هنوز نرفته اید ، زود بروید و در کلاس های نهضت سوادآموزی ثبت نام کنید ، مطمئن باشید ضرر نمی کنید ، حداقل شاید با حضور شما این کرسی های آزاد اندیشی بالاخره تشکیل شود و ما را از این خواب زمستانی بیدار کند ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:18 دوشنبه 22 خرداد1391 |

شما احتمالاً سنتان قد نمی دهد و یادتان نیست عهد باستان را ! وقتی که سرداری یا پادشاهی به شهری حمله می کرد ، آن را در حلقه ی محاصره ی خود می گرفت و زمانی که سقوط شهر قریب الوقوع و حتمی می شد ، آنگاه بود که دستور عقب نشینی توسط فرمانده ی در حال فرار صادر می گردید و به فرمان او ، سربازانش قبل از ترک شهر ، تمام ابنیه و امکنه و حیوانات و مزارع و درختان را به آتش می کشیدند و چاه ها و نهرها را تخریب می نمودند و ... تا چیز دندان گیری برای فاتحان شهر باقی نماند و به عبارت دیگر ، سرزمینی سوخته و بی حاصل برجای می گذاشتند و لابد پیش خود می گفتند : دیگی که برای ما نجوشد ، کله ی سگ در آن بجوشد !

حکایت اما همان حکایت است ولی با کمی رنگ و لعاب و ظاهر تروتمیزتر ! کلنگ زنی های سال آخر دولت ها را می گویم نه چیز دیگری را ، فکر بد به دلتان راه ندهید ! در این چند ماه پایانی ، از این پس باید علاوه بر کلنگ احداث طرح انتقال آب شیرین ، از آب شور دریای مازندران به سمنان عزیز و احداث کنارگذر دریایی رامسر گرامی و البته اگر خدا بخواهد از آستارا تا استرآباد و ... شاید شاهد افتتاح طرح های محیرالعقول دیگری هم باشیم . از جمله انتقال آبگرمهای معدنی اردبیل به کردستان ، انتقال آب کارون به لبنان و یا بلوچستان ، احداث راه آهن و قطار مافوق صوت از مشهد به بروکسل ، انتقال جنگل های شمال به کویر لوت ، انتقال سنگ های زینتی از کره ماه به گرمسار و ...

البته دو حسن دارد این کارها ، یکی این که دولت بعدی ، هر که می خواهد باشد ، اصول طلب یا اصلاح گرا ، فتنه گر یا منحرف ، فرقی نمی کند ، مهم این است که آن دولت ، این دولت نیست ! پس باید آنقدر دور خودش و این طرح های تخیلی بگردد و گیج بزند که سرگیجه بگیرد و حتی نتواند چشمش را باز کند ! چه معنی دارد که پس از این دولت ، دولت دیگری بیاید و بتواند بهتر از این دولت عمل کند ؟ بر فرض محال اگر چند تا آدم درست و حسابی هم توی آن دولت ، یعنی دولت بعدی ، پیدا شدند که بخواهند ادای کارشناس ها را در بیاورند و با کلمات قلمبه ، مثل مزیت و توجیه اقتصادی و زیست محیطی و پیش کشیدن مسائل فنی و حقوقی و ظرفیت اجرای کارهای عمرانی در کشور و یا مصلحت کشور و ملت و این جور چیزها ، قصد داشته باشند زیرآب این طرح ها را بزنند ، آن وقت این مردم جوزده و تهییج شده که هنوز در کیفور و مستی افتتاح ها و آمدن لشگری از صاحب منصبان به شهرشان بودند ، حسابی خدمتشان خواهند رسید که " آقا آن دولت خیلی خوب بود و به فکر ما و شهرمان ، اما این دولت با ما دشمنی دارد و باقی ماجرا " . بهره ی تکمیلی این افتتاح ها همین جا به ثمر خواهد نشست که تحت فشار افکار عمومی و نگاه های حیثیتی ، دولت بعدی علی رغم توصیه های کارشناسی ، بخواهد در چاه ویل این طرح های غیرقابل توجیه پول و دلار بریزد که آن وقت دستش خالی خواهد شد و هیچ کار دیگری نمی تواند بکند . بدیهی است که در این صورت آن دولت کلنگ زن ، در ذهن و ضمیر مردم بهتر خواهد نشست ، به همین راحتی ! به نظر شما سیاست جالبی نیست ؟ ممکن است اخلاقی نباشد و کمی وجدان آدم را خراش بیندازد ، اما کارکرد دارد ، خیلی هم کارکرد دارد . آیا بهتر از این هم می توان نشست و نقشه کشید و دیگری را ضایع و تباه نمود ؟

( و داخل پرانتز بگویم که در ممالک توسعه یافته ، این دولتها هستند که دست به تخریب محیط زیست و میراث فرهنگی می زنند و مردم و نهادهای مدنی ، مسئولانه در مقابل دولت می ایستند ولی در ممالک کمتر توسعه یافته ، هم دولت و هم مردم در یک تبانی نانوشته ، به جان محیط زیست و میراث فرهنگی خودشان می افتند )

حالا داشته باشید افتتاح های صوری و نمایشی طرح های کامل نشده ، در دو سه ماه پایانی دولت را که خود داستان جالب تری خواهد شد ، آخر دوره ی هاشمی را به یاد دارید که بنده ی خدا با چه زحمت و مشقتی شهرها و روستاها را یکی یکی زیر پا می گذاشت و روبان پاره می کرد ؟ و در آینده خواهند گفت و در تواریخ خواهند نوشت که این طرح ها را آن دولت افتتاح کرد نه این دولت ! و آن بعدی که می آید باید چندین سال دنبال تکمیل طرح های نیمه تمام قبلی باشد ، بدون این که افتخاری نصیبش گردد ! اگر هم دوباره افتتاحشان کند که مردم خواهند خندید ! پس تنها دو راه در پیش دارد ، یا مثل این دولت در نظرآباد و حسن آباد و ... تهدید به افشاگری کند و یا مثل آن یکی دولت اخلاق پیشه کند و هیچ نگوید و تو چه می دانی که اخلاق کیلویی چند است ؟

همین طرح انتقال آب شیرین از آب شور دریای خزر به سمنان و طرح احداث کنارگذر ساحلی رامسر را در خیال خود بنگرید . آیا در خیالتان مزیت و توجیه اقتصادی آن را می بینید ؟ آیا در تصورتان طرح های دیگری با اولویت بالاتری را نمی بینید ؟ آیا در خیال خود آسیب های زیست محیطی و تغییرات اکوسیستم برای آن در نظر نمی گیرید ؟ تصور شما از بودجه ی واقعی و نهایی آن طرح ها چقدر است ؟ بودجه ی آن در کدام مجلس شورای اسلامی تصویب شده است ؟ در بودجه ی تصویب نشده ی امسال ، یعنی پارسال ! چه میزان اعتبار برای آن در نظر گرفته اند ؟ خیالتان در مورد مشکلات فنی ، اجرایی ، حقوقی و اداری این طرح های نجومی چه می گوید ؟ و ...

حالا از خیالتان بیرون بیایید و به طور عینی و واقعی ، به آزاد راه تهران شمال سری بزنید و مشکلات ملموس اجرایی آن را که پس از بیست سال هنوز حل نشده است ، از نزدیک مشاهده کنید و عبرت بگیرید . بیدار شوید و دست و روی خود را بشویید که خواب زیاد آدمی را تنبل و بیمار می کند !

تا یادم نرفته بگویم که پریروز در یک مدرسه راهنمایی حضور داشتم و یکی از بچه های شیرین و بامزه ، که ساز و دهل آغاز عملیات اجرایی کنارگذر ما ، او را هم تحت تأثیر قرار داده بود و البته نقاشی زیبای طرح را هم دیده بود ! به من گفت که اگر این جاده در داخل دریا زده شود ، می تواند سپر دفاعی خوبی برای کشور ما در مقابل حمله ی دشمنان باشد !!! فکر نمی کنم این موضوع به ذهن فامیل دور ما ، یعنی سردار احمد وحیدی وزیر محترم دفاع هم خطور کرده باشد ! بالاخره همه چیز را همگان می دانند ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:40 چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 |

بعضی از شغل ها به دلیل ماهیت خاص شان ، نیاز به آدم های خاصی هم دارند . بخصوص مشاغلی که با اعمال قدرت و انجام مجازات همراه است . مناصب قضایی ، نظامی و انتظامی و ... از این گونه اند و به دلیل همین ذات و ماهیت ، نیاز به افرادی است که اولاً از نظر شخصیتی و روانی انسان های مستحکمی باشند و این استحکام شخصیتی ، نیازمند نوعی خودساختگی مبتنی بر ژنتیک و تربیت خانوادگی و اجتماعی ، به علاوه ی آموزشهای عمومی و اختصاصی می باشد .

تصور کنید که شخصی در سنین جوانی ، قلم یا سلاحی در اختیار داشته باشد که با آن بتوان کسی را متهم نمود ، دستگیرش کرد ، به بند و حصرش کشید ، جریمه اش کرد ، شلاقش زد ، از حقوق طبیعی محرومش نمود ، برایش حکم اعدام صادر کرد و ... و این صادر کننده و مجری حکم ، از سلامت روانی ایده آلی هم برخوردارنباشد و تربیت و آموزش کافی هم ندیده باشد ، آیا این احکام بی طرفانه و در کمال انصاف و عدالت صادر می شود ؟ آیا قانون و عرف و عقل و شرع ، مد نظر قرار می گیرد ؟ آیا قوانین موجود که قاعدتاً باید " تنظیم و تنسیق حقوقی فهم و اراده ی جمعی " باشد ، به خوبی اجرا می گردد ؟ آیا قاضی می تواند از عهده ی توجیه حکمش برآید ؟ آیا حقوق متهم و حتی مجرم ، زیر پا گذاشته نمی شود ؟ آیا کسی هست که بر قاضی و بازجو نظارت کند ؟ آیا حق دفاع و اعتراض ، بر اساس قانون ، برای متهم و محکوم وجود دارد ؟ و آیا ...

شاید گفته شود که متهمان خطا کرده اند ، جنایتکار هستند ، حقوق دیگران را نقض کرده اند ، علیه منافع و امنیت ملی اقدام نموده اند و ... هرچه می خواهد باشد و درست به همین دلیل است که محکومان از حقوقی برخوردارند که احیاناً مورد ظلم و ستم مضاعف واقع نشوند ، مجازاتشان بیش از حد نباشد ، بتوانند از تفسیرهای قانونی به نفع خود استفاده کنند و اگر احتمالاً ، بی جهت مورد اتهام قرار گرفتند ، فرصت و امکانات کافی ، برای اثبات بی گناهی خود را داشته باشند و بتوانند شرافت خود را باز ستانند . حکایت مجازات در کشور ما چگونه است ؟ در آمارهای اعلام شده از طرف مسئولین ، با افتخار تمام ، از افزایش تعداد بازداشت ها و کشفیات و احکام صادر شده ، آن هم در سریع ترین زمان ممکن ، یاد می شود ، اما حقوق مجرمان در کجای کار قرار می گیرد ؟

متهمی که در اتاق بازجو و کارآگاه و قاضی ، مورد هتک حرمت و فحش و تحقیر قرار می گیرد به کجا می تواند شکایت ببرد ؟ آیا اصلاً حق شکایت دارد ؟ و اگر هم شکایت کند آیا مسموع واقع می شود ؟ و اگر مسموع واقع شود ، چگونه می تواند آن را ثابت کند ؟ آن هم در اتاقی دربسته که هیچ ناظر بی طرفی در آن حضور ندارد و یا هیچ دوربینی آن را کنترل نمی کند ؟ و تازه پس از ادعای محکوم بی پناهی که مورد ستم قرار گرفته و عدم اثبات آن ، این فرد محکوم است که باید پاسخ گوی شکایت قاضی و بازجو باشد که ادعای شرافت و حیثیت می کنند !

پدرم سال ها پیش ، برای پی گیری موضوعی به اتاق یک قاضی رفته بود که مشغول هتاکی و فحاشی نسبت به پدر و پسری بود که علیه شان شکایت شده بود و با عصبانیت آن ها را تهدید می کرد که پدرشان را در می آورد ! بنده خدا ابوی من ، که دید اوضاع خراب است ، بیرون آمد و فردای آن روز مراجعه نمود که قاضی پرسید چرا دیروز تشریف بردید ؟ پیرمرد جواب داد که با آن عصبانیت و خشمی که شما داشتید ، صلاح ندیدم که خواسته ام را مطرح کنم . و قاضی گفت که آن ها حقشان بود و شما خودتان را ناراحت نکنید و غصه ی آن ها را نخورید !

در اتاق های در بسته و تاریک آگاهی و بازجویی و ... چه می گذرد ، خدا می داند ! معنی دقیق بازجویی های فنی چیست ؟ من نمی دانم ، ولی همین قدر می دانم که پس از طی این مراحل فنی ، فرد متهم به جرایم ناکرده هم اعتراف می کند و البته بعداً در دادگاه زیرش می زند ! برخورد های انتظامی ، امنیتی و احکام قضایی باید توجیه اخلاقی و قانونی داشته باشد و نه تنها توجیه ، بلکه باید حساب پس بدهد و البته باید زمینه های پس دادن حساب هم در ساختار حقوقی ما فراهم باشد و به قول میشل فوکو : " مجازاتی که حساب پس ندهد ، هر چند توجیه شود ، همواره همان بیداد خواهد بود ... "

خود من ، سال ها پیش از دست یک پلیس راهنمایی ، به فرمانده نیروی انتظامی شهر شکایت بردم و او مرا به واحد بازرسی حواله داد ، ولی بازرس قصد توجیه کار ناپسند همکارش را داشت و آخر کار به من طعنه زد که شما حوصله ی عجیبی دارید ! و من متعجب و حیران و البته پشیمان ، فقط به او گفتم که شما بی جهت این پست را اشغال کرده اید و باید در بخش روابط عمومی و تبلیغات مشغول می شدید ، سرکار ! همین چند روز پیش در مسیر آزادراه رشت – قزوین ، پلیس راه برایم کف گیر ایستش را بلند کرد ! که سرعت شما 128 کیلومتر در ساعت است در حالی که حداکثرش 120 بود . من و همسرم هر چه گفتیم که عقربه ی سرعت سنج اتومبیل ما ، حدود 115 را نشان می داد ، یارو حرف خودش را می زد که دوربین ما ، سیستمش مادون قرمز است و سیستم ماشین شما مکانیکی ! و تازه در حالی که نمی توانست عقده های شخصی و بومی اش را پنهان نماید ، گفت که اکثر ماشین هایی که به علت مسدود بودن آن جاده ، از جاده ی ما می آیند سرعت زیادی دارند و با زبان بی زبانی ما را شماتت می کرد که چرا از همان جاده ی کندوان نمی روید و از ملک موروثی و اختصاصی ما عبور می کنید ! پس از دریافت برگه ی جریمه ، نارضایتی خود را اعلام کردم و او هم ککش نگزید ! فردای آن روز ، به فرماندهی پلیس راه گیلان زنگ زدم و یکی از آن سوی خط همان حرف ها را تحویلم داد و برای اختلاف سرعت سنج اتومبیل ها با دوربین مادون قرمزشان ، راه حل بدیعی پیشنهاد کرد که راننده ها باید همواره 10 تا 15 کیلومتر زیر سرعت مجاز حرکت کنند ، تا مادونشان قرمز نشود ! و بدون قول پی گیری موضوع ، پیشنهاد سازنده ی دیگری داد ، که حضوراً و شخصاً ، و البته اگر اعتراضی داشته باشم ، در ساعت اداری به جاده ی انزلی بروم و مؤدبانه و مدنی ، اعتراض کنم و البته از منزل ما تا آنجا راه زیادی نیست ، چیزی حدود 160 کیلومتر ناقابل ! و از این دست بیدادگری ها بسیار است و دست و صدای مردم هم به جایی نمی رسد .

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من

آن چه البته به جایی نرسد فریاد است

همه ی این ها نمی تواند منکر خدمات پاسبان و داروغه و شحنه و آژان باشد ولی توقع زیادی خواهد بود که اعتراض مردم را منوط به ذکر نقاط مثبت و تقدیر از زحمات مأمورانشان نمایند و در غیر این صورت آنان را متهم به سیاه نمایی کنند .مگر هر کسی که شغلی دارد و در قبال آن درآمدی و مقامی و وجاهتی کسب می کند ، نباید کارش را درست انجام دهد و اصلاً مگر برای همین درستی انجام کار حقوق نمی گیرد ؟ چطور وقتی یکی از ما رعایا ،پایمان را کج گذاشتیم ، زودی به سراغمان می آیند ! مردم اگر تشکر کردند چه خوب ، ولی نمی توان آن ها را سرپا نگه داشت و وادارشان کرد که به خدمات بی شائبه ی مسئولین اعتراف کنند و آنگاه اجازه داشته باشند با رعایت همه ی خط قرمزها ! آرام و بی صدا اعتراض کنند  و بقول شاهین نجفی " معترضی؟ برو تو خونه ات اعتراض کن "

همه ی این مشکلات همچنان وجود خواهد داشت تا وقتی که اولاً فضایی آزاد و نهادی به نام گفت و گوی عمومی به وجود آید ، متصدیان مشاغل مختلف ، به درستی و با درنظر گرفتن شرایط خاص هر شغل انتخاب شوند ، فرهنگ پرسشگری و وظیفه ی پاسخگویی استقرار یابد ، نهادهای مستقل نظارتی و قضایی ، در کمال انصاف و عدالت ، به شکایات رسیدگی کنند ، آموزش های لازم و مداوم به اشخاص داده شود ، با خاطیان برخورد اصلاحی و تأدیبی مناسب صورت گیرد و علاوه بر همه ی این ها ، افکار عمومی و وجدان جمعی متعهد و قوی از طریق اعتراضات شخصی ، رسانه های عمومی و مطبوعات آزاد ، حتی قبل از برخوردهای قضایی ، فرد خاطی را مجبور نماید که شیوه های ناپسند خود را اصلاح کند و به عبارت دیگر هزینه ی تخلف برای فرد متخلف ، بالا برود و تا آن روز خیلی دوووور ... مراقب خودتان باشید و شاید هم هرگز ... !

 و وقتی این خاطرات را برای پیرمردی دنیا دیده که دوره ی رضا شاه را هم دیده بود ، تعریف می کردم ، گفت : پسرم ، پاسبان یعنی زورگو و ...! و پاسبانان باید بیش از همه دغدغه ی تغییر این نگرش عمومی را داشته باشند .

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:44 پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 |

آن هایی که روز جمعه 18 فروردین 91 با موبایل من تماس گرفتند ، احتمالاً این صدای مبهم و حزن آلود را شنیدند که " مشترک مورد نظر در دستشویی است " و اما شرح ماجرا :

روزهای تعطیل که می شود ، از شدت علاقه به کشاورزی که یک جورهایی توی خون ما هم هست ! و نیز به دلیل این که سیاست و اجتماع ، خودش را از شر ما خلاص کرده است ! از صبح زود در حیاط و باغچه مشغول کار هستم . توت فرنگی و گوجه و خیار و بادنجان و فلفل و کدو و باقلا و نخود و لوبیا و انواع سبزیجات و گیاهان محلی و ... قسمتی از محصولات باغچه ی ما است . تازه چیزهایی می کارم که به دلیل نداشتن امنیت جانی ، حاضر به گفتن نامشان هم نیستم !

آن روز هم پس از پایان کار ، خسته و کوفته به سمت دستشویی هدایت شدم ! اهل بیت ما محصولات و خوراکی های باغ را می خورند ، ولی همین که پس از اتمام کار وارد خانه می شوم ، خانم خانه همان دم در ، یک دمپایی زیر پایم می گذارد و بدون حرف و فقط با انگشت محترم اشاره اش وادارم می نماید که آن را بپوشم و بدون این که به جایی یا چیزی دست بزنم به سمت دستشویی و سپس حمام پرتابم می کند !

(( مگر فکر می کنید کشاورزی شغل بی اهمیت و کوچکی است ؟ دوران قدیم را مثال نمی زنم که اکثر پیامبران و سیاستمداران ، دامدار و کشاورز بودند ، در همین سده های اخیر رؤسای جمهوری بزرگی مثل جورج واکر بوش و سایرین ، گاوچرانی و کشاورزی می کردند ! و این آخری با این که ظلم زیادی در حق ملت ما کرد ، اما کسی نبود که پوزه اش را به خاک بمالد . سید محمد خاتمی نتوانست چون کشاورزی نمی دانست ، فقط خوش تیپ بود و خوب حرف می زد ! کار دیگری بلد نبود و من حاضرم شرط ببندم او حتی نمی داند که تربچه را با کدام ط می نویسند ! تا آخر سر محمود احمدی نژاد آمد که گرچه خوش تیپ نبود ، اما علاقه ی شدیدی به کشاورزی داشت ، مخصوصاً به درخت گردو ! و در باغچه ی منزلش ، تربچه نقلی و سبزیجات می کاشت و علف های هرز را وجین می کرد ( فیلم تبلیغاتی سال 84 ) . و فقط او بود که با سیاست کشاورزانه اش توانست آن گاوچران بیگانه را به زانو درآورد و اجازه نداد که او برای بار سوم به کاخ سفید راه یابد ! و اوبامای ضعیف جای او را گرفت . تازه اواخر دوره اش هم در باتلاق عراق و افغانستان چنان گیر کرده بود که نگو و نپرس . درست مثل همین موبایل من که در توالت گیر افتاده بود ! اگر من با همین سیاست کشاورزی مخصوص به خودم ، رئیس جمهور این مملکت نشدم ! حالا شما بخند ! سنی ندارم هنوز ! ))

خلاصه ، به سمت توالت راه افتادم تا آبی به صورت بزنم و اجابت مزاجی ! موبایل بیچاره ی من در جیب بلوز گرمکن بود که در همان حرکت اول صدای " ترق " ی شنیدم ، فکر کردم که پایم به سطل زباله خورده ، اما نه ! و بدون این که فرصت عکس العمل داشته باشم ، موبایلم در ته سیفون بود . معمولاً وقتی شیئی در توالت می افتد ، صداهایی شبیه این اصوات به گوش می رسد " ترق تروق تق تق تترق تق ... شتلق " اما این بار ، از شانس بد من ، فقط همان صدای " ترق " شنیده شد و من اصلاً صحنه ی سقوط را ندیدم ! لوله کش ناقلا به علت این که طبقه ی پایین هم دستشویی است و سقف کاذب دارد ، سیفون را حدود یک متر پایین تر کار گذاشته و بدیهی است که درازی هیچ دستی به یک متر نمی رسد مگر دست های پرتوان کارآگاه گجت !

آهن ربا آوردیم ، نشد ! میله آوردیم ، نشد ! ملاقه کج کردیم و پایین فرستادیم ، نشد ! زنگ زدیم آهن ربای قوی تری آوردند ، باز هم نشد که نشد ! و هر بار که آب فلاش تانک را خالی می کردیم و محتویات سیفون شفاف می شد ، با انداختن نور چراغ قوه ، گوشی نازنینم از همان زیر مرا نگاه می کرد و لبخند غمناک و تلخی می زد ! من اما بیش از همه نگران توهینی بودم که به شخصیت دوستانی می شد که اسم و عکسشان را در گوشی ام ذخیره کرده بودم ! بعضی وقت ها اگر دوستی زنگ می زد و من می پرسیدم شما ؟ یارو ناراحت می شد که چرا شماره ام را در حافظه ی موبایلت ثبت نکرده ای ؟ حالا که موبایلم به این حال و روز غمبار افتاده است ، این دوستان ذخیره نشده ! باید بیش از همه خوشحال باشند که لااقل حرمتشان حفظ شده است !

خلاصه تصمیم گرفتم که یک گوشی ارزان قیمت که فقط به درد کارم بخورد و مایحتاج را برطرف کند ، خریداری نمایم که ته تغاری خانه ، با سیاست خاصی که هم التماس بود و هم ایجاد عذاب وجدان در من و هم استدلال ! امر فرمودند ، حالا که می خواهی گوشی بخری یک گوشی خوب برای من بخر و در عوض گوشی مرا بگیر ! و آن گوشی باید دوربین n مگاپیکسل و حافظه ای داشته باشد این هوا ! و نسل ما هم خوش شانس بود که در کودکی زیر سایه ی پدر زیست و هم اکنون هم سایه ی فرزند بالای سرش است و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

(( در جامعه ی سرمایه داری ، یک کالا نباید هرچه بیشتر شبیه خودش باشد ، بلکه تا می تواند باید از خودش بیشتر باشد وگرنه از دور خارج می شود . موبایلی را تصور کنید که هم تلفن است و هم دوربین و ساعت و رادیو و تلویزیون و کامپیوتر و چراغ قوه و ... و ما هم به کودکانی بدل می شویم که از بازی کردن و درآمدن صداهای عجیب و غریب از اسباب بازی های خود کیف می کنیم . بسیاری از زنگ های موبایل چنان مضحک و ابلهانه اند که اطرافیان و شنوندگان ، به جای صاحب موبایل شرمنده می شوند ! و این امر به تمامی گویای گیرکردن خجالت آور انسان در قیر و گل و چسبندگی های لزج وضع موجود است )) .

خود من ، سال ها پیش ، یک رئیس بانک حزب اللهی کاردرست ! با کلی ریش و پشم را دیدم که صدای زنگ موبایلش ، در جلسه ای از گوشی صا ایرانش درآمد : " بابایی گوشی رو وردار !!! " حالا بنده خدا بلد هم نبود که چگونه صدای مسخره و مضحک موبایلش را خفه کند و چنان تقلایی می کرد و دست و پا می زد که انگشت نمای حضار شده بود .

جالب تر این جااست ، روز اولی که این اتفاق افتاد ، تصمیم گرفتم برای حفظ آبرو ، این موضوع را فاش نکنم و فکر می کردم افشای آن معنی دیگری جز دست و پا چلفتی بودن ندارد ! اما هر روز که می گذرد و من با احتیاط ، قضیه را چند جایی تعریف کردم ، دیدم که حداقل در اطراف خودم ، ده ها گوشی همراه با اسامی دوستان و عکس هایشان در توالت ها و فاضلاب ها روزگار می گذرانند ! نمی فهمم که اعتراف به این موضوع چه مشکلی دارد که همه آن را محرمانه تلقی می کنند . تازه بعضی ها وقتی که مورد سؤال قرار می گیرند که گوشی قبلی ات چه شده است ؟ با مهارت تمام دروغ می گویند که مثلاً سوخت ! خلاصه این از من که تابوشکنی کردم و دوستان هم احتمالاً ظرفیت شنیدنش را دارند ! شما را به جان مادرتان جنبه داشته باشید !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 15:58 سه شنبه 29 فروردین1391 |

دو تا آدم خالی بند به هم رسیدند و یکی گفت : پدرم یک انبار بزرگ دارد که هر چه در آن راه بروید به انتهایش نمی رسید ! و آن دیگری پس از اندکی تأمل گفت : پدر من هم یک نردبان بلند دارد که انتهای آن از ابرها هم بالاتر می رود ! اولی که می خواست حال دومی را بگیرد ، گفت : حالا پدرت آن نردبان را در کجا نگه می دارد ؟ که دومی جواب داد : در انبار پدرت !!! و این چنین است که خالی بندها هیچ گاه کم نمی آورند و تا ته اش می روند !

حالا شده کار این مسئولین عزیزتر از جان ما ! که در آمار دادن و اعلام کردن ارقام نجومی هیچ ملاحظه ای ندارند ، البته همچنین در مخفی نمودن آمار و ارقام واقعی ! . یکی می گوید امسال بیش از دو میلیون شغل ایجاد کردیم ! آن یکی ادعا می کند که تولیدات دستگاه زیر نظرش ، صد در صد رشد داشته است ! و آن سومی می گوید که آمار صادرات از نظر حجمی 76/52 درصد و از نظر ارزش 63/24 درصد افزایش یافته است ! و ... اخبار شبکه های تلویزیونی پر است از این آمارهای عجیب و غریب .

در این میان پلیس و دستگاه های مرتبط با حمل و نقل هم اصلاً کم نیاوردند . بالاترین مقاماتشان شب و روز در حال مصاحبه هستند که مثلاً آمار سرقت و جرم و جنایت آن هم به تفکیک ، چقدر کاهش داشته است ! سرقت با سلاح سرد 26/22 ، سرقت با سلاح گرم 35/33 ، تصادف منجر به فوت 15/37 ، واژگونی خودرو 45/37 ، حجم مسافرین 27/43 ، تعداد ماشین ها 22/47 درصد و ... همین طور آمار دقیق در حد صدم درصد است که اعلام می شود ! و حالا استاندار قم روی دست همه بلند شده و گفته که در روزهای اول عید ، بیش از 21 میلیون نفر گردشگر وارد قم شدند ! و ما ملت هم هاج و واج ، با چشمانی گشاد و دهانی باز به تماشای این صحنه ها مشغول هستیم . در عرصه فناوری و نانو و ... هم که سیر صعودی سابق ، با شیب بیشتری در حال افزایش است و عن قریب است که دشمنان را زیر پا بگذاریم !

هنوز چهارم فرودین نشده بود که آمارهای دقیقی از جزئیات سیر و سفر هموطنان با سرعت فراوان اعلام شد ، آن هم در مملکتی که از نظر سیستم آماری و اطلاعاتی و روش های علمی نظرسنجی دارای مشکلات و محدودیت هایی است . معلوم نیست که این دستگاه های نظرسازی کجا هستند ؟ روش تحقیقشان چگونه است ؟ نمونه هایشان را چطور انتخاب می کنند ؟ چگونه آن را تعمیم می دهند ؟ و ... دریغ از یک مؤسسه مستقل پژوهشی معتبر که این آمارها را تأیید کند .

این گونه آمار دادن نه تنها احساس امنیت و آرامشی را نمی آفریند ، بلکه برعکس در جامعه ای که شکاف عمیقی از نظر اعتماد میان ملت و دولت وجود دارد ، این چنین عمل کردن ، به بی اعتمادی موجود دامن می زند و آن شکاف را عمیق تر و ترمیمش را سخت تر می کند و آنگاه حتی باور کردن آمارهای علمی و دقیق هم مشکل خواهد شد . بالاخره باید میان آمارهای دولتی و واقعیات عینی و ملموس همراهی و هماهنگی وجود داشته باشد یا نه ؟ اگر این همه شغل و این همه صادرات و این همه مسکن ایجاد شده باشد ، پس چرا در وضعیت معیشتی مردم یا به قول رئیس جمهور محبوب در سر سفره های مردم ، نمود قابل توجهی ندارد ؟ و به قول یکی از کاندیداها در مناظره با آقای احمدی نژاد ، ننه جون ما هم یک چیزهایی از ارزانی و گرانی می فهمد ، وقتی که برای خرید به سوپر سر کوچه می رود ! وقتی من در شهری زندگی می کنم که در یک شب به بیست مغازه دستبرد زده می شود ، در روز روشن ماشین شهردار را از زیر پای راننده اش می ربایند ، در همان روز روشن به چند خانه هجوم می برند و با تهدید و ارعاب پول و طلای زنانی را می دزدند و می گریزند ، وقتی به ترافیک شهر نگاه می کنم و میزان مسافران ورودی را با سال قبل مقایسه می کنم ، وقتی به هر خانواده ای نگاه می کنم ، حداقل یک جوان تحصیلکرده ی بیکار در آن می بینم و ... آن وقت چطور می توانم به راحتی این آمارهای دقیق را باور کنم ؟ اگر میزان تولید و صادرات بالا است پس چرا امسال را سال تولید ملی نام نهاده اند ؟ پس چرا حقوق کارگران هموطنم در ده ها کارخانه چند ماه است که پرداخت نشده است ؟ پس چرا بسیاری از کارگاه ها تعطیل شده اند ؟ پس چرا ... ؟

کاری می کنند که آدم مجبور می شود برای اثبات حرفش و علیرغم میلش ، به حرف های افراد خارج نشین معلوم الحال متوسل شود ! استاد دکتر اسدالله بادامچیان در سال 78 در نشریه ی شما ، ارگان مؤتلفه مطلبی را به عطاء الله مهاجرانی نسبت داده بود و مهاجرانی در پاسخش نوشته بود : " استاد اسدالله عزیز ! داستان خبر و تحلیل جنابعالی مثل ذیمقراطیس حکیم و نقاش بدنقش است ، ذیمقراطیس را نقاشی بدنقش گفت که خانه ی خویش را گچ کاری کنید تا من نقش کنم . گفت نخست تو نقش کن تا من گچ کاری کنم ! انصافاً خبر و تحلیل جنابعالی مثل همان نقش های نقاش بدنقش ، ترحم انگیز است . هم خبر شما دروغ است و هم تحلیلتان بر مبنای دروغ بنا شده است . نه ریاست محترم جمهوری نامه ای برای اینجانب ، در باره ی نگرانی مراجع و علما نوشته اند و نه من پاسخی داده ام . استاد اسدالله عزیز ! از این همه استفاده ی ابزاری از علما و خانواده ی شهیدان در خلوت خود به ستوه نیامده اید ؟ دروغ چه فروغی دارد که استاد محترم بدان دل بسته اند ؟ ... "

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 14:27 سه شنبه 15 فروردین1391 |

برای حیاط سازی نیاز به خاک و شن داشتم ، به یک راننده ی کمپرسی زنگ زدم و چند ساعت بعد صدای قار و قور کمپرسی سوپر قراضه اش ، از توی کوچه شنیده می شد ...

راننده قد و قامتی متوسط داشت و هیکل عضلانی و ستبرش ، مصمم و قوی نشانش می داد . پس از خالی کردن اولین سرویس چیز زیادی نگفت و تنها چند جمله ای در حمد و ثنای خاکی که آورده بود و مرغوبیت آن گفت و رفت . از آن جایی که به قول همسرم ، هر کس مرا می بیند ، می گوید چه خبر ؟ و بلافاصله سر از پستوی سیاست در می آورد و فیلش یاد هندوستان سیاست می کند ! در سرویس های بعدی کلی گپ زد و من بیشتر شنونده بودم که او اصلاً اجازه ی صحبت به دیگری را نمی داد و در این خصوص دست مرا هم از پشت بسته بود و خانم به من طعنه زد که " دست بالای دست بسیار است ! "

این آقا حدوداً شصت ساله است و در سال های جوانی اش یعنی نیمه ی دوم دهه ی پنجاه ، در اوج هژمونی گفتمان چپ ، همراه با یک کمونیست دوآتشه ، به عنوان راننده ی تریلی ، برای ترانزیت کالا ، به کشورهای بلوک شرق سفر می کرد . مرادش هم ابراهیم آقایی بود که ریشه در حزب توده داشت و اکنون به رحمت خدا رفته و بر سنگ مزارش حک شده است : " این جا یک داغ لعنت خورده خوابیده است و دیگر برنخواهد خاست ، پس برخیز ای داغ لعنت خورده در دنیای فقر و بندگی " . ابراهیم برای خودش تئوریسینی بود در حد احسان طبری ! و با این که تحصیلات آکادمیک نداشت ، اما اصول و آموزه های مارکسیسم - لنینیسم را به زبان مردم عامه ، از بام تا شام در کوچه و بازار و محله تبلیغ می کرد و تشریح می نمود ، دستی هم در نظریه ی تکامل انواع داروین داشت و از دوره های تاریخی و تکاملی جهان و فرجام ناگزیر سرمایه داری ، آن طور که پیامبرشان " کارل مارکس " وعده داده بود ، البته به زبان خودش سخن ها می گفت .

این دوست ما هم به تأسی از مرشد و مرادش ، همان مرام را ادامه داده و فروپاشی بلوک شرق و تحولات دنیا هم خللی در عقایدش ایجاد نکرده بود . چون مستمع خوبی برای حرف های در دل مانده اش بودم ، تمام تاریخچه و نظریات چپ را در دو سه نیم ساعت برایم بیان کرد . از روشنگری های حزب توده گفت و از صادق نبودن سیاسیون این مملکت از بازرگان تا احمدی نژاد و ... از این گفت که همه ی دولت های خارجی فقط به سود و نفع خود می اندیشند ، امریکا و انگلیس و چین و روسیه و حتی سازمان ملل ! . با افتخار و با حسی نوستالژیک از جلساتی یاد می کرد که به همراه ابراهیمش ! در منزل سیاسیون و رهبران چپ در تهران حضور داشت ، از نشست هایی گفت که وکلای چپ گرا و اعضای کانون نویسندگان ایران هم در آن حاضر بودند . وقتی این حرف ها را می زد غرور و سرسختی و طغیان را به وضوح در چهره اش می دیدم . به من توصیه ی اکید نمود که تا اطلاعاتم کامل نشده وارد سیاست نشوم ! و ادعا می کرد که همه ی سیاست را می داند ، از الف تا آخرش را ! . گاهی از عصر صفویه و فرجام شاه سلطان حسین حرف می زد و گاهی هم به قاجار سرک می کشید . و البته گاهی هم از فرط اطلاعات قاط می زد ! و آغا محمدخان را با شاه سلطان حسین عوضی می گرفت که تاجش را با دست خودش ، بر سر محمود افغان نهاده بود ! می گفت وقتی این حرف ها را به مردم می گویم ، به من می خندند و مرا مجنون می پندارند و روانی ! از جهل عوام شکوه ها داشت و بسان مارکسیست ها ، تمام ناکامی های تاریخی مملکت را ، حوالت به ناآگاهی طبقاتی می داد و تا ایجاد خودآگاهی در مردم و پیدایش طبقات اجتماعی ، تغییر و پیشرفت را امری محال می دانست و سیاسیون کشور را تقبیح می کرد و طعن می زد که شما هنوز نمی دانید نماینده ی کدام طبقه از این جامعه هستید ؟ در مجموع ملغمه ای بود از شور و امید انقلابی و یأس و نومیدی فلسفی ! گاهی برق امید از حدقه اش بیرون می زد و زمانی هم چشمانش کم فروغ می شد وبه شدت مأیوس می نمود .

آدم زحمتکش و عیالواری است و سه فرزند تحصیلکرده و بیکار دارد و به شدت نگران آن ها و سرنوشتشان . خودش هم با وجود زحمات فراوان در فقر و فلاکت غوطه می خورد ، می افتد و بر می خیزد . سعی می کند خود را بسیار قوی نشان دهد ، اما وقتی از فقرش و بیکاری فرزندانش می گوید ، رگه های استیصال از پشت چهره ی مصمم آفتاب سوخته اش و از لای چین های عمیق صورت و پیشانی اش بیرون می زند و نگاه به چشمان مأیوسش بیننده را غمناک می کند ... می گوید چندین بار در نهضت نامه نویسی ! به احمدی نژاد شرکت کرده و هیچ جوابی نگرفته است ! چیز زیادی نمی خواهد ، فقط می خواهد که از شر کمپرسی قراضه اش خلاص شود که تمام درآمدش را یک جا می بلعد و یک ماشین نو تهیه کند ! نامه هایی را نشان می دهد که جسورانه به مقامات و بچه های بالا ! نوشته و مغرورانه ! از آن ها تقاضای ماشین یا وام و ... کرده است . در یکی از نامه هایش به احمدی نژاد نوشته که اگر من این درخواست ها را خطاب به اسماعیل کیجا و قاسم لات و حسین حلب ساز که هر سه از لوطیان منطقه ی شمال بودند ، نوشته بودم تا بحال یک فکری برایم کرده بودند ، شما چه جور رییس جمهوری هستی که نمی توانی درد مرا چاره نمایی ؟ و نوشته بود که من قوی هستم و بازوانی پرزور دارم و کار می کنم و نمی خواهم گدایی کنم !!!

وقتی از پدر معلول و مفلوکش حرف می زد که در بدبختی و فلاکت جان داد ، چهره اش درهم فرو می رفت و سرنوشت خودش را همچون او می دید و نیز عاقبت فرزندانش را که با زحمت و مرارت ، تحصیلات دانشگاهی شان را تمام کرده و حالا عضو بی جیره و مواجب لشگر بیکاران هستند !

در تمام این مدت من حتی دو سه جمله هم سخن نگفتم و نتوانستم هم بگویم ، زیرا نه او اجازه می داد و نه من حرفی برای گفتن داشتم ! با خود می اندیشم که در نقشه ی سیاسی این کشور و حتی سیاست های جهانی ، جای این آدم ها به عنوان " انسان اشرف مخلوقات " کجاست ؟؟؟

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 18:50 پنجشنبه 25 اسفند1390 |

روحانی شهر ما از سال های دور ، همیشه جمله ای کلیدی را بر بلندای منبر وعظ و خطابه اش جار می زد که ایها الناس " دنیا ، کهنه دنیا است " و نیز در باب مکافات اعمال آدم ها شعری را همواره می خواند :

سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود

هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

عاقبت دست در آغوش نگارش ببرند

هر کسی بوسه بگیرد ز لب یار کسی

آن زمان ها که کودک و نوجوان بودیم و به توصیه و تشویق پدر در مکتب آن شیخ می نشستیم ، معنا و مفهوم آن جمله و این ابیات را خوب متوجه نمی شدیم و به دلیل خصلت جوانی ، از آن اشعار ، تنها وتنها آغوش نگار و بوسه و لب یار برایمان مهم بود و بس ! و حاجی هم هنگام خواندن مصرع اول بیت دوم ، دست راستش را به زیر قبایش و به سمت زیر بغل چپش می برد و ما کودکان از همه جا بی خبر ، تا مدت ها فکر می کردیم که آغوش یعنی زیر بغل ! آن هم زیر بغل حاج آقا !

باری ، از این شوخی ها می گذرم و می چسبم به اصل مطلب ! و اصل مطلب هم چیزی نیست جز انتخابات اخیر و آن هم حواشی اش ! از اصل انتخابات چیزی نمی گویم که در حوصله ی من و شما و این نوشتار نیست و ... باقی قضایا !

در شهر ما تعدادی ثبت نام کردند ، شین و نون و میم رد صلاحیت شدند ، ح و میم و شین و حامیانشان از حذف رقبا خوشحال گردیدند ( این میم و شین آن میم و شین نیستند ) ، یک روز مانده به پایان مهلت قانونی تبلیغات ، شین و نون تأیید شدند و ملت هم هاج و واج ماندند ! ، آن ها که خوشحال شده بودند ، دوباره ناراحت شدند ! ولی به خودشان دلداری دادند که چون فرصتی باقی نمانده پس جای نگرانی نیست ! و باز اندکی خوشحال شدند ! در حالی که از قدرت شین و امدادها و امکانات ارضی و سماوی اش غافل بودند ! سرانجام شین ! و شین ! به دور دوم راه یافتند ، ح که غافل گیر شده بود ، بیانیه ای داد که مقامات ارشد اجرایی و جریانات مشکوک به نفع کاندیدای خاص و انحرافی ! بودند و ... به تلویح قریب به تصریح نتیجه را نپذیرفت ! و انتخابات را شبهه ناک دانست ! میم هم که نفر سوم شده بود با لحنی دیپلماتیک اعتراض کرد !

" ما اکثر العبر و اقل الاعتبار "

آن زمان که منتقدان هزار هزار به همین سبک و سیاق رد صلاحیت می شدند ، آقای شین و نون و ... کجا بودند ؟ چرا ح و ... و حامیانشان از رد صلاحیت دیگران خوشحال شدند ؟ چرا به نتیجه ی انتخاباتی که خودشان آزادترین و سالم ترین انتخابات دنیا می دانند ، اعتراض کردند ؟ آیا سرنوشت معترضان در گذشته را ندیدند ؟ آیا خودشان در به چوب بستن معترضان سهیم نبودند ؟ آیا به آنان و نیز به دیگران هم حق اعتراض می دهند ؟ یا این که " مرگ خوب است ولی برای همسایه " ! آن شین به مرحله ی دوم راه یافته ! که زمانی ریش و قیچی دستش بود و به فرمان او و بر حسب خصلت ذاتی اش ، صدها و هزارها را رد وطرد می کردند و هیچ گاه هم دچار عذاب وجدان نشد ! حال چرا متعجب می شود از رد صلاحیتش ؟ دلخوری ندارد برادر ! " آسیاب به نوبت "

روزی آقایی پند و اندرز می داد و نهی می نمود خلایق را از ادرار کردن در آب ! که آب مقدس است و مهر حضرت فاطمه (س) . یکی از مستمعانش در راه خانه ، همان واعظ را دید که در حال همان کار نکوهیده است که مردم را از آن برحذر می داشت . گفتا شیخا ! تو همان نبودی که در مسجد آن چنان می گفتی و حال چرا تو خود چنین می کنی ؟ و حاجی که بسیار حاضر جواب بود ، بانگ برآورد که ای فلان فلان شده ! شاش من تا شاش تو ؟!!!

به زبان علمی و مد روزگار به این کارها می گویند دبل استاندارد یا استاندارد دوگانه ! تلویزیونتان را برای مدتی هم که شده از شبکه های اونوری ! برگردانید اینوری ! و به اخبار و برنامه های داخلی گوش جان بسپارید و ببینید که مرآتی و رنجبران و فلاح و بخصوص کامی نجف زاده ، چطور از کله ی سحر تا بوق سگ به این دبل استاندارد غربی ها اعتراض می کنند و افشایشان می نمایند و البته حق هم دارند . امریکا و اروپا چشم بر جنایات اسرائیل می بندند و به عراق لشگر می کشند . ایران را متهم به نقض حقوق بشر می کنند و سیستمش را غیر دموکراتیک می خوانند و از آن سو با دولت سعودی که زنانش حق رأی و حتی رانندگی ندارند ، دوست و هم پیمان هستند و قس علیهذا ... استاندارد دوگانه بد است ، اما نه تنها برای غربی ها ، بلکه حتی برای ما هم بد است و برای هر کس دیگری . خودمان عامل ردصلاحیت دیگری هستیم و از حذف رقیبان ذوق زده می شویم و آن گاه که توسط همان سیستم و روش رد می شویم ، آسمان را به زمین می چسبانیم ! اگر گروهی در گذشته به نتیجه ی انتخابات اعتراض کرد او را بدنام و دستگیر و محکوم می کنیم ، ولی وقتی خودمان نتیجه را واگذار کردیم ، دبه در می آوریم و همان سیستم انتخاباتی و مجریانش را به تقلب و تبانی متهم می نماییم ! آن هم سالم ترین و آزادترین سیستم انتخاباتی جهان را !

آقایان عزیز ! عطش حذف دیگران چون نوشیدن آب شور دریا است و تشنه را سیراب نخواهد کرد و تا نابودی اش ادامه خواهد داشت ! اگر رییس جمهور محبوب ، مردمی ، ساده زیست و باهوش ما در این چند سال هر اشتباهی کرده باشد ، یک جمله ی درست و تاریخی گفت و آن هم در شب 14 خرداد بر مزار آیت الله خمینی بود که رو به سرکرده ی معترضان و برهم زنندگان سخنرانی اش کرد و با انگشت اشاره او را نشان داد و گفت : " مخلص آقای رییس ! نوبت شما هم می رسه ! " در حالی که سال قبل تر از آن در همان روز 14 خرداد و در همان مکان ، همان بلا را بر سر سید حسن خمینی آورده بود و می خندید !

" یک روز آمدند سوسیالیست ها را گرفتند ، من اعتراض نکردم چون سوسیالیست نبودم ، روز دیگر به سراغ سندیکالیست ها رفتند ، من اعتراض نکردم چون عضو سندیکا نبودم ، روزهای بعد ... حالا آمده اند مرا بگیرند ، دیگر کسی نمانده است که اعتراض کند ! " ( برتولت برشت )

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:44 دوشنبه 15 اسفند1390 |

بدون هر گونه توضیحی نامه ی میشل فوکو ، فیلسوف پست مدرن فرانسوی ، خطاب به مهندس بازرگان ، نخست وزیر وقت ایران ، را در معرض دید شما قرار می دهم . و قضاوت در مورد محتوای این نامه با شما !

 

آقای نخست وزير ،

در ماه سپتامبر گذشته ، هنگامی كه هزاران زن و مرد در خيابانهای تهران به رگبار مسلسل بسته شدند ، شما گفتگویی با مرا پذيرفتيد . در قم بود و در منزل آيت الله شريعتمداری . ده ها تن از مبارزان حقوق بشر آن جا به پناه آمده بودند . سربازان مسلسل به دست ، ورودی كوچه را كنترل می كردند .

شما در آن هنگام رئيس ” انجمن دفاع از حقوق بشر در ايران “ بوديد و بايد از خود شجاعت نشان می داديد . شجاعت جسمی ، چرا كه زندان در انتظار شما بود و شما طعم آنرا چشيده بوديد . شجاعت سياسی ، رئيس جمهور آمريكا در آن اواخر ، شاه را در زمره ی مدافعان حقوق بشر استخدام كرده بود . ( پرزيدنت كارتر در ژانويه 1978 ، از شخص شاه به عنوان يك مدافع حقوق بشر تعريف كرده بود ) . بسياری از ايرانيان از اين كه به آنان درس های پر هياهو بدهند ، برانگيخته می شوند . آن ها نشان داده اند كه می دانند چگونه حقوق خويش را به كف آرند و از آن بهره مند گردند ، به تنهایی . و نمی پذيرند كه محكوميت يك جوان سياه پوست در افريقای جنوبی نژادپرست ، همسان محكوميت يك جلاد ساواك باشد . كيست كه آن ها را نفهمد ؟ شما ، چند هفته اي است كه جهت متوقف ساختن دادگاه های غير رسمی و اعدام های سريع اقدام كرده ايد . عدالت و بي عدالتی نقطه ی حساس هر انقلابی است ، انقلاب ها از اين نقطه زاده می شوند و از همين جاست كه غالباً از دست می روند و می ميرند . و از آن جا كه مناسب ديده ايد كه به شكل علنی به آن اشاره كنيد ، احساس می كنم که يادآوری گفت و گویی كه پيرامون اين موضوع با يكديگر داشتيم ، ضروری باشد .

در بحث از حقوق بشر ، از رژيم های سركوبگر حرف می زديم . شما اين اميد را بيان می كرديد كه در خواسته ی ايرانيان مبنی بر برپايی حكومتی اسلامی ، كه در آن هنگام به شكل گسترده مورد تأكيد قرار می گرفت ، تضمينی واقعی براي حقوق بشر يافت می شود . و اين به سه دليل : بر قيام ملتی كه آحادش حاضر به فدای همه چيز بودند ، و برای بسياری اين ” همه چيز “ جز وجود خودشان نبود ، يك بعد معنوی حاكم بود . و اين تمايلی به زير” حكومت ملايان “ رفتن نبود . فكر می كنم درست همين تعبير را بكار برديد . و آن چه من از تهران تا آبادان می ديدم ، نظر شما را به هيچ وجه رد نمی كرد .

همچنين می فرموديد كه اسلام ، با قوام تاريخی و پويایی امروزش ، به لحاظ همين حقوق ( بشر ) ، حد اقل قادر است با وعده ی خطيری كه سوسياليسم نتوانسته بود به آن جامه ی عمل بپوشاند ، مواجه شود . برخی كه خود را مطلع نسبت به جوامع اسلامی و يا ماهيت هر دينی می دانند ، امروزه می گويند که چنين امری ” محال “ است . من از آن ها بسيار متواضع ترم و نمی دانم به نام كدام اصل جهان شمولی می توان مانع مسلمانان از جستجوی آينده شان مبتنی بر اسلامی شد كه آن ها ، به دست خود ، بايد سيمای نوين اش را ترسيم كنند . چرا بايد در عبارت ” حكومت اسلامی “ تخم ظن را بر صفت ” اسلامی “ پاشيد ؟ واژه ی ” حكومت “ به تنهایی برای برانگيختن هشياری كافی است . هيچ صفتی اعم از دموكراتيك ، سوسياليستی ، ليبرال و یا خلقی ، حكومت را از الزاماتش معاف نمی سازد .

شما می گفتيد كه حكومتی ، مدعی اسلام ، حقوق قابل ملاحظه ای از يك حاكميت ساده ی مدنی را با وظايفی مبتنی بر دين ، محدود مي سازد . صفت اسلامی اين حكومت ، آن را پايبند ” وظايفی “ مكمل می سازد و بايد اين پيوند ها را رعايت كند . چراكه ملت خواهد توانست مذهب مشترك را در برابر حكومت به كار گيرد . اين فكر به نظر من مهم آمد . من شخصاً نسبت به اين كه حكومت ها خود به خود ، وظايف و الزامات خويش را مراعات كنند ، كمی ترديد دارم . خير آن است كه حكومت شوندگان بتوانند برخيزند و گوشزد كنند كه حقوق خويش را به سادگی به حكومتگران واگذار نكرده اند ، بلكه قصد دارند وظايف را بر آن ها تحميل كنند . هيچ حكومتی نمی تواند از اين وظايف اساسی سرباز زند . از اين منظر ، محاكماتی كه امروز در ايران جريان دارند ، جای نگرانی دارند .

هيچ چيز در تاريخ يك ملت مهم تر از لحظات نادری نيستند كه طی آن برای برانداختن رژيمی كه ديگر تاب تحملش را ندارند ، يكپارچه برمی خيزند . هيچ چيز برای زندگی روزانه ی ملتی اما ، مهم تر از لحظات بالعكس ( بس رايجی ) نيستند كه قدرت حاكم در برابر يك فرد می ايستد ، او را دشمن خويش می خواند و قصد از بين بردنش را می كند . محاكمات سياسی همواره محك ( سنجش حكومت ها ) اند . و نه به اين دليل كه متهمان هيچ گاه جنايتكار نيستند ، بلكه از آن رو كه قدرت رسمی با محاكمه ی دشمنانش خود را در معرض داوری قرار می دهد و خود را در آن بی نقاب به نمايش می گذارد .او مدعی است كه بايد به او احترام بگذارند . حال آن كه درست در همين جاست كه او بايد مطلقاً احترام گذار باشد . نفسِ حقی كه او آن را به عنوان دفاع از ملت از آن خود می داند ، وظايف سنگينی را بر او بار می كند . می بايست ( و اين یک امر فريضی است ) بيشترين امكانات دفاعی و بيشترين حقوق ممكن را در اختيار كسی بگذارد كه زير پيگرد است . او ”  آشكارا مقصر  “ است ؟ همه ی افكار عمومی برضد اوست ؟ منفور ملت خويش است ؟ درست همين ( اتهامات ) به او حقوقی می بخشد ، حقوقی خدشه ناپذير تر ؛ اين وظيفه ی حكومتگر است كه اين حقوق را رسماً ابلاغ و تضمين كند . در نزد يك حكومت نمی تواند چيزی چون ” آخرين انسانها “ وجود داشته باشد .

همچنين وظيفه ی هر حكومتی است كه به همگان نشان دهد ، منظورم تاريك انديش ترين ، سرسخت ترين و نابيناترين كسانی كه بر آن ها حكم می راند است ، كه در چه شرايطی ، چگونه و به نام چه ( معياری ) ، مرجعيت ( سياسی ) حق تنبيه به نام خود را ، از آن خويش می داند . مجازاتی را كه حساب پس ندهد ، هرچند توجيه شود ، همواره همان بيداد خواهد بود . چه در رابطه با محكوم ، و نيز چه در رابطه با تمامی محكوميت پذيران ( بالقوه ). و من بر اين باورم كه اين وظيفه ی در معرض داوری نهادن خود ، به هنگام ادعای داوری ، را هر حكومتی بايد در برابر هر انسانی در جهان بپذيرد .

شما نيز تصور می كنم ، بيش از من اصل سيادتی كه جز به خود پاسخگو نباشد ، را نپذيريد . حكم راندن امری بديهی نيست ، همچنانكه محكوم ساختن ، همچنانكه كشتن . خوب است كه انسانی ، هر كس ، از آن سوی دنيا ، از آن رو كه شكنجه و محكوميت انسانی ديگر را برنمی تابد ، بتواند برخيزد . و اين دخالت در امور داخلی يك دولت نيست . آن ها كه به خاطر هر ايرانی زير شكنجه در قعر زندان های ساواك ، به اعتراض بر می خاستند ، در جهان شمول ترين امر ممكن دخالت می كردند . شايد بگويند كه اكثريت مردم ايران نشان داده است كه به رژيمی كه بر سر كار می آيد و لذا به شگردهای قضایی آن ، اعتماد دارد . نفس پذيرش ، آرزو و رأی اعتماد از وظايف حكومت ها نمی كاهد ، بالعكس سنگين ترين وظايف را بر آنان تحميل می كند .

آقای نخست وزير ، البته بنده هيچ مقامی برای چنين خطابی به شما ندارم . مگر رخصتی كه خود در نخستين ملاقات به من داديد ، با فهماندن اين نكته كه حق حكمرانی برای شما ، نه يك هوس ، كه وظيفه ای بس سخت است . پس بر شماست كه به گونه ای عمل كنيد كه اين خلق ، هرگز بر نيروی سازش ناپذيری كه خود را با آن آزاد ساخته است ، افسوس نخورد .

( برگرفته از وب سایت رسمی دکتر علی شریعتی )

ترجمه : احسان شریعتی

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 18:45 جمعه 28 بهمن1390 |

- کوهی که درد زه داشت

چنان ضجه هایی بلند می زد

که هرکه به شنفتن این هیاهو شتابان به راه افتاده بود

چنین پنداشت که بی چون و چرا شهری بزرگتر از پاریس می زاید

... موشی زاد !

" لافونتن ، کتاب پنجم ، افسانه ی دهم "

لاف زنی ، گنده گویی ، دروغ پردازی ، خالی بندی ، غلو کردن و ... مفاهیمی هستند که در عین افتراق ، همگی در یک چیز بزرگ با هم مشترکند و آن بی بهره گی یا کم بهره گی از واقعیت است . گویندگان آن ها سعی می کنند از اساس واقعیت را مخفی یا تحریف نمایند و یا قسمتی از آن را بپوشانند و عوض آن ادعاهای نادرست را جایگزین نمایند ، یا حداقل موضوع را از آن چه که هست بیشتر و پررنگ تر جلوه دهند .

( داخل پرانتز می خواهم شأن نزول " خالی بندی " را آن طوری که شنیده ام شرح بدهم : می گویند که در گذشته ها که رانندگان کامیون برای خودشان دسته ای بودند و هویتی داشتند ! در مقابل هم کری می خواندند و هر کس که سفارش بار بیشتری داشت ، در میان جمع رانندگان ، یک سر و گردن بالاتر از همه می نمود ! بنابراین اگر محموله ای به قصد جایی حمل می کردند و در هنگام مراجعت ، احیاناً بدون بار بودند ، آن وقت بود که چادر ماشین شان را می کشیدند و رویش را محکم می بستند ، طوری که بقیه فکر کنند این ماشین دارای محموله و بار است و بدین ترتیب خالی می بستند و آبروی خود را حفظ می کردند ! )

" غلو " هم که می دانید سابقه ای تاریخی ، ادبی و حتی دینی دارد ، از طایفه ی غالیان گرفته که در مورد برخی شخصیت های دینی غلو می کردند تا شعرا و حماسه سرایان که برجسته کردن خصوصیات و حتی ادعاهای محیرالعقول در مورد کاراکترهای واقعی و غیر واقعی ، جزئی از ذوق و استعداد ادبی و شعری شان بود . تصور کنید که اگر این خیال پردازی ها نبود ، آن وقت آیا شاهکاری چون شاهنامه پدید می آمد ؟ همه جای این دنیا هم افرادی مثل رستم و اسفندیار و آشیل و هرکول و سامسون و سوپرمن و ... برای خود دارند و به این ترتیب مردم زار و ضعیف و ناتوان و مأیوس ، آرمان خویش را در وجود همان قهرمانان می دیدند و حالش را می بردند ! من آنم که رستم بود پهلوان !

شکارچیان و ماهیگیران را ببینید که عده ای از آنان خیلی ناجور و بدفرم خالی می بندند ! از دست کردن در دهان پلنگ وحشی و درنده ، تا کشتی گرفتن با خرس قوی هیکل و تا صید همزمان چندین ماهی بزرگ با یک قلاب ساده ! چنان بامزه و شیرین از کارهای نکرده ی خود تعریف می کنند که مخاطبانشان با این که می دانند او دارد دروغ می گوید ، باز هم سراپا گوش می شوند و یارو را برای خالی بندی های مجدد تحریکش می نمایند ! شاید یکی از ریشه های دروغ پردازی آنان این باشد که معمولاً در هنگام شکار ، کسی در کنارشان نیست تا به کذب ادعاهای واهی شان شهادت بدهد . ضرب المثلی محلی به این مضمون هست که " دروغ در غربت و راه دور خوب است و ... !!! در کنار آسیاب های قدیمی پرسروصدا ، چون در غربت کسی آدم را نمی شناسد و در میان سروصدای آسیاب ، صدای غیر مجاز ! قابل شنیدن نیست و آبرو و حیثیتی هم ریخته نمی شود ! و احیاناً اگر گند و بویش هم درآمد که دیگر تقصیر با خود فاعل است و به آسیاب هیچ ربطی ندارد !

تا این جای قضیه دروغ گویی و لاف زنی مربوط به اشخاص بود که شاید ضررش زیاد نباشد ، حال تصور نمایید که اگر همین دروغ زن و گنده گو در مصدر و مقامی عمومی قرار بگیرد و آنگاه همین رفتار نکوهیده را در حوزه ی عمومی مرتکب شود ، در آن صورت و بی شک آسیبش هم بسیار خواهد بود . آن هنگام است که اعتماد عمومی را تخریب می کند و اخلاق جامعه را هدف می گیرد و نابود می سازد . " بزرگ ترین گناه این مقامات آن نیست که مردم را سر کار می گذارند ، حقوقشان را ضایع و تباه می سازند و ... بلکه آسیب اصلی آن است که روش های اخلاق شکن خویش را به مردم القاء و تعلیم می کنند تا وقتی که دیگران نیز به قدرت رسیدند ، همان رفتارها و رذایل را جایز بشمرند و به هر بهانه ای برای ماندن بکوشند ... "

آنگاه که به دور و بر خود نظر می اندازیم ، وزیری را می بینیم که در فردای شروع وزارتش ، اعلام می کند که ظرف یک سال گندم را ، سال بعد جو را ، سال بعدتر برنج را و سالیان آتی شکر و علوفه و حبوبات و ... را به حد خودکفایی و حتی صادرات خواهد رساند ! آن سوتر رئیسی را می بینیم که می گوید در سال آینده دومیلیون و پانصد هزار شغل ایجاد می کند ! و باز به وزیری برمی خوریم که با همراهی همه ی مجموعه ی مدیریتی گوش به فرمانش ، داد و هواری به خاطر تصویب یک سند کاری دم دستی و معمولی به راه می اندازد و گوش فلک را کر می کند که آآآآآآی به هوش باشید که این یک سند تحول بنیادین است ! و با اجرای آن چنین و چنان خواهد شد که نگو و نپرس ! ادعا پشت ادعا ! و شیرین تر از همه ی اینان مقام بالاترشان است که ادعای بزرگ تری می سازد که تا پایان دوره ی مسئولیتش مشکل بیکاری ، ازدواج ، مسکن و خلاصه همه ی مسائل را یک جا حل خواهد نمود ! و دست بالای دست بسیار است ، حتی در لاف زنی !

محمد سعید الصحاف را می شناسید ؟ بله ، همان وزیر تبلیغات صدام حسین که بر پشت بام وزارتخانه اش خبرنگاران را جمع می کرد و خبر از پیروزی های پی در پی و غرور انگیز سپاهیان عراق در بصره و العماره می داد ، در حالی که تانک های امریکایی از روی پل دجله عبور کرده و دور ساختمان وزارتخانه اش می چرخیدند ! و آن قدر سخنانش شوخی فرض شد که قوای اشغال گر ، بعد از اشغال کامل عراق حتی نگاهش هم نکرده و به امان خدا رهایش نمودند ! و او شد سوژه ی کاریکاتوریست ها و بازی های کامپیوتری . ورژن های وطنی او هم آن چنان زیاده روی کردند که صدای مجلس و قوه قضاییه و بازرسی کل کشور و دیوان محاسبات را هم درآوردند .

هزار در صدف دارد و دم نمی زند

یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کشد

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 6:51 سه شنبه 18 بهمن1390 |

وضعیت سیاسی فعلی ایران بسیار پیچیده شده است و نمی توان با ارائه ی یک فرمول ساده آن را توصیف کرد ، چه رسد به آن که کسی توانش را داشته باشد که از عهده ی تحلیل کامل اوضاع برآید و اصولاً در وضعیت های متغیر و ناپایدار ، پیش بینی آینده خیلی مشکل خواهد بود . ضمن این که بسته به روحیه و روان فرد تحلیل گر ، می توان خوش بینانه یا بدبینانه به قضایا نگریست که در این صورت نوع توصیف و تحلیل هم متفاوت خواهد بود .

از سال های دور ، میل سیستم سیاسی همواره بر این بوده که دست به ساده سازی و ساده پردازی آرایش سیاسی کشور بزند و خلایق را به دو گروه وفاداران و مخالفان ، چپ و راست و یا اصلاح طلب و اصول گرا تقسیم نماید و البته شاید از نظر آنان این ساده سازی ها به کنترل اوضاع کمک می نماید ! اما به هر حال می توان انتظار داشت که با حاکم شدن فضای آرام یا به هر علت دیگری ، منتقدان به چندین و چند شعبه و موافقان نیز به دسته های مختلف تقسیم شوند و بعید است که تنها با عنوانی مثل " اصلاح طلب " بتوان همه ی منتقدان را زیر یک پرچم جمع نمود و همچنین تحت عنوان " اصول گرا " همه ی ملتزمان عملی و نظری حکومت را زیر یک چتر گردهم آورد . از طرف دیگر ایجاد دوقطبی های مشخص با مرزهای تند و تیز ، در کوتاه مدت به نفع قدرت حاکم است ، به این ترتیب که دسته ای در جناح موافق ، تقریباً تمام اصول و خط قرمزها را رعایت کرده و به آن سر می سپارند و دسته ای دیگر عمداً به جناح مخالف رانده می شوند و برچسب ضدیت و عناد به آنان زده می شود که ظاهراً در این حالت ساکت کردن آنان هم نباید کار سختی باشد ! ولی حقیقت چیز دیگری است و با گوش سپردن به فضای غیر رسمی جامعه ، به سادگی می توان دریافت که سطح و عمق سیاسی جامعه ی ما ، موزاییکی از عقاید ، گرایش ها و جناح های گوناگون است و انکار آن هم مشکلی را حل نخواهد کرد .

اما آن چه وضعیت سیاسی کشور را وارد فاز تازه ای کرده است ، اتفاقات پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 است که با وام گرفتن از نظریه ی " محمد جواد غلامرضا کاشی " آن را می توان " تعلیق سیاست " نامید . به طور طبیعی کار حکومت در عرصه ی سیاسی ، اعمال قدرت و نشان دادن اتوریته و اقتدار قانونی است و کار مخالفان ، مقاومت سیاسی در برابر قدرت حکومت است . اکنون اما نه حکومت قادر به اعمال قدرت مؤثر است و نه مخالفان توانایی مقاومت دارند و دولت و مخالفان در وضعیت " پات " گیر افتاده اند . حکومت از اقناع مخالفانش عاجز مانده و در عرصه های مختلف قادر به تحقق و اجرای سیاست های رسمی اعلام شده اش نیست و تا حدودی دچار بحران ارزشی و اخلاقی و حتی بوروکراتیک نیز شده است . نمونه ی کوچک آن ، ناتوانی دولت در کنترل نرخ ارز و قیمت طلا و سکوت و بی عملی در برابر آن است . مخالفان و منتقدان هم از حداقل فعالیت های سیاسی ، حزبی و حتی مدنی خود عاجز مانده و حکومت به هر نوع تحرک ساده ی مدنی و مطبوعاتی آنان هم با دیده ی تردید و سوءظن می نگرد و عکس العمل سختی نشان می دهد . براین حالت چه نامی جز تعلیق امر سیاسی می توان نهاد ؟

یکی از معدود عرصه هایی که در آن رقابت و برخورد همچنان ادامه دارد ، فضای مجازی و اینترنت است . مخالفان تقریباً تمام نیروی خود را به آن جا منتقل کرده اند و علی رغم اجرای سیاست های انسدادی توسط دولت ، با ضد حمله های مخالفان ، این فضا کماکان محل رقابتی تمام عیار است . عبور از سد فیلترینگ به راحتی و حتی توسط کودکان و نوجوانان امکان پذیر است . اما با نگاهی دقیق تر و البته سخت گیرانه تر ، میتوان دریافت که این کنش ها ، به این زودی ها ، تعلیق سیاسی موجود را برطرف نخواهد کرد و حداقل تاکنون بازخورد بیرونی قابل توجهی در صحنه ی واقعی اجتماعی نگذاشته است . جوانانی که در شبکه های اجتماعی حضور دارند ، در حد نهایت از آزادی برای ابراز مخالفت برخوردارند و هر آنچه که می خواهند می گویند ، آن ها می توانند انتقاد کنند ، جوک بسازند و حتی فحش بدهند ! آزادی حداکثری که قادر به ایجاد مقاومت حداقلی در عمل هم نیست . شاید روانشناسان و روانکاوان دستگاه های مسئول ! از این وضع استقبال هم می کنند ، زیرا وقتی افرادی به عنوان نویسندگان و خوانندگان این مطالب ، ساعت ها وقت خود را به آن اختصاص می دهند ، در حقیقت از عرصه ی عمومی واقعی دور مانده و در آن جا حضور ندارند تا مخالفت و مقاومت نمایند ، آن ها در گل و لای لزج فضای مجازی گیر کرده و گاه ساعت ها زمان می برد تا خود را از آن بیرون بکشند و این منجر به غیبت فیزیکی در اجتماع خواهد شد . ثانیاً با خواندن این متن ها در سطح سیاست می مانند و از غور کردن در عمق آن باز داشته می شوند . ثالثاً وقتی تندترین مطالب را در صفحه ی مانیتور خود می بینند ، تخلیه می شوند و پیش خود می گویند : تمام حرف ها که زده می شود ، پس چه نیازی است که ما هزینه بدهیم و خود را به خطر بیندازیم ! تازه ، با خواندن جوک ها و لطیفه هایی که در مدح ! مسئولین سراییده شده ، می خندند و شاد می گردند و با خواندن فحش ها دلشان خنک می شود ! و این یعنی ارضاء و آرامش روانی ! ظاهراً دولت مردان و البته دولت زنان ! هم به این موضوع پی برده و دست مخالفان را باز گذاشته اند ، تا هر کاری که می خواهند بکنند !!! البته برای این که از نظر عددی کم نیاورند ، با صرف امکانات زیاد ، طرفداران خود را بسیج کرده و به این فضا گسیل داشته اند ، تا آن ها هم هر چه می خواهند بگویند ، افشاگری کنند  و ابراز ارادت نمایند ! آن ها هم طرف مقابل را از بد و بیراه های خود بی نصیب نمی گذارند . به این وسیله هم حاکمان قوت قلب می گیرند و اعتماد به نفس خویش را باز می یابند و هم این که جلوی ریزش نیرو از سمت حلقه های سست تر را می گیرند و یا آن را به تأخیر می اندازند . اما این وضعیت تعلیق تا کی و تا کجا ادامه خواهد داشت ؟ آیا کاربران اینترنت همچنان در همین نقش متوقف می مانند ؟

تصور کنید کودکی را که دیرتر از معمول زبان باز می کند و به حرف آمدنش تا سن چهار سالگی به تأخیر می افتد ، آیا در سن هفت سالگی دامنه ی لغاتش و طرز سخن گفتنش ، فرق چندانی با کودک همسالش دارد که در یک سالگی شروع به حرف زدن کرده است ؟ آیا این گوش کردن و حرف نزدن و به یکباره زبان باز کردن در عرصه ی سیاسی خطرناک نیست ؟ کودکی که پس از سال ها به حرف آمده و مثل بلبل سخن می گوید ، قطعاً والدینش را به وجد می آورد ، اما معلوم نیست که حاکمان از به حرف آمدن ملتی پس از سال ها سکوت و بی عملی خوشحال شوند !

شما چگونه به این موضوع نگاه می کنید ؟

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:51 چهارشنبه 5 بهمن1390 |

1 تا 24 – به زنگ تفریح 1 تا 24 بروید که مطالبش در مورد آموزش و پرورش است و هیچ ربط مستقیمی به این مطلب ندارد !

25 - آیا می دانید معلمان و دانش آموزان و مدارس قدیم چه فرقی با امروزی ها دارند ؟ نقش و جایگاه آنان در گذشته و حال چه بوده است ؟ برای اینکه بحث را در فرم و شکل وبلاگی درآورم که هم حوصله ی شما سر نرود و هم من پرگویی نکرده باشم ، خاطرات پراکنده ای از دوره ی دبستانم را ذکر می نمایم .

مدرسه ی ما " دبستان ادیب " نام داشت و در مرکز جغرافیایی سادات محله ی رامسر واقع شده بود . برای رفتن به آن جا باید از یک پل چوبی لرزان و سوراخ دار عبور می کردیم که بیشتر بچه ها می ترسیدند در حال عبور از آن به رودخانه نگاه کنند ، مخصوصاً وقتی که سیل می آمد و رودخانه پرآب می شد ، گذشتن از آن برای ما ، مثال رد شدن از روی پل صراط  بود و حتی سخت تر از آن ! این مدرسه تنها مدرسه ی محله ی پرجمعیت ما بود و در هر پایه ی آن دو کلاس مملو از بچه های قد و نیم قد وجود داشت . من که به کلاس اول پا گذاشتم ، هنوز کلاس ششمی های قدیم در مدرسه حضور داشتند و آخرین سال نظام قدیم بود و الان که با شما سخن می گویم قرار است همان کلاس ششمی ها دوباره برگردند ، بازگشت به چهل سال پیش ! فرقش این است که آن رژیم سراپا تقصیر ! همین جوری و بدون کار کارشناسی عمل می کرد و الان این اقدام در نتیجه ی سال ها کار کارشناسی و صدها سند پایین دستی و بالا دستی و تحول بنیادی ! در آموزش و پرورش و تراوشات فکری کارشناسان صاحب نام و دانشمند آن صورت گرفته است ! و چقدر کارها امروزه سخت شده است ، قبلاً همین کار بدون بودجه و سرو صدا انجام می شد و الان باید برایش کلی بودجه و امکانات و تبلیغات صرف نمود !

در آن سال ها اصل بر این بود که دانش آموز باید درسش را بخواند و اگر نمی خواند و یا قوانین موجود ، بخصوص انضباط را رعایت نمی کرد ، به شدت تنبیه می شد . تنبیهات هم شکل های مختلفی داشت که به دو شکل اصلی کتک و تحقیر بود . این کارها هم به صورت فردی و هم به صورت جمعی انجام می گرفت . مثلاً اگر حدود نیمی از بچه ها انشاء نمی نوشتند ، آن وقت همه را در آبدارخانه ی کوچک و تاریک زندانی می نمودند و وانمود می کردند که ما را ول کرده و به خانه رفته اند ! یا فقط کسانی که املایشان بیست بود از تنبیه معاف بودند ، در غیر این صورت نمره ی نوزده ، سزایش یک ضربه به کف دست ، هیجده دو ضربه ، ... ، دوازده هشت ضربه و الی آخر ! اگر هم موقع کتک خوردن کسی دستش را عقب می کشید ، آن وقت معلم قرمز و عصبانی و خیط می شد و سزای آن فرد دوبرابر شدن تعداد ضربه ها به کف دستش بود و یا این که معلم خیط شده ، از زیر به پشت دست بچه می کوبید که ظاهراً خیلی درد داشت .

بعضی وقت ها مراسم خاصی برای تنبیه داشتند و افراد مهمی مثل رییس خانه ی انصاف ( شورای حل اختلاف خودمان که جدیداً با کار کارشناسی گسترده ! اختراع شده است ) ، امنای مسجد ، روحانی محل و یک بازاری سرشناس را دعوت می کردند و با توهین و تحقیر ، اسامی بچه های تنبل را می خواندند و روی سرشان کلاه کاغذی بزرگی می گذاشتند و در مراسم صبحگاه از جلوی مدعوین و شخصیت ها عبور می دادند و بقیه را وادار می کردند که آنان را هو کنند  و برای خرد کردن بیشتر شخصیتشان به همراه یکی از بچه های زرنگ سال پایین تر مدرسه ، صف تنبل ها را به بازار محل می بردند ، تا همه ی اهالی از دیدن این عتیقه ها مشعوف شوند و حالی ببرند و خستگی ناشی از کسادی بازار هم از تنشان در برود ! یک بار معلم کلاس پنجم ، دانش آموز درشت اندامی را که حاصل جمع دو و سه را نمی دانست ، وادار کرد که به کلاس اول برود و شاگرد اول آن کلاس را با خود بیاورد و آن بچه ی کوچک هم با مهارت تمام روبروی آن عبارت ریاضی عدد پنج را نوشت و تشویق شد و برای تکمیل شرمندگی ، همان پروفسور درشت هیکل ! را مجبور کرد که بچه ی کوچک را کول کند و به داخل تک تک کلاس ها ببرد و بگرداند و نیمچه آبروی مانده اش را هم بریزد !

معلم کلاس سوم ما خیلی عصبانی و تنبیهاتش هم در حد تیم ملی بود . تا یادم نرفته بگویم که چوب مخصوص تنبیه هم استاندارد خاصی داشت ، طول آن حدوداً هشتاد سانتی متر و به قطر ده میلی متر که توسط خود بچه ها تهیه می شد ! برای تحویل چوب مناسب ، میان محصلین رقابتی سخت درمی گرفت و هر کس سعی می کرد طوری عمل کند که معلم از چوب او استفاده نماید و برای این کار حتی آن را تزیین می کردند ، مثلاً پوست آن را می کندند و یا آن را یک خط در میان با پوست و بدون پوست تزیین می کردند ! جنس چوب هم مهم بود ، چوب درخت به و انار و توت به ترتیب بهترین بودند ! چه بسا اولین نفری که با آن چوب تر تنبیه می شد ، خالق همان چوب بود ! معلم کلاس سوم با همین چوب ها به فرق سر اطفال بی گناه می کوبید ، جوری که صدای بی مغزی دانش آموزان تنبل در کلاس می پیچید و آقا معلم هم با گوش کردن می گفت : " گوش کنید تن صدا را ، پوک و تو خالی است! " جنس کله ی یکی از همکلاسی های ما ، طوری بود که بلافاصله پس از ضربه ، مثل شخصیت های کارتونی ، قلمبه می شد ! این جا بود که آقا معلم با کف دستش شروع به مالیدن موضع قلمبیده ! می کرد تا شاید بتواند باد آن را بخواباند ! و وقتی خودش خسته می شد ، فرد مضروب را وادار می کرد که به مالیدن ادامه بدهد ، تا احیاناً بچه با همین شکل و شمایل به خانه نرود که صدای اعتراض خانواده بلند شود و باعث دردسر گردد ! همین آقا معلم ، مهدی درشت هیکل و درس نخوان را از دو گوشش بلند می کرد و سرش را به بالای تخته سیاه می کوبید و از همان بالا مثل گوسفند ولش می کرد و بعد با پس گردنی و اردنگی به خارج از کلاس هدایت می فرمود !

تحت همین فضای تنبیه و تحقیر بود که روز اول مدرسه بسیاری از کلاس اولی ها ، گریان و نالان و به ضرب و زور در مدرسه حاضر می شدند و بعضی ها چندین بار فرار می کردند و دوباره دستگیر شده و به مدرسه تحویلانده می شدند !

البته بچه ها هم عکس العمل های مناسب خودشان را داشتند . یکی از بچه های کلاس ما ، از ترس یکی از معلمان ، به دفعات خودش را خیس می کرد و وقتی خط ادرارش به علت شیب رو به جلوی کلاس قدیمی به نزدیکی های آقا معلم می رسید ! با توپ و تشر به خانه فرستاده می شد و حداقل برای آن روز راحت بود و این اتفاق بیشتر در ساعت درس ریاضی رخ می داد که او در آن ضعف بسیار داشت ! و البته اتفاقات دیگری هم رخ می داد که قابل گفتن نیست ! چون این جا خانواده نشسته و از آن سو اسلام هم دست و بال ما را بسته است ! دانش آموزان قدیمی تر از ما تعریف می کردند که یکی از بچه ها تخصصش این بود که دست را در حلق خود فرو برد و استفراغ کند ! وقتی که درس سختی داشتند و احتمال کتک خوردن در آن ساعت زیاد بود ، او دست مبارکش ! را در حلقوم نامبارکش ! فرو می کرد و هنگام استفراغ کردن سرش را صد و هشتاد درجه ای می چرخاند و علاوه برخودش چند نفر دیگر را کثیف و آلوده می کرد و آنگاه همگی به خانه فرستاده می شدند ! و برای همنشینی بر سر آن نیمکت و در کنار او ، رقابتی دیدنی بین دوستانش برپا بود ! و الان همان بچه کاسب بازار است و خیلی هم مواظب و مراقب فرزندانش . حالا او به عنوان عضو انجمن اولیاء مدرسه خیلی فعال است و بچه های زرنگی هم پرورش داده است . آخر آن همه تجربه ی پدر که به کار فرزند نیاید ، پس به چه دردی می خورد !

البته این ها اشکالات سیستم آموزشی در سالیان دور بود و نمی توان زحمات و تلاش های معلمان دلسوز را نادیده گرفت که بسیار بیش از نقایص آن دوره است . در مطلب بعدی می خواهم از وضعیت امروز آموزش و پرورش و آن هم از زاویه ی دید خودم بگویم و آن وقت قضاوت با شما خواهد بود که آیا با گذشت این همه سال و تغییرات عمده در دنیا ، تعلیم و تربیت ما هم عوض شده است ، یا این که همان تنبیه و تحقیر به شکل های دیگری خود را بازتولید کرده است ؟ شما دوستان خوبم هم می توانید خاطرات خود را در بخش نظرات ، برای من و دیگران به یادگار بگذارید ...

 

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:57 دوشنبه 19 دی1390 |

در ابتدای مطلب قبلی گفته بودم که سخن گفتن از مباحث ماورایی و معنوی دشوار است . بعضی دوستان از آن برداشت خاصی داشتند که گویا عقیده ی من در مورد مسائل دینی به نسبی گرایی محض تمایل دارد . البته جدا از عقاید شخصی من ، تمام حرفم در آن نوشته این بود که موضوعات مربوط به خدا و ایمان و ... رازآلود و مقدس بوده و در پس پرده ای قرار دارد و هر کس به فراخور حال خود از آن بهره ای می برد و هیچ کس را یارای آن نیست که ادعا نماید بر همه ی اطراف آن احاطه دارد و البته خدایی که بنده اش بر هستی و چیستی او احاطه ی کامل داشته باشد خدا نیست !

در این مسیر انسان محدود و ناقص هر لحظه می تواند دچار شک و شبهه شود و می شود و سپس در وقتی دیگر ، به تصور خود ، به یقین می رسد ، شک و یقین ملازم ایمان هستند و ایمان آوری چون " پرواز در ابرهای ندانستن" مسیری پر ایهام و ابهام است و راز لذت و اشتیاق مؤمنان شاید همین باشد ... اما سخن این است که چه کسی به آدم های سرتا پا گناه ،اجازه داده است در مورد دین و ایمان انسان های دیگر قضاوت کنند ؟ و جالب تر این که همین سنخ افراد ، بیشترین عتاب و خطاب را نسبت به دیگران روا می دارند !

نقل است که " عیسی (ع) و حواریون به صحنه ی سنگسار زانی رسیدند ، مسیح گفت هر آن کس که گناهی نکرده است سنگ بیندازد . طرفه آن که مؤمنان رفتند و گناهکاران با شدت بیشتری سنگ پرتاب کردند ! "

در مورد مسائل روزمره و یا کارهای اداری هم وضع به همین منوال است ، کسانی که بیشترین خطا و اشتباه را مرتکب می شوند ، اتفاقاً خبرچین ها و خفیه نویسان ماهرتری هستند ! چون می خواهند با خراب کردن دیگران نزد رؤسا ، خود کوچک خویش را بزرگ بنمایانند ! و چه ساده لوحند آن بالایی ها که نمی دانند پرونده های خودشان هم توسط همین تیپ آدم ها در حال تکمیل شدن است و عن قریب به مقامات بالاتر ارسال می شود و چه خوب بود که همگی به سفارش علی (ع) عمل می کردیم که باید بر دهان متملقان و چاپلوسان خاک بپاشید ... اما خداوند که خداوند است و دانا و آگاه به تمام مسائل و علاوه بر آن رحمان و رحیم ، نعوذ بالله ، گوشش به این حرف ها بدهکار نیست !!!

تا دید فرشته ی خبرچین جرمم

فی الفور نمود ثبتش و راهی شد

گفتم اخوی مرو خدا می بخشد

آن وقت تو این وسط کنف خواهی شد !

در جامعه ای که آدم ها را از روی ظاهر آنان طبقه بندی می کنند ، جز پوسته ای از دین باقی نمی ماند و مردم هم برای این که منافع مادی را نصیب خود نمایند ، دست به ظاهرسازی می زنند ، سعی می کنند آن طوری بپوشند و بنوشند و سخن بگویند و عمل نمایند که امتیاز بیشتری دارد . در حالی که همین جامعه از درون در حال پوسیدن است و به علت نامرئی بودن ، فساد در حال گسترش قابل تشخیص هم نیست و این یعنی آغاز زوال ارزشی آن جامعه ، این یعنی سقوط سطح موجودیت انسانی آنان . " سقوط فیزیکی یک نظام ، هنگامی صورت تحقق به خود می گیرد که قبل از آن ارزشهای تبلیغ شده ، در ذهن و ضمیر مردم سقوط نموده و فروپاشی ارزشی رخ بدهد ... " در این فضا که افراد حتی برای رسیدن به حداقل های زندگی از روی هم رد می شوند ، زمانی خواهد رسید که آن قدر دور دایره ی تنگ خواسته های خود می چرخند و گیج می شوند که دیگر به ظاهر هیچ خواسته ای از جامعه و رهبران خود ندارند ! و در این مرحله پیش بینی رفتار آنان نه تنها برای حاکمان ، بلکه حتی برای خودشان هم ناممکن است و همه چیز به تصادفات و اتفاقات احتمالی منوط می شود و برنامه ریزی برای یک روز بعد هم به امری محال تبدیل می گردد . این جاست که خشونت به صورت عکس العمل عادی انسان در می آید ، خشونت حتی می تواند گاهی به یک امر مقدس بدل شده و شکل و شمایلی آیینی پیدا کند ، در این صورت خشن بودن معیار نیست ، بلکه چگونه خشن بودن به یک فرمان اخلاقی تبدیل می شود .

کمی واقع بینانه به اطراف بنگرید و ببینید که آیا همان قدر که به بدحجابی اهمیت داده می شود و طرح ها و گشت ها و سمینارها و بودجه ها و سخنرانی ها و هشدارها و ... در مورد آن داده می شود ، آیا به نسبت ، اپسیلونی به مواردی چون دروغ و چاپلوسی و ریاکاری و حق کشی و خشونت و فحاشی و تهمت پراکنی و آبروریزی و حیف و میل بیت المال و ... توجه می شود ؟ آیا بد حجابی همان ظاهر و بقیه ی موارد همان باطن جامعه نیستند ؟ آیا این همان فرمالیسم و شکل گرایی نیست که همه نسبت به آن هشدار می دهند ؟ آیا این آمارهای غیر واقعی که حتی صدای مجلس و ... را هم درآورده مصداق بارز دروغ نیست ؟ آیا تاکنون گشت ارشادی برای دروغ تشکیل شده است ؟ آیا تاکنون شنیده اید کسی را به خاطر دروغ گفتن به مردم از کار برکنار کنند ؟

اگر هر سال بالغ بر دو میلیون شغل ایجاد می شود ، پس چرا در هر خانه ای حداقل یک بیکار وجود دارد ؟ اگر با این همه تبلیغات و امکانات در اختیار ادعا می شود که در حال پیاده سازی ارزش های دینی هستند ، پس این همه پرونده مفتوح در دادگاه ها برای دزدی و خیانت در امانت و جرم و جنایت و طلاق و تجاوز و ... نشانه ی چیست ؟ پس چرا سطح اعتماد در جامعه ی ما تا این حد نازل است ؟ مگر اعتماد از ارکان اخلاقی و دینی نیست ؟ اگر طراحان و مجریان با شهامت اعلام کنند که طرح هایشان موفق نبوده که حرفی نیست ، ولی باز هم همان افراد و حتی همان طرح ها با بودجه های کلان به کارشان ادامه می دهند . تاکنون از طریق صدا و سیما ، از صدها و بلکه هزاران اختراع و ابتکار و کشفیات نام برده شد که طراحان و مخترعان آن ها اعلام کرده اند که جزء اولین یا با اندکی تواضع و انصاف ! حداکثر چندمین کشور سازنده و دارنده ی آن تکنولوژی در دنیا هستند و یا این که نسبت به مشابه خارجی اش هم بهتر است و هم ارزان تر !  یک ایرانی با IQ  متوسط آیا نمی تواند از خودش بپرسد که با این همه اختراعات روزانه ، پس چرا از نظر شاخص های کمی و کیفی اقتصادی و انسانی و ... جزء چند کشور اول دنیا نیستیم ؟ آیا همان مدعیان دچار توهم ناآگاهانه ، یا در حال کلاه برداری آگاهانه از سیستم دولتی ما نیستند ؟ آیا قصد اکثر آنان جلب و جذب بودجه های انحصاری دولتی نیست ؟

باقی را خودتان می دانید ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:42 چهارشنبه 7 دی1390 |

 ماه محرم به ویژه تاسوعا و عاشورایش ، هر ساله افراد زیادی را درگیر خودش می نماید و من در خودم نمی بینم که در خصوص چون و چرایی آن حرفی بزنم که موضوعات دینی خود بخود پیچیده و رازآلود هستند ، اما همین قدر می دانم که اشتباه بزرگی خواهد بود ، اگر بخواهیم با ابزارها و دلایل علمی ، مفاهیم ماورایی را توجیه کنیم و آن ها را نفی یا اثبات نماییم که هر دو گروه منتقدین و معتقدین به بیراهه می روند . پلورالیست ها اگر یک حرف درست زده باشند ، آن این است که در بحث های دینی برای قانع کردن رقیب به " تکافوی ادله " رسیده ایم . الحادیون و دهری مسلک ها هرگز نتوانسته اند با دلایل و شواهد علمی از پیروان یک مذهب و آیین بکاهند و سال ها تبلیغ مبلغان ( و البته صرف تبلیغ آنان ) هم نتوانسته بر پیروان یک دین به نحو چشمگیری بیفزاید . ( وقتی از برتراند راسل دهری مسلک پرسیدند که اگر در آن دنیا با خداوند روبرو شدی ، آنگاه چه خواهی گفت ؟ جواب داد که به او می گویم ، ای خداوند قادر متعال ! چرا برای اثبات وجود خویش ، شواهد قلیلی عرضه داشتی ؟ !!! ) براین اساس اگر دینی در یک کشور یا در میان قومی غالب شده ، بیشتر به مدد ابزارهای سیاسی و مالی و با اتکاء به قدرت بوده است که البته گرویدن مردم به بنیان گذار یک آیین ، امری جداگانه است و در این فرمول نمی گنجد و البته نباید از یاد برد که در همه جا استثناء وجود دارد . و در این جا به نقل قولی از یک متأله بزرگ مسیحی توسل می جویم که گفته بود : " دین و ایمان مقوله ای به کلی دیگر است ... " و یا اندیشمند دیگری اظهار کرده بود که " جامعه ی ایمانی به یک جنگل خودرو بیشتر شبیه است تا یک باغچه ی دست پرورده ... "

افراد حاضر در یک مراسم آیینی مثل عاشورا و ... گوناگونند و با انگیزه های گوناگونی هم در آن شرکت می کنند . آیا می توان انکار کرد که عده ای شورمندانه و عاشقانه برای حسین (ع) عزاداری می کنند ؟ آیا عده ای دیگر برای خودنمایی و تظاهر ، وسط این معرکه حضور ندارند ؟ آیا کسانی از روی عادت هرساله به این مراسم نمی آیند ؟ آیا گروهی را نمی یابید که هر ساله راه های درازی را می پیمایند ، تا در این مراسم حضور یافته و دوستان و آشنایان خود را ببینند و صله ی رحم کنند ؟ آیا کسانی را نمی شناسید که از ترس عذاب الهی و یا به قصد تصاحب بهشت و صد البته حوریان زیباروی و سیاه چشم آن ! بر سر و سینه بزنند ؟ آیا جوانانی را در این آیین ها ندیده اید که همچون لیلی و مجنون و از گوشه ی چشمان خود ، در پی دلربایی از یار باشند و آیا اصلاً می توان بر آنان و دل های نازکشان خرده گرفت ؟ و ده ها دلیل و انگیزه ی دیگر و شاید هم ترکیبی از انگیزه های مختلف ؟ و شاید هم این هنر حسین (ع) است که همه ی این اضداد را در کنار یکدیگر جمع کرده است !

بدترین و البته زیانبارترین کار این است که کسی بخواهد با استفاده از تحلیل های روانشناسانه و دروغ های علمی ! و حتی بسیار بدتر از آن ، با فرمان های فقیهانه ! و ژست خطیبانه ! این جمع متکثر را مرزبندی کرده و با دستگاه های سانتریفیوژ ! و با نیروی اهریمنی گریز از مرکز ، به غنی سازی با درجه ی خلوص بالا دست بزند ، که آن وقت خدای رحمان را خوش نمی آید و دست به تحریم و غضب علیه غنی سازان می زند !!!

بهترین کار این است که با نگاهی نامینالیستی و پدیدارگرایانه ، با همه ی گرایش ها و انگیزه ها همدلی کرده و آنان را درک نماییم و دست از قضاوت برداریم و داوری را به داور اصلی و روز قیامت بسپاریم . بگذاریم حداقل برای یک روز ، عارفان و عابدان و متظاهران و کاسبان و گناه کاران و عاشقان یار ! و ... در کنار هم باشند و در این روز فقیهان و حاجبان خودخوانده وعبوس درگاه الهی را خانه نشین کنیم و به روانشناسان ازخود راضی هم اجازه ندهیم با نیت خوانی و غیب گویی مردم را دسته بندی کنند ...

این نوشته طولانی شد و به همین دلیل فرصت نیست تا به حاشیه های مراسم عاشورا در سادات محله ی رامسر بپردازم که حالا برای خودش شهری شده است ! امیدوارم بتوانم به صورت موضوعی به آن ها هم نیشگونی بزنم ! تا فرصتی دیگر ...

 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 21:1 یکشنبه 20 آذر1390 |

هر چه دندان روی جگر گذاشتیم و حرف نزدیم ، آخر نشد که نشد ! به خودم گفتم اصلاً به تو چه دخلی دارد که شهر کلانتر و شهردار ندارد ؟ اما مگر می گذارند ! این قدر لفتش دادند و آن قدر شهرداران معرفی شده را ردصلاحیت کردند که طاقتم طاق شد . مگر می شود شهر ما شهردار نداشته باشد که از قدیم حکما گفته بودند که " شهر بدون شهردار مثل آدم کچل بدون کلاه " است ! که هم مورد تمسخر قرار می گیرد و هم سرما می خورد .

از آن جایی که انتخابات در کشور ما ، آن هم انتخابات شوراها خیلی مهم و حیاتی است و از اوجب واجبات ، و به قول حکیم دیگری " شهر بدون شورا مثل ساندویچ بدون نوشابه " است ! به همین علت مردم غیور رامسر طی اقدامی پرشور و نمک ! در انتخابات شرکت کردند و فکر می کردند که " علی آباد هم شهری است " و خبری خواهد شد ! پنج انسان پاکباخته ولی تحصیلکرده ، که هیچ یک دیگری را قبول نداشت ، انتخاب شدند . دو سه تایی به مدیریت خود در سنه های ماضی می بالیدند و آن هایی هم که مدیرشان نکرده بودند ! به آرای خیره کننده ی خود می نازیدند . و قال الحکماء القدیمی : جمعی که می خواهند در کنار هم کار کنند ، یا باید یکی را از میان خود به سروری بپذیرند و یا قبل از آن باید مشق کار شورایی و دیموقراطی ! را در خانواده و مدرسه و نهادهای مدنی و احزاب سیاسی !!! بیاموزند و ظاهراً آن طور که از شواهد و قرائن بر می آید ، آن ها هیچکدام از این هنرها را نداشتند . بر سر ریاست شورا چه برخوردهایی که نشد و پای همه وسط کشیده شد ! این ور زدند و آن ور زدند و یکی را قربانی کردند و شهردارش نمودند . پس از آن شهرداری دیگر آمد و رفت به آن جایی که ...؟؟؟ و دیگر کسی نیامد و سر شهروندان کچل ! بی کلاه ماند !

اکثر مردم عادی و درجه دو و سه ! برایشان فرقی نمی کند که شهردار باشد یا نباشد ، اصلاً کاری به شهرداری ندارند . سال تا سال مجبورند عوارض بدهند ، حالا شهرداری می خواهد کنده کاری هایی که قبلاً پولش را از آنان ستانده ، ترمیم کند یا نکند ، سد معبر را برطرف کند یا نکند و حکیم سوم هم گفته بود که " معبر بدون سد مثل چلوکباب بدون پیاز " است ! اما برای آن ها که درگیری مستقیم با بلدیه دارند ، بویژه آن ویژه ها و درجه یک ها ! خیلی توفیر دارد که بدانند طرف حسابشان کیست ؟

و اما از آن جایی که همان حکما گفته بودند که " دعوا همیشه دو طرف دارد " ببینیم آن طرف دعوا چه کسی است ؟ معلوم است ، مثل همیشه حکومت ! آخر همواره هیکل حکومت در ایران آن قدر پت و پهن بوده که شما هر جا پایتان را بگذارید به یک مقام عالی از رئیس اداره گرفته تا فرماندار و استاندار و وزیر و رئیس جمهور ( نخست وزیر آینده ! ) جسارت کرده اید ! و شاکی می شوند که چرا روی دم ما پا گذاشته اید ؟ ما ضعفا و دست چندم ها هم عادت کرده ایم که توی سر همدیگر بزنیم و حتی وقتی که مقصر آن بالایی ها هستند . به دلایل گوناگون از ترس و ناامنی گرفته تا کسب منافع مادی و یا خارج کردن رقبا از صحنه و ... همدیگر را به توپ می بندیم و شاید هم چون جرأت انتقاد از قدرتمندان را نداریم به ناچار دق دل خود را سر امثال خودمان خالی می کنیم . همین موضوع شهرداری رامسر را ببینید ، استانداری و ادارات پیدا و پنهان آن ، ده ها روز بیش از موعد مقرر شده در قانون خودشان ! همه را در بلاتکلیفی گذاشتند و هیچ کس هم نمی توانست چیزی بگوید . حاضر نیستند هزینه ی رد صلاحیت های نامستند خود را برعهده بگیرند و با اقتدار متکی بر قانون به طرفشان بگویند که شما به این دلیل صلاحیت ندارید ، این هم مستندات رسمی اش ! وگرنه مصاحبه کردن و اعلام این که " ما شفاهی به آقایان شورا اعلام کردیم " که قابل قبول نیست . وقتی مجری قانون بر قانون طغیان می کند ، آن وقت چه توقعی از ما درجه دوها دارند ؟ شورای نگهبان قانون اساسی را ببینید که خود باید پاسدار قانون اساسی باشد ، کاندیداها را هزارهزار رد صلاحیت می کند و برگه ای به دستشان می دهد که روی آن نوشته شده است : " ... به موجب بند فلان از ماده ی بهمان قانون فلان و همچنین بند ... شما را رد صلاحیت می کنیم ... و به موجب بند فلان قانون بهمان تاریخ فلان مجمع تشخیص مصلحت نظام ، شما حق دارید مدارک و مستندات این رد صلاحیت را به صورت کتبی از شورای نگهبان تحویل بگیرید ... " و شورای نگهبان هم طی یک قانون نانوشته ، تاکنون به هیچ کس این مدارک را نداده است ! و البته شکایت هیچ کس هم تاکنون راه به جایی نبرده است و از این دست موضوعات بی شمار است ...

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی            برآورند غلامان او درخت از جای

فردی که توسط نهادهای رسمی و غیر رسمی تأییدیه شرکت در انتخابات را گرفته است ، قاعدتاً به این معنی است که جرمی و تخلفی ندارد و او سپس از مردم رأی بسیار گرفته و حالا خوب یا بد ، بجا یا نابجا ، به عنوان شهردار معرفی شده است . فرمانداری و استانداری و نهادهای حراستی و قضایی باید مقتدرانه بایستند و کتباً اعلام کنند که او به این دلیل و به استناد این سند نمی تواند این مقام را تصاحب کند وگرنه اصل بر برائت است . پنهان کاری در این مورد ، چیزی جز عریان نمودن ضعف این نهادها نیست ، آن وقت مردم چگونه می توانند به این مسئولین که قدرت اعلان رسمی موضع خود را ندارند ، اعتماد کنند ؟ رسمیت همیشه اقتدار می آورد و پنهانی و غیر رسمی عمل کردن موجب ترس و بی اعتمادی می شود و فاصله ی اقتدار قانونی با زور و ارعاب پنهانی از زمین است تا آسمان .

از سویی دیگر مگر تاکنون این هایی که در رأس امور هستند ، عالی کار کرده اند ؟ در حالی که همین حراست ها با انواع و اقسام غربال ها آن ها را الک کرده و از هزاران سوراخ ریز و درشت رد کرده اند . این همه اشتباه و اختلاس و قانون شکنی و ... روی داد و همان روش های معیوب ادامه پیدا کرد و آب از آب تکان نخورد ، چه اشکالی دارد که یک بار به خود مردم اجازه ی اشتباه کردن بدهیم ؟ آیا همان خفیه نویسان و غربال به دستان ، حاضرند اندکی از بار گناه و تخلف متخلفان و مختلسان ! که قبلاً از زیر دستشان رد شده و مدیر گشته اند ، را بر عهده بگیرند ؟ مگر همه ی این سخت گیری ها به خاطر پیشگیری از تخلف نیست ؟ شاید ما مردم آرزو به دل مانده باشیم لااقل یک بار هم که شده بگذارند ما هم مرتکب اشتباه شویم و لذت گناه و تخلف را بچشیم !

شاید اگر در گذشته همه به این رویه اعتراض می کردیم حالا وضعمان فرق می کرد . اصلاْ هم نباید نگاه کنیم که چه کسی حقش ضایع می شود ، بلکه باید به اصل مطلب معترض بود ، چون زمانی خواهد رسید که این شتر در خانه ی شما هم خواهد خوابید ، شما ! بله شما ! مخلص آقای رئیس ! نوبت شما هم می رسه !

به قول حکیم الماضی ! برتولت برشت : " یک روز آمدند یهودی ها را دستگیر کنند ، من اعتراض نکردم چون یهودی نبودم ، روز دیگر به سراغ کمونیست ها رفتند ، من اعتراض نکردم چون کمونیست نبودم ، سپس سراغ سندیکالیست ها  ... حالا آمده اند مرا ببرند ، دیگر کسی نمانده است که اعتراض کند ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:37 سه شنبه 8 آذر1390 |

۱ تا ۲۳- به زنگ تفریح ۱ تا ۲۳ نگاه کنید که البته هیچ ربط مستقیمی به این موضوع ندارد !

۲۴- از همان سال اول دانشگاه ، به قبیله ی متأهلین پیوستم و با هزار زار و زحمت و آشنا و البته اشاره ی بچه های بالا ! و بعد از دو سال خوابگاه متأهلین نصیبم شد. کیلومتر ده جاده مخصوص کرج و شهرک دانشگاه تهران ، در پرت ترین و بدترین جای آن ، چهار بلوک را به خوابگاه دانشجویان زن و بچه دار ! اختصاص داده بودند . ده ها نفر هم همیشه در نوبت خوابیده بودند که تا یکی جا خالی کند ، بلافاصله بر جایش بنشینند . سرویس ایاب و ذهاب یا همان رفت و آمد خودمان ! هم در آن بر و بیابان برای خودش نعمتی بود ، مثل همان کفش کهنه ی کذایی ! هر روز صبح در ساعات شش و هفت بامداد ، دو اتوبوس قدیمی شرکت واحد ، با رنگ صورتی کثیف و انباشته از دود و دوده ، هن هن کنان می آمد و بچه ها کیپ تا کیپ سوارش می شدند و چه جروبحث هایی که میان کارمند و دانشجو بر سر سوار شدنش پیش نمی آمد و بعد از ظهر ها هم دو یا سه سرویس در ساعت های مختلف ما را به خوابگاه برمی گرداند . امان از وقتی که کسی از سرویس جا می ماند ، اولاً باید فاصله ی دو سه کیلومتری خوابگاه تا سر جاده مخصوص را با پای پیاده طی می کرد و ثانیاً برای رسیدن به دانشگاه یا بیمارستان محل تحصیل و یا برگشتن به خانه ، می بایست چند بار ماشین عوض می نمود .

یکی از روزها همین بلا برسر من و دوستم اسماعیل آمد و از سرویس جا ماندیم . دوستم از اهالی گرگان و از پرسنل رسمی سپاه بود . در مسیر برگشت به خوابگاه ، از انقلاب ! به آزادی ! رسیدیم و برای سوار شدن به اتوبوس های کرج ، باید صد متر قبل از میدان و تمام مسیر میدان آزادی و و صد متر آن سوی میدان را در زیر آفتاب داغ و هوای آلوده و گرم اواخر بهار طی می کردیم و از آن جایی که شهرک دانشگاه ، بازارچه و مغازه به حد کافی نداشت ، اکثر اوقات دست و بال ما پر از وسایلی بود که از شهر خریده بودیم و به این ترتیب کار برایمان سخت تر می شد . تابش خورشید از بالا ! و بازتاب گرمای آن از پایین ! ما را حسابی کلافه کرده بود ، درست به اندازه ی فشار از پایین ! و چانه زنی در بالا ! که جماعتی دیگر از آن کلافه شده بودند . اسماعیل خان که در بذله گویی و بداهه نوازی ! سرآمد بچه های خوابگاه بود ، در اثر این گرمای زیر و رو و دو قبضه ! استعداد بدیهه سرایی اش گل کرد و قشر خاکستری و قسمت سفید مغزش قاطی شد و رو به من کرد و با لهجه ی شیرین گرگانی اش  گفت : " شش سال اول زندگی که هیچ چیز نفهمیدم ، دوازده سال هم در ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان مشغول تحصیل بودم ، بعد یک سال پشت کنکور ماندم و دو سال هم در رشته ی کاردانی بهداشت درس خواندم ، سپس دو سال دیگر هم برای کنکور پزشکی زحمت کشیدم و الان هم پنج سال است که در این رشته درس می خوانم و تازه دوسال دیگر هم مانده است تا تمام شود و ... " بعد اسماعیل همه ی این سال ها را با هم جمع کرد و آن گاه حرف آخر را زد : " بیست و دو سال است که مشغول درس خواندن هستم ، گاو هم بود تا حالا پروفسور شده بود !!! "

البته اسماعیل بعد از آن ، هفت سال دیگر هم خواند و خواند و خواند ، تا دوره ی تخصص نورولوژی اش را تمام کند ...

در پی سال ها از آن روز ، پیش خودم فکر می کنم که شاید دوستم حرف درستی زده بود و گاهی آفتاب داغ لازم است تا اذهان دیرفهم و حتی کژفهم را سر جایش بیاورد ! تاکنون از خود پرسیده اید که آیا اتلاف این همه وقت و هزینه برای کودکان و نوجوانان ، به اندازه ی کافی مفید هست یا نه ؟ آیا نمی شود در فرصت محدودتر ولی با راندمان بالاتر ، همین نتیجه ی نصفه ونیمه را گرفت ؟ آیا دانش آموزی که دیپلمش را گرفته است ، به اندازه ی هزینه مالی و زمان و امکاناتی که برایش صرف شده ، با کسی که ترک تحصیل کرده تفاوت قابل توجهی دارد ؟ آیا مهارت های قابل قبولی کسب کرده است و یا نگاه درستی به خود ، هم نوعان و محیط اطرافش دارد ؟ آیا می تواند مستقل از خانواده اش خود را جمع و جور کند و یا شغلی برای خودش دست و پا نماید ؟ شما فکر می کنید حتی دانشجویان ما این توانایی ها را به حد کفایت دارند ؟ و آیا اگر شخصی توانایی خاصی دارد ، لزوماً آن را از مسیر آموزش و پرورش رسمی آموخته است ؟

عجیب تر آن که ما پدر و مادرها چه قدر حریصانه و ذوق زده در پی همین کاروان می دویم و اسب گمراهی را به تاخت و تاز هر چه سریع تر تحریک می کنیم ! کافی است به مدارس سری بزنید و ببینید که علاوه بر کتاب های درسی بی خاصیت ، چه منابع غیر استانداردی به اسامی جور و واجور ، مثل کتاب کار ، تکمیلی ، حل المسائل و ... به رنگ های گوناگون از آبی گرفته تا خیلی سبز ! برپشت نحیف بچه ها بار شده است و اصولاً والدین ، معلمی را که یکی یا چند تا از این کتاب ها را معرفی نکند ، معلم نمی دانند ! و ما همچون کسانی شده ایم که در پای چوبه ی دار و در مراسم اعدام فرزندان خود ایستاده ایم و برای میرغضب ها و جلادان هورا می کشیم !

آیا مسئولین آموزش و پرورش این ها را نمی دانند ؟ همان ها که در سمی ناهارها ! به درستی از آموزش مخزنی ! گلایه می کنند ، از آموزش مهارت های زندگی حرف می زنند ، و یا در اسناد بی شماری که تصویب کرده اند و روی طاقچه گذاشته اند ! از تربیت دانش آموزانی مشارکت جو ! آزاد اندیش ! خلاق ! معنوی ! مستقل ! دارای توانایی حل مسئله !  و ... نام برده اند ... چه کسی باید این ها را پی گیری کند و به اجرا در بیاورد ؟

احتمالاً پس از مدتی که از تصویب یکی از این سند ها گذشت ، برای فرار به جلو و یا به فراموشی سپردن آن و شاید برای گول زدن وجدان خودشان ، سند دیگری را تصویب می کنند و اسم دیگری رویش می گذارند و ادعا می کنند که این یکی نسبت به آن " بالادستی ! " است ...

راستی اگر شما بودید و به این راحتی می توانستید ملتی را سر کار بگذارید و کسی هم کاری به کارتان نداشت ، چنین نمی کردید ؟

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:39 شنبه 28 آبان1390 |

چه واژه کثیرالاستعمالی است ! " فرهنگ " را می گویم ! شاید یکی از اولین دفعاتی که آن را شنیدم ، اوایل دهه ی پنجاه بود، زمانی که کودکی نه ساله بودم . در یکی از شب های کوتاه تابستان ، در خانه ی پدری و در آن گرمای طاقت فرسا خوابیده بودیم ، در زیر پشه بند های قدیمی که درعین دوخت و دوز و بند و بست های فراوان ، باز هم پشه هایی به اندازه گربه ! خون ما را می خوردند. پشه بند هایی از جنس پارچه های نخی نازک . در و پنجره هم باز بود ، تا در غیاب وسایل خنک کننده ی امروزی ، گرما کمتر به ما آزار برساند. سرای پدری ما که پر است از خاطرات شیرین ، در مسیر آبگرمهای معدنی سادات محله قرار داشت و دارد که تا پاسی از شب ، جوانان برای استحمام در غیاب حمام های خانگی مدرن امروزی و نیز به قصد بیرون زدن از خانه در آن رفت و آمد داشتند . شبی که در خواب بودیم ، با صدای داد و فریاد و دعوا بیدار شدیم و به خیابان آمدیم و دیدیم که محمد آقا ، داماد جدید همسایه ، دو نفر از جوانان مست و ملنگ و بیکار را زیر مشت و لگد خود گرفته است که گویا در همان غلیان مستی ناشی از مصرف بیش از حد آب شنگولی ! عربده می کشیدند و تازه داماد و خانواده ی همسرش را از خواب پرانده بودند. ما که سر رسیدیم ، آن شنگولان کتک خورده ! تکانی به خود دادند و خود را از زیر ضربات داماد غیرتی شده ! رهانیدند و یکی از آن ها که موهای بلندی به سبک هیپی های آن روز داشت ، دست دیگری را گرفت و در حالی که از صحنه دور می شدند ، به دوست خود گفت: " بیا بابا ! این ها که فرهنگ ندارند " و اینچنین بود که یک عربده کش مزاحم ، دیگرانی را به بی فرهنگی متهم می کرد !

اکنون که دوره و زمانه عوض شده است ، باز هم واژه ی فرهنگ زیاد استعمال می شود. عوام و خواص هم برداشت خود را از آن دارند . عامه ی مردم برای آن که بی عملی و ناتوانی خود را در تغییر این اوضاع نابسامان توجیه کنند ، ناامیدانه می گویند : وضع ما عوض نمی شود ، تا وقتی که فرهنگ مان اصلاح نشود ! در عین حال ، گفتن این جملات به نوعی برایشان کلاس و شخصیت می آورد ! خواص جامعه نیز که گویا مسئولیت خود در قبال جامعه را نادیده گرفته اند و شاید هم در شرایط کنونی کاری از دستشان برنمی آید می گویند : اشکال از فرهنگ جامعه است ! حکومتگران هم که داعیه مهندسی فرهنگی دارند و از تهاجم فرهنگی نالانند و وقتی هم که می بینند داغ و درفش دیگر کارساز نیست ، نهادهای نظامی و انتظامی گناه را به گردن نهادهای فرهنگی از جمله خانواده و مدرسه می اندازند و می گویند : کار فرهنگی انجام نشده است ! ...

واقعاً آدم گیج می ماند که این فرهنگ چیست ؟ و چرا این همه سوء فهم و اختلاف برداشت در باره ی آن وجود دارد ؟ خواص چیزی می گویند و عامه ی مردم چیز دیگری . حاکمان به دنبال کنترل و مهندسی آن هستند و محکومان و دگرباشان در سویی مخالف با حکومت گام بر می دارند !

قاعدتاً فرهنگ هر جامعه ای باید عبارت باشد از معانی مورد اجماع آن جامعه . " فرهنگ در مفهوم عام آن ، روش زندگی کردن و اندیشیدن است و از مجموع دانسته ها و تجربه ها و اعتقادات یک قوم حاصل می شود و استنتاجی است که ملتی در طی قرون متمادی و در تعامل و تبادل با پیرامون خویش ، از زندگی دارد " . اگر فرهنگ را مجموعه ی آداب و رسوم و نگرش ها و دیدگاه ها و ... بدانیم ، مگر می توان و ممکن است که عده ای بخواهند تنها بر نگرش خاصی تأکید کنند و سایر نگرش ها را طرد نمایند ؟ " در جوامع و نظام های جدید ، دولت ها فقط می توانند مظهر و منشأ قدرت باشند نه مظهر و منشأ فرهنگ و این تنها دولت های توتالیتر هستند که می توانند ادعای فرهنگ سازی کنند و اگر دولتی عهده دار تبلیغ دین و فرهنگ خاصی شود ، باید تفسیر خاصی از آن ارائه دهد ، چون بدون گونه ای تفسیر ، تبلیغ آن دین و فرهنگ میسر نمی شود ، پس باید به گونه ای اقتدارگرا ، بقیه ی تفسیرها و تأویل ها را حذف و سرکوب کرد " . کاری که سال هاست به بدترین و ناشیانه ترین شکل ممکن صورت می گیرد و نتیجه اش هم البته در جهت عکس خواسته عاملان آن بوده است ! کافی است نگاهی به برنامه ی پنهان ایدئولوژیک رسمی در مدارس و مساجد و دانشگاه ها و ... بیندازید و فقط تصور نمایید که روزی تهدید و تطمیع از سر مخاطبان این برنامه ها برداشته شود ، آیا در آن صورت قدرتی برای رقابت با گزینه های رقیب در یک رقابت برابر را خواهند داشت ؟ البته که نه ! همین الان هم شکافی عمیق میان قرائت رسمی و سلیقه ی مردم وجود دارد و خانواده ها در خلوت خود و در حصار خانه و در برابر فرزندان خود ، فرهنگ رسمی را تحقیر می کنند و به تمسخر می گیرند و حکومت ها نمی دانند که " تحقیر و تمسخر بزرگترین دشمن اقتدار و مشروعیت است " .

پرسش این است که راه حل این معضل چیست ؟ شاید یکی از راه حل های مؤثر و البته درازمدت این باشد که با پافشاری بر دموکراسی و رعایت حقوق انسان ها و کوشش برای بسط فرهنگ توسط نهادهای مردمی و نه دولت ها ، برای رشد فرهنگ در جامعه دلسوزی و تلاش کنیم و تشخیص حقیقت ها و بحث بر سر آن ها را بر عهده ی اندیشمندان مستقل جامعه بگذاریم ، نه دولتمردان ! و در نهایت باید مردم را در انتخاب شیوه ی زندگی و طرز تفکر و بیان عقایدشان آزاد گذاشت و به رأی اکثریت آنان تمسک جست و پذیرفت که مردم هم ممکن است و هم حق دارند که اشتباه نمایند و باید دانست که " رأی اکثریت صرفاً ابزاری برای حل مسئله است و هیچ دخلی به حقانیت و حتی هیچ ربطی به مشروعیت ندارد " .

چرا در دولت های دموکراتیک این تناقض میان فرهنگ رسمی و غیر رسمی کمتر دیده می شود ؟ واضح است که در یک انتخابات آزاد همراه با همه ی ملزوماتش ، دولت و نظام برگزیده توسط مردم ، برآیند فکری و فرهنگی همان جامعه است و اصولاً دولت ها باید گرایش فرهنگی غالب جامعه ی خود را نمایندگی کنند و لاغیر .

باز هم برمی گردم به همان خاطره ی سی و هفت سال قبل که در ابتدا برایتان نقل کردم و داستان آن دو جوان مزاحم که دیگران را به بی فرهنگی متهم می کردند ! آیا روا می باشد که چهار دهه پس از آن ، باز هم کسانی که شاید کمترین صلاحیتی ندارند ، بخواهند نقش مهندسان فرهنگی را ایفاء کنند ؟ مگر مردم و فرهنگ آنان ، آجر و سیمان و مصالح هستند که نیاز به مهندس داشته باشد ؟ ممیز و سانسورچی وزارت ارشاد را در نظر بگیرید که ژست کارشناسی به خود می گیرد و به یک نویسنده باتجربه می گوید که واژه شراب را از رمانش حذف نماید و به جای آن کلمه ی نوشیدنی بگذارد ! یا دستور می دهد که جملات منسوب به فرعون را به دلیل گفتمان ضد توحیدی از کتابش حذف کند ! و احتمالاً یک فرعون خداپرست به جای آن طراحی کند ! یا اصرار دارد که از حیواناتی مثل خوک در کتاب های کودکان و نوجوانان کمتر استفاده شود ! آن هم در جامعه ای که اجازه داده می شود ، کودک شش ساله ، سحرگاهان ، سوار بر شانه ی پدرش ، تماشاگر و شاهد مراسم اعدام یک انسان در ملأ عام باشد !

اگر شما جای آن نویسنده ی فرهیخته بودید چه حالی پیدا می کردید ؟ من که شخصاً به صبوری آنان آفرین می گویم ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:21 دوشنبه 16 آبان1390 |

آه ! چه کیفی دارد که در گوشه ای بنشینی و رها از هرگونه مسئولیت ، به زمین و زمان انتقاد کنی ! آن هم در ایران عزیز ما که از دیرباز و حتی هم اکنون ، منتقدان و معترضان بر صدر نشسته اند و محبوب ملت اند . بی اعتمادی شدید به دولت ها ، روشنفکران چپ را عزیز کرده است ، حال می خواهی چپ سوسیالیست باش یا چپ اسلامی ! راست بودن و کنسرواتیسم ، ذنب لا یغفر است و چپ بودن و رادیکالیسم معادل روشنفکری ! حالا که بازار داغ است ، چرا آنانی که بر قدرت تکیه زده اند ، انتقاد و اعتراض نکنند ؟ علیه چه کسی ؟ خب معلوم است ، علیه خودشان ! چرا که نه ! می توانند به سبک اهالی برره برای اعتراض ، به سوی شیشه های منازل خودشان سنگ پرتاب کنند ! هم ژست منور الفکری می گیرند و هم دهان بقیه را می بندند !

یکی از اولین ها در این خصوص سازمان مجاهدین خلق بود که بر اساس سنت استالینیستی و در یک برنامه ی تحقیر روانی ، اعضا و سمپات های خود را وادار به اعتراف و انتقاد از خود می کردند . افرادی که به زعم رهبران ! مسئله دار بودند و بصیرت لازم را نداشتند ، مجبور می شدند در این خودزنی سازمانی ، بر ضد خود شهادت دهند ، که چرا حتی در ذهن و ضمیر شان نسبت به رهبری پیامبرگونه ی سازمان دچار شبهه شده و شک و تردید را در این رسالت تاریخی خود نفوذ دادند ! بدیهی بود که چنانچه فرد ، حاضر به اعتراف نمی گردید و یا اعترافش صادقانه تلقی نمی شد ، دستور طرد و حذف از سوی رهبری ، بی رحم و شفقت صادر می شد ! در این راه ، پسر ابایی نداشت که پدرش را لو بدهد و البته پدران کمتر تن به این کار می دادند که فرزند خود را قربانی کنند . " فرماندار منطقه ی شی به کنفوسیوس می گوید : بین ملت من انسان های صادق زیادی وجود دارند ، وقتی پدری گوسفندی را می دزدد ، فرزندش او را لو می دهد . در جواب او کنفوسیوس می گوید : در بین امت من ، آدم های صادق به گونه ای دیگر عمل می کنند ، پدر جرم پسر را می پوشاند و پسر جرم پدر را !

روشنفکری ما هم که هیچ وقت نتوانست در قدرت تأثیر گذار باشد ، با همین اعتراض خود را اثبات می کرد ، که البته اگر اعتراض و تعهد اجتماعی را از او بستانید ، دیگر چه چیزی برایش می ماند ؟ در عین حال این جماعت ، مرغ عزا و عروسی هم هستند ، آنان همیشه توسط حاکمان مطلق العنان ، به خیانت و همزمان توسط مردم ستمدیده ، به برج عاج نشینی و بی خیالی نسبت به سرنوشت مردم متهم شده اند . نباید فراموش کرد که خود این روشنفکران ، که همیشه از جانب ملت و آن هم همه ی ملت ! حرف زده اند ، آن طور که باید ، نتوانسته اند با همین ملت ، ارتباط خوبی برقرار کرده واین بیگانگی و بی اعتمادی را برطرف نمایند .

اما در این میانه ، انتقاد حاکمان از خودشان حکایت غریبی است که تنها در این سوی عالم دیده می شود . در حکومت های دموکراتیک ، رسم بر این است که حزب یا ائتلافی از احزاب که بر قدرت تکیه زده اند ، قاعدتاً برنامه های خود را اعلام کرده و از مردم رأی گرفته اند . در جریان حکمرانی این گروه ، منتقدان و مخالفان ، عملکرد دولت را رصد می کنند ، نقایص را برجسته می سازند ، طرح ها و راه حل ها ی خود را ارائه و حتی دولت سایه تشکیل می دهند . در انتخابات بعدی ، همان افراد یا گروه های دیگری انتخاب می شوند و ... به این ترتیب کار اپوزیسیون دیده بانی است و کار دولت مستقر ، دفاع از عملکرد خودش . با همه ی انتقاداتی که بر دموکراسی های فعلی می توان وارد کرد ، اما هنوز جایگزین مناسبی برای آن پیدا نشده است . حتی گاهی یک خطای فردی یا حادثه ای ناخوشایند ، ممکن است به استعفای وزیر یا کل کابینه بینجامد . در این سوی عالم ، ولی قاعده ی دیگری حکم فرماست . ممکن است ده ها هواپیما سقوط کند و قطارها از ریل خارج شوند و خبرش برجسته نشود و اگر شد در بازخوانی جعبه سیاهش ، تشخیص دادانده می شود ! که خلبان مرحوم مقصر است ! که از قدیم گفته اند : خلبان خوب ، خلبان مرده است ! چون زنده اش ممکن است دبه در بیاورد و زیر بار سقوط نرود ! به این ترتیب هیچ وزیری نه تنها " هاراگیری " نمی کند ، حتی استعفا هم نمی دهد و حتی تر ! عذرخواهی هم نمی نماید !

شما ! بله شما ! اگر نوبت شما رسید و مدیری یا رئیسی شدی ، زیاد کار سختی در پیش نداری ! حال که احزاب و نهادهای مستقل و قوی وجود ندارد که محض تفریح و شوخی هم شده ، به شما گیر بدهند ، افکار عمومی هم که اصلاً صحبتش را نکن ! بدون منتقد هم که نمی شود زندگی کرد ! یا باید منتقدانی آبکی برای خودت بتراشی ! وگرنه بهتر است دست بکار شوی و از خودت انتقاد نمایی . به این ترتیب هم تریپ تواضع و انصاف می گیری و هم مردم خوششان می آید و پیش خود می گویند که ما چرا به خود زحمت بدهیم و اعتراض کنیم که کار خطرناکی است ، حرف دهان ما را که همین مسئولان می زنند ! و این جوری خلقی را ساکت می کنی ، بدون داغ و درفش ! سازمان های بیکار حقوق بشری هم می روند پی کارشان ! اصلاً هم ملاحظه نکن و نگران این نباش که کسی بگوید ، فلانی ! تمام اختیارات و ابزارها که در ید قدرت شما بود ، چرا تاکنون اقدامی نکردی ؟ می توانی زیردستان خود را یکی یکی قربانی کنی ! لااقل جهت اطلاع ! از بیست و سی و دلاوری و باشگاه خبرنگاران جوان یاد بگیر و ببین که چه جوری مردم را می خندانند و چگونه مسخشان می کنند و ... هر چه هم بیشتر از شما انتقاد بشود ، تعداد حکم هایی را هم که می گیری زیادتر می شود ! همین رویانیان را ببین که مشتری ثابت بیست و سی بود و یک دوجین پست گرفت و هنوز هم راه دارد ! نگران این نباش که این انتقادات ، تو را زیر سؤال ببرد ، چون غیر از تو کسی وجود ندارد ، همه چیز و همه کس تویی ! به ما مردم هم که می گویند گاگول !!!

انتقاد از خود و اعتراف البته فواید بیشمار دیگری هم دارد که می توانید برای آگاهی از آن ها سری به ابطحی و عطریانفر بزنید !

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:55 دوشنبه 25 مهر1390 |

1 تا 22- به زنگ تفریح 1 تا 22 سری بزنید ، پشیمان نمی شوید !

توفیقی حاصل شد که به دعوت آموزشگاه فرزندم ، برای تشکیل انجمن خانه و مدرسه ، در آن جا حضور یافتم . چون مدرسه دخترانه بود ، طبق رسم این روزها و در اثر تحولات عظیم اجتماعی ، حدود یکصدوبیست زن ، در برابر تنها دوازده مرد ! حاضر شده بودند و چه صف آرایی نابرابری ... ! شاید هم آمده بودند تا انتقام قرن ها ستم و بهره کشی مردان ستمگر گذشته را از ما بستانند ! پدیده ای که مورد استقبال تحول خواهان جامعه ایران قرار گرفته و از آن سو نگرانی شدید مدیران مردسالار حاکم بر دستگاه های رسمی را برانگیخته است . می پرسند که چرا آقایان کمتر حضور دارند ، گویا دلشان برای هم جنسانشان تنگ شده است ! و همین امر را موضوع صدها پروژه ی پژوهشی سفارشی کرده اند و پول های آن پروژه ها را هم مردان ، بین خود تقسیم می کنند ! در حالی که طی قرن ها حضور تمام عیار مردان و خانه نشینی زنان ، هیچ مردی اظهار نگرانی نکرد و هیچ تحقیقی هم سفارش داده نشد ... در همان جلسه ، زنان حاضر ده ها مورد انتقاد کردند و پیشنهاد دادند و بر شور مجلس افزودند و ما مردان حاضر غایب ! سیاست مدارانه هیچ نگفتیم و خود را مظلوم نمایاندیم ! یکی به میزان شهریه ، دیگری به افزایش ساعات درسی و تعطیلی پنجشنبه ها ، سومی به ضعف معلمان و ... گیرهایی اساسی دادند ! جماعت نسوان هم می دانید که ... !!!

همان ابتدای ورود پارچه نوشته ای پنج متری توجه همه را به خود جلب کرده بود " مقدم حجت الاسلام فلان استاد دانشگاه بهمان را گرامی می داریم " . مو بر تن مدعوین سیخ شد از ترس ، از بس که این علما سخنانشان به درازا می کشد و بهانه ی خوبی هم دارند که " الکلام یجر الکلام !" خلاصه پس از درددل های مدیر و شکوه هایش از اداره و اولیاء و دانش آموزان و ذکر مصیبت های مالی و ... نوبت به حاج آقا رسید که در میانه ی صحبت های مدیر وارد جلسه شده بود و از آن جا که نمی شود با روحانیت شوخی کرد ، مدیر هم زود حرف هایش را جمع نمود و عنان کار را داد به دست حاجی !

حاجی جوانی بود سفید عمامه ، تپل ، سفیدرو ، چشم رنگی و خوش تیپ . از آن هایی سعدی علیه الرحمه وصفشان را کرده بود که در عنفوان جوانی ، چنان که افتد و دانی ، با ماهرویی ... !!! بسیار هم خوش صحبت و نیکو صفت بود و رگ خواب مردم هم در دستش . همان اول منبر ، خودش و هم مسلکانش را خرد و خمیر کرد و گفت که این روزها با این اختلاس و گرانی و دزدی هایی که می شود دیگر کسی به حرف ما آخوندها گوش نمی دهد ! شما هم مجبور هستید که ما را تحمل کنید ! با این جور حرف ها ، زیرآب وضع موجود را کلهم زد .ملت هم که دیدند این شیخ زیبارو حرف دلشان را می زند ، حسابی مشتری شدند . او هم حرف هایی زد و از خط قرمزهایی رد شد که اگر همان ها از دهان یکی از روشنفکران و یا اصحاب فتنه و یا اهل انحراف خارج شده بود ، فی الفور برای نوشیدن آب خنک به اوین اعزام می شدند ! مثلاً در مورد حجاب دختران دانش آموز که دغدغه ی جدی مدیر مدرسه بود ، به سبک آقای احمدی نژاد در انتخابات سال 84 گفت که واقعاً مشکل بچه های ما اینه ؟ نه واقعاً اینه که مثلاً موهایشان پیداست ؟ که در همین لحظه یکی از شیردلانی که برخی مردان آنان را جنس دوم می خوانند ، گفت : نه حاج آقا ! مشکل پول هایی است که بردند و خوردند ! و ما مردان کنسرواتیست ! همچنان ساکت ماندیم ... البته حاجی هم زرنگ بود و تا می دید که اوضاع دارد از کنترلش خارج می شود ، با حرفه ای گری خاصی بحث را عوض می کرد و به حوزه ای دیگر سرک می کشید و او در هر زمینه ای تخصص داشت و کم نمی آورد ! خلاصه خیلی بلد بود .

حاجی علاقه خاصی به روانشناسی داشت و اصلاً به همین علت دعوت شده بود و ادعا می کرد که در آن بسیار تخصص دارد و 11 سال است که مسئولیت این کار را در یکی از دانشگاه های بزرگ تهران ، در نزدیکی اوین ! بر عهده دارد و دانشجویان و خانواده ها به او مراجعه می کنند . جالب این جا بود که در هر حوزه ای هم که اظهار نظر می کرد ، به قال الصادق (ع) و قال الباقر (ع) استناد نمی کرد ، ولی به دفعات ما را به اساتید و رفرنس های خارجی حواله می داد ! تامس اندرسون و جیمز نمی دانم دیویدسون و ... سایر چشم آبی های آن ور آب ! و برای این که خودش را خیلی به روز نشان بدهد ، می گفت که کتاب هفت نکته ی تربیتی تامس فلان ! ترجمه شده و در بازار هست ، ولی کتاب دیگرش هنوز به فارسی ترجمه نشده و جوری به ما می فهماند که خودش آن کتاب را به زبان اصلی خوانده است ! راست و دروغش به گردن خود حاج آقا ! آن طوری که خودش کد می داد ، به طایفه ی روحانیون حکومتی ، که این روزها صدا و سیما را قرق کرده اند ، وصل بود و مدام از تقویان و نقویان و پناهیان و ... نام می برد  و از کارهای تحقیقاتی و پروژه های بسیاری دم می زد که با آن ها انجام داده است .

غرض از بیان این موضوعات ، توجه دادن شما به اتفاقاتی است که زیرپوستی و حتی روی پوستی ! رخ می دهد . این که یک روحانی از حوزه فقاهت سنتی بیاید و حرف هایی بزند که قبلاً روشنفکران ما به دلیل بیان همان حرف ها ، متهم به دین ستیزی شده و حتی به زندان افتادند ، این که برخی طلبه های جدید از مبانی سنتی حوزه اعراض کرده و خود را به مبانی علوم انسانی جدید بیاویزند که هنوز فرمان مبارزه با آن خشک نشده است و ... این ها نشانه ی چیست و از چه چیزی در آینده خبر می دهد ؟ آیا آن گونه است که س-ح از اصحاب فتنه ی 88 در ابتدای دهه ی 70 پیش بینی کرده بود که :"گره خوردن دستگاه فقاهت با دستگاه دولت ، باعث شد که نهاد سیاست آثار و مقتضیات خود را به نهاد دین تحمیل کند ... و محاسبه مقدورات و محدودیت های سیاست عامل این تجدید نظرطلبی در مبانی است ..." در حالی که همین س-ح که به خاطر همان حرف ها سوار بر ویلچرش کرده بودند و در اعترافات تلویزیونی از قولش خواندند که گناه اصلی ! بر گردن جان کین و هابرماس و علوم انسانی و ... است و تنها پس از آن بود که تجدید نظر در مبانی غربی و الحادی علوم انسانی ، بخصوص جامعه شناسی و روانشناسی ، به سیاست مهم نظام تبدیل گشت و اکنون که هنوز آن گرد و خاک ها نخوابیده است ، این روحانیون جوان حکومتی و این بار از موضع حکومت ، دوباره در همان کوره می دمند ! و تاریخ تکرار می شود ، یک بار در قالب تراژدی و بار دیگر به صورت طنز !

آیا این مقتضای لابد و ناگزیر زندگی در عصر جدید است ؟ یا چرخشی تاکتیکی برای جذب حداکثری مخاطب ، به منظور کسب و حفظ حد اکثری قدرت ؟ و شاید هم این قدرت است که تعیین می کند ، کدام حرف را چه کسی و در چه موقعی بزند ! حضور در عکس یادگاری مجمع عمومی سازمان ملل ، در کنار بیل کلینتون بد است و نشانه ی خیانت به آرمان های ملت ، در صورتی که خاتمی رییس جمهور باشد و حضور در همان عکس و حتی تبریک به باراک حسین اوباما خوب است و نشانه ی اقتدار ملی ، در صورتی که احمدی نژاد نویسنده ی آن نامه باشد ! یاللعجب !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:13 شنبه 16 مهر1390 |

 " جنگ ، تنها برای آنانی نعمت است و شیرین ، که آن را تجربه نکرده اند "  ( آراسموس )

وقتی که شخصی یا پدیده ای در اوج اقتدار و محبوبیت است و اجازه داده می شود که در مورد آن بحث و نقد صورت بگیرد ، دست کم دو حسن بر آن مترتب است : اول آن که خودش یا حامیانش می توانند به پاسخ گویی بپردازند و یا حداقل در اثر آن انتقادات ، نقص های خود را جبران نمایند ، دوم آنکه چون در زمان حضورش هر آن چه که خواستند ، گفته شد ، بنابر این در غیابش و احتمالاً پس از افولش ، چیز زیادی برای گفتن باقی نمی ماند و بعید نیست که محبوب تر از زمانی شود که در قدرت بود و البته همه ی این ها منوط به وجود و حضور فضای آزاد گفت و گو ، بدون هراس از تعقیب و آزار می باشد . افراد و پدیده های تقدیس شده ، ممکن است از این موهبت خود را محروم نموده و آنگاه پس از سال ها و دهه ها ، نقد و نظرهایی سر از نقاب بیرون می آورند که شاید هم خارج از انصاف و بدون درک و حضور در موقعیت های خاص زمان واقعه باشند .

امر مقدس حداقل دو خصیصه ی عمده دارد : نخست آن که ایجاد جذبه و خشوع می کند و دوم آن که هیبت و رمز و رازی دارد که نمی توان براحتی از آن عبور کرد و خداوند بزرگ از این نظر مقدس ترین است ، که هر کسی را امکان و یارای حضور در کنارش نیست . آیا می توان هر شخص یا پدیده ای را به صرف انتساب به دین و یا واجب الاحترام بودن ، مقدس فرض کرد ؟ و اگر آن را مقدس دانستیم ، آیا ناخواسته به آن آسیب نمی زنیم ؟ و امتیاز نقد و ارزیابی توسط دیگران را از او نخواهیم ستاند ؟

یکی از پدیده هایی که حداقل در تبلیغات رسمی ، مقدس نشان داده می شود ، جنگ ایران و عراق است . باید مشخص شود که منظور از این تقدس چیست ؟ آیا هدف آن ارج گزاری به جانفشانی های فرزندان وطن و از خودگذشتگی های آنان است ؟ و یا بهانه ای برای فراتر بردن موضوع جنگ از نقد و نظر منتقدان آن ؟

باید یادآوری شود که درطول تاریخ حیات ادیان ، همواره دو جریان متضاد و معکوس بطور همزمان حضور داشته اند ، یکی از آن ها عرفی سازی مفاهیم مقدس است که پدیده ای وابسته به عصری شدن و سکولاریته است و مورد انتقاد دینداران سنتی می باشد ، و آن دیگری قدسی سازی مفاهیم عرفی ، به منظور تأیید و تشویق مردم به اجرای امور روزمره ی مفید ، مثل در نظر گرفتن ثواب برای نظافت و ورزش و ... است . البته این تقدس بخشی در بسیاری از مواقع به منظور سوء استفاده و توسط قدرتمندان هم بکار برده می شود ، مثل تقدس بخشی به افراد و مقامات معمولی به منظور تسلط بر مردم و جلب اطاعت محض از آنان !

به موضوع جنگ از هر زاویه ای که بنگرید ، آن را پدیده ای عرفی می بینید ، درست است که دفاع از آیین و میهن ، کار ارزشمندی بوده و فداکاری و ازخودگذشتگی دارای ارزش و قابل سپاسگزاری است ، ولی همه ی این ها باعث نمی شود که افراد نتوانند در مورد آن حرف و حدیثی بگویند و هر منتقدی را به ضدیت با کشور و دین ! متهم سازند و علاوه بر آن ، سال ها پس از پایان جنگ ، هنوز کسانی خود را قیم و صاحب صلاحیت در خصوص جنگ بدانند و دیگرانی را که غیرخودی می پندارند ، از سخن گفتن در مورد آن نهی کنند . تازه به این هم بسنده نکرده و آنان را به پایمال کردن خون شهدا و ... محکوم کنند و از جنگ مستمسکی بسازند برای گوشمالی و حذف رقبای انتخاباتی ! و نیز این چنین است استحصال خشن و بی ضابطه از سایر منابع ملی و دینی که باید محل اتصال و تلاقی دوستانه و مشترک همه ی ملت ، با گرایشهای مختلف باشد .

جنگ ایران و عراق ، از بسیاری جهات شبیه جنگ های دیگر بود . آدم های حاضر در جنگ از همه نوع طیف و گرایشی بودند ، گروهی برحسب وظیفه ی سازمانی و گروه عظیمی هم به صورت داوطلبانه ، دست از جان و مال شستند و در خلق حماسه های آن سهیم شدند . خوب و بد هم در آن مخلوط بود . در زمان جنگ و پس از آن مسلماً اشتباهاتی صورت گرفت ، این جنگ می توانست شروع نشود ، می توانست زودتر خاتمه یابد ، می توانست با تلفات کمتر اداره شود ، نمره ی آن نه تک است و نه بیست ، و ... البته جلوه های زیبایی از فداکاری ، نوع دوستی ، میهن پرستی ، خداجویی و سایر صفات اخلاقی نیکو در خلال آن تجلی یافت . ولی جنگ ما در مجموع ، جنگ نسبتاً موفقی بود ، حداقل از این نظر که متجاوز به عقب رانده شد و ما پیروز اخلاقی جنگ بودیم و سازمان ملل ، نام صدام حسین را به عنوان تجاوزگر اعلام نمود .اما چون جنگ ، حتی جنگی که در قالب دفاع از جان و مال و ناموس و ... باشد ، ضرورتاً باعث خشونت افزایی می گردد ، در هر حال ، پدیده ای زشت و زیانبار است .

با این حال روایت گران و مفسران جنگ ، باید مواظب باشند که جنگی دیگر را ، این بار درقالب خشونت های گفتاری آغاز ننمایند . این شقه شقه کردن مردم به خوب و بد و حتی خوب تر و بدتر ! به انسجام ملی و اجتماعی ما آسیب می رساند . روایت و تفسیر جنگ ، کار حساسی است ، آنچنان که فیلسوفی گفته است : " من تاکنون هیچ گزارشی از یک جنگ نخوانده ام که گزارشگر آن ، حتی از فاصله ی دور ارائه کرده باشد و از متن گزارش دانسته نشود که او پایش لغزیده و چه بسا ناخواسته ، به مهلکه ی خونین جنگ افتاده است . هر روایت و گزارش تاریخی از یک جنگ ، ادامه ی آن جنگ است در زبان و منطق بیان ... "

و متاسفانه کسانی در شیپور جنگ می نوازند که در زمان جنگ به کنجی خزیده و از قبیله ی قاعدین زمان ! بودند و این موضوع را زمانی آقای علی شمخانی ، وزیر سابق دفاع ، در یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی گفته بود : بعضی ها در زمان جنگ آیات صلح می خواندند و اینک پس از پایان جنگ و در زمان صلح ، آیات جهاد را تلاوت می کنند !!!

نباید از یاد برد که برآیند کلی همه ی جنگ ها ، ویرانی و خسارت است ، ما می توانیم از جنگ موفق سخن بگوییم ، اما از جنگ خوب هرگز ! در ارزیابی و بازخوانی خاطرات جنگ ، باید نگاهی هم به مصائب آن انداخت ، زنان شوهر از دست داده ، بچه های یتیم شده ، ویرانی و تباهی و بی خانمانی ، آتش و خشم و خون ، جانبازان و معلولان جسمی و روانی و ... همه نشانگر چهره ی زشت و کریه و بی رحم جنگ هستند . و آن چنان که هابرماس می گوید : "در سوگواری برای گذشته باید نوعی آشتی کردن با ازدست دادگی وجود داشته باشد ، عمل سوگواری عملی جدی است که التیام بخشیدن به زخم ، صلح با خود ، صلح با محیط و آشتی با دیگران را به دنبال دارد و باید به جای پیوندی عابدانه و ثابت با گذشته ، سرمشق آن حوادث را به نحوی بیرون کشید که رو به آینده و نسل آینده داشته باشد و تا حدودی از تکرار فجایع انسانی جلوگیری شود ... "

به تماشا گذاشتن و تبلیغات خسارات انسانی جنگ در سوگواری ها ، عملی به شدت غیر اخلاقی است ، در صورتی که هدف پنهان آن ، حفظ و تداوم فضای جنگی ، به منظور سرکوب آسانتر مخالفان باشد ...

شلوار تا خورده  دارد ، مردی  که  پا  ندارد

خشم است وآتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:47 چهارشنبه 6 مهر1390 |

اصلاٌ شما ! بله شما ! می دانید که 3,000,000,000,000 تومان  یعنی چی ؟ من به شما می گویم ! یعنی سه میلیارد دلار ، یعنی حدود یک قسمت از بیست قسمت بودجه نفتی کشور ! حالا برای اینکه عظمت کار را درک کنید، بهتر است کاملاٌ به آن نزدیک شوید و فرض کنید ، همه ی آن پول ها را به سکه های یک تومانی تبدیل کرده اند و به شما گفته اند هر چه زودتر باید آن ها را یکی یکی بشمارید !!! می دانید چقدر طول می کشد ؟ من به شما می گویم ! اگر شب و روز ، بدون استراحت و خواب و غذا و دستشویی ! بشمارید و شمردن هر سکه هم یک ثانیه طول بکشد ، که بیشتر هم طول می کشد، آن وقت این کارتان نود و پنج هزار و صد و بیست و نه سال ناقابل ، طول خواهد کشید !!! فکر می کنم خیلی خیلی به قبل از خلقت انسان برسد ! ده ها برابر عمر حضرت نوح پیامبر ، که مدیریتش مورد انتقاد همشهری ما بود !

خب ! این جوری که نمی شود و شما لذت شمردن  این همه پول را از دست می دهید و البته نمی توانید حضرت عزرائیل را این همه منتظر بگذارید ! حیف است که به قول پست مدرنیست ها ، لذت بازی های زبانی را از دست بدهید ! پس باید به شما راه حل های دیگری پیشنهاد نمایم ...

اگر آن مبلغ را به صورت چک پول های پنجاه هزار تومانی تانخورده و اتو کشیده ! درآورید ، نیاز به بیش از شصت اتاق سه در چهار دارید که بتوانید کیپ تا کیپ و وکیوم شده ! پول ها در آن جا بزنید ! یا به یک انبار بزرگ به طول شصت متر و به عرض دوازده متر و ارتفاع سه متر احتیاج پیدا می کنید ...

اصلاً بیایید جور دیگری به موضوع نگاه کنیم و یک کار خلاقانه انجام دهیم . ابتدا این مبلغ را به چک پول های پنجاه هزار تومانی تبدیل کنید و سپس با دقت تمام ، آن ها را به هم بچسبانید و نوار درازی تهیه کنید . آنگاه راه بیفتید از همین کناره ی ساحلی و مرزی زیبای شهر رامسر شروع نموده و در نوار مرزی به سمت ساری و گرگان و گنبد و سرخس و تایباد و بلوچستان و چابهار و بوشهر و بندرعباس و آبادان و ایلام و کرمانشاه و کردستان و آذربایجان و ارس و آستارا و و گیلان و ... راه بیفتید و در انتها هم به همین جا برگردید که هیج جا خانه ی آدم نمی شود ! هم فال است و هم تماشا ! هم ایرانگردی کرده اید و هم حال لمس کردن این همه چک پول پنجاه هزار تومانی را برده اید و هم مرزهای ملی را عوض سیم خاردار با پول ملی مشخص کرده اید ! فکر می کنید برای محصور کردن مرزهای ملی ایران عزیز ، پول کم می آورید ؟ خیر ! یک پول هنگفتی هم برایتان می ماند که قابلی ندارد ! مال خودتان ! از شیر مادر هم حلال تر !

ای بابا ! تو دیگه کی هستی ؟ امیر منصور خان خسروی ، ملقب به الف – خ یا آریا ! تو روح آریایی ما را زنده کردی و ثابت کردی که " هنر نزد ایرانیان است و بس " ! عجیب است که توی این مملکت دراندشت ! که حتی انرژی هسته ای هم دارد ، یک مرکز استعدادیابی وجود نداشت که زودتر این آقا را کشف کند و از حسینی وزیر اقتصاد ، آبرومندانه خواهش کند که آقا ! بیا پایین جان مادرت ! برو همان کشتی آزادت را دنبال کن که وضع تیم های ملی ورزش اول کشورمان خیلی خراب است ! و با عزت و احترام و التماس ، الف – خ را بنشاند به جای او ... آن وقت او هم صد برابر این مبلغ را از بانک های اجنبی ! اختلاس می کرد و ما هم وضعمان خوب می شد و مثل مردم کشورهای پیشرفته ، سالی یک بار به مسافرت خارج از کشور و سالی چند بار به مسافرت داخلی می رفتیم و ... هم این که دشمنان خارجی را با این اختلاس عظیم ، نیست و نابود می کردیم و نیازی هم به کارهای دیگر نبود و به صورت نرم و مخملی ، همه ی آن از خدا بی خبران را براندازی می کردیم و قال قضیه را می کندیم !

 حالا یک سری هم به عکس العمل ها بزنیم . قوه ی قضاییه گفت ، این ما بودیم که متوجه شدیم و یارو را گرفتیم . جهرمی بانک صادرات ، اول گفت که اختلاس نبود و تخلف بود و ما خودمان گزارش دادیم و در ثانی اصلاً پولی از سیستم بانکی خارج نشده است ! و همه آن به صورت ال سی بوده ! بانک مرکزی هم تأیید و تکذیب کرد ! احمدی نژاد گفت که بی خود شلوغ می کنند و من خودم به رییس بانک مرکزی گفتم که بوهای مشکوکی می آید و تو دنبالش کن و سر و صدایش را هم در نیاوردیم ! حالا دارند ما را متهم می کنند ، چه جسارتا !!! رحیمی گفت که قوه قضا در مورد مفاسد اقتصادی ضعیف عمل می کند ! لاریجانی دستگاه قضا هم در حکم محسنی اژه ای نوشت که بعضی ها بی خود بحث را منحرف ! می کنند و بهتر است عوض طرح این مسائل انحرافی ! روش های مدیریت خود را اصلاح کنند و از وقوع جرایم این چنینی پیشگیری کنند و اطمینان داد که دستگاه قضا تحت تأثیر این گونه القائات انحرافی ! قرار نخواهد گرفت .روزنامه کیهان ، سه هزار میلیارد را با دوازده صفر تیتر اولش کرد ! درست مثل من ! فارس و الف و مهر و درنا و برنا و سرنا و تابناک و بی تاب ! مشایی و و یاران احمدی نژاد را هدف گرفتند ! و اگر نبود این مشایی !!! و باز هم مشایی اطلاعیه داد که کار ما نبوده و قوه قضا بهتر است با قدرت بررسی کند " تا سیه روی شود هر که در او غش باشد " همزمان بحث های دیگری مثل جاده نور به رامسر و ... به میان آمد ! و اگر نبود این رامسر !!! آخر  یکی هم نیست به من بگوید که این جا چه خبراست ؟؟؟!!! ...

بدون توضیح دیگر ی ، لطیفه ای را برایتان نقل می کنم : می گویند در آن زمان های خیلی دور ! راهنمای تعلیماتی برای سرکشی به دبستانی می رود و با هماهنگی مدیر مدرسه ، به کلاس پنجم وارد می شود که در آن ساعت ، درس تعلیمات دینی داشتند . کتاب را باز می کند و مطابق روال معمول ، از یکی می پرسد : پسرجان ! بگو ببینم در خیبر را چه کسی از جا درآورد ؟ بچه ی بی نوا شروع کرد به گریه و زاری که آقا به خدا ما نکندیم ! به جان مادرمان کار ما نبود آقا ! آقا ما اصلاً آن طرف ها نرفته بودیم !  راهنما هاج و واج و متعجب ، همین سؤال را از دانش آموزان دیگر می پرسد که آن ها هم با اشک و ناله ، منکر قضیه شدند و دخالت خودشان در این کار را تکذیب کردند ! که در همین حین ، معلم کلاس که از بچه های خودش مطمئن بود ، و از گریه ی آن ها تحت تأثیر قرار گرفته بود ، به هواداری از دانش آموزان کلاسش ، به راهنما گفت که آقا من به شما اطمینان می دهم ، کار بچه های این کلاس نبوده و شاید محصلین کلاس های دیگر مقصر باشند ! راهنمای بدبخت ، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد ! به همراه مدیر مدرسه به کلاس های دیگر رفتند و همین داستان در آن جا هم تکرار شد ! مدیر که دید حیثیت مدرسه اش زیر سؤال رفته و کل مدرسه به دزدی متهم شده اند ، پادرمیانی کرد و با استفاده از رابطه دوستی قدیمی که با جناب راهنما داشت ، او را به گوشه ای کشاند و با اعتماد به نفس بی نظیری به او گفت : دوست عزیز ! با توجه به سابقه کار چند ساله من در این مدرسه و شناختی که از خانواده های این ها دارم ، بعید می دانم ، کار بچه های این مدرسه باشد ! شما بهتر است برای پیدا کردن مقصر اصلی ، به مدارس محلات همجوار سر بزنید ، زیرا احتمالاً کار ، کار آن ها است ! آن ها قبلاً هم سابقه ی این جور شرارت ها را داشتند ! و راهنمای تعلیماتی که ظاهراً جوابش را دریافت کرده بود ، ضمن تأیید ظاهری حرف های دوست قدیمی اش ، او و همکارانش را با جهل و نادانی شان  تنها گذاشت و هیچ نگفت و رفت ... و شاید می دانست که آگاهی و دانش ، آزار دهنده و عذاب آور و دردسر ساز است ...

شما ! بله همین شما ! آیا فهمیدید که 3,000,000,000,000 تومان را چه کسی برداشت !!!

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:12 دوشنبه 28 شهریور1390 |

اگر بخت یارتان بود ، یا یکی از بچه های بالا سفارش شما را نمود و بالاخره ... زد و گرفت و مدیر یک جایی شدید  ! حتماً نیاز به مشاوره و راهنمایی برای بقا دارید . بیخود دنبال برنامه هایی مثل راز بقا و یا کتاب های بی مصرف مدیریت و ... نروید . کافی است توصیه هایی که در این جا بیان می شود را مو به مو اجرا کنید که در این صورت علی القاعده باید دوام بیاورید و بارها و بارها تشویقی بگیرید !

1 – ابتدا باید خود را به مرکز اصلی قدرت در هر شهر یا استان یا ... نزدیک کنید و طوری رفتار نمایید که شما را ببینند ! فقط باید شامه خوبی داشته باشید و خوب بو بکشید . اگر نمی توانید ، همان بهتر که ساکت باشید و کار را خراب نکنید و از دیگرانی که این کاره اند ، بخواهید سفارشتان را بکنند که امروزه به این آدم ها می گویند مدیر برنامه و البته سابقاً می گفتند دلال ! لااقل در این مواقع باید خیلی زرنگ باشید و خود را به گیجی و گولی بزنید و بیخود حرف های کارشناسانه از خودتان در نکنید که  هیچ کمکی به شما نمی کند ، بلکه باعث دردسر هم می شود و بالایی ها ممکن است از شما بترسند و عمراً اگر میز ریاست را ببینید ! این امر از بدیهیات است و خود من سال ها پیش برای مصاحبه ای رفته بودم و شب قبل ، فرزند خردسالم همین سفارش را به من کرد و من گوش نکردم و گفتم بچه است و چوبش را خوردم و البته این تنها دلیلش نبود !!!

2 – وقتی پستی به شما پیشنهاد شد ، تابلو بازی درنیاورید و نگویید که من علاقه به مدیریت دارم و از این حرف ها ! در واکنش اول ، خودتان را خونسرد نشان داده و بعد کمی ناز کنید و اندکی هم مناعت طبع و تریپ انصاف که چرا من ؟! و این به خوبی نشان دهنده عدم علاقه ذاتی شما به پست و مقام است و هم این که غیر مستقیم القاء می کنید که حتماً در شما برجستگی خاصی ! بوده که شما را از میان این همه آدم انتخاب کردند . البته این مرحله ی کار ، خیلی ظریف است و خدای ناکرده زیاده روی در آن همان و از کف دادن شانس و لگد زدن به بخت همان !

3 – در مراسم معارفه مواظب باشید که مشت خالی خود را باز نکنید که از قدیم گفته اند : " پسته ی بی مغز گر لب وا کند رسوا شود " مبهم حرف بزنید، هی نگویید سیاست یا برنامه ی اجرایی من این است و آن نیست ! از مقام مافوقتان که شما را منصوب کرد ، حسابی تعریف و تمجید کنید و به صراحت بگویید که سازمان را مطابق منویات و دستورات ایشان اداره می کنید . خیلی ظریف و بزرگوارانه ! پوزه ی رئیس قبلی را به خاک بمالید و خرابش کنید، طوری که خودش نفهمد از کجا خورده ! نگران کار جدیدتان نباشید ، همه ی آن قبلی ها هم مثل شما بودند و ضمن خدمت کار را یاد گرفته اند و همین که مدیر شدند ، رفتند و یکی دیگر آمد . اگر زرنگ باشید ، بدون این که کسی بفهمد ، کاربلد می شوید ( مرد هزار چهره را که یادتان هست ؟ که یک وقتی در نقش جراح مغز و اعصاب قرار گرفته بود و معاینه ی بیمار را از دانشجویان یاد می گرفت ، البته در قالب طرح سؤال از همان دانشجویان ! شما هم می توانید ! چرا که نه !)

4 – از همان ابتدا سعی نکنید در کارهایی که ریسک زیادی دارد ، وارد شوید . همین وظایف روتین و روزمره را هم می توانید طوری انجام دهید و از پروپاگاندا استفاده کنید و آن را یک ابتکار بدیع جا بزنید ، که دیگران را انگشت به دهان کنید ! کافی است یک آدم مطمئن پدرومادردار ! را مسئول روابط عمومی بگذارید که پاچه خوار و بله قربان گو باشد و بی ادعا . سبیلش را چرب کنید و کارتان نباشد ! اگر با کارمندانتان مشکل داشتید و احیاناً سرکشی کردند و قانون و مسئولیت و این جور حرف ها را وسط کشیدند، با ظرافت و زیرکی تمام ، ریشه ی آن ها را بزنید ! پایین را طوری ببرّید که بالا خبردار نشود ! البته ضرب المثلی معروف است که می گوید : وقتی سگی را دیدی ، پاپی پاپی کن تا دستت به سنگ برسد ...! هم زمان هم با چند نفر درگیر نشو و به قول نظامی- امنیتی ها نیروهایت را در چند جبهه درگیر نکن ، یکی یکی !

5 -  در جلسات اداری ، اصل بر کم حرف زدن و ابهام گویی است . می توانی از عبارات و لغات قلمبه-سلمبه استفاده کنی . تا مخاطبانت درگیر یافتن معانی آن کلمات ثقیل هستند ، تو تا آخر کار رفتی و هیچ کس هم چیزی نمی فهمد و تازه برای این که خودشان را فهیم جلوه دهند ، به دهانت چشم می دوزند و در حالی که لبخندی ملیح بر لب دارند ، مرتباً سرشان را همچون " بز اخوش "  به علامت تأیید ، تکان می دهند ! درست مثل وزرا و درباریان داستان لباس جدید امپراطور ! از حرف ها و سخنان دیگران هم می توانی بهترین استفاده را ببری و آن را به اسم خودت ثبت کنی ، فقط جمع بندی کن و آخرسر هم حرف خودت را بزن . موفقیت های اداره را به نام خودت و شکست ها را به گردن دیگران بینداز. نباید بگذاری یک فرد مثلاً کارشناس ، که حالا مدرکی را از جایی گرفته و چهار تا کتاب خوانده ، عنان کار را در دست بگیرد و شما را از رده خارج کند . می توانید وسط حرفش با گفتن این که " این موضوع خارج از بحث است ، این راهکار اجرایی نیست ، بودجه اش را نداریم ، باید مجوز آن را داشته باشیم و ... " او را از دور خارج کنی و حالش را بگیری !

6 – در هر دوره مطابق حال و روز ، از نحوه ی گفتار و سبک پوشش خاص همان دوره استفاده می کنی . به طور مثال اگر هاشمی سر کار بود ، از پیراهن هایی با یقه ی سر بریده و کت های دو چاک و رنگ های روشن استفاده می کنی و ته ریش می گذاری که بالا و پایینش حسابی آنکادر شده باشد و از عباراتی مثل سازندگی ، کار کارشناسی و ... فراوان استفاده می کنی . اگر دوره ی خاتمی بود ، کت و شلوار یکرنگ رسمی با کفش های واکس زده و صورت اصلاح شده ی ادوکلن زده ، روی بورس است و کلماتی مثل توسعه سیاسی ، اصلاحات ، تساهل و تسامح  کارت را راه می اندازد . حالا اگر دوره ی احمدی نژاد بود ، ریشت را اصلاً کوتاه نکن و به بالا و پایینش هم کاری نداشته باش ، اتو بخارت را هم به انباری منتقل کن و مثل جوانان امروزی از پارچه های مدل چروک استفاده کن ، پیراهنت را هم روی شلوارت انداختی که چه بهتر! کلماتی مثل مردم ، عدالت ، ما میتوانیم ، کی خسته شد و ...را فراموش نکن (هر هشت ساعت یکبار ). و خدا را چه دیدی اگر این همشهری ما ، رئیس جمهور شد ، آن وقت  دم از موعودگرایی ، مکتب ایرانی ، انسان بزرگ شده و جهان کوچک نشده می زنی  !

7 – بر فرض محال اگر منتقدی یا خدای نکرده پرسشگری ، جسارت کرد و لب به انتقاد گشود ، در مراحل مختلف با آن برخورد مناسب و قاطعانه ای می کنی . ابتدا به آنان اصلاً توجه نکن . چون یک اصل علمی می گوید که هشتاد درصد انتقادات و مطالبات مردم خود به خود دود می شود و به هوا می رود ! اگر این چنین نشد و یارو سماجت به خرج داد ، خیلی خطرناک است و باید به این ترتیب عمل کنی : اول او را به عقده گشایی و نق زدن متهم می نمایی . سپس کارشناسانی موافق خودت ، که حتی مدرک قلابی هم داشته باشند را بسیج می کنی ، تا با سفسطه و دروغ ، حال آن کارشناس منتقد را بگیرند . آن گاه از روش های پوپولیستی استفاده می کنی و در مجامع عمومی ، طوری خودت را مظلوم نشان می دهی که خود مردم به این باور برسند که شما قصد خدمت داری ، ولی کسانی هستند که چوب لای چرخ میگذارند و سیاه نمایی و بد اخلاقی می کنند . اگر با همه ی این پلتیک ها کار درست نشد ، آن گاه مجبور هستی علیرغم میل باطنی دست به شایعه پراکنی بزنی ، یا برایش پرونده درست کنی و متهمش نمایی ... که در آن صورت حسابش با کرام الکاتبین است والسلام ...

8 – برای این که چنین آدم های پردردسری  اصلاً مزاحمت نشوند ، آمار و اطلاعات دستگاه اداری را محرمانه نگه دار . این کار بهتر از این است که آمار واقعی بدهی و همین باعث دردسر خودت بشود . وقتی آماری نباشد و حتی به جای آن ، آمارسازی کنی و دروغ تحویل بدهی ، آن وقت منتقدانت کاملاً گیج می شوند و هر موقع جرأت پیدا کردند ، راحت می توان آنان را سر جایشان نشاند . اگر خیلی سرسخت باشند ، از آنان راه حل بخواه ، آن هم مکتوب ! بعد می توانی طرح هایش را خیال پردازانه معرفی کنی و به تمسخر بگیری و یا این که از آن ها به اسم خودت استفاده کنی !

9 – هوای مقامات بالا و حتی رئیس دفتر و آبدارچی مدیر کل را هم داشته باش و قربان صدقه شان برو! چون همیشه به دردت خواهند خورد . فراموش نکن که آنان را با خانواده و اقوام به ویلایت دعوت کنی ، مطمئن باش نمک گیر می شوند و ضرر نخواهی کرد .

10 – البته یک چیزی هم به شما بگویم که این جا اوضاع خیلی متغیر است و هر چند وقت یکبار زیر و روی اساسی می شود ، محض اطلاع ،جنبش مشروطه ، استبداد صغیر ، ملی شدن صنعت نفت ، کودتای بیست و هشت مرداد ، انقلاب اسلامی ، جنگ ایران و عراق ، دوره سازندگی ، دوم خرداد ، دولت نهم و دهم ، فتنه 88 ، جریان انحرافی و ... را یادآوری میکنم . خیلی از ته قلب به گروه و یا شخص خاصی وابسته نباش و همیشه قدرت مانور خودت را حفظ کن ، به خصوص با جریانات سیاسی و فکری با حزم و احتیاط برخورد نما و جوگیر نشو . با هیچ کس هم تعارف نداشته باش . حتی اگر یک همشهریت به مدیریت عالی رسید ، زیاد خودت را به او نزدیک نشان نده ، چون همین آدم ممکن است چند وقت دیگر افشا شود و متهم به انحراف و التقاط و ... ! و آن وقت همین دوستی و نزدیکی ، بلایی بر سرت می آورد که هزار تا غریبه بر سر آدم نمی آورند !

و نکته ی بسیار مهم پایانی !!

فوت و فن های مدیریت  خیلی زیاد است و شما فکر نکنید که می توانید با خواندن این مطلب همه ی آن را بیاموزید ، من از شما زرنگ ترم و فوت کاسه گری را برای خود کنار گذاشته ام ! دوستانی که مایلند ، شگرد های بیشتری را یاد بگیرند ، تماس حاصل کنند و به خدمت برسند و هوای ما را داشته باشند ، در آن صورت چشم !!! ماهم متقابلاً در خدمتیم ! می گی نه ؟! امتحان کن ...!

 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 3:10 چهارشنبه 23 شهریور1390 |

" هیولای هولناکی که معمولاً دامنگیر جوامع انسانی می شود ، توهم مرکب است که پای در خاک شخصیت خودشیفته دارد و سر در هوای نادانی و بی دانشی "

بعضی وقت ها ادعاهایی می شنویم و چیزهایی می بینیم و حیران می مانیم که آن را چه بنامیم ؟ توهم ! خودبزرگ بینی ! خودشیفتگی ! بی دانشی ! دروغ ! و یا عوام فریبی !؟ طرف حساب من هم در اینجا کسانی هستند که مسئولیتی دارند ، از ریز تا درشت ! که بی هراس از فردای این دنیا و آن دنیا ، می گویند و می بافند هر آنچه را که می خواهند . نقد رفتارهای مردم عادی بماند برای باری دیگر! که البته به قول یکی از علمای بزرگ دینی " ظاهر مردم ما ، باطن مسئولان ماست " و به فرمایش مولا علی (ع) " مردم سزاوار حاکمانی هستند که بر آنان حکومت می کنند "

مسئولی در یکی از سفرهایش برای حل مشکل معیشت و اشتغال مردم آن منطقه ، پیشنهاد داده بود که در شیب دره ها درخت گردو بکارند ! چرا که اگر هر یک درخت گردو بزرگ شود و به ثمر بنشیند ، هزینه ی یک خانوار را تأمین می کند ! و هم او در جایی دیگر ، برای افزایش درآمد روستائیان ، دستور داده بود که " یکی یک دانه گاو ، به این روستایی های ما اضافه کنید !!! " وزیری پس از جلسه رأی اعتماد از مجلس ، شماره موبایل خود را به اعلان عمومی نهاده بود ، تا مردم پیامک بدهند و او هم بلافاصله مشکلشان را حل کند ! و سپس وعده داد که طی یک سال ، گندم و طی دو سال ، جو و طی سه سال ، برنج و طی سال های بعدی ، محصولات دیگر را به خودکفایی برساند ! همان مسئول قبلی ، در مصاحبه زنده ی ویژه ای ! وعده داد که تا دو سال آینده ، مشکل ازدواج و مسکن و اشتغال همه ی مردم را صد در صد حل می کند ! و سپس در فرصتی دیگر که تریبون و مستمع به تورش خورد ! گفت که به هر خانوار ایرانی ، هزار متر زمین می دهد که خانه ای ویلایی در آن بنا کنند و در الباقی آن سبزیجات و تربچه نقلی و گوجه فرنگی بکارند و حالش را ببرند ! و می گفت که این ها همه شدنی است و ما می توانیم ! ودر نوبتی دیگر که یخ توهمش در مقابل گرمای واقعیت ، در حال ذوب شدن بود ، باز هم به راه حل های خودش شک نکرد و بلکه گناه را به گردن دیگران انداخت ، که نمی گذارند ، که اگر بگذارند ...! و اگر این مزاحمان به سنگ اندازی هایشان ادامه دهند ، اسامی شان را که در جیبم قرار دارد ، افشاء خواهم کرد ! و ادامه داد که تا ما در مدیریت جهان سهمی نداشته باشیم ، قادر به حل مسائل داخلی هم نخواهیم بود ! و وعده ای محیر العقول داد که با دیپلماسی عمومی اش ! دنیا را تغییر خواهد داد و شرق و غرب را به فروپاشی در آینده ای نزدیک بشارت و حوالت داد !

در این بساط و بازار وعده  و وعید ، مسابقه ای هم در حال انجام است و هر کس سعی می کند گوی سبقت را از دیگری برباید ! معاون همان رییس ، شرکت پژوی فرانسه و دیگرانی هم شرکت های متعدد خارجی را ، به ورشکستگی در اثر قطع همکاری با ایران تهدید کردند ! مدیران استانی و شهرستانی هم بسیار خالی بستند ، تا از قافله عقب نمانند و از اتمام پروژه های فراوان در زمانی کوتاه خبر دادند ، که البته چند سال است که از موعد مقررش گذشته و هنوز هم تمام نشده است ! در همین شهرستان کوچک خودمان وعده دادند که از باند فرودگاه در سال گذشته و از ساختمان کنوانسیون ! در سال جاری و از ... در سال آینده بهره برداری شود . که محض اطلاع هنوز هم در حال ورز دادن خاک و خل فرودگاه و پرچ و پیچ کردن اسکلت کنوانسیون هستند !

و اما موقع انتخابات که فرا می رسد ، گنده گویی و گزافه و وراجی به اوج میرسد و لابد کاندیداهای تشنه ی آرای مردم ، پیش خود می گویند ، حالا که مسئولینی که مسئولیت دارند ، همین جوری حرف می زنند ، چرا ما که هیچ مسئولیتی نداریم ، چاخان سرهم نکنیم ؟ چرا که نه ! این بندگان خدا راه حل هایی برای مملکت و ملت می دهند ، که نگو و نپرس ! تشکیل اتاق فکر !!! که خوراکشان است و در اثر کثرت استعمال ! به ترفندی نخ نما بدل شده است ! برای هر مشکلی هم راه حل ساده و سرراستی در جیب دارند . یکی هم نیست که به این ها بگوید ، پیشرفت و توسعه مفهومی پیچیده است و حاملان و عاملان آن هم باید ذهن های پیچیده و پر از پرسشی داشته باشند . این علما در هر امری نیز صاحب نظرند ، درست مثل استادکارهای چهل صنعت قدیم ! که هم تزریقات و پانسمان و کشیدن دندان راسته ی کارشان بود ، هم کارهای فنی ساختمان و تعمیرات لوازم منزل را قبول می کردند و صد البته ختنه ی اطفال هم که خوراکشان بود ! درست به راحتی تشکیل اتاق فکر ، توسط نامزدهای نمایندگی مجلس !

یکی وعده می دهد که اگر به بهارستان برود ، منطقه ویژه اقتصادی بین رامسر و تنکابن ایجاد می کند ، که پس از آن تمام مشکلات منطقه حل می شود ! خود من ، یکی دیگر از این ها را دیدم که صادقانه و در سه سوت ، مشکل ترافیک منطقه شمال را حل می کرد ! چه جوری ! این جوری ! او که دیده بود این روزها ، پل دریایی رامسر ، حسابی روی بورس است و برای این که از خالی بندی طراحان آن طرح عقب نماند ، پیشنهاد عملی تری داد ، سرمایه دار اصلی هر شهر از کلارآباد تا رامسر ( آقایان ن در کلار آباد ، ع در سلمانشهر ، ن در رامسر ، ن در تنکابن و س و ش و ط در ...) را هم مشخص کرده بود که بروند ، در جاده های کوهستانی و سنگ و کلوخ بردارند و به دریا بریزند و هر چه که از دریا توانستند خشک کنند ، برای خودشان بردارند و فقط یک جاده کمربندی برای عبور و مرور بگذارند ! و به این صورت دولت هیچ پولی هم هزینه نمی کند ! فرد دیگری را می شناسم که علاوه بر خرج بی حساب و کتاب و پول پاشی های فراوان و به خاطر سابقه کار در برخی مناصب آنچنانی ! چنان که افتد و دانی ! قدرت و توانایی خود را به رخ مردم می کشد و سوابق رفع و رجوع مشکلات با همین شیوه مقتدرانه را یادآور می شود ، که مثلاً برق یا آب یا راه یا ... فلان جا مشکل داشت و من به وزیر مربوطه زنگ زدم و او هم بلافاصله مشکل را برطرف کرد ! یارو با گروه های مختلف که می نشیند ، یا وعده جورکردن وام را می دهد یا نقداً اسکن ! تقدیم می کند ، کافی است فلان گروه هنری برای مشکلش n تومان پول طلب کند که حاجی 2n تومان درجا تحویل دهد . از کجا ؟ نمیدانم ! حداقل این ها مثل کبیری مرحوم هم نیستند که به مردم اعلام می کرد که شما به من رأی بدهید ، من در مجلس کتوبات خودم را می کنم !

به نظر شما این مشت نمونه خروار ، آیا توهم مرکب است که پای در خاک خودشیفتگی دارد و سر در هوای نادانی ؟ آیا دروغ و خلف وعده است ؟ آیا عوام فریبی است ؟ آیا به عمد و اختیار گفته می شود ، یا ریشه در صداقتی جاهلانه دارد ؟ در حالی که فرد متوهم نسبت به توهمش بینش و آگاهی ندارد ، دروغگو حتماً قصد و نیتی شوم در سر دارد . هر چه که باشد آگاهی از واقعیت و عمل صحیح بر اساس آن ، پادزهری برای همه ی این هاست .

و کسی گفته بود : " آیین توهم ، رسم و راه قلندران یخی است که هرچند داعیه رازدانی و رمزخوانی دارند و خود را باطل السحر توطئه های دشمن می شمارند و آگاه به تمامی مسائل ، اما در مواجهه با آفتاب حقیقت و گرمای واقعیت ، بی هیچ درنگ و پایداری ذوب می شوند و می میرند !

 

 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 14:56 چهارشنبه 16 شهریور1390 |

در سال های اخیر در برخی از مجامع محلی و شهرستانی ، سکه ی بومی گری و بومی ستایی رواج بسیار یافته و به صورت مسابقه ای هیجان انگیز در حال گسترش نگران کننده ای هم هست . شاعری که در ابتدای قرائت اشعارش ، خود را به زبان محلی و بسیار غیورمندانه "رامسری" معرفی می کند و از جمعیت حاضر تشویق بی امانی می گیرد ، دیگری که از تاریخ منحصر به فرد رامسر می گوید ، و آن دیگری از غنای فرهنگی بی نظیر آن ، داد سخن می دهد ، آثار متعدد و گاه دم دستی از خاندان ها و اشخاص معمولی و اشعار و مفاخر و آداب و رسوم و امثال و حکم و ... که تنها و تنها در این سوی عالم یافت می شود ، یکی یکی خلق می گردند ، مسؤلی از ثبت هزار هزار منطقه و امکنه و ابنیه ی دنیا به نام رامسر می گوید ، آن یکی میزان و کیفیت تحصیل کردگانش را در منطقه و حتی در جهان ! بی همتا می داند و ... مردمی هم که در غیاب اجتماعات و گروه های مؤثر فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ، جایی برای اظهار وجود ، اعمال نظر و دخالت در سرنوشت خود ندارند ، در این مجالس سرحال می شوند و عجیب اینکه برخی خواص هم ، به همان دلایل پیش گفته ، به این محافل و این گفتمان روی آورده اند . آن قدر این نوع گفتار ، شورانگیز است که اخیراً یک مسؤل ارشد شهرستان هم جوگیر شده و اعلام کرده که رامسر می تواند میزبان مسابقات جهانی باشد ! و آنچنان جو بومی پرستی سنگین شده است که بعضی مقامات و رؤسای ادارات که رامسری هم نیستند ، در این مسابقه از بومیان پیشی می گیرند و برای ماندن به هر قیمتی ، مجبورمی شوند که خود را رامسری تر از هر رامسری بنمایانند ! ممکن است در شهر های دیگری هم همین بساط برپا باشد و تنها حسن این خودگویی و درخودماندگی بدخیم ، این است که شاید در هویت یابی و اعتماد به نفس مردم نقش مثبتی ایفاء کند و به عنوان جای پایی برای قدم های بعدی در نظر گرفته شود ، اما ضررهایش بی شمار است و در نهایت ، نه تنها کمکی به پیشرفت جامعه نخواهد کرد ، بلکه از یک سو به انزوا و در خود فرورفتن و از آن سو به عصیان و ایجاد نفرت بر علیه دیگران ، ختم خواهد شد و این همان چیزی است که صاحب نظران از آن به عنوان " وجه منفی سرمایه ی اجتماعی " یاد می کنند .

"رابرت پاتنام" به طور خلاصه "سرمایه اجتماعی" را این گونه تعریف کرده است : " ویژگی هایی از سازمان اجتماعی چون اعتماد ، هنجارها و شبکه ها که می توانند کارایی جامعه را از طریق تسهیل کنش های تعاونی بهبود بخشند ... " و او سپس تمایزی بین دو شکل از سرمایه اجتماعی ارتباط دهنده ( جامع ) و درون گروهی ( انحصاری ) قائل می شود .

سرمایه اجتماعی درون گروهی باعث تقویت هویت های انحصاری شده و همگنی و همبستگی شدید درون یک گروه را بیشتر می کند که این امر مستلزم ابداع و ایجاد هویت های "غیر و دیگر" است ، تا با مرزبندی هویتی با هر چه "غیر و دیگر" است ، خود را باز یابند . این حالت باعث نوعی نگاه هویت اندیش و درون گرایانه شده و موجب پیوند هایی قوی با افراد و گروه هایی مشابه می گردد و از آن سو مانع ایجاد پیوند های مستحکم در سطح گسترده تراجتماعی می شود . این وضعیت در جوامع اقلیتی یا گروه های تحت فشار و یا مناطقی که در آن درگیری های قومی و مذهبی وجود دارد ، بیشتر دیده می شود و حتی نوع بسیار مستحکم آن در گروه های مافیایی هم وجود دارد که جرم و جنایت و تخلف ، با وابستگی خونی و خانوادگی ارتباط وثیقی پیدا می کند . همچنین این نوع پیوند های قوی ، ممکن است به ایجاد و یا تقویت نابرابری در استفاده از فرصت ها و امکانات منجر شود و تصورش بسیار آسان خواهد بود که اعضای همبسته ی یک گروه خانوادگی یا مذهبی یا قومی ، فرصت های شغلی و امکانات در دسترس خود را تنها در اختیار هم کیشان و هم خونان خود قرار دهند و مابقی را از آن محروم نمایند ! " فوکویاما " اظهار می دارد که اغلب ، همبستگی گروهی قوی در اجتماعات انسانی محدود ، به قیمت خصومت بر علیه اعضای برون گروهی ایجاد می گردد و بهره برداری افراد با نفوذ خودمحور و گروه های نفرت را تسهیل می کند . هر چه شعاع اعتماد محدودتر و ارتباطات برون گروهی کمتر باشد ، احتمال بروز این اثرات منفی هم بیشتر خواهد شد و می تواند پدیده هایی چون پارتی بازی ، نژادپرستی ، حذف افراد غیر همسو و غریبه و در حد نهایی آن ترور و حذف فیزیکی اغیار! را موجب گردد . حداقل این نوع همگون سازی ها و اتکاء بر مناسبات محدود درونی ، ممکن است به محدود شدن فرصت های در دسترس و عقب نگه داشته شدن افراد بینجامد و این دسترسی ناچیز به افراد و موقعیت های خوب و متنوع ، باعث محروم تر شدن محرومان شده و بر عکس به لحاظ روانی ، همین محرومیت ها و مشکلات به صورت یک دور باطل ، منجر به تقویت پیوندهای درونی و ادامه و تشدید مشکلات قبلی گردد . از سویی دیگر ، سرکردگان این گروه های همبسته یا رهبران اقلیت های قومی و نژادی و منطقه ای ، به شدت نسبت به پراکنده شدن و گریختن افراد پیرامونی حساسیت دارند و سعی می کنند با تبلیغات و تهدیدات ، آن ها را هر چه بیشتر ، در حصار تنگ گروه محدود نمایند و با افرادی که احیاناً سرخود ! و برای خود ! اتصالات برون گروهی ایجاد می کنند ، به عنوان افرادی خاطی ، یاغی و خائن برخورد می نمایند و مجازات های سختی مثل بایکوت و حتی اخراج از گروه را برای آنان در نظر می گیرند ، چرا که آن سرکردگان و رهبران ، به مدد همین هویت های بسته و همبستگی های درونی و محروم کردن افراد از دیدن جهان خارج از گروه است که باعث در خود ماندگی رعایایشان ! می شوند و از مزایای ریاست و زعامت هم بهره مند می شوند ! و چه منفعتی بالاتر از این که با اختراع و دمیدن در هویت های جعلی ، جمعیت زیادی به گرد آنان حلقه بزنند و چه لذتی بالاتر از اطاعت محض و بی چون و چرای مریدان !

برعکس ، سرمایه اجتماعی ارتباط دهنده یا جامع ، افراد را به آشنایان دورتر و افراد متعلق به تقسیمات اجتماعی متنوع ، وصل می کند که این ارتباطات برای دسترسی به ابزارها و امکانات خارج از آن جامعه ی محدود و نشر و اخذ اطلاعات مفید است . به جای این که گروه کوچکی را تقویت کند ، به ایجاد هویت های وسیع تر و بده بستان های گسترده تر ، گرایش دارد و برای پیشرفت کردن ضروری است . روند کلی که امروز در جهان متمدن حاکم است نیز ، به همین سمت و سو گرایش دارد و اکنون نه تنها سخن از قومیت و نژاد و وابستگی مذهبی ، تا حدودی مذموم تلقی می شود ، بلکه حتی مفهوم "شهروندی مدنی" به جای "شهروندی ملی" نشسته است .شاید اتصالات درونی برای جوامع پیشامدرن ، امنیت و رفاه به ارمغان می آورد و آنان را قدرتمند تر می ساخت ، ولی در جوامع مدرن و پسامدرن که دولت های ملی و حتی سازمان ها و نهادهای فراملی ، وظایفی مثل ایجاد امنیت و ... را بر عهده دارند ، تکیه بیش از حد به اتصالات درونی و هویتی گروه های کوچک و مناطق محدود ، ممکن است آسیب های زیادی ایجاد کند که از آن جمله می توان به درخودماندن و درجازدن و سوء ظن و عدم اعتماد به جوامع دیگر و پراکندن بذر نفرت و کینه اشاره کرد .

با این همه اکثر جامعه شناسان اذعان دارند که در مجموع ، نبود سرمایه اجتماعی خیلی بدتر است و انتخاب درست اشکال این سرمایه ، به پیشرفت و توسعه کمک خواهد کرد و بدیهی است که توسعه بدون اعتماد و هنجارها و شبکه ها ، بسیار پرهزینه خواهد بود ...

و در نهایت این که ، به قول بهرام بیضایی در انتهای فیلم " باشو غریبه ی کوچک " : ایران وطن ماست ، ما همه ایرانی هستیم ...

و البته ما در جهانی بزرگتر هم زندگی می کنیم و سرنوشت مشترکی با انسان های دیگر داریم ...

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:39 پنجشنبه 3 شهریور1390 |

1 تا 21 – به زنگ تفریح 1 تا 21 بروید و ...

22 - به روزهای اعلام نتایج کنکور نزدیک می شویم و پایان یک سال تلاش دانش آموزان و معلمان و خانواده ها و استرس بی حدی که بر آنان تحمیل می شود . و دور نیست که دوباره عده ای در رستوران نصرالله خان خلج ، گرد هم آیند و از تلاش های قبول شدگان تجلیل کنند و البته فراموش نمی شود که بساط دیگری هم در همان جا برپا شود و اطلاعات غلط و تحلیل های نادرستی به خورد مستمعین داده و نتیجه گیری های سطحی و بی محتوا از آن گرفته شود که چنین کردیم و چنان ! که ما سال هاست در استان اول هستیم و در برخی موارد هم متأسفانه دوم ! و باز هم البته در همین بازار به مجریان گفتانده ! می شود و یا خودشان برای خوشامد مجبور می شوند از مسئولین و اشخاص جور و واجور! تعریف کنند و به وجدشان بیاورند و تملق بگویند و تشویق بگیرند از خلق الله ، برای آنان که بی صبرانه محتاج تشویقند ! و این بازارهای جانبی هم صد البته اهمیت بیشتری دارد از اصل قضیه که همانا پذیرفته شدگان باشند !

درباره ی این اقدامات کش گرمایی ! سخن بسیار است ( آبگرم کش جایی است درمرز کتالم و ساداتشهر و محل نزاع بر سر مالکیتش ! و من هم البته در این میان کاملاً بی طرف ... و سخن کش گرمایی ، کنایه ای است برای حرف های همین جوری ! و اولین بار آن را یکی از دوستان ابداع کرد ) ولی برای  پرداختن به اصل مطلب ، باید بگویم که در بررسی های پژوهشی مراحل مختلفی وجود دارد و زمینه هایی لازم است از جمله شرافت تحقیقاتی و آزادی عمل محقق و پس از آن ، انتخاب و به کارگیری روش درست پژوهش . ابتدا باید توصیفی درست و واقعی از موضوع ارائه شود که این امر مستلزم استقلال محقق از سفارش دهندگان و ملزم نشدن به اعلام نتیجه ای خاص و از پیش مشخص شده و عدم اجبار به خودسانسوری است . سپس آمارهای خام باید به داده ها واطلاعات اختصاصی تبدیل شود ، عوامل مزاحم از صحنه ی پژوهش حذف گردد ، همچنین پژوهشگر باید مواظب گیرافتادن در چاله های سر راهش باشد و از سوگیری های انحرافی ! خودداری نماید ( البته این انحراف با آن جریان انحرافی و فتنه ی جدید فرق می کند ! ) و آنگاه نوبت به تجزیه و تحلیل اطلاعات می رسد که آن هم باید منضبط و روشمند باشد و بسیار دیده می شود که در این مرحله برای فرار از نتایج تحقیق ، بخصوص در پروژه های سفارشی ! از تجزیه و تحلیل درست طفره می روند و صرفاً به آمار خشک و حداکثر اعلام میانگین ها و متوسط ها قناعت می شود ، در حالیکه این نحوه ی اطلاع دادن بر اساس میانگین ها ، نوعی تقلب است ، زیرا معلوم نیست چه کسی به چه چیزی رسیده است ، چه کسی یا چه پدیده ای ، وضعش بهتر یا بدتر شده و به بیان دقیق ، آن ها چیزی گفته اند ، بدون آنکه اطلاعی در باره ی وضع تک تک افراد و پدیده های مورد تحقیق بدهند و به تمام معنا و با زرنگی خاصی ، سر مخاطبان بی گناه خود ، کلاه گشادی گذاشته اند ! پس از طی همه ی این مراحل ، آنگاه نوبت به توصیه و تجویز و ارائه ی راه حل می رسد و اختلال و غلط گویی در هر مرحله ، منجر به تجویز نادرست و رفتن به سمت بیراهه می شود . و در کشوری مثل ما، که در آن  آزادی تحقیق وجود ندارد و یا در درجه ی بسیار نازلی قرار دارد ، شرافت تحقیقاتی در خیلی از موارد زیر سؤال است ، نهاد های مستقلی برای نظارت بر این کار موجود نیست و به عبارتی ، قریب به صد در صد امور ، مستقیم و غیر مستقیم ، زیر نظر و فشار دولت بزرگ و مسلط است ، علاوه بر آن یک برنامه ی پژوهشی منسجم هم وجود ندارد ، این مشکلات مسلماً بیشتر خود را نشان می دهد .

متاسفانه در آموزش و پرورش ما که بیش از دستگاه های دیگر زیر نفوذ و سیطره ی دولت و حاکمیت است و انواع و اقسام محدودیت ها ، توسط گزینش ها و حراست ها و امور تربیتی و سایر بخش های اداری ، بر معلم و دانش آموز اعمال می شود ، اوضاع بسیار وخیم است و البته وضع پژوهش و تحقیق که علی القاعده باید نشانگر نقص ها و نارسایی ها باشد ، خیلی خیلی وخیم تر ! و همین چند وقت پیش بود که مسئولی از استان ، به معلمان جدیدالاستخدام که تقریباً همگی از وابستگان حکومت و تأیید شده ی آنان هستند ، نهیب می زد که حتی در مجالس خصوصی هم مواظب رفتارتان باشید که عیون ما ( بخوانید خبرچینان ما ) در همه جا پراکنده اند و به حسابتان خواهند رسید ! تحقیق های سطحی و آبکی برای مستند سازی و گرفتن امتیاز و اضافه شدن چندرغاز ! به حقوق معلمان زحمتکش ، سال هاست که آموزش و پرورش را آزار می دهد . copy و  paste مقالات دیگران ، به امری عادی بدل شده است که این کار در ممالک دارای قانون ، سرقت علمی و جرم تلقی شده و البته در جایی که با مدرک قلابی می توانی مدیر یا وزیر بشوی ، شاید گناه بزرگی نباشد و نوعی زرنگی و مهارت محسوب گردد !

بازمی گردم به مراسم تجلیل از قبول شدگان دانشگاه در رستوران خلج . حالا که صاحب محترم رستوران زحمت می کشد و هزینه ای متقبل می شود ، آیا بهتر نیست در این مراسم ، تنها به تجلیل دانشجویان بسنده کنند ؟ و از این همه حشو و زواید مضر پرهیز نمایند ؟ علاوه بر آنکه آدم های معمولی را بی خود باد کرده و پاچه خواری و تملق به راه می اندازند که امری غیر اخلاقی است ، با آن آمارهای نادرست و تحلیل های نابجا و تجویزهای غیرعالمانه ، فضا را هم خراب و آلوده می کنند . آیا محاسبه شده است که چه تعداد قبولی در رشته های طراز اول ، در قیاس با شهرهای دیگر داشته ایم ؟ یا تنها بر اساس میانگین قبولی و یا نسبت پذیرفته شدگان به شرکت کنندگان ، و بدون درنظر گرفتن رشته ها و کیفیت دانشگاه ها اعلام نظر می کنند ؟ چه شاخصی برای این کار داشته اند ؟ آیا اصلاً چنین مقایسه هایی صورت گرفته و آیا این مقایسه ها اساساً درست و علمی بوده است ؟ کدام مرجع صلاحیت داری آن را تأیید کرده است ؟ آیا این گونه ارائه ی آمار و اطلاعات و نتیجه گیری های معیوب ، نوعی تقلب نیست ؟ چرا سال گذشته که با همان آمارهای علیل ، ششم یا هفتم استان شدند ، اصلاً صدایش را در نیاوردند و دم نزدند !

بسیاری از بخشنامه ها و دستورالعمل های کشوری و استانی و بخصوص شهرستانی در آموزش و پرورش ، دچار همین عوام زدگی و عوام فریبی است . مخ آن معلم بدبخت ، تاب برمی دارد ، وقتی از آموزش اداره ، به او ابلاغ می شود که در سال گذشته ، دانش آموزان سال دوم دبیرستان فلان ! 76 درصد قبولی داشتند و امسال این نسبت به 69 درصد رسیده است ! و آمرانه و عاقل اندرسفیه ، از او می خواهد ،  توضیح دهد که چرا چنین شد ؟! و او هم موظف است که ظرف چند روز آینده ، دلیل این افت را در چند سطر ، برای مسؤل متوسطه ی اداره بنویسد ! و این وسط ، یکی هم نیست که بگوید ، دانش آموزان سال قبل حالا به سال بالاتر رفته اند ، این ها دیگر آن ها نیستند ، خانواده های متفاوتی دارند ، هوش و استعداد دیگری دارند ، معلم هم ممکن است معلم سال گذشته نباشد و ... بعدش هم ، مدیر و معلم چه ابزار تحقیقی و امکانات و دانشی در اختیار دارند که به این مسئله ی غامض و پیچیده بپردازند ؟ جز این که او هم سر مسؤل بالادست خود کلاه بگذارد که " دست بالای دست بسیار است " ! و همین آدم که در بی دانشی خود غوطه ور است ، مدام به رخ همکاران خود می کشید که هر شب تا نزدیکی های سحر ، روی این پرونده ها و بخشنامه ها می نشیند و کار می کند ! و برخی از همکاران که فردا صبح  در مدارس ، چرو کیدگی و تاخوردگی بخشنامه های اداری را می دیدند ، حدس می زدند که کار ، کار همان آدم است ، که روی آن ها می نشیند !!!

بگذریم که از این بی دانشی ها بسیار است و طرفه آنکه این آموزش و پرورش ، با این استعداد و قابلیت نحیف مدیریتی و معرفتی قرار است ،  پیشتاز تحول و توسعه باشد ! و حالا که آدم های دیگری بر جای پیشینیان خود نشسته اند ، باید منتظر ماند و دید که آیا به سوی همان کژراهه می روند یا مسیر درست را انتخاب می کنند ؟ امید داشته باشید تا راحت تر زندگی کنید ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:5 چهارشنبه 26 مرداد1390 |

1 تا 20 - به زنگ تفریح 1 تا 20 مراجعه کنید و حتماً برگردید !

21 – مربی پرورشی بود و البته آدم خوبی هم بود و برادرانش در جنگ ایران و عراق شهید شده بودند. صداقت و سادگی خاصش و البته لطف برادرانش ، پله پله ! او را به مقامات بالا نزدیک ، ولی بقول مولانا از ملاقات خدا دور می کرد . اندکی بعد ، مسئول امور تربیتی اداره شد و خیلی هم در کارش جدی عمل می کرد . اصلیتش روستایی بود و همچنان هم در یک روستا شهر ! زندگی می کرد . به ارباب رجوع ، احترام خاصی می گذاشت و سلام علیکم های نازو آبدار و پر کرشمه ای تحویلشان می داد و برایشان از کمر و تا کمر خم می شد !

دولت دوم هاشمی یعنی همان سردار سازندگی خودمان ! فرا رسیده بود و با فشار مجلس چهارم ، سردار هم از سرداری افتاد و مجبور شد ، به راست بغلتد و خود رااصولگراتر بنمایاند ! و به دنبال این تغییرات در سطح کلان ، رفت و آمدهای مدیران میانی و در پی آن رؤسای دون پایه هم شروع شد . حاجی داستان ما هم ، قرعه به نامش افتاد و شبی که در خواب بود ، همای سعادت را بر شانه اش نشاندند و قبای ریاست را به تنش پوشانیدند ! مانند شیروی چوپان در سریال سلطان و شبان !

وقتی رئیس اداره شد تا یک سال اول ، همان رویه ی قبلی را ادامه داد ، یعنی احترام به مراجعین و تکریم ارباب رجوع و ولی نعمتان ! کما فی السابق در دستور کارش بود . حتی مواقعی پیش می آمد که اگر مسئولین واحدها به بهانه های مختلف ، کسی را معطل می کردند و سر کارش می گذاشتند که " برو و فردا بیا ! " حاجی به شدت عصبانی می شد و فرد خاطی و پشت هم انداز را احضار می کرد و جلوی همان ولی نعمتان ! حسابی از خجالتش در می آمد و یارو را خرد و خمیر می کرد ...!

روزها گذشت و چرخش ایام سبب شد که جنم مدیریتی در عمق ضمیر و جانش ریشه دوانده و رئیس ما کم کم رئیس تر شد و ابهتش را از این پس به رخ رعایا ! یعنی همان ولی نعمتان ! هم می کشید ... ( راستی شما می دانید چه کسی برای اولین بار واژه ی ولی نعمت را از خودش در آورد ؟! ) حتی گاهی پس از ورود مراجعان ، چند ثانیه ای و حتی دقیقه ای خودش را مشغول کار با پرونده های روی میز نشان می داد که مثلاً خیلی کار دارد و سپس با حرکتی آهسته ، عضلات گردن ستبرش ! را منقبض می کرد و سرش بالا می انداخت و با نگاهی خمار و لبخندی بزرگ منشانه و صدایی خش دار به آن ولی نعمت ! می گفت :« بفرمایید ! » حالا دیگر شروع کننده ی سلام هم نبود که مستحب بود و تنها جواب سلام را می داد که واجب بود و البته همراه با علیکم اش ... !! و هرگز فراموش نمی کرد که مخارج حروف فارسی را به درستی و به سبک عربان ادا کند که  «ع»اش شبیه «غ» و «ح»اش شبیه «خ» می شد ولی چون نوک زبانی سخن می گفت و «سین»اش می زد هر کاری می کرد ، نمی توانست هر کدام از حروف « س ، ص و ث » از مخرج مخصوص خودشان ادا کند و همه را «ث» تلفظ می کرد .

خلاصه پرستیژ مدیریتی و اخلاق روستایی اش دست به دست هم دادند و طوری شده بود که کارمندانش از ترس ، خویشتن خویش را می خیساندند !!! او البته همه ی این رفتارها را با اعتماد به نفس بی نظیری انجام می داد . و البته بیرون از اداره هم به پشتیبانی نهادهای قدرت انقلابی و سیاسی مستظهر بود و در جلسات عبادی و سیاسی رسمی ، حضوری فعال و یکه داشت و در مسابقه ی تند روی ، گوی سبقت را از دیگران می ربود . مدتی هم رئیس یکی از نهادها شد و نظارت بر صلاحیت افراد را هم به او سپردند و او نیز قیچی به دست ! به تشخیص و تکلیفش عمل می کرد ، آن چنانی ! چنان که افتد و دانی ...! با این همه استبداد رأیی که داشت ، بسیاری از رفتار های صادقانه و روستایی و گاهی جوانمردانه اش برای او محفوظ مانده بود و او از نظر ضعفا همچنان رئیس خوبی محسوب می شد ، چون گاهی حال اغنیاء را می گرفت و دل همان ضعفا را خنک می کرد و انتقام قرن ها ستم و بهره کشی محرومان و پا برهنگان را از مرفهین بی درد می گرفت !

روزی از روزها که مشغول نسق کشی از مسئولین واحدهای اداره بود و با عصبانیت تمام در حال ارشاد و گوشمالی ! آنان بود ، جوانکی وارد اتاق رئیس شد ، که تازه دوره ی دانشسرا را تمام کرده و او را به یکی از دوردست ترین روستاهای منطقه فرستاده بودند ، تا مدیر آموزگار همزمان مدرسه ی آن روستا باشد . ( و اگر الان بود ، شک نکنید که به مجلس هشتم احضار می شد و درست مثل مشایی و الهام سابق ! به او هم گیر می دادند که چرا دوشغله است ! ) لپ های گل کرده ی رئیس ، از عصبانیت ، قرمزتر از قبل شده بود ، به رنگ انار ساوه ! و از گوش ها و گردنش هم آتش می بارید و بر سر زیردستانش فریاد می کشید . مدیر آموزگار جوان قدری این پا و آن پا کرد که رئیس نگاه تندی به او انداخت و چند ثانیه ای بدون حرف به چهره اش میخ شد ! با این طرز نگاه کردن حاجی ، نطق جوانک کور شد و هیچ نتوانست بگوید که رئیس با حرکات سر و چشم و ابرو ، از او پرسید که چه می خواهد ؟ و جوان دو شغله هم با صدای لرزان گفت که مهر مدرسه را جسارتاً گم کرده است ! همه ی حضار از جمله رئیس با شنیدن این جمله ، با چشمانی گشاد و پر از حیرت و تعجب به او نگاه کردند ، درست مثل نگاه های اهالی پایین برره به کیانوش ! چه جسارت ها !!! رئیس که نمی خواست با عصبانی شدن برای جوانک ، درجه ی خشم خود نسبت به کارمندان را پایین بیاورد ، باز هم با ایما و اشاره به او فهماند که باید بیرون از اتاق منتظر بماند و بعد از جلسه شرفیاب شود !

جلسه تمام شد و مدیر آموزگار ما که در اثر آن نگاه های تند ، همه چیزش ، از جمله اعتماد به نفس و کرامتش را ، از قبل باخته بود ، وارد اتاق شد که حالا رئیس در آن تنها بود . همچون سربازی به حالت خبردار ، روبروی فرمانده اش ایستاد و دستانش را مؤدبانه روی شکم لاغرش به هم جفت کرد و سرش را مظلومانه پایین انداخت و منتظر عکس العمل حاج آقا ماند . حاجی هم سر بزرگ و سنگینش را به آرامی بالا آورد و با همان نگاه سنگین و اخم آلود ، مانند پدری دیکتاتور که بر سر بچه ی زبان نفهمش هوار می کشد ، فریاد زد : " پس مهر مدرسه را گم کردی ! مگر نمی دانی مهر مدرسه ناموس مدرسه است ! بی ناموث ! " ( گفته بودم که رئیس ، «س» اش می زد ) و خودتان حدس بزنید که در آن لحظه چه بر سر آن بچه ی مردم آمد ، بخصوص وقتی که آن فحش را شنید ...

و انسان در این لحظه ، یاد رضا شاه مرحوم می افتد که روزی در حال سان دیدن از دسته ی قزاقان بود و از سربازی اکبر نام ، با اشاره به تفنگش پرسید که این چیست ؟ و اکبر جواب داد : " تفنگ است قربان " و رضا خان به شدت عصبانی شد و گفت : " تفنگ یعنی چی ! بگو مادر من ، خواهر من ، ناموس من ، همه چیز من ! " و او هم اجباراً چنان گفت که دیکتاتور خود شیفته خواسته بود . در ادامه ی سان دیدن ، وقتی همین سؤال توسط رضا خان ، از سرباز دیگری که چند قدم آن طرف تر ایستاده بود ، پرسیده شد ، آن بنده خدا که احتمالاً بهره ی هوشی اندکی داشت و شاید هم کمی ترسیده بود ، بلند و محکم ، طوری که هم ترس خویش را پنهان کند و هم رضا شاه خوشش بیاید ، جواب داد : " مادر اکبر ! خواهر اکبر ! ناموس اکبر ! "

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:25 جمعه 14 مرداد1390 |

1 تا 19 – به زنگ تفریح 1 تا 19 بروید و برگردید ... نرفتید هم نرفتید !

20 – آقا مصطفی در حال حاضر بازنشسته ی فرهنگی است و داستان های زیاد و خاطرات شیرینی دارد و کسانی که با او هم صحبت می شوند ، هرگز خستگی را حس نمی کنند .خودش زیاد اهل سخت گیری نبود ، وقتی که به شغل شریف معلمی اشتغال داشت . اهل بگو و بخند و تفریح و دوستی بود . در سال دوم یا سوم دبیرستان که درس می خواند ، دانش آموز متوسطی بود و در حد ضرورت به خودش زحمت می داد و از درس ریاضی هم که اصلاً خوشش نمی آمد . دبیر ریاضی آن سال تحصیلی هم آقای " ر " بود که مطابق با استانداردهای آن زمان ، دبیر تقریباً خوبی بود ، ولی نه زیاد تاپ و دست اول . ایشان از نظر اجتماعی و خانوادگی از طبقه متوسط بالا بودند و ارتباطات سببی و نسبی بسیاری داشتند و به قول امروزی ها ، دارای سرمایه اجتماعی بالا . به علت همین ارتباطات و اتصالات خانوادگی و اجتماعی در عرصه عمومی هم زرنگی و مهارت خاصی داشتند .

وقت نوبت امتحان پایان ثلث اول رسید و آقای دبیر سؤالات امتحان ریاضی را پخش کرد و مطابق روال آن زمان از دفتر و دستک و مناسک امتحانی مثل امروز خبری نبود و سؤالات در ورقه های استنسیل نوشته می شد و توسط دستگاه های قدیمی و با سر و صدای زیاد ، تکثیر می گردید و در همان کلاس توزیع می شد. روی هر نیمکت ، دو نفر می نشستند و گاهی که تعداد بچه ها زیاد بود ، به خصوص در کلاس های پایین تر ، نفر وسط سرش را زیر میز می کرد و روی نیمکت مشغول پاسخ به سوالات می شد . معلم ها ی آن روز هم می بایست با مهارت خاصی سی تا چهل نفر بچه تخس و شیطان را می پاییدند ، مبادا تقلبی صورت بگیرد و حرام و حلالی قاطی شود !

آقا مصطفی که از ریاضی بدش می آمد و نمراتش در این درس زیاد تعریفی نداشت ، از دیدن سؤالات مشکل و پیچیده ، سر گیجه گرفت و هر کاری کرد نتوانست نمره ای حتی در حد آبروداری ، برای خودش دست و پا نماید ! چه کاری می توانست بکند ، وقتی که سؤالات تشریحی بود و می بایست راه حل مسئله را دقیقاً طی می کرد و او اصلاً نمی دانست راه حل چیست و هیچ شانسی هم برای خودش تصور نمی کرد . نقشه ای به ذهنش رسید و در اواخر وقت امتحان ، مترصد فرصت مناسب ماند و همین که پنج شش نفر از بچه ها با هم بلند شدند ، او هم برخاست و در حالی که برگه ی امتحانی در دستش بود ، خود را در میان چند نفر چپاند ! و وقتی که همه برگه های خود را روی میز آقای معلم گذاشتند ، مصطفی این کار را نکرد و با مهارت تمام ، برگه ی امتحان را با خود از کلاس خارج کرد و آن را معدوم نمود ! حداقل این جوری می توانست مدعی شود که من برگه را تحویل دادم ولی آقای معلم آن را گم کرد و به این ترتیب جلوی آبروریزی به خاطر نمره ای در حد صفر! گرفته می شد .

مدتی گذشت و چون امتحان پایان ثلث بود و باید کارنامه ی بچه ها صادر می شد ، آقا مصطفی هر لحظه منتظر عکس العمل آقای دبیر بود. دبیر ریاضی هم چند بار که او را دید ، اصلاً حرفی نزد و مصطفی نیز به روی خود نیاورد و چند بار که بچه ها از دبیرشان می پرسیدند که آیا برگه ها را تصحیح کردید ؟ دبیر ریاضی آن را به چند روز آینده موکول می کرد . چند روز بعد ، آقای دبیر ، مصطفی را در خیابان نزدیک مدرسه دید و ضربه ی کوچکی بر پس گردنش نواخت و خنده ی ملیحی تحویلش داد و پرسید :« پسر ، امتحان ریاضی خوب بود ؟ » که مصطفی جواب داد : «بد نبود آقا ، خوب بود !» دبیر دوباره پرسید : « چند می گیری پسر ؟ » که مصطفی با کمی فکر و زحمت و طوری که انگار دارد در ذهنش جواب های صحیح امتحان ریاضی اش را حساب می کند ، خیلی عادی و با اعتماد به نفس گفت:« آقا حدود 15 یا 16 می گیرم ! » که دبیر بلافاصله ضربه ی آرام دیگری به پس گردنش زد و باز هم لبخند معنی داری نثارش کرد و گفت : " 13 گرفتی پسر ! " و این نمره 13 هم عیناً در کارنامه ی ثلث مصطفی منظور شده بود !

گویا هر دو ، یعنی هم دانش آموز و هم معلم به این کار راضی بودند، مصطفی راضی بود که کلکش گرفته و حسابی کاسب شده و حداقل 11 نمره ی مفت و مجانی کسب کرده بود و از آن سو معلم هم راضی بود که با آرامش و بدون آبروریزی بابت گم شدن برگه ی یک محصل ، قضیه را ختم به خیر کرده بود ! چون خیلی برایش افت داشت که در مدرسه و در میان این همه دانش آموز و همکاران مدرسه هو بیفتد که معلمی برگه ی امتحانی دانش آموزش را گم کرده است ! تو راضی ، من راضی ، اصلاً چه مربوط است به جناب قاضی ؟!!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:12 یکشنبه 9 مرداد1390 |

علاقه پدر به کشاورزی  خیلی زیاد است، به طوری که گاهی مادرم ، دست به دامان اهل خانه می شود ، تا او را راضی کنند که دست از کار بکشد. او البته این کار را با عشق و علاقه ی بی نظیری انجام می دهد. وقتی درختان را در گرمای تابستان آبیاری می کند و شادابی برگ هایشان را می بیند، حسابی بر سر ذوق می آید.

شاید علاقه ی شدید من به کشاورزی هم ، ارثیه ی پدری باشد و شاید هم ناشی از پایان سیاست به شیوه ی مرسوم آن، البته فعلاً برای ما ! و گاهی که دوستان احوال پرسی می کنند و می گویند ، چه خبر؟ جواب بی تردید من این است که هیچی ! فعلاً مشغول کارهای زیر بنایی هستم و بعد از اظهار تعجب آنان ، توضیح می دهم که منظورم کشاورزی داخل حیاط و باغچه است، نه چیز دیگری ! و البته به قول آقای احمدی نژاد ، در شب 14 خرداد، نوبت بقیه هم خواهد رسید ! شما نه ! شمایی که وابسته به جریان انحرافی هستی ! بله شما ! مخلص آقای رئیس، نوبت شما هم می رسه !!!

حدود سی و اندی سال پیش که باغات چای سر پا بود و اهالی منطقه حال وحوصله داشتند، یک سال در میان ، بوته ها را هرس می کردند. آن موقع هنوز طرح های ریشه کنی چای ! اجرا نشده و هزاران شغل برای زنان و مردان مناطق چای خیز فراهم بود، از کشاورز گرفته تا کارگر و راننده و کارخانه دار و... البته انصافاً این یکی دسته گل را ، آقای احمدی نژاد به آب نداده بود، دروغ چرا ، آ آ آ ...! در ایام انتخابات خرداد 88، اخوی آقای مهندس موسوی، که کارشناس ارشد وزارت خارجه بود و سررشته ای هم در امور کشاورزی نداشت، جهت سخنرانی های تبلیغاتی به این منطقه آمده بود و مطابق ادبیات مهندس موسوی ، از تولید ملی و خطر نابودی آن ، سخن گفت و چون دید که یکی از محصولات کشاورزی منطقه ، چای است ، در شهرستان رودسر ، به این موضوع پرداخت و اظهار تاسف کرد که چرا چایکاران  به این روز افتاده اند. من که ایشان را همراهی می کردم ، از پیرمردی که در کنارم ایستاده بود و طرفدار آقای احمدی نژاد بود، شنیدم که به اطرافیانش می گفت : " آخه بابا ! نابودی چای که دیگر دست احمدی نژاد نیست و دولت خاتمی این بلا را بر سر ما آورد ! " و دیدم که بنده خدا راست هم می گفت !

باز هم از اصل مطلب دور شدم و به امور روبنایی و سیاسی پرداختم ! داشتم از سی سال پیش می گفتم که پدرجان من ، برای هرس باغ چایی رفته بود که الان دیگر وجود ندارد و فعلاً باغی است با درختان گوناگون و همه نوع گیاهی غیر از چای ! و برای این کار از یک کارگر کمکی استفاده می کرد ، کارگری مهاجر که از ییلاقات جهت گذران امور ، به قشلاق آمده بود . با هم رفتند و البته ابوی ، شیوه ی خاصی برای هرس کردن داشت و آن طور که باید و شاید ، کار کس دیگر را قبول نداشت و مرتباً تذکر می داد که باید این گونه ! هرس کرد ، نه آن گونه ! در این کار هم ، دو چیز برایش مهم بود ، یکی داس خوب ، که موقع هرس کردن ، بوته ها را آزار ندهد ! و دیگری سنگی مخصوص برای ساییدن و تیز کردن داسش . این سنگ های مخصوص را هر کسی ندارد ، که هم خوب تیز کند و هم به لبه ی داس ، خش و خط نیندازد .

کار هرس که به اواخر رسید ، پدرم به امیر ، همان کارگر مهاجر ، گفت که باقیمانده ی بوته ها را بعد از ظهر ، به تنهایی ، البته این گونه ! هرس کند ، نه آن گونه ! و سنگ را هم در پایان ، با خود بیاورد و تحویل بدهد . کار تمام شد ، ولی امیر سنگ را نیاورد ! در جواب سئوالات مکرر پدرم ، او اظهار می کرد و اصرار داشت که سنگ را همان جا ، داخل باغ گذاشته است . حاجی هم برای یافتن سنگ عزیزش ! چندین بار تمام سرشاخه های هرس شده را زیر و رو کرد ، ولی آن را پیدا نکرد . و بو برد که کار ، کار امیر است و احتمالاً کیفیت آن سنگ جادویی ! او را به کاری شیطانی واداشته است . هر کاری کرد ، امیر اقرار نکرد و به گردن نگرفت ، این اختلاس بزرگ را !

من آن سال در کلاس دوم راهنمایی درس می خواندم و نوجوانی بودم ، کوچک و ریزاندام . در یکی از روزهای گرم بهار و در اوج آفتاب ظهر ، نقشه ای در ذهن پدر جرقه زد ، مرا صدا کرد و گفت : " امیر احتمالاً الان در خانه اش است ، برو از خواب بیدارش کن و بگو سنگ و داس ما را بدهد ! " همه ی اهل خانه تعجب کردند که تاکنون حرفی از داس در میان نبود ! و بعدش هم چرا حالا ؟ این وقت روز ؟ که ابوی دستور دادند ، همین طور که گفتم ، عمل کن ! و حرف هم حرف او بود و بس ! خانه ی امیر ، یک کوچه بالاتر بود و در طبقه ی هم کف خانه ای قدیمی ، به تنهایی زندگی می کرد ، دور از اهل و عیال که این وقت سال در ییلاق بودند . در زدم و بیچاره را از خواب ناز ، پس از یک روز کار طاقت فرسا ، بیدار کردم و دستور پدر را ، همان طور که گفته بود ، اجرا کردم و امیر خان ، که هنوز از گیجی خواب نیمروزش بیرون نیامده و خود را با زمان و مکان تطبیق نداده بود ، بلافاصله گفت : " داس را من برنداشتم ، ولی سنگ این جاست !!! "و آن سنگ بزرگ را که بیش از پنج کیلو وزن داشت ، درون کیسه ای گذاشت و من آن فاصله ی حدوداً صد متری را با آن بار سنگین ، به چه زحمتی طی کردم ، در حالی که به شدت ، اندر کف پلتیک بی نقص پدرم بودم ! و داستانی داشتیم وقتی که به خانه رسیدم و این ماجرای جالب را تعریف کرده و از رفتار خاص امیر گفتم و همگی مشغول پسیکوآنالیز او شدیم و کلی خندیدیم ! حاج آقای ما هم با غرور خاصی ، لبخندهای سنگین و پیروزمندانه ای می زد و از این که پروژه اش با موفقیت طی شده و تجربه ای گرانسنگ را به ما آموخته بود ، راضی به نظر می رسید و به خود می بالید و مهمتر از همه این که سنگ محبوبش را دوباره به دست آورده بود . و بنده خدا امیر خان ، تا مدت ها هر وقت ما را می دید ، صورت گل انداخته ی ییلاقی اش ، قرمزتر می شد و احساس شرمندگی می کرد ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 12:25 جمعه 31 تیر1390 |

کارمند یکی از نهادها بوده و آن قدر اعتماد به نفس دارد ، که در تمام زمینه ها تئوری پردازی می کند ، از مسائل اجتماعی گرفته تا سیاست و دین و ...بخصوص جغرافیای سیاسی که خوراکش است ! شاید هم به آنانی که از نظر اداری و منزلتی بالاتر از خودش هستند ، می نگرد و واقعاً می بیند که رئیس و رؤسایش ، نه تنها چیزی بیش از او نمی دانند ، بلکه واقعاً دون مایه تر از او هستند و این احساس البته در خیلی از کارمندان و مردم وجود دارد . وقتی افراد شایسته ، بر اساس روال منطقی و در یک ساز و کار عادلانه ، در موقعیت ها قرار می گیرند ، حرف و حدیثی هم نیست ، ولی هنگامی که مدیران کم مایه ، در عین عدم شایستگی و تنها با توصیه ی بچه های بالا ! بر مسند می نشینند ، همین می شود که مثلاً در اداره ای دارای n  نفر پرسنل ، نیمی از آنان ، پیش خود می اندیشند و باور دارند که اگر به جای این مدیر بودند ، خیلی بهتر آن دم و دستگاه را اداره می کردند . و ظریفی از همین ها می گفت ، بود و نبود فلان رئیس اداره ، یکسان است و اگر سنگ سیاهی را هم ، به جای رئیس ، بر روی آن صندلی بنشانند ، هیچ اتفاقی نمی افتد و این را وقتی گفت که رئیس اداره اش ، در طول آن سال ، یک بار سفر سی و چند روزه ای به خانه ی خدا داشت و یک ماه دیگر هم به علت بیماری ، بر سر پستش حاضر نبود و سر جمع ، یکی دو ماه دیگر هم وقتش در مرخصی استحقاقی و شرکت در جلسات و ... گذشت و آب هم از آب تکان نخود و اداره اش ، اداره شد مثل هلو !

( البته داخل پرانتز بگویم ، وقتی آقای رئیس جمهور به قهر 12 روزه رفته بود ، خبرنگاری از او پرسید ، در این مدت که شما نیستید ، آیا به مملکت و کار ملت آسیبی نمی رسد ؟ و ایشان فرمودند ، البته که نه ! چون مملکت را که ما اداره نمی کنیم ، بلکه این امام زمان است که آن را می چرخاند ! )

باری ، این آقا هر وقت جمعی را گیر می آورد ! سخنان فراوانی را که در سینه داشت ، بر سر مستمعانش آوار می کرد و درد دل هایش ، حداقل حسنی که داشت ، این بود که خود او را سبک می کرد ، از این همه رنجی که می کشید . او با چشم خود می دید ، فلانی که در دوران مدرسه ، از قبیله ی تنابل ! کلاس بود ، پول و پله ی خوبی به هم زده و تمام مسئولین و مردم ، برایش تا کمر خم می شوند ، این جوری !!! یا فلان کس که از عهده ی اداره ی یک واحد کوچک بر نمی آمد ، رئیس اداره ی بزرگ شهر شده است ، یا دیگری بر فراز منبر و یا پشت تریبون ، در حالی که جهالت و نادانی خود را به رخ مردم می کشد ،در عین حال ، لذت هم می برد که خلقی عظیم در پای سخنانش به به و چه چه می کنند ، یا شخصی که فکر می کند ، دو صدم درصد از دو دهم درصد بیشتر است ! خود را نامزد نمایندگی مجلس کرده و اتفاقاً رد صلاحیت هم نشده ! و توانسته هزاران رأی مردم را از آن خود کند و ... این عزیز ما ، گاهی آن قدر می گفت و می گفت که گوشه ی دهانش کف می کرد، ولی مردم او را جدی نمی گرفتند . دوستانش اگر می دیدند که او از روبرو می آید ، راهشان را کج می کردند تا گیر او نیفتند ، آخر این بنده خدا ، اگر کسی به تورش می افتاد ، حداقل یک ساعتی برایش حرف می زد !

یک روز هم که قرعه به نام من شد و در دفتر مدرسه ای به تورش افتادم ! او بحث مهم جغرافیای سیاسی را آغاز کرد و از مزایای روابط سیاسی با کشورهای قدرتمندی چون بورکینافاسو و جزایر کومور گفت ! به ایشان گفتم که با این همه علاقه ، چرا در همین رشته ادامه تحصیل نمی دهی ؟ الان که به لطف دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی و پیام نور و فنی و حرفه ای و پودمانی و علمی کاربردی و ... همه وارد دانشگاه می شوند و عن قریب است که هر دانشگاهی برای خودش ، کارآگاه خصوصی استخدام کند ، تا بچه های مردم را دستگیر کرده و بر سر کلاس بنشانند ! که او آهی کشید و از مشکلات مالی و فقدان شرایط مناسب گفت و گفت : " متأسفانه من در جایی کار می کنم که فیثاغورث آن جا سید حسن است! " و نام اداره ای را برد  که در آن کار می کرد و آن سید حسن هم مسئول بالا دستش بود که در عین بی سوادی و کم مایگی ، مرتب توی سر این بنده خدا می زد و به انحاء مختلف اذیتش می کرد و جلوی پیشرفتش را می گرفت و او اتفاقاً سال ها پیش در رشته ی جغرافی قبول شده بود ، ولی نتوانست برود و تمام تقصیرها از نظر او ، بر گردن همان فیثاغورث بود !

ایام انتخابات خرداد 88 بود و ما در ستادی فعالیت می کردیم که کاندیدایمان با 63 درصد آراء پیروز نشد . در یکی از جلسات تبلیغاتی ، همین آقا مرا دید و گفت که آیا فلانی با شما هست یا نه ؟ و نام یکی از بستگانش را برد که دستی در کارهای آموزشی دارد . با تسامح گفتم : بله ! و او گفت که اگر آن فامیلش را داشته باشیم ، به تنهایی بیش از بیست هزار رأی دارد ! و باز هم گفت که آیا مهندس ... با شما هست ؟ و این بار نام یکی از مسئولین شهرستان همجوار را برد که باز هم گفتم : بله تقریباً ! و گفت که او هم حدود بیست هزار رأی دارد ! و همه ی این ها در حالی بود که در پرشورترین انتخابات مثل دوم خرداد و مجلس ششم ، در شهرستان ما حدود 35 هزار شرکت کننده داشتیم . جز در انتخابات سال 88 ، که حدود 120 درصد واجدین شرایط ، آمده بودند و البته چنان به سرعت و با نظم هم آمدند که ساعت 9 غروب ، تمام حوزه ها بسته شد و هیچ کس هم پشت در نماند ...و وزارت کشور هم به پاس این سرعت و نظم مردم ، آراء را با سرعتی مثال زدنی شمرد ، تا برای اولین بار باشد که در شب پس از انتخابات ، کاندیداها و هوادارانشان ، خوب بخوابیدندی و خواب های خوش بدیدندی .

باز هم از اصل بحث منحرف شدم و تا بلای آن جریان انحرافی بر سرم نیامده برگردم به اصل مطلب ! و اصل مطلب این است که اگر شایسته سالاری حاکم باشد ، این مشکلات کمتر پیش می آید وگرنه حاکم شدن شایسته سواری ! باعث می شود که همواره همین آش باشد و همین کاسه . اگر علم و عالم قدر ببینند و بر صدر بنشینند ، راه حل ها هم خود را به ما نشان خواهند داد و آن وقت این دوست ما هم به رشته ی مورد علاقه اش یعنی جغرافیای سیاسی ! می پردازد . نباید بگذاریم که بلای آخرالزمان بر سرمان بیاید ، چنان که مولا علی (ع) گفت : تقدیم الاراذل علی الافاضل !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:54 چهارشنبه 22 تیر1390 |

1 – قبل از شروع ، لازم می دانم که از همه ی پرموها و کم موها و بی موها و ... بابت این نوشته عذرخواهی کنم و حلالیت بطلبم ! که هدف من ، تنها و تنها ، معرفی یک کاراکتر است که در اطراف خود می بینیم ...

2 – اواخر دهه ی شصت بود و اطلاع دارید که آن موقع تعداد اتوبوس های بین شهری خیلی کم بود و با هزار زار و زحمت می توانستید ، بلیطی پیدا کنید و یا اگر شانس همراهتان بود ، در بوفه ! جایی برای خود دست و پا نمایید . از ترمینال آزادی ، سوار اتوبوسی شدم ، که عازم شهسوار بود .

در این میان ، مسافری حضور داشت که توجه همه را به خود جلب کرده بود ، یک آدم عشق مسافرت ! که با راننده و دست اندرکاران تعاونی 1 خیلی رفیق بود ! طوری رفتار می کرد که انگار اتوبوس و همه ی مسافران ، ارثیه ی پدری اش هستند ! اتوبوس های آن موقع یک صندلی تاشو در قسمت جلو و نزدیک راننده داشت که معمولاً جای شاگرد شوفر بود و او در همان جا مستقر شد .

جوانی بود خوش هیکل و قد بلند ، با موهایی مجعد ، که آن را مطابق مد آن روزها آراسته بود . موهای پرپشتش ، نیمی از گوشش را پوشانده بود و از پشت هم تا نزدیکی شانه هایش امتداد داشت و پس گردنش را پوشانده بود ، و اگر آن طور که قدیمی ها می گفتند ، درست باشد که غیرت مرد به پس گردنش است ! پس باید در دسته ای جای می گرفت که غیرتشان اندک بود ! راه رفتنش بسیار پر تکلف بود و احساس می کرد که خلق الله همیشه در حال نگریستن به او هستند . حتی وقتی که روی صندلی نشسته بود ، سعی می کرد که بازوان پر حجمش ، از بدنش فاصله ای داشته باشد و گردنش افراشته باشد و قفسه ی سینه اش را به زور اندکی بالاتر می کشید ، این جوری !!! وسیله ای در دستش بود که آن را هیچ وقت از خود دور نمی کرد ، یک سلاح سرد ، یک شمشیر سامورایی ! تقریباً به طول یک متر ، که در غلافی خوش آب و رنگ قرار گرفته بود و حتی موقع نشستن آن را روی پایش گذاشته و مدام با آن بازی می کرد ، از سر تا نوکش را لمس می نمود و گاهی آن را تا نیمه از غلاف بیرون می کشید . بسیار هم پر حرف بود و داستان سرایی های عجیبی می کرد ، که احتمالاً بیشتر آن عاری از واقعیت بود . حجم و تن صدایش را عمداً بالا می برد ، تا جلب توجه کند ، از دعواهایی می گفت که حریفانش را یک به یک ، ناک اوت کرده بود ، از ضایع کردن دیگران و ... خلاصه در هر زمینه ای حرفی برای گفتن داشت . برای چند نفری که در نزدیکی اش نشسته بودیم ، گوش سپردن اجباری به حرف هایش خالی از لطف نبود و خستگی سفر را از تن می زدود . جالب بود که راننده هم مستمع خوبی بود و طوری وانمود می کرد که انگار حرف هایش را باور دارد . فقط گاهی که دوز خالی بندی اش بالا می رفت ، نگاه معنی داری به او می کرد ومی گفت : نه بابا ! و یارو با دو سه قسم آبدار مثل "به جان مادرم" یا "به ارواح خاک پدرم" ، سعی می کرد ، زنگار شک و تردید را از مخاطبش بزداید . در حالی که طرف مستقیم صحبتش ، راننده ی اتوبوس بود ،هر چند وقت ، سر و گردنش را به چپ و راست می چرخاند و از گوشه ی چشمش ، پشت سری هایش را زیر نظر می گرفت و غیر مستقیم می خواست آنان را نیز مشتری سخنان خود کند .

موقع صرف ناهار شد که اتوبوس آرام آرام در کنار جاده ی یخ زده و روبروی رستورانی قدیمی توقف کرد و طبق معمول ، صفی طویل ، جلوی توالت ، تشکیل شد ، دو باب دستشویی کهنه بود و این همه آدم . هر کس که کار خودش را می کرد و بیرون می آمد ، با نگاه های سنگین و اخم آلود مردم اشباع شده ! روبرو می شد .

مرد میانسالی بیرون آمد که قیافه ای جاافتاده داشت ، حدوداً 50 ساله با کت و شلواری طوسی رنگ و پیراهنی سفید ، با یقه ی سربریده ! از همان هایی که مدیران سازندگی ! می پوشیدند ، بله ، همان یقه ی آخوندی . ته ریشی داشت و معلوم بود که دوره ی انقلاب و جنگ را سپری کرده و رو به تکنوکراسی آورده است و می خواهد خود را باسواد و امروزی نشان دهد . در طول سفر با هیچ کس حرف نمی زد و فقط گاهی روزنامه ای می خواند . قد متوسطی داشت و موهایی کم پشت ، با جثه ای ضعیف و از این نظر به مدیران زمان جنگ شبیه بود و با مدیران اکثراًحجیم امروز ! تفاوت داشت ! بیرون که آمد ، روبروی آینه ی زنگار گرفته و نیمه شکسته ای که بالای روشویی کثیف و کهنه ای نصب شده بود ، ایستاد و پس از شستن دست و رویش ، شانه ی بیضی شکل سبز رنگ !!! و تختی را از جیب کت خود بیرون آورد مشغول شانه کردن موهایش شد . از همان شانه هایی که دندانه های دو سه میلیمتری داشت و حلقه ای در پشت آن بود که انگشت میانی دست ، در آن قرار می گرفت .

آن جوان پرمو و هیکل دار ، در میانه ی این صف ایستاده بود و پاها را به اندازه ی عرض شانه باز کرده بود و دست ها را در بالاترین قسمت قفسه ی سینه اش قفل کرده بود ، درست شبیه بادیگاردها ! و از همان بالا به این آقا می نگریست ... تا این که در میان سکوت و سرما ، شروع به دست انداختنش کرد و گفت :"حاجی دیگر مویی نمانده که شانه اش می کنی" و هر بار که از این تیکه ها می انداخت ، نیشش را باز می کرد و به بقیه ی منتظران نگاه می کرد و لبخندی افتخار آمیز می زد .آن آقا هم پس از یکی دو بار که مورد تمسخر قرار گرفت ، برگشت و از همان زیر ! یارو را ورانداز کرد و با صبر و تحمل ، از خامی و ناپختگی اش درگذشت . جوان خوش تیپ ! از رو نرفت و سرانجام گفت :"حاجی دیگر فایده ندارد ، برو مو بکار! " که طاقت طرف طاق شد و صدایش را بالاتر برد و طوری که همه بفهمند ، رو به آن رعنا جوان کرد و گفت :" پسرم ، سر یا جای مغز است یا جای مو! "

همین جمله ی نغز ، جمعیت را به تحسین واداشت و آن جوان را در میان این همه آدم ضایع کرد و با همه ی طمطراقش هیچ نگفت و چه می توانست بگوید ؟ و او از هزارچم تا شهسوار ، صم بکم نشست و البته متواضع تر از قبل هم نشست ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:33 چهارشنبه 15 تیر1390 |

پس از انقلاب ، تعداد قرآن خوان ها خیلی زیاد شده و متأسفانه قرآن دان ها ، کماکان اندک هستند و راه و رسم قرآن همچنان مهجور مانده است . قبل از فهم کلام خدا باید آن را صحیح خواند و آداب شکلی آن را رعایت کرد ، از قرائت گرفته تا تجوید و ...

بر آنانی که نمی توانند قرآن بخوانند و ادعایی هم ندارند ، نمی توان خرده گرفت ، ولی مسلماً آن هایی که در عین غلط خوانی های بدخیم ، همچنان میکروفون به دست ، با صدای ناموزون و قرائت نادرست ، روبروی مردم می ایستند و با غرور و افتخار ! آواز سر می دهند و عین خیالشان هم نیست ، تقصیر می کنند و البته جدیداً مرسوم شده است که مداحانی که اتفاقاً مصیبت خوان خوبی هم هستند ، در مراسم عزا ، قرآن می خوانند ، آن هم پر از غلط های فاحش و آهنگی خارج از دستگاه موسیقایی متناسب با کلام خدا !

به مراسم هفتمین روز درگذشت والده ی مرحوم یکی از دوستان در شهرستان همجوار رفته بودیم و پس از صرف ناهار و اقامه نماز ، مجری مراسم ، از قاری جوانی دعوت آبداری کرد و کلی برایش کلاس گذاشت . معلوم بود که او در آن روستا برای خودش علی آقایی ! است و برو و بیایی دارد .فرزند شهید بزگواری بود و بسیار هم متواضع و افتاده ! از شدت تواضع ، سرش را بالا نمی گرفت و می توانستی انتظار داشته باشی که تا چند وقت دیگر دچار آرتروز گردن شود ! پیراهن سفید گشاد و چروکیده ای به تن داشت که روی شلوارش افتاده بود و بر تن لاغرش زار می زد . یقه ی پیراهنش را هم محکم بسته بود ، به طوری که رگ های گردن لاغر و درازش ، متورم شده بود و خون با چه زحمتی به مغزش می رسید ! مجری مراسم او را قاری قرآن و ... معرفی نمود و عناوین پرشمارش را ردیف کرد و آن جوان جوگیر شده ! خرامان خرامان به سوی تریبون رفت و با "بسم الله" گفتنش همه چیز عیان گردید که البته حکیمان قبل از آن  گفته بودند : "پسته ی بی مغز ، گر لب وا کند ، رسوا شود" سپس غلط های بسیاری را هنگام قرائت سوره ی مبارکه ی "الرحمن" مرتکب شد .

عباسعلی خانی کنارم نشسته بود و یک روحانی محترم نیز . این آقای عباسعلی که از دوستان نزدیک هم هست ، خودش از هر ملایی ملاتر است . نماز میت می خواند ،  کفن و دفن انجام می دهد ، قرآن تلاوت می کند ، سخنرانی می نماید ، نوحه می خواند ، شعر می سراید و خلاصه بحرالعلومی است برای خودش ! با آن نحوه ی غلط قرائت کتاب خدا ، خون عباسعلی به جوش آمد و ابتدا شروع به تصحیح اغلاطش کرد  ، به طوری که اطرافیان متوجه موضوع شدند . مثلاً وقتی که "علم القران" را بدون تشدید خواند ، این دوست ما با شدت تمام ، تشدید روی لام را به او یادآور می شد ، حالا تجویدش بماند که اصلاً نمی دانست که آن را با جیم دسته دار می نویسند یا با جیم سه نقطه ! و ... خلاصه دیدیم که آن مجلس عزا در حال فروپاشی است و سعی کردیم او را آرام نماییم ، تا بی خیال موضوع شود ، که گفت : "آخه بابا ، کلام خدا را غلط می خواند و ..." و در انتها گفت : "حالا اگر پرس و جو کنید ، همین آدم در ارگانی یا نهادی مسئولیتی هم دارد و یا ناظر شورای نگهبان است و کلی ادعایش می شود " و اتفاقاً درست در ایام ردصلاحیت های گسترده قبل از انتخابات مجلس هشتم به سر می بردیم و عباسعلی خان هم شاید متأثر از آن فضا بود و گرایش سیاسی او هم در این امر بی تأثیر نبود ! زیرا من که دوستش بودم ، توسط همین ناظرین ، رد صلاحیت شده بودم !

در موردی دیگر ، آقای حاج حسین ، بازنشسته ی یک اداره بود که روزی برای تجلیل از مقام شامخ پیشکسوتان ، به همان اداره دعوت می شود و برای شروع مراسم و تبرک و تیمن جلسه ، خواستند کسی قرآن تلاوت کند . حاجی که فردی مذهبی و اهل مسجد و منبر و البته آدم نکته گویی است ، گفت : "قرآن را بدهید اصغر آقا بخواند ، زیر و زبرش هم ... ! "و کلمه ای را به جای این سه نقطه گفت و چون به قول رضا مارمولک ، که گفته بود : " حیف که اسلام دست و بال ما را بسته است " من هم به همین دلیل نمی توانم آن کلمه را برایتان بگویم ! پس بهتر است خودتان حدس بزنید . و این اصغر آقا ، کارمند شاغل همان اداره است و مداح اهل بیت ، که بعد از انقلاب با توصیه و سفارش بچه های بالا ! بر سر کار رفته است ! و قرآن را به شیوه ی مخصوص به خودش ، با غلط های فراوان ، قرائت می کند و روح عبدالباسط و مصطفی اسماعیل را در گور به لرزه درمی آورد ! و اصلاً عین خیالش هم نیست و حتی باور هم نمی کند که غلط می خواند !

آغایان ، خوانم ها ، شما را به خدا این غدر قلت ننویصید و قلت نخانید ! ضشط اصط !

لا اقل حرمت کلام خدا را نگاه دارید ، عمل به قرآن پیشکش ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 7:35 سه شنبه 7 تیر1390 |

1 تا 18- اگر دوست داشتید، به زنگ تفریح 1 تا 18 مراجعه کنید !

19- اکنون که با شما سخن می گویم ، قهرمان داستان ما ، معلمی بازنشسته است . سال های اول پس از پیروزی انقلاب ، او را به مدیریت مدرسه ای گماشتانده بودندش ! معظم له ، ذاتاً آدم شوخ و شنگی بود و اهل رفت و آمد ، از آن هایی که می گویند خراب رفیق است ! عاشق مهمانی ، بخصوص مهمانی رفتن بود ! وقتی شوخ طبعی اش گل می کرد و جو خوبی هم در اطرافش حاکم می شد ، زمین و زمان را دست می انداخت . از نظر سبک و دانش مدیریتی ، مثل اکثر مدیران پس از انقلاب ، آدمی بسیار معمولی بود و تابع محض دستورات و مجری بخشنامه های اداره ی متبوع !

ایشان ، معاونی داشت که بر عکس خودش ، آدم بسیار ساده ای بود ، خوش قلب و پاک نیت ! از سادگی زیاد ، همه دستش می انداختند و اصلاً هم ناراحت نمی شد و شاید هم متوجه نبود که دیگران در حال تمسخر او هستند . ظرفیتش به تبعیت از هیکل درشتش ، خیلی زیاد بود ! اگر شما هم به دور و برتان نگاه کنید ، می بینید که اکثر تپل ها ، خوش اخلاق و با مزه اند و اکثر بداخلاق ها ، لاغراندام ! البته با کلی استثناء ! علاوه بر این ها ، جناب معاون ، نقطه ضعف بزرگی داشت که خیلی عاشق مدیریت بود و سال ها بود که در آرزوی آن می سوخت !

فصل بهار که می شود ، به علت گرمی هوا و باد خواب آور بهاری ، دانش آموز و معلم ، کسل و بی حوصله می شوند ، علاوه بر آن ، به آخر رسیدن کتاب و درس ، مشکل را دوچندان می کند ، از آن سو ، باد بهاری ، خصلت متضادی دارد و آن برانگیختن حس شیطنت است ، که این شیطنت می تواند نوعی واکنش روانی جبرانی به نام "خود مشغول انگاری!" باشد ، برای خلاصی از عذاب وجدان ناشی از بیکاری ! مخصوصاً برای معلم مرفه بی دردی ! که حقوق میلیاردی بابت تدریس و اضافه کار و عیدی و پاداش و مأموریت و کارانه و ایاب و ذهاب و ودیعه مسکن و طرح و تصحیح سئوالات و مهدکودک و حق مرزی و بدی آب و هوا (در دبستان و کودکستان) و ...می گیرد ! و نگران است که در آن دنیا ، نکیری یا منکری بیاید و او را به جرم کم فروشی یا خیانت در بیت المال یا ... بازخواست کند !

باری ، در یکی از روزهای فصل بهار ، که خواب و بیکاری عارض شده بود ، شیطنت و خباثت دست به یکی کردند و در غیاب معاون مذکور ، نطفه ی حرام توطئه ای شوم ، منعقد گردید ومدیر و معلمان ، هوس کردند که به قصد شوخی ، حالی به معاون ساده دل بدهند و کمی بخندند ! بلکه چرتشان پاره شود . کارها تقسیم شد ، یکی نامه ای را روی سربرگ اداره تایپ کرد ، دیگری امضای رئیس اداره را جعل نمود و با کمک بچه های بالا ! مهر اداره هم در پای آن نامه جای گرفت ! حالا همه چیز رسمی رسمی شده و متنی ادبی را تولید کرده بودند ، حتی ادبی تر از آن که خود اداره می نوشت که با وجود کمیته ی مستند سازی ! معمولاً در هر صفحه و سطرش ، اغلاط املایی و انشایی پیدا می شود . به قول یکی از روحانیون ، قریب به مضمون ، نقل به معنی ، متن آن نامه اینچنین بود : " جناب آقای ... به موجب این حکم و بر اساس شایستگی ها و برجستگی هایی ! که در شما مشاهده می شود ، به سمت مدیریت مدرسه ی ... منصوب می شوید ، ضمن مراجعه به محل کارتان ، تغییر و تحول را انجام داده و مشغول به کار شوید . و من الله التوفیق . رئیس اداره ... برادر کوچک شما ... ! "

و نامه را در پاکتی گذاشتند و سرش را با آب دهانشان ! مهر و موم نمودند و طوری وانمود کردند که اصلاً از درون آن خبری ندارند ...

معاون شیرین تر از عسل قصه ی ما ، صبح اول وقت ، بی خبر از همه جا ، وارد می شود که نامه را به دستش می دهند و او می خواند و جا می خورد و سعی می کند تابلو بازی در نیاورد و خود را متعجب نشان می دهد و شاکی می شود که چرا با من صحبت نکردند ! خلاصه بساط و بازار تبریک و روبوسی به راه می افتد ، طوری که به علت خوشحالی زیاد ، از ایرادات شکلی و محتوایی این حکم غافل می شود و در ذهن و ضمیر خود ، نقشه های آینده را در قامت یک مدیر، مرور می کند ... به درخواست همکاران ، شیرینی مفصل و پرخرجی تهیه می کند و سوری می دهد که در عمرش نداده بود ! دو کیلو بستنی ناسیونال ، از پدر فرزاد مسرور(خدایش بیامرزد) می خرد و کیک و شیرینی هم بغلش !

با احساس توأمان غم و شادی ، و با چشمانی اشکبار و لبی خندان ، شادی مدیریت و غم فراق دوستان شفیق ! مراسم رومانتیکی انجام می شود و البته شیاطین داستان ! قبلاً با پرسنل مدرسه ی مقصد ، هماهنگ کرده و گوشی را به دستشان داده بودند .

معاون مدیر شده ! مسیر را طی می کند ، بخصوص با سختی زیاد ، جسم سنگین و بیمارش را از آن سربالایی منتهی به مدرسه ی آینده اش ، بالا می کشد که در حیاط ، مستخدم او را می بیند و جویای علت آمدنش می شود که پس از شرح ماجرا و نمایش حکم ! دویست تومان انعام ، از مدیر آینده ! می گیرد .مدیر قبلی ! که حکم را می بیند ، خود را حیرت زده نشان می دهد که پس چرا اداره چیزی به من نگفت ؟ و ... خلاصه برای ساعاتی مدرسه را به این بنده خدا تحویل می دهد و در همان مدت کوتاه ، تغییر و تحولی اساسی به دستور مدیر! انجام می گیرد و دکوراسیون اتاق مدیر! به کمک همان مستخدم عوض می شود ، آن میز بیاید این جا ، این کمد برود آن جا و ... ! و وقتی خبردار شدند که موضوع خیلی جدی شده ، مدیر مدرسه ی اول ، طی تماس تلفنی ، او را از نشئگی خیال به خمار واقعیت می اندازد و پایان بازی را اعلام می کند . او هم از این که مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفته بود ، ناراحت شد و به مدرسه برگشت و گله ی فراوان کرد . با عذرخواهی همکاران و مهمتر از آن صفای دل خودش ، همه چیز فراموش می شود و موضوع خاتمه می یابد .

از فردای آن روز پس از برملا شدن قضیه ، عده ای که با مدیر میانه ی خوبی نداشتند ، معاون را تحریک کردند که ندیدی چگونه حیثیت و آبرویت لکه دار شد ؟ چرا ساکت ایستاده ای ؟ و به تشویق آنان به اداره شکایت برده شد و ... در این ماجرا به شرافت اداره هم خدشه وارد شده بود و مدیر خاطی به علت شیطنت و شوخی با اداره و جعل امضاء و مهر اداری ، حکم سنگین اخراج از خدمت را دریافت کرد و البته با دوندگی های بسیار و پادرمیانی مقربین درگاه و گذشت رئیس اداره از حق خودش ، مشمول رأفت اسلامی شد و با چند درجه تخفیف ، حکمش به شش ماه انفصال موقت از خدمت ، تقلیل یافت و سپس سال ها به روستاها تبعید شد و معلمی ساده بود ، تا این که در دو سه سال آخر خدمتش ، بار دیگر مشمول رأفت اسلامی ! قرار گرفت و توسط همان اداره و همان آدم ها ، بخصوص توسط رئیس اداره ای که هنگام وقوع جرم ، معاون همین اداره بود ، و در مقابل خطای این مدیر سرسختی بسیار نشان داده بود ، دوباره به مدیریت مدرسه ای بزرگ تر، گماشتانیده شدندی ! و داستان ما هم به خوبی و خوشی به پایان رسید . بالا رفتیم ماست بود ، قصه ی ما راست بود ...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:30 یکشنبه 29 خرداد1390 |

عجب پروژه ی عجیب و غریبی است ، این فرودگاه رامسر ، که سال هاست مسئولین و رعایایشان را ، سر کار گذاشته است ! باغ شاپور را خراب کردند و میلیون ها تن، شن و ماسه ی ناقابل و ممنوع ! را بردند و به جایش میلیون ها تن، سنگ و خاک و نخاله قابل دار! آوردند که هم روستانشینان دانشمند! از فروش طبیعت، به نان و نوایی برسند و هم زبانم لال ، احتمال دارد که فردا یا پس فردا، به علت همین برداشت های غیر استاندارد ، سیلی بیاید و یا رانشی اتفاق بیفتد و باعث گردد ، عده ای دیگر ، از ستاد حوادث کاملاً مترقبه! و هلال احمر گرفته، تا گورکن و مداح و ملا و ... مشغول به کار شوند و نرخ بیکاری هم مثل همیشه ، روندی کاهشینده ! را طی کند  و هم این که بودجه هایی سرازیر شود و همه ی دوستان منتفع گردند ! و رونقی در اقتصاد بوجود آید! در ضمن ، شما خبر ندارید که در این کسادی خبر و وفور خبرهای آب دوغ خیاری! چقدر به نفع دوستان عزیز خبرنگار شده و آنان را از افسردگی و ... نجات داده است ! تازه ، در اثر تلاش عشقولانه و جان فرسای فرهادهای کوهکن! برای رسیدن به پول شیرین ! زمین های زیادی هموار شد ، که می توان در آن ها ویلاهایی ساخت و در آن آرمید و از همان بالا ، به ریش سازمان حفاظت از محیط زیست و سایر فعالان مدنی دوستدار طبیعت، خندید و حالش را برد !

از این پس هم ، گروه کثیری می مانند، با انبوهی از پرسش های بی پاسخ و عده ی قلیلی هم در پی جور کردن جواب و توجیه برای بستن دهان قاضی !

عرض می کردم که این پروژه ، خیلی خیلی پروژه است ! و می تواند تا سال های سال ، نقل محافل و مجالس باشد، هم پاچه خواران و متملقان را بر سر شوق آورد، تا تحویل بازاری ! اساسی راه بیندازند و این، آن را و آن،  این را تحویل بگیرد و مجیز یکدیگر را بگویند ، هم بهانه ی خوبی به دست منتقدان بدهد که ظاهراً موضوعی غیر سیاسی! گیر آورده که روی آن کلید کنند ! و نیز باعث می شود که مسئولین عزیز بهتر از جان! یعنی همان ولی نعمتان ما ! سربلند و سرافراز شده و مرتب آمار بدهند و بدهند! که این بهترین راه فرار ، برای آنان است که از شر مشکلاتی که قادر به حل آن نیستند ، خلاص شوند .

اما با پرسش های بی شماری که در اذهان مانده و بالاخره به بیرون درز خواهد کرد، ممکن است عده ای هم مضطرب شوند ، بخصوص وقتی شبهاتی از این دست ، توسط شبهه افکنان بی وجدان و ناسپاس! مطرح می شود :

" بیش از صد میلیارد تومان بودجه ای که قرار است ، صرف این پروژه و مخلفاتش ! شود ، چگونه و تحت کدام نظارت دقیقی هزینه می گردد ؟ آیا تشریفات مناقصه ی آن بصورت قانونی انجام شده است ؟ آیا مطالعات علمی قبل از اجرای پروژه ، به حد کافی و قانع کننده صورت گرفته است ؟ آیا برآورد دقیقی از هزینه ها وجود دارد ؟ آیا مزیت اقتصادی این پروژه ثابت شده است ؟ آیا آسیب های زیست محیطی آن پیش بینی شده و گواهی های علمی و قانونی لازم در این مورد را دریافت کرده است ؟ اگر ادعا می شود که همه ی این مطالعات صورت گرفته ، کدام شخصیت حقیقی یا حقوقی مستقلی آن را دیده و سپس تأیید کرده است ؟ آیا هزینه های فرهنگی، اجتماعی، شهری و ... آن محاسبه و پیش بینی شده است ؟ آیا اساساً این طرح جزء اولویت های شهرستان بود ؟ چه کسی این اولویت را تشخیص داد؟ آیا نمی توانستند با هزینه ی کمتری آن را اجرا کنند ؟ آیا پس از پایان کار ، درآمد آن به حدی خواهد بود که از عهده ی هزینه های تجهیز و نگهداری خود برآید ؟ آیا مسافر کافی برای حداقل چند پرواز داخلی را دارد ؟ آیا این شهر، با این زیرساخت های ناقص ترابری و ترافیکی و اقامتی و ... ظرفیت فرودگاه بین المللی را دارد ؟ یا این که طبق استاندارد مرسوم کشور ما ، ابتدا دگمه را انتخاب کردند و سپس سفارش دوخت کت مناسب را دادند ! مطابق کدام استاندارد و پروتکل هوایی ، برای منطقه ای که در فاصله ی یکصد کیلومتری آن ، فرودگاه بین المللی دیگری (فرودگاه رشت) وجود دارد ، فرودگاه جدیدی می سازند ؟ آیا ساخت جاده ی کمربندی و رفع معضل ترافیک ، که میلیون ها نفر ساعت ! از وقت گرانبهای مردم ! بویژه مدیران عزیز! را می گیرد ، واجب تر نبود ؟ آیا آزادسازی دریا و پاکسازی آن از آلاینده های سمی و صنعتی، اجرای سیستم دفع بهداشتی فاضلاب ،جلوگیری از تخریب جنگل ها ، ممنوعیت ساخت و ساز در ارتفاعات و حاشیه ی کوه ها ، اجرای طرح های حفاظت از محیط زیست و حفظ زیبایی های طبیعی ، از اوجب واجبات ! نیست ؟ آیا با این همه هزینه ، نمی توانستند بیکاری را کاهش داده و از پیامدها و آسیب های اجتماعی و فرهنگی آن پیشگیری نمایند ؟

بدون شک ، بسیار فانتزی و مزخرف خواهد بود ، اگر از آلودگی صوتی ناشی از صداهای ناهنجار ، بیش از 90 دسی بل ، بگویم که توسط هواپیماهای غول پیکر تولید می شود و به انسان ها و پرندگان و ماهی ها و حتی نباتات ! آسیب می رساند ، یا این که از سوخت بنزین سوپر آن پرنده های آهنین بال بگویم که اکسیژن هوا را بی رحمانه می بلعند ! بیان اشکالات زیبایی شناختی چنین پروژه ای ، آن هم در کنار ساحل دریا ، صد البته ، باعث می شود که مدیران و مجریان ، از خنده روده بر! شوند و از حیرت ، شاخ دربیاورند ! "

تا یادم نرفته ، آیا کسی از شما ، از سرنوشت آن همه شن و ماسه ، خبری دارد ؟ همان شن و ماسه هایی که قبل از ورود این نخاله ها ! سال های سال در آن جا آرمیده بودند و شاپور غلامرضا و اهل بیت و مهمانانش ، بی ادبانه ! و به صورت طاقباز و یا دمر ! روی آن دراز می کشیدند ، تا خود را برنزه کنند و به این مردم ستم زده و آفتاب سوخته ! فخر بفروشند. خود من ، که حداقل روزی هشت بار از جلوی فرودگاه عبور می کنم ، حتی یک کامیون را ندیدم که بار آن ، شن و ماسه باشد و از آن جا خارج شود ، ولی هزاران بار دیدم که کامیون هایی حامل سنگ و نخاله ، وارد آن منطقه ی ممنوعه می شوند و مرتب این ور و آن ورش می کنند و آن را ورز می دهند ! گویی که دنبال گمشده ای می گردند ! البته ، یکی از دوستان می گفت که چون نور خورشید برای ماسه ها مضر است ! ، به همین علت ، آن ها را شب ها خارج می کنند ! خلاصه ، خیلی خیلی شن و ماسه بود و آنانی که سرشان توی حساب و کتاب است ، حدس می زنند که با فروش آن ، می توانستند یک تله کابین دیگر، در این سوی شهر، دایر کنند ! و اصلاً زیبنده ی شهری که فرودگاه بین المللی دارد ، نیست که حداقل دو فروند ! تله کابین نداشته باشد !!!

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:28 جمعه 20 خرداد1390 |

در مطلب قبلی کلی حرف جدی زدم و شما احتمالاً آن را شوخی فرض کردید ! اگر نخواندید ، بروید بخوانید و برگردید ! و ... اما بعد ...

ما اصولاً آدم های جو گیری هستیم و تحت تأثیر جو غالب ، بعضی واژه ها را زیاد استعمال !! می کنیم . مثلاً در دوره ی هاشمی از سازندگی ، در دوره ی خاتمی از گفت و گو ، در دوره ی احمدی نژاد از مدیریت ( آن هم از نوع جهانی اش ) و ... کلاً در سال های پس از جنگ از "کار کارشناسی" ، آن هم با معیار نفر ساعت! ، یا نفر روز! فراوان گفتیم تا این که به شوخی و مضحکه تبدیلشان کردیم .

یکی از این واژه ها "توسعه" است که کلمه ای به ظاهر ساده اما با معنایی بس پیچیده و چند وجهی است . حتماً زیاد شنیدید عباراتی مثل برنامه ی توسعه ی کشور ، استان و حتی شهرستان و محل کسب وکار و ... که اکثر افراد هم منظورشان از کاربرد این عبارات ، پیشرفت و وسعت دادن و عمران و ساخت و ساز است ، نه توسعه (development) به معنای مدرن آن . همه هم در این دیار خواهان توسعه هستند و فقط در سال های اخیر یکی پیدا شد که مرد و مردانه ! و بی رودربایستی گفت که توسعه یک مفهوم غربی است و چیزی بسیار بسیار بد ! و با فرهنگ و شرایط ما بیگانه است و آن شخص کسی نبود ، جز آقای احمدی نژاد . در سال های پایانی دولت نهم ، مردانش سعی کردند از واژه ی "تعالی" به جای توسعه استفاده کنند که هنوز خوب جا نیفتاده ، از دهان افتاد ! و سپس قضایای فتنه ی 88 پیش آمد و علوم انسانی قربانی مسائل سیاسی شد و سپس تئوریسین های ردیه نویس فردید مسلک ! اراده کردند که رشته ی مطالعات فرهنگی را به جای جامعه شناسی قالب ! نمایند و میوه ای را که خود می خواهند از آن بچینند و ... که آن هم نگرفت ! و خلاصه از دل همه ی این فعل و انفعالات ، "الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت" بیرون آمد که ظاهراً می خواهد جایگزینی برای توسعه ی غربی ! باشد و باید منتظر ماند و دید که آیا این تنها یک تغییر نام است یا تغییری ماهوی ؟ آیا موفق می شود یا نه ؟ آیا محصول سردرگمی تئوریک و حسرت تکنولوژیک است یا برنامه ای منسجم برای آینده ؟ آیا کنشی عقلانی است یا واکنشی مأیوسانه ؟

به راستی این توسعه چیست که مدیران و اساتید سفارشی ! پزش را می دهند و می خواهند بدون طی طریق ، یعنی مطالعه و تحقیق منضبط ، خود را توسعه گرا جا بزنند و عده ای دیگر از همین ها سخت با آن مخالفند و دنبال الگویی دیگر هستند ، که حتماً از الزامات ناگوار آن آگاهند و به قول خودشان دغدغه ی دین و فرهنگ بومی را دارند و شاید هم می خواهند چرخ را از نو اختراع کنند ! و یا قصد دارند بنیان تازه ای بر ویرانه های تمدن غربی ! بنا کنند و شکوه تمدن اسلامی ایرانی را برگردانند ، نوعی رجعت و نوستالژی نسبت به گذشته ای که در آن از مشکلات جدید خبری نبود ، نه بی حجابی بود و نه بیکاری و نه اعتیاد و نه جنایت ونه بی خانمانی و تن فروشی و نه ... و شاید هم فرار از واقعیت های دنیای جدید که از عهده ی چالش های آن بر نمی آیند !

شاید انسانی ترین تفسیر از توسعه این است که در عین رشد اقتصادی و پیشرفت های تکنولوژیک ، باید مسائل انسانی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و زیست محیطی هم جزء اولویت های اصلی باشد . اگر در یک برنامه ی توسعه به موضوعات انسانی از جمله حقوق و آزادی های اساسی او ، کرامت انسانی اش ، حق مالکیت مادی و معنوی ، حق دادرسی عادلانه ، حقوق اولیه مثل غذا و امنیت و شغل و مسکن و ... توجه نشود ، اگر تفاوت های فرهنگی به رسمیت شناخته نشود ، اگر به حقوق گروه اقلیت و دگراندیشان احترام گذاشته نشود ، اگر اختلافات به گونه ای سیاسی حل و فصل نشود و جنگ آغاز گردد ، اگر به بحران های زیست محیطی و قبل از آن به حفظ محیط زیست اهمیت داده نشود و اگر ... آنگاه همه ی این معضلات ، بلای جان همان رشد اقتصادی شده و آن را متوقف خواهد ساخت و اساساً مفهوم توسعه ی متوازن و پایدار و دموکراتیک به همین منظور خلق شده است . رشد و پیشرفت نظامی و تک بعدی شوروی سابق و کره شمالی ، نمونه ی خوبی از شکست سیاست های توسعه ی آمرانه و قیم مآبانه است ، نمونه های نا موفق دیگر شامل دیکتاتوری های نظامی امریکای لاتین، کره جنوبی ، ترکیه و امیر نشین های عربی هستند که در آن ها خبری از حقوق بشر و آزادی و دموکراسی نبود و به بیانی صریح تر امروز دموکراسی و حقوق بشر و حفظ محیط زیست و ... خود از اولویت های اصلی توسعه و حتی شاخص توسعه به حساب می آیند . بدون در نظر گرفتن این مقدمات و بدیهیات ، مگر می توان از برنامه ی توسعه کشور یا استان و حتی شهرستان دم زد ؟ کدام کشور توسعه یافته ای را سراغ دارید که این ها را نداشته باشد ؟ و تازه مگر می توان ساده لوحانه ! یک پروژه ی فرودگاهی مازاد بر نیاز و خارج از اولویت را به سان کلید توسعه ی شهرستانی معرفی کرد ؟ وسط این معرکه گیری ها جایگاه و نقش مردم کجاست ؟ در بحث و گفت و گوهای عمومی ، در تصمیم سازی و تصمیم گیری کجای کار هستند؟ آیا کسی از رضایت و انتخاب آنان سئوالی می پرسد ؟ آن هم رضایت ناشی از عقل ، و نه رضایت ناشی از عقل باختگی ، آن گونه که مردم آلمان از هیتلرشان راضی بودند ! دموکراسی تنها با انتخابات آزاد ! و تجمعات توده ای محقق نمی شود ، بلکه وجود فضاهای بحث و گفت و گوی آزاد ، آزادی بیان و پس از بیان ، آزادی مطبوعات ، وجود نهادهای مدنی و احزاب سیاسی ، توانایی پرسشگری و الزام به پاسخگویی ، حق نصب و نقد و عزل مسئولان توسط مردم ، سیستم دادرسی عادلانه و مستقل از دولت ، منع تعقیب و مجازات خودسرانه ، شفافیت در ارائه ی اطلاعات و آمار و ... هم از اجزای جدا نشدنی مردم سالاری هستند . بدون توجه به این ها چگونه می توان از دموکراسی و بدون دموکراسی چگونه می توان از توسعه سخن گفت و خود را مدیری توسعه گرا ! معرفی کرد ؟

و اما می ماند رابطه ی فرودگاه و توسعه ی شهرستان رامسر ! ... که تا هفته ی بعد مواظب خودتان باشید !!!

 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:10 شنبه 14 خرداد1390 |

چند سالی می شود که به هر جلسه ی دولتی و غیر دولتی در شهرستان رامسر می روید ، سخن از توسعه ی فرودگاه و بین المللی ! کردن آن است ، شعارها و وعده های آنان است و گوش های مفت این ملت ! این فضاسازی هم آنقدر سنگین است که کسی را یارای مخالفت و حتی انتقاد نیست که بالاتر از آن ، موضوع فرودگاه خود را در قاموس یک فراروایت ! (به قول پست مدرن ها ) بر فراز همه ی روایت ها تبدیل و تحمیل کرده است . البته هیچگاه فراموش نمی کنند که دعایی و ثنایی هم نثار آقای مشایی و جد و آبایش بکنند که باعث و بانی خیر شد و به آقای احمدی نژاد گفت که ایشان هم به استادش ، دکتر بهبهانی وزیر معزول راه بگویند و او هم پشت بولدوزر بنشیند و طی اقدامی انتحاری ، بزند به باغ شاپور غلامرضای مرحوم و آن را تخریب نماید و پروژه را کلید بزند و سپس به برادر نیکزاد ، وزیر محترم مسکن و راه وترابری و آب و فاضلاب و سایر روستاهای تابعه ! محول کنند که کار را ادامه بدهد تا اگر خدا بخواهد در دولت دوازدهم یا سیزدهم ! کل کار به اتمام برسد و قبل از آن چندین بار افتتاح شود ، یک بار باندش و باردیگر برجش و...! و صدها مصاحبه و بازدید هم روی شاخش ! در این شرایط حساس ! اگر هم لب به انتقاد بگشایید ، با این ندای هولناک آسمانی ! مواجه می شوید که : خاموش باش ای شهروند بی فرهنگ و تنگ نظر و ضد توسعه ...!

مرتبط کردن توسعه ی فرودگاه به توسعه ی شهر تا آن جا پیش رفته که به خلق الله القاء می شود ، اگر فرودگاهتان دایر شود و اولین توریست ها از میلان و آمستردام ! و ... پا به این شهر بگذارند ، همه ی مسائل از فقر و بیکاری و اعتیاد و و جرم و جنایت و ... حل شده و وضعتان هم توپ ! خواهد شد ، درست مثل همان توریست های زیبارو و تر و تمیز ! کشاورزی و دامداری هم رونق می گیرد و محصولات فراوان در انبار مانده ! به اقصی نقاط دنیا صادر می شود و خلاصه از این رو به آن رو می شوید ! شک نکنید !

اصلاً آیا شما می دانید رامسر چه شهر مهمی است ؟حتی مهمتر از نیویورک و پاریس و لندن ! چرا که به روایت های متعدد و البته مختلف و متناقض مسئولین دولتی و غیر دولتی از هزار تا بیش از سه هزار نقطه ی دنیا را رامسر نام نهاده اند ! تازه شما نمی دانید و به شما نگفته اند که بسیاری از مردم دنیا نام فرزندان خود را هم رامسر می گذارند ! و چه کیفی دارد که آن پدر و مادر انگلیسی یا افریقایی به فرزند خردسالش بگوید : " رامسر جان ! تکالیف فردایت را حاضر کن "

از شوخی گذشته بالاخره معلوم نشد که سرچشمه ی این آمار عجیب ، چه کسی بوده که اولین بار آن را از خودش درآورده است ؟ برای تقریب به ذهن فرض کنید که اگر حدود 200 کشور داشته باشیم ، به طور متوسط باید بین 5 تا 15 نقطه از هر کشور دنیا مسما به نام شهر ما باشد ! تصورش هم خیلی باحال است که تابستان امسال به بورکینافاسو و بروندی و جزایر کومور و ...تعدادی دیگر از این دست کشورهای دوست و برادر ! و قدرتمند و تأثیرگذار جهان بروید و در خیابان یا هتل رامسر! آنجا ساکن شوید و تازه کلی هم تحویلتان بگیرند و هر شب در مهمانی برایتان تاس کباب تمساح ! و آبگوشت لاک پشت و ...درست کنند! نوش جان !!! ( داخل پرانتز عرض می کنم که به ملا نصرالدین گفتند ، تو که این همه اظهار فضل می کنی بگو ببینم چند تار مو در سرت وجود دارد؟ ملای زرنگ هم بلافاصله گفت : یک میلیون و دویست و پنجاه و هفت هزار و ششصد و بیست و نه تا ! یارو گفت : دروغ می گویی ! که ملا گفت : اگر باور نداری خودت بشمار ! حالا شده است حکایت این 3000 نقطه که اگر شما در تعداد آن ذره ای به دلتان شک راه بدهید ، آنگاه مجبورتان می کنند بلیط دو سره بگیرید و به 200 کشور دنیا سفر کنید، آن وقت مشخص می شود که درست گفته اند یا خالی بسته اند ! البینه علی المدعی علیه !!!! )

از این خود زنی ها بگذریم که قصدم فقط این بود که مسئولین دانشمند! و مجریان مجبور! و متعصبین دیگر را که یا برای خوشامد توامان عوام و خواص ! و یا از روی جهل به این گونه  بومی پرستی و بومی ستایی دامن می زنند و بازار گرمی می کنند ، به خود بیاورم و از توهم خارجشان کنم  و نه به منظور تخفیف جایگاه و شأن شهر کوچک و زیبا و دوست داشتنی رامسر . آخر الان طوری شده که مقامات سیاسی و عبادی و اداری و اقتصادی که فقط و فقط برای خدمت به خلق و رضایت خالق  از بابل و ساری و خلخال و ... به شهر ما آمده اند در این مسابقه ی جالب و شیرین و سرگرم کننده ی " رامسر پرستی " از بومیان سبقت می گیرند ! چاره ی اساسی برای گریز از توهم ، روی آوردن به فضاهای گفت و گوی آزاد و گوش سپردن به همه ی صداهای موجود است . آنانی که از گفت و گو با دیگران امتناع می کنند ، سرانجام به گفت و گوی با خود، روی می آورند و این مونولوگ ، سرآغاز توهم است ! به قول مذاکره کنندگان جوان ! هسته ای ایران و گروه 1+1+4 ! باید همه ی گزینه ها را روی میز گذاشت تا سپس جست و جوی راه حل ها آغاز شود و در همین فضاهای آزاد است که تکلیف متوهم و خالی بند مشخص می شود و تازه پس از چندین هزار نفر ساعت ! کار کارشناسی ! (به نقل از مدیران جمهوری اسلامی ) بتوانیم شاید راه حل را پیدا کنیم ...

می خواستم در همین مطلب تکلیف فرودگاه را یکسره کنم که " الکلام یجر الکلام " شد و در قسمت های دوم و سوم و ... همین فرودگاه را بهانه می کنم و به توسعه به عنوان مفهومی جدید ولی پیچیده و نیز فرودگاه و سایر روستاهای تابعه ! و ... می پردازم ، چه سوژه ای از این بهتر !! و تا آن موقع از من خداحافظ ...

 

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 13:45 جمعه 6 خرداد1390 |

نوجوانی 14 ساله بودم که در دیگ جوشان انقلاب اسلامی 57 افتادم ، همانند اکثریت مردم ایران . غیر از رفتار انقلابی چه کار دیگری می توانستی بکنی ، وقتی همه دم از انقلاب می زدند که اگر اینچنین نمی نمایاندی ، تک می افتادی و انگشت نمای خلق می شدی . از آن طرف هم رژیم شاه و شاهان پیش از او چنان ستمکاری کرده بودند که راهی غیر از خشم و انقلاب و انتقام باقی نمی ماند و هر صدای غیرانقلابی به سازشکاری تعبیر می شد و بالاتر از آن ، بی طرف ها هم بی شرف انگاشته می شدند ! خلاصه ، ظلم و جنایت اربابان و شاهان و سکوت و انفعال گذشتگان ما ، راهی باقی نمی گذاشت ، غیراز این . چنان که یکی از نظریه پردازان غربی مخالف هرگونه انقلاب ، گفته بود :"انقلاب تاوان نادانی های انباشته در تاریخ یک ملت است ..."

نه این که هیچ کس هیچ فکری برای پی ریزی نظام آرمانی آینده در سرش نبود ، ولی باید اذعان نمود که اکثر مردم ، تنها در برانداختن بنیان ظلم و ستم شاهنشاهی به امید رسیدن به جایگاهی بهتر اتفاق نظر داشتند . که این آرمان از نظر چپ ها جامعه ی سوسیالیستی ، از نظر مجاهدین خلق جامعه ی بی طبقه ی توحیدی ، از نظر لیبرال ها دموکراسی غربی ، و از نظر مذهبی ها حکومت اسلامی بود و تازه هیچ کس هم از جزئیات آن با خبر نبود . یکی می گفت ، کار به اندازه ی توان ، نان به اندازه ی نیاز ، دیگری وعده ی آب و برق مجانی می داد ! و ... تاریخ سال های بعد به همه ثابت کرد که آن شعارهای خوش آب و رنگ ، جز شلاق زدن بر آب دریا نبود ! یک روز بنزین به قیمت تقریباً مجانی افتخار ما بود و روزی دیگر بنزین به قیمت جهانی !

این مقدمات را گفتم که برسم به سروقت خاطره ای از سال های پر التهاب دهه ی شصت ، تا هم باعث عبرت گردد و هم موجب سرور و بهجت ! ومن فکر می کنم که نسل ما یکی از پرتجربه ترین نسل های تاریخ این مملکت باشد و البته این تجربیات می تواند منبع خوبی برای استفاده ی دیگر ملت ها باشد و ما هم که هرگز عبرت نمی گیریم !

دهه ی شصت بود و اوج درگیری های حکومت با گروه های مخالف و معاند و ... در و دیوار شهرها پر بود از شعارها و عکس های گوناگون . هر ماه یک بار، حزب الهی ها در مسجد جامع جمع می شدند و در گروه های سی چهل نفره ، مجهز به رنگ و فرچه و برس وکاردک ، برای پاکسازی در و دیوار از شعارهای ضد انقلابی ، به کوچه پس کوچه های شهر می زدند و پاک می کردند شعارها و عکس هایی را که از آن متنفر بودند و شعارها و عکس های همسو را به جا می گذاشتند . گویا علاوه بر ترور و خشونت از یک سو و دستگیری ها و محاکمات  شتاب زده ، بی اغماض و خشن از دیگر سو ، جنگ دیگری هم بر پهنه ی دیوارهای شهر در جریان بود ، به طوری که پس از پاکسازی ، ظرف چند روز در یک همکاری اعلام نشده از سوی دو طرف درگیر! شعارهای دیگری بر دیوارها نقش می بست ، تا پاکسازان برای ماه آینده بیکار نمانند ! و البته فراموش نمی کردند که در کنار همان شعارهای پاک شده بنویسند :    "رنگ که پاک نمی کند ننگ را !! " شیفت کاری هم مشخص و معین شده بود ، شعارنویسان شب کار بودند و پاکسازان در روز روشن کارشان را می کردند ،آن ها در سکوت و خفا شعار می نوشتند و این ها پر هیاهو و در علن ، پاکسازی می کردند ، شب ها کسی آن ها را نمی دید و روزها کسی حق نداشت به این ها چیزی بگوید ، آن ها جرأت رجزخوانی نداشتند و این ها فرصت رجزخوانی را از کف نمی دادند !

یکی از همین روزها به همراه جماعتی متنوع و متکثر! برای پاکسازی دیوارها رفته بودیم و در پایان کار به محوطه ی مسجد محل رسیدیم . در نزدیکی مسجد ، منزل یکی از سرکردگان مجاهدین خلق قرار داشت و بر پیشانی خانه اش عکسی از مسعود رجوی الصاق شده بود . خلاصه جماعت تحریک شدند و یکی را به نیابت به داخل حیاط فرستادند و او هم با حرارت و هیجان غیر قابل وصفی ، دخل آن عکس را هم درآورد ! صاحب خانه ی سیاستمدار ! اصلاً به روی خودش نیاورد و بیرون نیامد ، ولی یکی از غلامان خانه زادش که جوان کارگری بود و به تبع ارباب ، هوادار آن جریان شده بود ،تاب نیاورد و یک تنه به قلب این جمعیت زد و با آنان وارد بحث و جدلی کاملاً علمی و آکادمیک ! شد و چون تنهای تنها بود و از نظر جسمی هم مشکلی مادرزادی داشت و لنگش پا عذابش می داد ، خود بخود در موضع ضعیف تری قرار داشت . در همین گیر و دار ، یکی از حزب الهی های غیرتمند ، با رگ هایی متورم در ناحیه ی گردن ! تاب نیاورد و از پشت جمعیت لگد محکمی به موتور یاماها 80 قراضه ی این بنده خدا زد و موتورش را سرنگون کرد ! که این هوادار دو آتشه ، که او هم اتفاقاً در بیرون زدگی رگها چیزی از رقیبش کم نداشت ! پای معیوبش را روی موتور واژگونش گذاشت و نعره ای کشید و با حرارتی مثال زدنی  گفت : " این موتور هم فدای سازمان !!! " که منظورش سازمان مجاهدین خلق بود . جمعیت که انتظار این سماجت و تهور را نداشت و دلشان برای آن جوان کارگر هم سوخته بود ، کمی آرام گرفت و در آن محیط کوچک که همه یکدیگر را می شناختند ، خشونت بیش از این هم امکان ناپذیر بود . اما با این فریاد و شعار آن هوادار ، علی آقا ، نانوای سابق محل ، که در دسته ی پاکسازان قرارش داده بودند ! با حیرت و تعجب ، نگاهی به او انداخت و با صداقت و سادگی تمام ، و البته عالمانه و پدرانه ! گفت : " پسر ، خجالت بکش ، این حرف را نزن ، تو که صاحب الزمان را نمی شناسی ! " و هر چه توضیح دادیم که سازمان با صاحب الزمان فرق می کند ، علی آقای ما متوجه نشد که نشد ! واین شیرینی و سادگی او ، آن هوادار و این جمعیت را به خنده انداخت و فضا را قدری تلطیف کرد . اما آن صاحب خانه ی صاحب عکس سیاست مدار ! که گویا از سوراخ سنبه های خانه اش ، اوضاع را رصد می کرد ، بیرون آمد و در میان بهت و حیرت همگان ،نوچه اش را با دو فقره ! سیلی و یک پس گردنی به زور از مهلکه بیرون راند و آن لطافتی را که علی آقا بی قصد و غرض بوجود آورده بود ، به طرفه العینی از بین برد . دل همه ی ما برای آن جوان سوخت و البته چهره ی خشمگین و چشمان به خون نشسته اش هم هیچ نشانی از تمکین و رضایت نسبت به کار ارباب نداشت ، آخر او در میان این همه آدم تحقیر شده بود و چه بد فرجامی دارد یک انسان تحقیر شده ! منفعل یا عصیان گر ...

و همه ی این کنش ها و واکنش ها یاد مرحوم فریدون مشیری را زنده می کند ، که دردمندانه سروده بود :

" درراه باریکی که ازآن می گذشتیم    تاریکی بی دانشی بیداد می کرد "

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 22:10 پنجشنبه 29 اردیبهشت1390 |

1 تا 17 – به زنگ تفریح 1 تا 17 مراجعه کنید ...

18 – ( ما نه فریاد خسته ی دانش آموزانیم و نه مولد بغض و کینه و رقابت، راهنمای مهربان برای تولید اندیشه های معصومان هستیم تا یاد بگیرند که شادمانه عشق را بپذیرند و عشق بورزند و زندگی کنند ...)

                                "کارشناسی ... ، مدیریت ... شهرستان ... "

فکر می کنید جملات بالا از مغز کدام متفکر بزرگی تراوش کرده است؟ معاصر بوده یا ازقدما ؟ نه، اشتباه نکنید ، کار من یکی نیست! شاید فکر می کنید، خطابه ایست از یک پادشاه هزاره ی اول میلادی برای زیردستان و رعایایش! نه ، آن هم نیست . یا شاید کسی باشد که در اثر سوء مصرف ! نمی دانسته که چه می گوید و دست خودش نبوده که از این حرف های مهم و مبهم ! زده است. متأسفانه حدس شما درست نیست. یا اصلاً نکند گوینده ی این سخنان، متکبر لاف زنی باشد که برای مطرح کردن خود یا تحقیر دیگران یاوه بافته است! نه، باز هم به بیراهه رفته اید. راستی شاید برشی از یک سخنرانی مطول و آتشین از آدم هایی مثل قذافی و کاسترو باشد! نه آقا ! آن ها که فارسی حرف نمی زنند .

وقتی که آن را به دوستی که دستی در طنز داشت، نشان دادم، گفت: فکر می کنم پیامبر دیگری پس از پیامبر خاتم ظهور کرده ، پیامبر یکصد و بیست و چهار هزار و یکم! و استدلالش این بود که دراین سخنان رسالتی بزرگ نهفته است. به نظرشما آیا درست می گوید این دوست طنازما ؟

همین پرسش را با دوست روانپزشکی در میان گذاشتم و او خوشبینانه! حدس زد که این جملات ممکن است بخشی از ترجمه ی ناقص کتب روانشناسی عامه پسند باشد که این روزها پناهگاه خوبی برای انسان های مشوش و مضطرب و تنهاست که تعدادشان کم هم نیست. شاید او هم اشتباه می کند! یا حتی ممکن است پشت این قضیه یک شخصیت خودشیفته پنهان شده باشد، یکی از همان هایی که همواره به خود نمره ی بیست می دهند و شاید هم نه! چرا نباید کار فردی با خوی سلطه طلب باشد که می خواهد در قالب کلمات محبت آمیز، میل به تسلط خود بر دیگری را پنهان کند؟ چرا که نه؟!

شاید هم همه ی این حدس ها درست باشد و معجونی از تکبر و لاف زنی و خودشیفتگی و خودبرتربینی و احساس رسالت و محاسبه ی غلط و تقلید بی هدف و میل به سلطه گری و ... در میان باشد ، اما نه ...

همه ی این ها روایت یک رؤیای طنزآمیز بود که شبی به خوابم آمد و خود را در یک مجموعه ی فرهنگی - ورزشی ، تحت نظر یک اداره ی فرهنگی - آموزشی تصور کردم و دیدم که روی بنری خوش آب و رنگ ، با زمینه ی قرمز و خطی به شیوه ی نسخ، این جملات را نگاشته بودند. ابتدا آن را سالادی از کلمات با تجزیه ی خوب و ترکیب نامأنوس و بی معنی یافتم که در جمجمه ی کسی جمع شده بود که اگر هر چه سریع تر به خارج تراوش نمی کرد، کاسه ی سرش متلاشی می گشت ، از شدت تراکم و سنگینی!! و احتمالاتی که در بالا مطرح کردم ، حاصل گفت و گوهای من و دوستانم در آن رؤیای شیرین بود و کلی خندیدیم و سپس کمی جدی شدیم و تعرضی هم به آموزش و پرورش همان منطقه کردیم که چرا این ها را در محل رفت وآمد دانش آموزان نصب کرده که خدای ناکرده باعث خنده و مضحکه ی آنان و تخفیف مقام شامخ معلمان و دستگاه تعلیم و تربیت شود . حداقل کمی تواضع به خرج می دادند و خود را راهنمای مهربان و تولیدگر اندیشه و معلم عشق و ... نمی خواندند و اجازه می دادند که دیگران از آنان تعریف کنند .

و نیز به خاطر آوردم که روزی به همایشی در مورد روانشناسی دعوت شده بودم و صاحبان مجلس به دلایل مختلف از جمله تیمن و تبرک! یک مقام عبادی - سیاسی را دعوت کرده بودند و او پشت تریبون رفت و پس از ادعاهای گزاف وگنده گویی های بی شمار در همه ی زمینه ها ، از جمله اظهار کرد که با روانشناسی هم چندان بیگانه نیست ، چرا که اخوی بزرگوارش مدیر یک مرکز مشاوره است! سپس جمع حاضر را که جوانان و دانشجویان بسیاری در آن بودند ، خطاب کرد و گفت : باید به داد جوانان برسیم و مشکلاتشان را برطرف کنیم ...!!! و شنیدم که دانشجویانی که در نزدیکی من نشسته بودند ، می خندیدند و پچ پچ می کردند و در ضمیرشان حاجی را دست می انداختند و یکی از آنان به دیگری می گفت : به حاج آقا بگو که اگر مشکلی دارد ، طرح نماید تا ما آن را برطرف کنیم!!! و البته حاجی هم هرگز آن سخنان را نشنید و نخواست هم که بشنود و با همین عدم شناخت جوانان، رفت و در آینده هم کسان دیگری جای او را می گیرند که آنان نیز همانند او گنگ هستند و ناشنوا و خواب زده !

خلاصه بیدار شدم و به اطراف نگریستم و دیدم که آن قضایا خواب نبوده و حقیقتی کابوس گونه است که از فرط تکرار برای همه عادی شده است، متأسف شدم و برای راحتی خیال و آسودگی وجدان دوباره خود را به خواب زدم، تا نبینم و نشنوم و مقایسه نکنم که آموزش و پرورش ما تا چه حد از روش ها و مفاهیم دنیای امروز عقب افتاده و هنوز مفهوم دانش جدید را درنیافته و نمی داند که معلم امروز دیگر نباید مثل سابق، خود را منبعی از حقایق و اطلاعات بداند و جریانی یکسویه به سمت دانش آموز باشد و نباید جوانان را شیئی بی جان پنداشت که پاسخی ندارند، بلکه مخاطب ما انسانی است که در مقابل ما موضعی دارد از آن خودش . غافل از این که معلم و آموزش و پرورش در دنیای کنونی ، نقشی جز طرح و هدایت بحث و گفت و گوهای دوجانبه و چندجانبه ، میان خود و دانش آموز و دانش آموزان با خودشان و محیط اطرافشان ندارند و هیچ کس تعیین کننده ی نتیجه ی نهایی بحث و گفت و گوها نیست .

                              " آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت "

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:6 پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 |

هوا بهاری بود و باران نم نمک می بارید و من به همراه عیال ! در هوس ایام خوش جوانی و به قصد گپ و گفتی دلبرانه ! به خیابان های شهر رفتیم ، البته هنوز جراحی بزرگ اقتصادی آغاز نشده و بنزین صد تومانی ، بدون کارت و سهمیه ، در اختیارمان بود و ملت هم شکرگزار آن دولت نهم ، که در حال اجرای طرح تثبیت قیمت ها بود که آن مجلس هفتم ، به آنان عیدی داده بود ! و تا پس گرفتن عیدی و هدفمند کردن ! توسط این دولت دهم و این مجلس هشتم ، حدود هفتصد و سی روز مانده بود و ما بی هدف ! در کوچه پس کوچه های شهر می راندیم و اختلاط می کردیم ...

روبروی یک کلانتری ، سربازی که کف گیر ایست ! در دست داشت ، ماشین ها را بدون استثناء متوقف می کرد و صفی طولانی در گوشه ی سمت راست خیابان ایجاد شده بود . موضوع را از آن جوان آفتاب سوخته ی کوتاه قد و لاغر اندام ، که احتمالاً خداوند حکیم ، اختصاصاً برای پلیس شدن در ایران خلقش کرده بود ! پرسیدم و او گفت که چیزی نمی داند و همه باید به داخل پاسگاه بروند ، البته با مدارک کامل ...

به ناچار طول و عرض خیابان را در زیر باران طی کرده و به داخل رفتم . در اتاقی نه چندان بزرگ ، ده ها راننده ی از همه جا بی خبر ! روی میزی که سربازی پشت آن نشسته ، خم شده بودند. سرباز به سرعت مشخصات کارت های ماشین ها را د ربرگه هایی که حالا ده ها اسم در آن نوشته شده بود ، ثبت می کرد و حسابی کلافه بود . جالب بود که این کار را بدون تطبیق دادن با اتومبیل و مالک آن انجام می داد و در آن شلوغی حتی اگر کسی اسمش را ثبت نمی کرد و می رفت ، احدی خبردار نمی شد ! از یک جناب سروان علت این کارها را جویا شدم که چرا ...؟ که با پرسش من دلخور شد و معلوم بود که اگر آشنایش نبودم ، حرفهایی داشت که نثارم کند ! او مرا به رئیس پاسگاه حواله داد . یادم نبود که در ارتش ( چرا... ؟) وجود ندارد !

از آن جا بیرون آمدم و به اتاق کلانتر رفتم که در نامناسب ترین جای آن مجموعه قرار داشت ، بسیار کوچک بود و میزی بزرگ و چند کمد را به زور در آن چپانده بودند ! و مردی تقریباً چاق و توپر ، با صورتی گوشت آلود و چشمانی رنگی روی یک صندلی چرخان لم داده ، بطوری که انگار روی کمر خود نشسته است ! آنقدر پایین رفته بود که فقط سر و گردنش دیده می شد ! او تلفنی مشغول صحبت با مخاطب خود در باره ی موضوعاتی شخصی بود . روبرویش ایستادم و سلام کردم و او از همان زیر! مرا ورانداز کرد و بدون توجه و حتی بدون جواب سلام ، همچنان مشغول لمیدن و گپیدن بود ! و تنها گاهی صندلی اش را ده درجه ای به راست و چپ می چرخاند ، تا به عضلات کمرش صفایی بدهد ! حوصله ام که سر رفت این بار بلندتر و با تحکم بیشتری خطابش کردم که یارو دست پاچه شد و گوشی را به سرعت سر جایش گذاشت ، کمی خود را جابجا کرد و با بالا کشیدن باسن و آزاد کردن کمرش ! شکم بزرگش را هم به رخ من کشید ، که البته گوشه ای از پیراهنش هم از شلوارش بیرون زده بود ! همین دست پاچگی اش سبب اعتماد به نفس من شد و احساس کردم که او گزینه ی ملسی ! برای کل کل کردن است !!! در اولین نگاه به صورتش ، ابروانی پرپشت و چشمانی درشت با رنگی تند ، جلب توجه می کرد .

از سرگردانی مردم در اتاق مجاور و بلبشویی که در آن جا حاکم بود ، گلایه کردم و گفتم که آیا بهتر نبود ، مأمورانتان با احترام بیشتری در کنار خیابان مدارک را چک می کردند تا طرح تکریم ارباب رجوع !! هم اجرایی شود ؟ برآشفته شد و گفت که اگر مثل امریکا شما را بازداشت می کردیم چه می گفتید ؟!! گفتم مگر شهر هرت است ، آیا شما به امریکا یا اروپا رفته اید ؟ از من پرسید که شما چه کاره هستید ؟ و وقتی شغلم را دانست ، گفت : " آهان ، فهمیدم که چرا خیلی مغرور هستید ! " گفتم چرا شما با غرور و شخصیت افراد مشکل دارید ؟ نکند این کارها را برای شکستن غرور مردم انجام می دهید ؟ و برای این که کم نیاورد ، گفت : " فکر نکنید که فقط شما درس خواندید و دانشگاه رفتید ، من هم در دانشکده افسری لیسانسم را گرفتم " . دل به دریا زدم و رک و پوست کنده گفتم که متأسفانه در حرکات و سکنات شما ، نشانه ای از تحصیلات دیده نمی شود ! در همین حین ، چند نفر دیگر هم به جمع ما اضافه شدند که همگی در سکوت ، شاهد این بحث و جدل بودند . وقتی مشکلات تکنیکی و امنیتی مأمورانش را به رخش کشیدم ، دق دلی خود را بر سر سرباز بدبختی خالی کرد که چرا کارتان را درست انجام نمی دهید ، که این آقا زبانش دراز نشود ! بحث که به این جا کشید ، گفت : "اصلاً چرا فقط شما اعتراض می کنی ؟ این همه آدم که اعتراضی ندارند ..." که بلافاصله آن شاهدین ساکت ! شیر شدند و یکصدا گفتند که جناب سرگرد ! ما هم اعتراض داریم ...که کلانتر داستان ما بادش خوابید و در موضعی کاملاً تدافعی قرار گرفت و من هم از خدا خواسته ، در بهترین زمان ممکن ، صحنه را ترک کردم و امیدوار بودم که این بحث و جدل ما بالاخره در او تأثیر خواهد گذاشت ...

سال بعد در تظاهرات 22 بهمن ، جلوی مصلای شهر ، جناب سرگرد را دیدم که دست یک دانش آموز دوره ی راهنمایی ، که فقط و فقط  قدش دراز شده بود ، را گرفته و کشان کشان به سمت ماشین پلیس می برد و در حالی که اصرار به جلب توجه جمعیت اطرافش داشت ، فریاد می کشید و سربازان تحت امرش را خطاب قرار می داد ، که بیایید این ضد انقلاب را ببرید !!!!! و آن پسر 14 ساله را که به اجبار مدرسه در راهپیمایی شرکت کرده بود ، به این علت دستگیر کرده بود که با هم کلاسی اش ، در گوشه ای دورتر از جمعیت ، درگیری معمول کودکانه ای پیدا کرده بود ! به حدی این اقدام سرگرد تحصیل کرده ! بی جهت و نمایشی بود که وقتی به چهره ی افسر مافوقش ، که انسان با شخصیتی است ، نگاه کردم ، دیدم که او هم با لبخندی تلخ و معنادار، سرش را به علامت تأسف تکان می دهد . هیچ کس چیزی نگفت و نیم ساعت بعد ، آن پسر بچه ی ضد انقلاب ! را در میدان مرکزی شهر دیدم که با تعهدی کتبی آزاد شده بود و او با چهره ی معصومانه ای که از پشت آن هیکل درشتش به سادگی پیدا بود ، اظهار تأسف می کرد که بی خود و بی جهت پرونده دار شده است ... تازه شده بود ، مثل آن هفت میلیون شهروند ایرانی که هر ساله در کلانتری ها و دادگاه ها پرونده دار می شوند !

و همین چند روز قبل ، دوباره آن دانش آموز را دیدم که ترک تحصیل کرده و موهایش را تا بناگوش ! به سبک ساسی مانکن ! آرایش کرده بود و ... دیگر از آن چهره ی معصومانه کمتر نشانی داشت ...

و من چه ساده دل بودم که به انتظار تأثیر آن بحث و جدل در پاسگاه ، بر روی رفتار سرگرد نشسته و فراموش کرده بودم ، آن سخن معروف را که " نرود میخ آهنین در سنگ " !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 2:27 دوشنبه 12 اردیبهشت1390 |

- شنیدی که شهردارها رو گرفتند! مثل این که چند نفر از اعضای شورا و کارمندان شهرداری رو هم دستگیر کردند!

- فقط این ها نیستند که! در گیلان و مازندران 28 شهردار دیگر رو هم بازداشت کردند! همه ی آن ها با هم می خوردند!

- می گن میلیاردی پول ها رو بالا کشیدند!

- نه بابا، مسائل ناموسی و ... در میان بوده! تازه چیزهای دیگه ای هم هست که بعداً معلوم می شه ! اینا رو از یک منبع موثق شنیدم!!

- نه، هیچ کدام از این حرف ها نیست، اونا رو به خاطر مسائل سیاسی گرفتند! اگه موضوع مالی بود، چرا تا حالا نگرفتند! می گن با دوم خردادی ها رفت و آمد داشتند!

- نه آقا! همون موضوعات مالیه، کدام دوم خرداد! اون بیچاره ها که الان دستشون به جایی بند نیست! اونا توی این دولت، حتی نمی تونن مدیر یک مدرسه ی کوچک باشند!

- هنوز کجاشو دیدید، پای خیلی های دیگه هم وسط میاد! حالا ببینیم می تونن تا آخر خط برن یا نه! یا وقتی به برادر این یا اون برسند، ترمز می کنند! می گن اطلاعات این ها رو گرفته و حتی فرماندار شهر رو هم بی خبر گذاشتند!

- همه توی این مملکت دارن می خورن! چرا این ها نخورن! دیگه توی این سیستم نمی شه به کسی اعتماد کرد!

- توی مراسم شهید، هر دو تا رو دستبند زدند و بردند، خیلی کار بدی کردند! بیچاره ها آبرو دارند، خانواده هاشون چه تقصیری دارند!

- دست اداره ی اطلاعات درد نکنه، اگه مثل چین، چند تا از این ها رو اعدام کنند، دیگه کسی جرأت نمی کنه دست به بیت المال بزنه!

-  ...

این ها و خیلی بیشتر از این ها نمونه هایی بود از مکالمات و محاورات مردم در روزهای اخیر در شهرستان رامسر، که در غیاب اطلاع رسانی دستگاه های امنیتی و قضایی، دهان به دهان می چرخد و از یک کلاغ به صد کلاغ ! رسیده است. مسئولین اقدام کننده، خوشحال و راضی اند از این که مفسدین را دستگیر کرده و دلخوش به این که مردم هم بی امان از آنان تشکر می کنند و اعتماد مردم به سیستم تقویت خواهد شد.بعضی منتظرند که پته ی خیلی ها روی آب بیفتد، بعضی هم نگرانند که مبادا در آینده ی نزدیک به حساب آنان هم برسند، بعضی دیگر اما شاکی اند که چرا قبل از حضور در دادگاه و دفاع از خود، مورد تهمت و افتراء قرار گرفته اند ؟ خلاصه ی کلام ، همه سرگرم و مشغول هستند!!

نظر شما چیست؟ و اشکال کار از کجاست؟

" نقص قوانین؟ اجراء نشدن قانون؟ تبعیض در اجرای قانون؟ وجود راه های فرار قانونی؟ عدم برخورد جدی با فساد؟ مجازات های ضعیف؟ ساختار اداری ناکارآمد، قدیمی و ناسالم؟ نقص در سیستم انتخاب مدیران شایسته و کارآمد؟ قدرت بی حد و حصر مسئولان؟ رذیلت های فردی و اخلاقی؟ سست ایمانی و بی توجهی به اعتقادات دینی؟ حرص و طمع و سیری ناپذیری؟ وسوسه های شیطانی؟ شخصیت های نامستحکم و ضعیف؟ احساس عدم امنیت نسبت به آینده؟ فقدان پرسشگری؟ عدم الزام به پاسخگویی؟ افکار عمومی بی خیال و بی وجدان؟ دولتی بودن همه ی امور؟ فقدان بخش خصوصی مستقل و قوی؟ عدم شفافیت در ارائه ی اطلاعات آزاد به همگان و حبس آن در دست دولت و وابستگانش؟ اقتصاد رانتی؟ بلای نفتی؟ ضعف مطبوعات و محدود یت آزادی بیان؟ دستگاه قضایی وابسته به حکومت؟ کمبود یا ضعف نظارتی سازمان های مردمی و نهادهای مدنی در اثر فشار اصحاب فدرت؟ فقدان پارلمان و شوراهای قوی و مستقل و آزاد؟ ضعف دستگاه های نظارتی از جمله دیوان محاسبات و بازرسی کل کشور و ...؟ و یا معجونی از همه ی این ها ؟!!

آنانی که مسئول هر کدام از این اشکالات هستند ، چه وقت دست به کار خواهند شد؟

آیا دستگیرشدگان بر اساس قانون دسترسی سریع به وکیل دارند؟ آیا قانون مجازات اسلامی با همه ی نواقص احتمالی اش، به طور کامل! در مورد آنان رعایت می شود؟ آیا می توان انتظار قضاوتی عادلانه و متناسب با جرایم احتمالی متهمان داشت؟ چرا اطلاع رسانی درستی صورت نمی گیرد؟ چرا این همه شایعه؟ چرا و چرا و ..؟؟؟

به قول "میشل فوکو" در نامه اش به مهندس بازرگان: "محاکماتی که دولت ها انجام می دهند (بخصوص محاکمات سیاسی)، همواره محک سنجش حکومت ها هستند، نه به این دلیل که متهمان هیچ گاه جنایتکار نیستند، بلکه از آن رو که قدرت رسمی با محاکمه ی دشمنانش، خود را در معرض داوری قرار می دهد و خویشتن را در آن بی نقاب به نمایش می گذارد ... مجازاتی که حساب پس ندهد، هر چند توجیه شود، همواره همان بیداد خواهد بود ..."

توصیه می کنم همه آرام بگیرید،انصافتان را از دست ندهید، و در نهایت امیدوار باشید، زیرا " امید، دارویی است که شفا نمی دهد، اما هر دردی را قابل تحمل می سازد، حتی درد مرگ را ... "

و اما نکته ی پایانی، این متهمان که از مادرشان مجرم و مفسد به دنیا نیامده اند، با این همه اشکالات فردی و ساختاری که انسان سالم را فاسد می سازد، چرا به آن ها به چشم یک "قربانی" نگاه نمی کنید؟ ... البته منظورم شهردار سابق رامسر نیست !!!

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:59 دوشنبه 5 اردیبهشت1390 |

1 تا 16- به زنگ تفریح 1 تا16 مراجعه کنید...

17- معلم ریاضی بود و من بین سال های 55 تا 57 در مدرسه راهنمایی شیبانی دانش آموز او بودم. استادی مهربان، مقتدر، جدی، متشخص، منضبط و البته وارد به کار و با تجربه . شیک پوش بود و مرتب . به ندرت و به موقع در کلاس می خندید و تشویق می کرد و البته تنبیه انضباطی هم سر جایش بود. شاگردان زرنگ تحت تأثیرش بودند و ضعیف ترهای کلاس از او حساب می بردند. همیشه در کلاس قدم می زد و یا ایستاده بود و کمتر دیده می شد که روی صندلی بنشیند. درس و بحث را جدی می گرفت. در هنگام برگزاری امتحانات قدم می زد و در انتهای کلاس به سرعت روی یک پاشنه می چرخید، شاید با این شگرد می خواست مچ متقلبان احتمالی را بگیرد. بعد از سال 57 کمتر او را می دیدم و چند سالی بود که اصلاً او را ندیده بودم و ایشان هم لطف داشتند و از پدرم جویای حال و روز و تحصیلات ما می شدند. پس از حدود 12 سال در پیاده رو خیابانی دیدمش که بازنشسته شده و بسیار خسته و شکسته به نظر می رسید، ولی بیماری و ضعفش را در سایه ی غرور و ابهت خود پنهان کرده بود. بر خلاف بعضی معلمان بلافاصله مرا شناخت و بسیار صمیمانه و محبت آمیز برخورد کرد و از علاقه و اشتیاق خود به موفقیت دانش آموزان گفت و نیز با غرور و افتخار از فرزندانش  و تحصیلات عالیه ی آنان سخن گفت.

پنجم فروردین امسال سفیر مرگ به سراغش آمد و آن معلم بزرگ را با خود برد و افسوس برای من ماند که در مسافرت نوروزی و شلوغی دید و بازدید، از مرگش دیر مطلع شدم و نیز این تقصیر بر گردنم ماند که در هنگام بیماری به سراغش نرفته بودم. حدود بیست روز پس از درگذشت او به منزلش رفتم، برای عرض تسلیت به همسر وفادارش. بانویی مهربان، موقر و با شخصیت که گویی خداوند برای آن مرحوم جفت و جورش کرده بود.

خاطرات بسیاری از ایشان، در مدتی که افتخار شاگردی اش را داشتم، در ذهنم رژه می رود که آن چه برای درج در این جا مناسب است برای شما می نگارم :

 الف- ابهت و جنم ایشان به حدی بود که مجبور نباشد، هر روزه به تشر و تنبیه متوسل شود ، ولی به خاطر نمرات خیلی بد ، بعضی ها را تنبیه می کرد. یک روز صبح، همین که وارد کلاس شد، یکی از بچه ها را که اکنون وکیل دادگستری است و جزء گروه متوسط به بالای کلاس بود ، خواست و بی مقدمه سیلی محکم و آبداری به صورتش زد ! بهت و حیرت بچه ها و بغض و غیرت همکلاسی ما، فضا را بسیار سؤال برانگیز کرده بود و همه منتظر که ببینند چه اتفاقی افتاده است ؟ آقا معلم پس از اینکه چند ثانیه او را زیر نگاه تند و نافذش گرفت، با همان بزرگ منشی به شاگردش گفت : "این آخرین بار باشد که کرایه ماشین بزرگ تر از خودت ، بخصوص معلمت را حساب می کنی"!معلوم شد که روز گذشته او کرایه ی تاکسی آقا را حساب کرده و چقدر هم به استاد برخورده بود...

ب- در بحبوحه انقلاب، مدرسه ی ما هم خیلی سیاسی شده و ما را از همان ابتدا درمسیر تند سیاست انداخته بودند! مدرسه شیبانی به دو طیف اصلی چپ و مذهبی تقسیم شده بود و ما موفق شده بودیم در یک انتخابات آزاد ، از میان نام های گل سرخی و مصدق و ... مدرسه را به نام دکتر مصدق تغییر دهیم. بعضی معلم ها سیاسی بودند ولی استاد به هیچ وجه بروز نمی داد که هوادار کدام طرف است. در همان سال اول انقلاب یک همکلاسی از کرمان به جمع ما اضافه شد و آن طوری که خودش می گفت، پدرش سرهنگ بازنشسته ی تانک! بود. ما سیاست زدگان کوچک ایده آلیست! هم با زخم زبان و گوشه و کنایه، تمام ستم ها و سرکوب های رژیم شاه را به گردن پدر او می انداختیم و او سعی داشت با منطق خاصی به ما ثابت کند، که کار پدرش در ارتش اداری بوده نه رزمی و نظامی... خلاصه او و والدینش به مدیر مدرسه شکایت بردند و ما را به دفتر احضار کردند و مورد سؤال قرار دادند. حالا که نگاه می کنم یادم می آید که همان موقع هم مدیر مدرسه سعی می کرد، محتاطانه با ما برخورد نماید که مبادا این انقلابی های کوچک برای او هم مشکل ساز شوند و زیرابش را بزنند! در مجموع مدیر با سیاست خاصی ما را مورد شماتت قرار داد و استدلال های ما را ضعیف نشان داد. استاد هم در همان اتاق نشسته و نظاره گر اوضاع بود و وقتی دید شاگردان زرنگ کلاسش در تله افتاده اند، وارد عمل شد و به مدیر گفت که آن بچه سرهنگ هم بی تقصیر نیست و ... با این کارش ما را نجات داد. بیرون که آمدیم، با تحکم مهربانانه ای ما را از کار زشتی که انجام داده بودیم، برحذر داشت و از فواید دوستی ها ومضرات کینه و دشمنی گفت و ما را به معذرت خواهی نزد آن سرهنگ زاده فرستاد ...

پ- سال اول راهنمایی بودیم که روزی ایشان پرسیدند چه کسی حاضر است درس آینده را تدریس نماید؟ و در میان اظهار تمایل چند نفر، مرا انتخاب کردند.هفته ی آینده نیم ساعتی به من اجازه داده شد که مبحث نمودارها را توضیح بدهم. پس از تدریس من، در حالی که چشمانش برق می زد ، تشویق بی حسابی نثارم کرد و در ستون باریک دفتر نمره ی کلاس ، دو تا نمره ی بیست برایم گذاشت و از بچه ها هم خواست که تشویقم کنند . و آن بیست دوقلو ! که یکی را بزرگتر و دیگری را کوچکتر و به زور در آن ستون گنجانده بود، هرگز از خاطرم محو نمی شود...

همه ی این هایی را که نوشتم، مربوط بود به یکی از بهترین معلم های دوران تحصیلم، معلم خوب ریاضی دوره ی راهنمایی ، مرحوم " سید حسن بنی مهد " که حالا دیگر در میان ما نیست و البته او آنقدر خوب و بزرگ و دوست داشتنی بود که " هر وقت از میان ما می رفت، زود بود..."

به همسر و فرزندانش تسلیت گفته و برای آن بزرگ از دست رفته، غفران و رحمت الهی خواستارم. روحش شاد...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:26 سه شنبه 30 فروردین1390 |

سال 61 بود و اوج درگیری های داخلی و تنش های گوناگون و چون همیشه در برهه ای حساس! از تاریخ این سرزمین به سر می بردیم و بدیهی است که در برهه های حساس نباید حرفی زد و اعتراضی کرد، مبادا موجب سوء استفاده ی دشمنان شود. مردم هم عادت کرده بودند که هر هفته به عنوان یکی از مستحبات! مراسم شلاق زنون! یک یا چند نفر را در میدان شهر  یا در نماز جمعه تماشا کنند. د راین میان شلاق زن و تماشاچی ثواب خود را می بردند و آن یارو هم احتمالاً گناهانش پاک می شد!

آن اوایل که هنوز عنان کار به دست کمیته های محلی انقلاب بود، کمیته ی هر محل برای دستگیر کردن و به چوب بستن زانیان و شاربان خمر از کمیته ی محل مجاور سبقت می گرفت. مثلاً در محله ی ما سه نفر از اهالی را در مسیر جاده ای به سمت ییلاق، گرفتند که هنوز موفق به خوردن عرق سگی ساخت وطن! نشده بودند، ولی احتمالاً بطری های آن معجون سکرآور را در اتومبیل آنان پیدا کرده و در وسط بازار شهر، آن سه نفر را خواباندند روی یک وانت و شلاقشان زدند. د ر نوبتی دیگر راننده ی وانت باری که مردی چاق و از طبقه ی فرودست جامعه بود و زن ساده لوح بیچاره ای را بلند کرده بود! را در مسیر جاده ای خلوت و قبل از هرگونه اقدام شنیع و ضد ارزشی! دستگیر کردند و در حیاط مسجد محل به شلاقی از جنس کابل برق بستند و البته قبل از آن سر مردک بینوا را " راه راه " تراشیدند و شبیه باغات چای درست کردند و هر دو آنها را از میان تونلی از مردم تماشاچی عبور دادند که با جار و جنجال، آن ها را هو می کردند و از رسوایی ودردی که همنوعشان می کشید  به شوق و وجد آمده بودند.

در این دو موردی که ذکر کردم نه محاکمه ای صورت گرفت و نه حکمی صادر شد و تنها عده ای جوان پر شر و شور و انقلابی، که البته نیمی از آنان همان ابتدا به انحراف و نیمی دیگر بعدها به التقاط و باقیمانده ی آنان نیز بعد ترها بی بصیرت شدند، خودشان هم قاضی و هم مجری حکم بودند و تقریباً همگی آنان سال ها بعد طعم شلاق و زندان را از دست کسان دیگری چشیدند و این دور باطل خشونت ... و روایت است : " زمانی که عیسی (ع) و حواریون به صحنه ی سنگسار زانی رسیدند، مسیح فرمود، هرآن کس که گناهی نکرده سنگ بیاندازد، طرفه آن که مؤمنان رفتند و گناهکاران با شدت بیشتری سنگ پرتاب کردند! "

قضیه اما بعدها فرق می کرد و بیش از همه جوانان هوادار گروه های سیاسی شلاق می خوردند، آن هم بین دو نماز روز آدینه!. تختی می آوردند و بساطی پهن می نمودند و متهم را دراز می کردند و حالا نزن و کی بزن! قبل از آن حکم حاکم شرع خوانده میشد ودر غریو تکبیر نمازگزارن شلاق اسلام بر پشت کفر و نفاق فرود می آمد.

یکی از جوانان هوادار مجاهدین خلق را آورده بودند، به همراه هم تیمی اش و حکم را خواندند و درازشان کردند. قرعه ی اجرای حکم به نام یکی از پرسنل سپاه افتاد که جوانی بود نورسته و ریش و سبیلش تازه سبز شده بود. او شلاق را بالا و پایین می برد و بر پشت محکوم می زد که ناگهان یکی از تندروهای آن هنگامه ی تند! شروع به داد و بیداد کرد که این چه وضع شلاق زدن است؟ داری نوازشش می کنی؟ و پشت سرش هم کثیری از جمعیت هواداری اش کردند و اجرای حکم متوقف شد. مجری حکم یعنی همان جوان نورسته، شلاق را بر زمین کوبید و بانگ برآورد که من نمی توانم دین و ایمانم را زیر پا بگذارم و ... من نمی توانم محکم تر از این بکوبم ... که همان جوان تند خو و آتشین مزاج، از خدا خواسته و به سرعت برق از پله ها بالا رفت و چنان ضربه های بعدی را سهمگین و پرقدرت پایین آورد و بر پشت متهم کوبید که بین جمعیت همهمه و دودستگی ایجاد شد و بعضی پچ پچ می کردند که مگر دستور نداریم ، درهنگام شلاق زدن باید قرانی  زیر بغل نهاد و طوری شلاق زد که کتاب مقدس بر زمین نیفتد...خلاصه در میان تردید این دسته و تشویق دسته ای دیگر حکم اجرا شد، آن هم با چه شدت و حدتی!!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:55 سه شنبه 23 فروردین1390 |

1 تا ۱۵ - به زنگ تفریح 1 تا ۱۵ مراجعه کنید ...

۱۶ - چرخ روزگار گشت و گشت و گشت، تا این آقا شد معاون اداره ای مهم در یک شهرستان . هیچ کس حتی خودش باورش نمی شد، روزی برسد که روی آن صندلی چرخان و پشت آن میز بزرگ لم داده و تقاضاهای خلق الله را پاراف نموده و ارجاع بدهد . معروف بود به بذله گویی و هنرش خنداندن دیگران بود و از این کار حظی وافر می برد! و حتی به قیمت خراب شدن خودش هم حاضر نبود از آن لودگی ها دست بردارد. خلایق دیده بودند بسیاری را که با توصیه و رابطه به جایی می رسند، اما این یکی دیگر نوبرش بود، چون حتی ارزش توصیه کردن را هم نداشت و رابطه ی آنچنانی هم با بچه های بالا! ایجاد نکرده بود . حدس قریب به یقین این بود که رئیس وسواسی و خود محور اداره ، مخصوصاً دنبال چنین آدم هایی می گشت تا همه ی امور همچنان زیر نظر خودش باقی بماند ، آخر او به هیچ کس اعتماد کافی نداشت ، بی دردسرتر از این دوست ما کجا می توانست پیدا کند ؟ خودش هم مشکلی با این قضیه نداشت که کاره ای نباشد ، فقط دوست داشت که وسط باشد و دیده شود. با همان عنوان مدیریتی حال می کرد و مهم تر از همه اینکه پول خوبی بابت اضافه کاری و پاداش و حق مدیریت و ... گیرش می آمد و چه چیزی از این بهتر و شیرین تر؟ و ضرب المثلی ایتالیایی می گوید : "بعضی ها دوست دارند که وسط باشند و دیده شوند ، حتی به صورت جنازه ای بر بالای دست های تشییع کنندگان !! "

آن اوایل که هنوز فوت و فن مدیریت! را نیاموخته بود، با موتور سیکلت شخصی اش به اداره می آمد، البته با کلاه کاسکت معروفش! و یک بار بنده خدایی از روی شیطنت ، پوست موزی درون کلاهش که روی موتورش در حیاط اداره پارک شده بود، انداخت که خود داستانی دارد، نگفتنی!!!

همکاران اداری دستش می انداختند و شیرش می کردند و پشت سر هم از او تقاضای نقل مجدد داستان هایی را می نمودند که هم خودش می خندید و هم دیگران از خنده ی او روده بر می شدند.

می گویند، در جلسات رسمی اداری با این که مواظب بود زیاد حرف نزند، تا بلای آن پسته ی بی مغز که لب وا کرد و رسوا شد! بر سرش نیاید، اما گاهی سوتی های آبدار و با مزه ای می داد که خودش عین خیالش نبود ولی رئیس را از خشم و خجالت ، قرمز می کرد مثل لبو ! و حاضرین جلسه ، شکم درد می گرفتند از فرو بردن خنده های پنهانی !

رئیس وسواسی و محتاط ، بعضی مواقع که خودش نمی خواست یا برایش صرف نمی کرد که مستقیماً وارد قضیه ای شود، موضوع را به او محول می نمود، البته با ذکر جزئیات دقیق و خطوطی که جناب معاون نباید از آن رد می شد ، احیاناً اگر در بحث های مربوط به آن موضوع اندک تفاوتی ایجاد می گردید ، ابایی نداشت که به طرف مقابلش بگوید " این را دیگر من نمی دانم و باید رئیس دستور دهد! "

با همه ی این اوصاف خیلی هم زرنگ و شاید بهتر بگوییم دورنگ بود، روبروی افراد همیشه اظهار محبت و ارادت می کرد، بخصوص در مقابل آنانی که مقام و علم و قدرت بیشتری از او داشتند ، اما پشت سر بویژه در سیستم اداری زیراب! همان ها را می زد تا جایی برای خودش باز شود . شخصیت توامان سادومازوخیستی داشت ، آن هایی را که ضعیف تر بودند و خودش محک زده بود ، تحقیر و تمسخر می کرد و دست می انداخت و برای خندیدن و خنداندن دیگران ، "مهندس!" خطابشان می کرد. در اولین جلسه ی رسمی که خودش چند تن از مدیران زیر دستش را دعوت کرده بود، سخنرانی قرایی ایراد کرد ودر پایان آن نطق علمی و فنی و آتشین!! یکی را کنار کشید و گفت:" آقای مهندس!، سخنرانی ام چه طور بود ؟ و آن مهندس دیپلمه! که از جنبه هایی زرنگ تر از جناب معاون بود ، شروع کرد به گذاشتن هندوانه زیر بغل او، آن هم نه یکی بلکه چند تا! و معاون ما حالی اساسی کرد و بادی به غبغب انداخت... دو ماه بعد همان ها را دوباره دعوت کرد و نطق دیگری از خودش بیرون داد ! و این دفعه به یارو گفت: " مهندس! بیا اتاق من..." و باز از او پرسید که همکاران در مورد جلسه و سخنرانی اش چه می گفتند ؟ که مهندس! این بار گفت:" خیلی خوب بود آقای معاون، ولی دوستان می گفتند، صحبت های شما تکرار همان جلسه ی دو ماه قبل بود! " که معاون برآشفت و گفت : "کی گفت تکراری بود، من دیشب کلی مطالعه و نت برداری کردم، سخنرانی آن دفعه و این دفعه را هم روی موبایلم ضبط کرده ام، می خواهی بدهم گوش کنی؟ اصلاً هم تکراری نبود! "

خلاصه باز هم روزگار گشت و گشت و گشت و معاون به درخواست و رضایت شخصی خود ، در سال آخر خدمت به مقامی پایین تر منصوب شد، اما با حقوق و مزایایی بالاتر!! که عیناً هم در حکم بازنشستگی اش منظور می شد. نمی دانم از زرنگی اش بود یا اینکه رئیس از دست او خسته شده و چنین پیشنهاد نان و آبداری به او داده بود، برخی می گویند او در این اواخر بعضی جاها حرف هایی پشت سر رئیسش زده بود که هرگز نباید می زد...

راستی، شما در این لحظات، دلتان برای کاراکتر بیخودی الملک! در سریال قهوه ی تلخ مهران مدیری، تنگ نشده است؟!!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 1:46 دوشنبه 15 فروردین1390 |

1 تا ۱۴ - به زنگ تفریح 1 تا ۱۴ مراجعه کنید ...

۱۵ -  در زمان دانشجویی از آموزش و پرورش مأموریت داشتم و در مدرسه ی راهنمایی شهدای پارس خودرو واقع در میدان کاج سعادت آباد، علوم و ریاضی درس می دادم. همان جا که چند وقت پیش عشق و نفرت و غیرت و مواد و توهم بنده خدایی قاطی شد و زد با چاقو رقیب را خونین و مالین کرد، نه پلیس آمد و وقتی آمد، جلو نرفت و نه مردم به دادش رسیدند، تا آن بدبخت بیچاره از شدت خونریزی افتاد و مرد! و چند هفته بعد در یک اقدام انقلابی، ضارب قاطی کرده را در همان جا و در ملأ عام قربانی کردند و خیال همه راحت شد و ...

چون شرع نبی از این خطر جست        رفتند و به خانه آرمیدند!!! ...

روزهای پنج شنبه به همراه بچه های دانشجو و حق التدریس که در آن موقع اکثریت پرسنل را تشکیل می دادند، ناهار را در مدرسه صرف می کردیم تا دانش آموزان شیفت بعدازظهر سر برسند. یکی از این حق التدریسی ها که مهندس مکانیک بود، عبقری نامی بود از اهالی شریف لرستان که همه فن حریف بود. آلات و ادوات موسیقی می ساخت، آموزش موسیقی می داد، کارگاه تولید کفش های طبی در زیرزمین خانه اش داشت، هفته ای 36 ساعت ریاضی درس می داد، و ... دیگر نمی دانم چه کارها که نمی کرد، و خلاصه زمان و مکان از دستش به ستوه آمده بود. راستی، کلاس خصوصی هم فراوان قبول می کرد! و برای بقیه ی دوستان هم کلاس جور می کرد و البته حق کمیسیون و دلالی اش را بی رودربایستی و از همان ابتدا حساب می کرد!

موقع صرف ناهار بود و صحبت از تصحیح اوراق امتحانی داخلی شد و اینکه چقدر سخت و وقت گیر است تصحیح این اوراق ... که عبقری گفت:" عجب ساده ای هستید شماها! من اصلاً برگه ها را تصحیح نمی کنم، همین جوری و بر اساس شناختی که از بچه ها دارم، نمراتشان را اعلام می کنم! " گفتیم، مگر می شود؟ گفت: "چرا نمی شود، برگه ها را معدوم می کنی و هر کسی هم اعتراضی کرد، یک یا دو نمره دیگر به او می دهی، به همین سادگی! و اگر هم از بچه و والدینش خوشت نیامد، می توانی یکی دو نمره کم کنی! " و بعد نصیحت کرد که مبادا برگه های امتحانی را در آن منطقه ای که بچه ها سکونت دارند بیندازید، آنگاه خودش را مثال زد که برگه ها را از سعادت آباد به خیابان خوش برده و در سطل آشغال می اندازد! و البته منزل مسکونی اش هم در خیابان خوش بود و بعد داستانی را نقل کرد که معلمی خانه اش بالاتر از مدرسه و محل سکونت دانش آموزان بود و اوراق امتحانی را در جوی آب می انداخت و بچه ها در پایین دست رودخانه، برگه های خود را دیده بودند و آبروی معلم را بردند، وقتی که در حال خواندن نمره های خیالی و من درآوردی آنان بود و عبقری ما را به شدت از این ساده لوحی برحذر داشت که نکند خدای ناکرده دستمان رو شود! ...

هفته ی بعد دوباره پنج شنبه از راه رسید و مشغول خوردن ناهار و گپ و گفت بودیم که تلفن زنگ خورد و من گوشی را برداشتم. پیرمردی با لهجه ی شیرین و غلیظ آذری گفت که با آقای عگبری! کار دارد. که یا نمی توانست عبقری را درست تلفظ کند و شاید هم بچه های بی سواد، اسم آقای عبقری را عقبری نوشته بودند و یا شاید هم از سر شیطنت این کار را کردند...پیرمرد مسئولانه اظهار داشت که شماره ی تلفن مدرسه را از روی نام مدرسه و سپس پرسیدن از مرکز اطلاعات تلفن تهران گرفته و نام مدرسه را هم از روی برگه های امتحانی درون سطل زباله ای در خیابان خوش پیدا کرده و اظهار نگرانی کرد که مبادا حقی از بچه های مردم ضایع شود و آدرس می خواست که برگه ها را به مدرسه آورده و تحویل معلم مربوطه، یعنی همان آقای زرنگ! بدهد . پیرمرد را دلداری دادم و گفتم که مسئله ای نیست و شما خودتان را ناراحت نکنید، حتما اشتباهی پیش آمده و یا آقای معلم آن برگه ها را لازم نداشت و اگر مورد نیاز بود، آقای عبقری خودش با شما تماس می گیرد . صحبت پیرمرد که تمام شد همگی به چهره ی به شدت ضایع شده و خنده های خیط و خاکستری عبقری نگاه کردیم و کلی دستش انداختیم و تا آخر سال شده بود سوژه ی دست دوستان ... و عبقری می گفت که آدم اگر سگ شانس باشد هر بلایی ممکن است سرش بیاید، خیابان خوش کجا و سعادت آباد کجا ؟!

و آدم پر مدعا اگر داخل شیلنگ آب گیر کند بهتر است از اینکه در برابر همکارانش خیط و خجل شود !!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 15:11 یکشنبه 22 اسفند1389 |

1 تا ۱۳ - به زنگ تفریح 1 تا ۱۳ مراجعه کنید...!

۱۴ -  رئیس اداره ای بود و از اعضای خانواده ای مذهبی و سنتی که اکثر آنان تحصیلات دانشگاهی داشتند. پس از انقلاب، اما بخت بیشتر یار شد و تقریباً همگی شان به مدیریت هایی رسیدند، از رئیس فلان جا گرفته تا پست های قضایی و نظامی و فرهنگی و البته گاهی بدون تحصیلات مرتبط ! و البته تعهداتی کاملاً مرتبط !. شخصاً آدم های بی آزاری بودند، به طوری که نه خیرشان به کسی می رسید و نه شرشان، ولی در مسئولیت هایی که بودند، حرف و حدیث هایی را برانگیختند. این یکی که در فرهنگ بود، به علت گستردگی کارش، داستان های زیادتری دارد.

به طور ژنتیک آدم های قانع و مقتصدی به نظر می رسیدند ونقل می کنند وقتی که او رئیس بود و با جمعی از همکاران به مأموریت می رفت، هنگام صرف صبحانه در ماشین می خوابید، به این بهانه که میل به غذا ندارد، اما همکارانش می پنداشتند که او نخوابیده بلکه خود را به خواب زده تا مبادا پول صبحانه ی آنها به گردنش بیفتد!! درست و غلطش به پای همان ناقلین!

یک بار هم که به همراه کارشناس و کارمند اداره اش به جلسه ای در مرکز استان رفته بود و ناهار برایشان ماهی پلو آوردند، با سادگی هر چه تمام تر حساب و کتاب کرد که پول این غذا هزار و هشتصد تومان می شود و آن را با هزینه ی غذایی که  از حق مأموریت کم می گردد (هزار و پانصد تومان) سنجید و سپس گفت که اگر همیشه این جور غذا بدهند، می صرفد! و باز هم چرتکه انداخت که اگر مثل اکثر مواقع به ما قیمه و قورمه سبزی بدهند که نمی صرفد! و اذعان کرد که تا به حال برای ما رؤسا این غذاها را نمی آوردند و چون با شما کارشناسان جلسه ی مشترک داشتیم، به خاطر شما ما را تحویل گرفته و ماهی پلو دادند! و او با چه حرص و لذتی آن غذا را تا ته خورد!

حسابدار همان اداره خاطره ای را تعریف می کرد که روزی همین رئیس، بعد از نماز ظهر، مرخصی ساعتی گرفت و برای انجام کارهای شخصی اش بیرون رفت. هنوز چند صد متری دور نشده، به یک دوست قدیمی که مدتی او را ندیده بود، برخورد کرد و احوالپرسی گرمی نمود و جویای وضعیتش شد که یارو شروع به شرح گرفتاری های زندگی اش کرد، طوری که اشک رئیس را درآورد. رئیس دل رحم داستان ما هم به او پیشنهاد گرفتن مساعده از اداره را داد که آن بابا با تعجب گفت: "مگر مساعده هم می دهند؟ " که جواب شنید: " آری، مقداری پول علی الحساب می گیری و سر برج آن را تسویه می کنی " و اینچنین بود که حاجی طی اقدامی بشردوستانه و البته ناباورانه، کار شخصی اش را ول کرد و دست دوستش را گرفت و آن چند صد متر رفته را برگشت و با هم به اتاق ریاست رفتند و با راهنمایی ایشان درخواست مساعده ای نوشته شد و مراحل پاراف و ثبت و دستور اقدام رئیس برای مسئول حسابداری و ... آن دوست دیرین هم دعای فراوان نثار رئیس و جد و آبایش کرد و به حسابداری رفت، بلکه پولش را بگیرد و به زخمش بزند! حسابدار که درخواست مساعده و دستور رئیس را می بیند، نگاهی عاقل اندر سفیه به آن مرد دل سوخته می اندازد و از آن جایی که اکثر حسابداران با رؤسایشان مشکلاتی دارند، گفت: " این دستور را چه کسی داده؟ " که مرد گفت: " آقای رئیس " !

حسابدار زبل دست او را گرفت و با هم به اتاق رئیس رفتند که هنوز در بهجت و سرور آن اقدام انسانی و خداپسندانه به سر می برد و احتمالاً در حال ارسال آن به حساب آخرتش بود! ذی حساب اداره با نشان دادن برگه ی تقاضا به آقای رئیس گفت: "این را چه کار کنم؟ " که رئیس گفت، هیچی! فعلاً مساعده بده و سر برج از حقوقش کم کن... که حسابدار اداره ضربه ی نهایی را وارد کرد، که "جناب آقای رئیس ! این آقا که اصلاً پرسنل اداره ما نیست، چه مساعده ای بدهم!!! " رنگ از رخسار رئیس پرید، از این سوتی بدی که داده بود و نگاهی به آن مرد انداخت و دید که راست می گوید، او اصلاً کارمند اداره اش نبود و از کسی چون او که بیش از بیست سال معاون و رئیس همین اداره بود، چنین اشتباهی بسیار بعید به نظر می رسید ... تنها توانست با گرفتن قیافه حق به جانب به او بگوید " پس چرا من همیشه تو رو این ورا ! می بینم! " و با هر زار و زحمتی بود و البته به قیمت خیطی خودش و ناراحتی دوست قدیمی اش و خنده ی زیرکانه و زیر سبیلی و پیروزمندانه ی حسابدارش قضیه را تمام کرد ... و بار اولش نبود که از این معجزات و کرامات داشت و این هم روی بقیه موارد!!

با این همه شیرینی و سادگی ظاهری، اما زیاد محبوب نبود، چه در ایام کار و چه در ایام بازنشستگی. بیست و اندی سال مدیریت در ادارات مختلف و بخصوص در بزرگترین اداره یک شهر و سر و کار مستقیم با چهار- پنج هزار فرهنگی و بازنشسته، هرگز باعث نشد که در معدود دفعاتی که به خود جرأت داده و در معرض آراء مردم قرار گرفت، بتواند رأی کافی برای ورود به مسئولیت های انتخابی را کسب نماید و این آرزو به دلش برای همیشه ماند و هنوز هم مردم چنان که باید و شاید تحویلش نمی گیرند و چه بی رحم و مروتند، این خلق ناسپاس!!! و شاید هم حضور در مناصب قضایی و نظامی آن هم در کوران حوادث تند ابتدای انقلاب و برخی خبط و خطاهای احتمالی !! باعث این سوء ظن و بددلی مردم نسبت به او شده باشد ...خدا می داند!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:46 یکشنبه 15 اسفند1389 |

1 تا ۱۲- به زنگ تفریح 1 تا ۱۲ مراجعه شود!

۱۳ - معلم مقطع ابتدایی بود و قبل از انقلاب به استخدام رسمی درآمد. در کشاکش شلوغی های انقلاب جوگیر شده بود و در مراسم گوناگون مثل تظاهرات شرکت می کرد. با اینکه زیاد در باغ سیاست سیر نمی کرد، ولی فضای انقلابی او را به مانند اکثر مردم در مسیر تندباد حوادث قرار داده و او ظاهراً چاره ای جز همراهی و همرنگی با جماعت نداشت، زیرا از رسوایی و تنهایی می هراسید!

تا قبل از پیروزی انقلاب که اساساً مشکلی نبود و همه مردم با هم بودند، اما پس از پیروزی بود که مردم شقه شقه شدند و هر یک به سمتی رفتند و موضعی گرفتند و آن سخن معروف و منسوب به یکی از بزرگان که " ایرانی ها هر وقت دو نفر می شوند حزب تشکیل می دهند و آنگاه که سه نفر شدند، انشعاب می کنند..." استاد هم به علت حضور دوستان صمیمی اش در "یسار" به سمت چپ پیچید، آن هم چرخشی اساسی! و با وجود ندانستن های بسیار، در سر هر کوی و برزن از تئوری های چپ دفاع می کرد، طوری که روح مارکس و لنین را در گور به لرزه در می آورد! از پیش گویی های سوسیالیستی گرفته تا نظریه تکامل انواع داروین!

البته زیاد هم نمی شد به او اشکالی گرفت چون بقیه مردم هم چیزی نمی دانستند و در این خصوص فرق چندانی میان مذهبی و غیر مذهبی، چپ و راست، حزب الهی و ملی گرا و مجاهد و فدایی و توده ای وجود نداشت. سطح بحث ها آنچنان نازل بود که مثلاً کمونیست ها با استفاده از نظریه داروین و برای نفی خدا ادعا می کردند که انسان از نسل میمون است! و مذهبی ها پس از بحث و جدل بسیار و در پایانی بی نتیجه جواب می دادند که ما از نسل میمون نیستیم و احتمالاً شما هستید!! یا بحث بر سر جمله "دین افیون توده هاست" از کارل مارکس که اگر خود آن مرحوم زنده بود، تعجب می کرد و شاخ در می آورد از این ترجمه مخدوش و معنی ناقص و استفاده نابجا...

"دین آه انسان ستم دیده است، دین قلب دنیای بی عاطفه و روح دنیای بی روح است، دین تریاک توده هاست...."

مارکس"مقدمه ای بر نقد فلسفه حق هگل"(1844)

که اهل فن و عمل! می دانند که افیون اثر تخدیری دارد و تریاک استفاده درمانی داشت و پادزهر بود.

از قصه دور نشویم، آقا معلم داستان ما مثل پر کاهی در در این توفان به این سو و آن سو پرتاب می شد و خود را به دست سرنوشت سپرده بود، سرنوشتی نا معلوم. روزی از روزهای آتش و خون و پیش از جنگ مسلحانه داخلی، او با یک حزب الهی که ظاهراً بیشتر از او می دانست یا حداقل با فوت و فن جدل آشنا بود، وارد بحث شد و هنگامی که دید وفهمید، دلایلش ته کشیده و نمی تواند طرف مقابل را بپیچاند، رو به او کرد و گفت، من زیاد این ها را نمی دانم ولی کسی را می شناسم که خوب بلد است جوابت را بدهد. و او را به شامی دعوت کرد تا بین یک انقلابی حزب الهی کار درست! و یک سوپر انقلابی چپگرای کار بلد! بحث صورت گیرد. حزب الهی در یک سمت و دوست دانای آقا معلم در سمت دیگر اتاق نشستند و خودش هم در جایی میان آن دو نفر قرار گرفت. وقتی دوست کمونیستش حرف ظاهراً محکم و مستدلی می زد، او رو به فرد حزب الهی می کرد و در حالی که نمی توانست شادی خود را پنهان کند به لهجه ی گیلکی رامسری می گفت: " اسه چی گونی؟!!!! " یعنی حالا چی میگی؟ و چند بار این جمله نحس و نکبت را تکرار کرد، غافل از اینکه در حال بازی با سرنوشت خود بود!...

گروه های معاند و مخالف و ... که سرکوب و حذف شدند، نوبت به پاکسازی ادارات رسید و معلوم بود که حکومت روی آموزش و پرورش حساب ویژه ای باز خواهد کرد. گزینش ها و حراست ها دست به کار شدند و کاری کردند کارستان و خشک و تر را با هم سوزاندند! بخصوص در شهرهای کوچک که غرض ورزی های شخصی و دشمنی های دیرین، با قهر و غضب و غیرت انقلابی قاطی می شد و معجونی دهان دوز و استخوان سوز حاصل می گشت. آقا معلم ما هم در این لیست سیاه قرار گرفت و جغد شوم بدبختی بر شانه اش نشست و بی خود وبی جهت، چندین سال کنج خانه نشست و بدون حقوق و مزایا عذابی کشید که تنها خودش می داند و همسر و فرزندانش ...

سالها بعد که اوضاع آرام تر شد و گرد و غبار خوابید، آش آنقدر شور شده بود که صدای آشپز هم درآمد و با فرمان آیت الله خمینی گزینش ها هم گزینش شدند و بعضی ها که پیگیر پرونده ی خود بودند، دوباره به کار دعوت شدند، از جمله همین دوست ما. و طی این مدت هر کس از او می پرسید که شما را برای چه از کار اخراج کردند؟ جواب می داد: " هیچی، من کار خاصی نکرده بودم، فقط چند بار گفتم، اسه چی گونی ..." !!!

از من به شما نصیحت، در شرایط کیشمیشی! مواظب باشید که هرگز کسی را به شام دعوت نکنید، هرگز در وسط دو نفر با عقاید سیاسی متفاوت قرار نگیرید، هرگز از جملاتی شبیه " اسه چی گونی " استفاده نکنید و هرگز ...

با تمام این تفاصیل " حالا چی می گید ...!!! "

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:16 پنجشنبه 5 اسفند1389 |

1- دولت که عوض گردید، آقای مهندس، همین جوری! شد رئیس اداره ای در شهرستان و او اصلاً انتظارش را نداشت! از آن اداراتی بود که علاوه بر حقوق و مزایای معمول، اضافه کار و حق کارشناسی و حق مدیریت و ... خوبی به مدیرانش پرداخت می کرد. دریافتی مهندس ما به یکباره یک میلیون تومان بالا رفت ونانش افتاد توی روغن! خودمانیم، او زیاد هم مهندس نبود و خودش هم این را خوب می دانست.اگر به صورت ناشناس در شهر راه می رفت و از مردم می پرسیدند که با توجه به قیافه و راه رفتن این آقا حدس بزنید که ایشان چه کاره است؟ بعید بود کسی بتواند در حدس بیستم! هم شغلش را تشخیص بدهد. در اداره اش هم فاقد جنم و دانش مدیریتی بود ودر مقابل بچه های بالا! هم خوب بله وچشم می گفت.معروف است که می گویند بعضی ها ذاتاً مدیر به دنیا می آیند، ولی این بنده خدا این کاره نبود.

تا این جای کار برایش بد نشده بود، چون دیگران مجبور بودند به او احترام بگذارند و به حرف هایش گوش بدهند و این برایش لذت بخش تر از هر چیزی بود. اما از بد حادثه خیلی دیر استعدادهایش را تشخیص داده و مدیرش کرده بودند! چون فقط یکی دو سال فرصت داشت که خود را نشان بدهد و از مزایای مدیریت بهره برداری و استحصال نماید! زیرا خدمت سی ساله اش به سر آمد و بازنشسته شد و خلقی را از وجود خود محروم نمود!

حکم بازنشستگی اش را که صادر کردند، عرق سرد بر پیشانی اش نشست، حالا علاوه بر این که دیگر کسی مجبور نبود برایش خم و راست شود و به او احترام بگذارد، می بایست با حقوق ششصد هزار تومانی مندرج در حکم بازنشستگی، بسوزد و بسازد. و او وقتی آتش گرفت و شعله ور شد! که برادر تقریباً کم سواد و بدون مدرک دانشگاهی اش که در یکی از نهادها کار می کرد و سال ها قبل به علت بی فایده بودن برای آن نهاد، بازنشسته اش کرده بودند، نزدیک به یک میلیون تومان حقوق بازنشستگی می گرفت، البته بجز مزایای غیر نقدی و امتیازات مگوی دیگر! حالا مهندس هر جا می نشیند از این ظلم بزرگ شکوه و گلایه می کند و چشمش را بر روی هر گونه اخوت و وابستگی خونی می بندد و دهانش را باز می کند، این هوا !!

2- پزشک متخصص قلب در شهر ما که آدم بسیار خوب، باشخصیت، متواضع، باادب و مردم داری است و سال ها بی ادعا به مردم این شهر خدمت کرده به تازگی حکم بازنشستگی خود را دریافت نموده است. حدس بزنید در انتهای این حکم کارگزینی چه مبلغی ذکر شده است؟ شاید باور نکنید، حدود هفتصد هزار تومان!! جدی میگم!!

3- حقوق پزشکان شاغل در شبکه بهداشت و درمان را می توانید حدس بزنید؟ مطمئناً نمی توانید! یکی از دوستان دندانپزشک، با بیست و دو سال سابقه کار، کمتر از هفتصد هزار تومان حقوق می گیرد، بدون هر گونه مزایای جانبی!

4- پیشنهاد می کنم اگر و تنها اگر توانستید و موفق شدید که البته نمی شوید! حکم کارگزینی بعضی برادران و حتی خواهران! فلان سازمان یا نهاد را ببینید، آن را با حقوق معلمان، مهندسان، کارگران و پزشکان شاغل در بخش دولتی مقایسه کنید. حتماً شما در این لحظه ی تاریخی به یک قرص آرامبخش قوی نیاز خواهید داشت وگرنه کارتان به تیمارستان خواهد کشید! من به عنوان یک پزشک حاضرم حقوق و مزایای حکم کارگزینی خود را با بیست و شش سال سابقه کار، چشم بسته و با رضایت تام و تمام با یکی از آنان عوض کنم، البته با حقوقشان! نوش جانشان!

5- نه این که اوضاع قبلاً خیلی خوب بود، ولی این وضعیت بد، وقتی بدتر شد که در دولت نهم واژه ی "افزایش پلکانی معکوس حقوق کارمندان" مطرح گردید و به این ترتیب و با این پلتیک! آنانی که سابقه کار اندک و تحصیلات نازل و توانایی فنی کمتری داشتند، رفتند روی پله های بالایی آن پلکان معکوس! و آن هایی که سابقه کار زیاد و تحصیلات عالیه و توانایی های بیشتری داشتند، ماندند در همان پله های سابق. مثلاً شما زیاد مشاهده می کنید فردی با ده سال سابقه کار را که حقوقش تفاوت چندانی با شخص دیگری با بیست سال سابقه و تحصیلات بالاتر، ندارد و در آن عدالت معکوس این موضوع طبیعی هم هست! بگذریم از اینکه بعضی ها بدبینانه معتقد به وجود اراده ای سیاسی، در پشت این نوع تصمیمات هستند که هدفش جست و جوی حامیان پر و پا قرص سیاسی و انتخاباتی در میان طبقه فرودست جامعه می باشد.

بعضی مکاتب اقتصادی حامی سرمایه داری در قرن بیستم، عدالت را "مرده ریگی" پنداشتند و شعار عدالت و برابری طلبی سوسیالیست ها را یکسره عوام فریبانه دانستند و آن را از اهداف توسعه خود خارج ساختند، به این امید که توسعه و رشد اقتصادی و ساز و کار بازار آزاد و برابری فرصت ها! همه را اعم از فقیر و غنی منتفع خواهد نمود. و حالا در قرن بیست و یکم و در کشوری با حکومت اسلامی که چپ ترین طیف سیاسی یا به عبارتی درست تر، راست ترین طیف نو محافظه کار آن، بر سر قدرت بوده و فریاد "عدالت-عدالت" گوش ها را آزار می دهد، آیا در این جا هم عدالت، عملاً به "مرده ریگی" تبدیل خواهد گردید؟!!!...

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:25 سه شنبه 26 بهمن1389 |

حتماٌ بارها و بارها این جمله ی مسخره و مضحک را در لابلای گفت وگوهای کسالت بار تلویزیونی، از زبان مصاحبه شونده های تکراری، شنیده اید که در پاسخ به سئوال مصاحبه گران زرنگی! که مجبورند خود را به ببویی! بزنند و در پاسخ به پرسش های از پیش تمرین شده، می گویند:"سئوال بسیار خوبی بود" ! و شاید هم در ادامه بگویند:"و من از این بابت از شما تشکر می کنم" !

بگذریم از اینکه شاید گفتن این جملات، از فرط تکرار، به عادتی برای بعضی ها تبدیل شده باشد و منظور خاصی از بیان آن  نداشته باشند، اما ممکن است دلایل روانشناختی مهمی هم داشته باشد و طبق حدسیات من می تواند به علل زیر باشد:

1-- اولاً در مقابل کسادی بازار مدیران و کارشناسان دارای دانش و فن و تجربه و هیبت مدیریتی و برخوردار از سرمایه انسانی و اجتماعی، بازار مکاره ی مدیرکان! و کارناشناسان! رانتی، سفارش شده، کم دان و کم سواد و کم مایه و بی بهره از اعتماد به نفس و شجاعت اخلاقی و ... بسیار بسیار هم داغ است. بنابر این همینکه این گونه آدم ها در معرض پرسش هایی که شاید از قبل هم برنامه ریزی شده، قرار می گیرند، خودشان را می بازند و با گفتن همین چند کلمه یعنی "سئوال خوبی پرسیدید" فرصتی برای جمع و جور کردن خود پیدا می کنند تا پس از آن بتوانند پاسخ ها و سخنان بی ربط خود را حواله شنوندگان و بینندگان بی نوا و مجری بی اراده نمایند! و این خلق فرصت می تواند به صورت جملات مشابه دیگری هم خود را نشان دهد، از قبیل "به نکته خوبی اشاره کردید" "اتفاقاً شما روی جای حساسی انگشت گذاشتید!" "من از نکته سنجی شما تشکر می کنم" و ... و حاجی! اگر حرفه ای تر باشد با ربط دادن تمامی این جملات، از همه ی آنها به یکباره استفاده نموده تا وقت بیشتری هم خریداری کند.

2—آنها با این جملات، هندوانه بزرگی زیر بغل پرسشگر می گذارند و او که هرگز فکر نمی کرد، سئوال به این مهمی پرسیده باشد تا مدتی در کیف و سرخوشی ناشی از این تعارف و تشویق می ماند و دچار انفعال می گردد و حتی ممکن است پرسش بعدی از ذهنش خارج شود و یا در یک اقدام لوطی منشانه! هوس پیچاندن آن مدیر لایق! را از سر خود خارج نماید، چرا که قبلاً با آن تعارفات مدیونش شده است و خدا را چه دیدی، شاید هم یارو جوگیر شود و پرسش های درد سر سازی را مطرح کند و حاج آقا را به دست انداز بیندازد!

راستی شما در این لحظه به یاد دو رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجالس سوم و چهارم شورای اسلامی که هر دو علیرغم فقدان تحصیلات و دانش اقتصادی و در حضور کارشناسان حاضر در مجلس، به این سمت انتخابانده! شدند، نیفتادید؟ فقط فرق آن دو این بود که یکی اصلاح طلب بود و دیگری اصولگرا! اما هر دو به کرات از این جمله ها استفاده می کردند.

3—اما آنانی که متوجه عمق فاجعه، یعنی میزان کم سوادی و دون مایگی خود نیستند، منظور دیگری از بیان آن جملات دارند.آنان با اعتماد به نفسی کاذب و از موضعی برتر با مخاطبان خود سخن می گویند. چنین احساسی را خودکامگان و تک گویان، که خود را دانای مطلق پنداشته، نیز دارند که دیگران را هیچ می دانند و خود را همه چیز و منتظرند که خلق نادان و عوام شبهات خود را مطرح کند و آنان پاسخ های آماده ای، که البته درمان و دوای هر دردی است را ارائه کنند. بنابراین از موضعی متکبرانه می گویند "سئوال خوبی کردید" درست مثل معلمان سابق! که به کودکان دبستانی سابق! نگاهی از بالا داشتند. یعنی " آفرین بر تو که بالاخره چیزی فهمیدی و برای یک بار هم که شده سئوال خوبی پرسیدی، من اصلاً انتظارش را از تو یکی نداشتم که با این عقل ناقصت چنین سئوال بجایی را بپرسی " !! البته آنان فقط و فقط به سئوالاتی که چالش و دردسری ایجاد نکند و بنیان بر انداز نباشد پاسخ می دهند و در مقابل شبهات شالوده شکن، سخت عصبانی و بی طاقت می شوند، پرخاش می کنند و احیاناً در پشت این شبهات، دست های مرموز و توطئه گر و در خوش بینانه ترین حالت انسان های فریب خورده را می بینند که یا به قصد ایذاء و آزار و یا در اثر نادانی، به خود جرأت داده و آن شبهه ی نابجا و جسورانه را مطرح کرده اند! و شما می دانید که پرسش واقعی آفتابی است که برف و یخ تک گویی و خودستایی را آرام آرام آب کرده و حقیقت را برملا خواهد نمود.

4-- شاید از من بپرسید که آیا به نظر شما دلایل دیگری هم برای این مسئله و آن جملات تکراری سراغ دارید؟ باید عرض کنم که اتفاقاً شما به نکته ی خوبی اشاره کردید! و سئوال مهمی را مطرح فرمودید! و من در همین جا از شما تشکر می کنم و به هوش و درایتتان آفرین می گویم! من هم می خواستم به همین موضوع اشاره کنم و باید بگویم که اصلاً انتظار چنین پرسش دقیقی را از شما نداشتم! شما روی جای حساسی دست گذاشتید! ... احسنت!!!!!!!!!!

موضوع مطلب : دست نوشته ها
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 21:24 دوشنبه 18 بهمن1389 |

1 تا ۱۱ - به زنگ تفریح 1 تا ۱۱ مراجعه شود!

۱۲ - دوستان عزیز، حتماً مطلب "برهان خلف " را در زنگ تفریح (3) خوانده اید، اگر نخوانده اید، تشریف ببرید،بخوانید و سپس بازگردید!

بازهم در همان آبدارخانه بودیم و همان همکار عزیز که معرف حضورتان هست، هم نشسته بود. طبق معمول این روزها، همکاران فرهنگی، نیمی شوخی و نیمی جدی، در مورد یارانه ها صحبت می کردند، صحبت هایی اصولی و کارشناسانه!. بحث داغی در خصوص گفتگوی زنده آقای احمدی نژاد در گرفت که شب های گذشته به همین مناسبت از شبکه یک تلویزیون ایران پخش شده بود. مخالف و موافق نظرات کارشناسی خود را ارائه دادند و باز هم شوخی همکاران گل کرد و از آن آقا نظرش را پرسیدند. و یارو خوشحال از اینکه مورد سئوال واقع شده، شروع به اعلام نظر کرد به این شرح که اجرای این طرح موفق نخواهد بود و گفت که چند ماه قبل از انتخابات دوم خرداد 76، در میدان بسیج رامسر، که اکنون چهار راهی بیش نیست!، و در هوایی گرم و بسیار گرم! که همه خیس عرق بودند! سیدی از اهالی سادات شهر! در حال صحبت بود و چند نفر از مسافران تهرانی هم به گردش حلقه زده بودند، حلقه ای صوفیانه! و من هم به آنان پیوستم وگوش کردم.آن آقای بزرگوار که صورتی نورانی داشت، سید محمد نام داشت و پیش بینی نمود که در این انتخابات، خاتمی بر ناطق نوری پیروز می شود، اما به مردم آزادی زیادی می دهد و اوضاع را خراب می کند و پس از او فرد دیگری می آید که اسمش احمدی نژاد است که می خواهد کار بکند ولی به او اجازه ی کار کردن نمی دهند و پس از آن هر کس بیاید مملکت را خراب می کند و ... !!

و او چنان با آب و تاب و از ته دل حرف می زد و به پیش گویی های سید محمد استناد می کرد که همه را به تعجب و خنده وا می داشت، ولی اصلاً برایش مهم نبود و نسبت به طعنه ها و تیکه! های همکاران، یک گوشش در بود و گوش دیگرش دروازه!. زیاد در بند حمایت از این یا آن جناح سیاسی نبود و شاید در این مورد چیزی سرش نمی شد، بیشتر مسائل ماورایی مد نظرش بود. در ادامه داستان هایی دیگر از پیش گویی ها و غیب دانی های این سید و آن شیخ ردیف کرد. من که خودم اهل سادات شهر هستم، تاکنون نمی دانستم که سیدی با این کرامات و معجزات! در آنجا وجود دارد و ما از برکاتش غافل! ولی او آدرس نادقیق! همه ی این پیش گوها را در محلات مختلف از حفظ بود. شاید در محله ی شما هم یکی از آنان باشد و شما خبر ندارید!

خلاصه تمام توجیهات و مخالفت ها و موافقت هایش با امور روز مره، از اقتصاد گرفته تا سیاست، استوار بر همین استنادات موهوم بود و از همه جالب تر این که اکثراً به نتایج ضد و نقیضی در باره ی یک پدیده واحد می رسید و در مجموع نمی توانستی درک کنی که از هواداران رییس جمهور فعلی است یا از مخالفانش. سخت به قضا و قدر معتقد بود و اکثر تحلیل هایش، البته اگر بتوان اسمش را تحلیل گذاشت، بر مبنای امور و اتفاقات تصادفی بنا شده و چیزی که برایش پشیزی ارزش نداشت، ضروریات و اقتضائات دوران و تجزیه و تحلیل علمی و منطقی قضایا بود.که البته این نوع نگاه قضا وقدری آمیخته با توهمات در تاریخ ما کم سابقه نیست، از پنجه ی امام رضا (ع) بر پشت محمد رضا شاه گرفته تا دیدن عکس امام خمینی در ماه!

فوری ترین و دم دستی ترین فایده ای که این نوع برداشت برای خود فرد دارد این است که او را از عذاب وجدان ناشی از سکوت و بی عملی می رهاند، مسئولیت هایش را نادیده می گیرد، بر انفعالش در مقابل طبیعت و روزگار سرپوش می گذارد و خود را راحت می کند که اصلاً من چه کاره ام و تقصیر من چیست؟ غافل از این که در تک تک اتفاقات خوب و بد این کشور، تک تک آدم های همه ی دوران های این مملکت، به نحوی نقش داشته و به میزان ظرفیت و تأثیر گذاری و نقشی که ایفاء کرده اند، مسئول هستند و انداختن گناه به گردن سرنوشت و یا دست های پنهان و دشمنان مرموز، صورت مسئله را پاک نخواهد کرد و مشکل همچنان به قوت خود باقیست ...

راستی دوستان عزیز، اگر از سید محمد غیب گو! خبری داشتید ما را هم در جریان بگذارید!!!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:59 شنبه 9 بهمن1389 |

1 تا ۱۰ - به زنگ تفریح 1 تا ۱۰ مراجعه شود ...

۱۱ - دخترک در کلاس دوم درس می خواند و معلمی داشت بسیار با تجربه و در آستانه ی سن بازنشستگی. از حیث مسائل درسی و آموزشی کارش مورد رضایت والدین و اداره بود، ریاضی و فارسی و ... را خوب تعلیم می داد و می فهماند. اما بسیار خشک و رسمی و عصا قورت داده بود. پدر و مادر که به مدرسه مراجعه می کردند، از صحبت با او تا نزدیکی های نقطه ی انجماد می رفتند و بر می گشتند! در هنگام سخن گفتن و اظهار نظر، بسیار مواظب بود که مبادا پرستیژش ترک بردارد! با بچه ها هم همین رفتار را داشت و تقریباً هر دو هفته یک بار لبخند می زد و از خودش شوخی های بی مزه ای ول می داد! تا نشان دهد آن قدرها هم که بقیه فکر می کنند، یبس و عنق نیست. از نظر تبارشناسی به خانواده ای اشرافی مسلک، که فقط خانش را داشتند و پولش را نداشتند، متعلق بود. و این وابستگی خونی هم به نوعی توجیه گر رفتارش بود و شاید غرور اشرافی اش، اجازه ی رفتار محبت آمیز را به او نمی داد و شاید هم فکر می کرد که اگر محبتی و عشقی از خود بروز بدهد، دیگران خیال کنند که او بی اصل و نسب است، مثل اکثر آدم ها!

دخترک همیشه گلایه داشت که او بی محبت است و حتی گاهگاهی که خانم معلم تشویقش می کرد، می گفت که محبت او به علت فلان موضوع بوده، نه از ته قلبش! در حالی که در تمام دوره های آموزشی، بویژه در دوره ی ابتدایی، روابط عاطفی و احساسی جزیی اساسی از روند آموزش به حساب می آید، ولی او کمترین بهره ای از این موضوع مهم نبرده بود. با کودکان دبستانی همچون اشیایی بی جان و مکانیکی برخورد می کرد.علاقه ی زیادی به ریاضی داشت و شاید از فرمول های خشک و غیر قابل انعطاف ریاضی هم در کنش ها و واکنش هایش استفاده می نمود.آن ها که به مدرسه مراجعه می کردند، بی حسی و کسالت را در چهره ی فرزندانشان می دیدند. در طول آن سال، حتی یک بار هم از بازی و سرگرمی برای پیشبرد برنامه ی آموزشی خود استفاده نکرد که نکرد!

معمولاً بچه ها به مناسبت های مختلف از جمله روز معلم یا روز تولد معلم، والدین را مکلف به تهیه کادو برای معلمان خود می کنند، ولی این اولیاء بودند که فرزند خود را موظف به اهداء هدیه به این معلم می کردند. از ابتدا تا انتهای سال، در حال توجیه دخترشان بودند که ببین، چه معلم خوب و با تجربه ای داری، پس باید او را دوست داشته باشی و قدرش را بدانی! خلاصه همه منتظر پایان آن سال ملالت بار بودند، هم کودک و هم والدینش! آخر  روزی نبود که بچه شان با نق و نوق به خانه نیاید.

روز آخر سال تحصیلی برای دانش آموزان، بخصوص در دوره ابتدایی، روز خاصی است که اطفال معصوم، با گریه و زاری از معلمشان خداحافظی می کنند، طوری که اشک پدر و مادر را هم در می آورند،گویا که دیگر معلمی به این خوبی هرگز نخواهند دید. آخرین روز مدرسه فرا رسید و دخترک به مدرسه رفت و به خانه برگشت، خوشحال و خندان از این که بالاخره این سال نحس و نکبت تمام شده و نقل کرد که معلمشان، یعنی همان خانم اشرافی مسلک،کودکان را به صف کرد و توصیه ی اکید فرمود، که کسی صف را بهم نزند! و خودش در خروجی کلاس ایستاد و از آن ها خواست که یکی یکی، منظم و ردیف و پشت سر هم بیایند، او را ببوسند و از او خداحافظی کنند و موقع خروج هم سر و صدا نکنند!...

و کودک هشت ساله ی داستان ما، به شدت گلایه داشت که مگر خداحافظی و روبوسی هم زورکی است ... !!!!!!!!!!

اریک فروم معتقد بود که آدم بزرگ ها خیلی راحت تر از نوجوانان و کودکان، گول رفتارهای ظاهری دیگران را می خورند، یعنی به راحتی با مدیحه سرایی و تملق گویی دیگران، خر می شوند و حتی کیف هم میکنند که بینید، من چه آدم بزرگ و مهمی هستم که فلانی این قدر برایم احترام و کلاس گذاشته است! و دلیلش هم از نظر این روانکاو چنین است که چون خود این آدم ها به شکلی غیر اخلاقی، تظاهر به چیزی می کنند که قبولش ندارند، این مسئله در ناخودآگاهشان وارد شده و باعث می گردد که خودشان هم فریب ظاهرسازی دیگران را بخورند. اما کودکان و نوجوانان چون هنوز فرصت نکرده اند! که این تظاهر و دو رنگی را تجربه کنند و از مزایای بی شمار آن در جامعه بهره مند شوند! صداقت و یکرنگی را بهتر درک می کنند و تشخیص رفتار صادقانه از ریا و دیگرفریبی برای آنان زیاد مشکل نیست، حتی اگر سخنی را به زبان نیاورند! و شاید هم مانند پسرک داستان " لباس جدید امپراطور " با جرأت تمام بگویند، آن چه را که در دل دارند و شهری را به هم بریزند! پس والدین سعی نکنند که بچه ها را گول بزنند، در این صورت، بی شک در ضمیر پاک و بی ریای کودکان، محکوم خواهند شد. ضرر بزرگ تر این است که خدای ناکرده در آینده، این اطفال معصوم را به افرادی مثل خودشان تبدیل نمایند، متظاهر و فریبکار!!

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 20:28 جمعه 1 بهمن1389 |

در زنگ تفریح (6)، پرورش به سبک امریکا را از زبان دکتر "ط" برای شما نقل کردم و قول داده بودم که بیمه به سبک امریکا را از قول همان استاد دانشگاه برایتان بنویسم.

-ـ در ایام تحصیل و تدریس در امریکا، چند روزی به تعطیلات فصلی برخوردیم. تصمیم گرفتیم به همراه چند دوست قدیمی هم وطن، به صورت خانوادگی به مسافرت برویم. چهار خانواده با هم هماهنگ شده و به سمت یکی از ایالت ها که حدود 600 کیلومتر از نیویورک فاصله داشت، حرکت کردیم. تعطیلات خوبی بود و پس از یک هفته فراغت از کار و درس، هوایی تازه کردیم که برای همسر و فرزندانم هم خیلی خوب بود.

هنگام بازگشت از مسافرت یک هفته ای، هنگام اذان مغرب، در یک مجتمع اقامتی بین راهی که شامل پمپ بنزین، رستوران و مسافرخانه در کنار یک بزرگراه بود، اطراق کردیم، با این هدف که نمازی بخوانیم، شامی بخوریم و استراحتی بکنیم. پس از وضو گرفتن و خواندن  نماز، متوجه شدم که ساعت مچی من همراهم نیست. به سمت دستشویی ها رفتم، ولی هر چه گشتم، خبری از ساعت نبود. در فضای باز مجتمع، آنجایی که نماز خوانده بودیم نیز اثری از ساعت گمشده ام نبود.هنگام ترک آن محل، به سمت رستوران رفتم و از صندوق دار آنجا که خانم میانسالی بود، پرسیدم که شاید کسی ساعت را پیدا کرده و تحویل او داده باشد، ولی او هم اظهار بی اطلاعی کرد. ناامید و مأیوس در حال ترک رستوران بودم که همان خانم صندوق دار از من پرسید که شکل، رنگ و مدل ساعت شما چگونه بود؟ مشخصات ساعت را گفتم: سیکو 5، صفحه ی گرد و سفید، دارای بند فلزی و ... دیدم که او خصوصیات ساعتم را یادداشت کرد! در دل به او خندیدم که مگر می شود، چند صد کیلومتر دور از منزل، آن هم در این وقت شب و ... نه بابا، عجب دل خوشی دارد! ما به راه خود ادامه دادیم و پاسی از شب گذشته به منزل رسیدیم و صبح روز بعد به دانشگاه رفتم و ...

روز سوم یا چهارم بود که از دانشگاه به آپارتمان محل سکونت خود برگشتم، مصطفی ( همان مصطفای کوچک  که الان برای خودش آقای مهندسی شده است ) گفت که پستچی یک بسته پستی آورده و تحویل داده است. بسته را ورانداز کردم ودیدم که اسم و آدرس مرا روی آن نوشته اند. فرستنده هم یکی از شرکت های بیمه ی امریکا بود. جعبه کوچک را باز کردم و با کمال تعجب و حیرت دیدم که درون آن یک ساعت سیکو 5 آک بند همراه با ملزومات یدکی اش، نه از این هایی که در بازار ایران وجود دارد، بلکه از نوع صادراتی ژاپن به امریکا، قرار دارد، بسیار شیک تر از ساعت مفقود شده ی خودم. و برگه کوچکی هم داخل آن بود که روی آن نوشته شده بود: آقای "ط" عزیز، پوزش می خواهیم که هر چه در بازار گشتیم مدلی نزدیک تر از این به مدل ساعت شما پیدا نکردیم و با پوزش از تأخیر و با تشکر.-شرکت بیمه ی...!!!

 من که چشم هایم چهار تا شده بود، می دانستم که تحت پوشش این شرکت بیمه نیستم و حق بیمه ای به آن ها نمی پردازم. به نگهبانی و اطلاعات ساختمان مراجعه واز مسؤول آنجا موضوع را پرسیدم که او گفت: به خاطر این که شما در ورودی بزرگراه، عوارض پرداخت کردید، از نظر سرقت اموال و برخی خسارات دیگر، تحت پوشش آن بیمه ای هستید که قرارداد بهره برداری از اتوبان ها را با دولت امضاء کرده است! و ... من دیگر هیچ نمی گویم ...

فقط در انتها بدون هیچ توضیح اضافه ای، قسمتی از پاورقی کتاب " حکایت همچنان باقیست " عطاء الله مهاجرانی را ذکر می کنم: « فروردین ماه 1377 به همراه جمعی از صاحب نظران از جمله جناب آقای محمد مجتهد شبستری، جناب آقای مجتبایی و ... برای شرکت در اجلاس وزرای فرهنگ جهان به استکهلم رفته بودیم. از پنجره ی هواپیما، سرزمین زیبا، سبز و پر آب سوئد پیدا بود. در فرودگاه منتظر انجام امور بودیم. یکی از همراهان (دکتر اکبری ) گفت:ظاهراً خداوند برای این مردم نعمت را تمام کرده و بر ما حجت را !!! »

قرار بود دیگر چیزی نگویم ولی تکرار می کنم، بهتر نیست که به دور از هر گونه شیدایی و نفرت، اقتباسی آگاهانه و نقادانه از دست آوردهای فکری و تکنولوژیک جهان داشته باشیم و چرخ را از نو اختراع نکنیم؟!

به جان خودم! چرخ قبلاً اختراع شده است!

 

 

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 23:6 پنجشنبه 23 دی1389 |

1 تا ۹ - به زنگ تفریح 1 تا ۹ مراجعه شود ...

۱۰ - چند سال قبل به همراه یک دوست، برای انجام کاری، به منزل یک استاد دانشگاه رفتیم. دکتر « ط » معاون آموزشی یکی از دانشگاه های دولتی بود، حدوداً پنجاه ساله، دارای دکترای الکترونیک از امریکا، به شدت مذهبی و آن هم از نوع سنتی اش. یکی دو سال قبل از انقلاب، که دوره لیسانسش را به پایان رساند، به خاطر موفقیت های تحصیلی،از طرف دولت شاهنشاهی، بورسیه تحصیلی فوق لیسانس امریکا را گرفت و راهی دیار یانکی ها شد. هنوز دو سال از تحصیلش نگذشته بود که انقلاب به وقوع پیوست و سپس جنگ ایران و عراق آغاز گردید. او که یک دانشجوی فعال سیاسی از طیف مذهبی بود، تحصیل را نیمه کاره گذاشت و روانه ی ایران شد و سالها در بخش های لجستیک و فنی جبهه های جنگ خدمت کرد. جنگ که تمام شد،دوباره و این بار از طرف دولت جمهوری اسلامی، بورسیه گرفت و پس از پایان دوره ی دکترایش در امریکا، به میهن بازگشت و مشغول تدریس در دانشگاه شد. اهل یزد بود و همه ی خصوصیات یزدی ها (!) از جمله حال و هوای مذهبی مردمش، در عمق جان او هم نفوذ کرده بود. همسرش نیز مربی پرورشی مدارس ایران بود که از زمان وزارت شهید رجایی، در آموزش و پرورش استخدام شد .

در گرما گرم صحبت، مقایسه ای صورت گرفت میان سیستم اداری، فنی، آموزشی و ... کشورهای پیشرفته و کشور خودمان. و او در پاسخ به درخواست ما برای بیان تجربه هایش از امریکای جهانخوار گفت که من، دو تجربه و خاطره، یکی مربوط به مسائل آموزشی و پرورشی ودیگری مربوط به سیستم بیمه ای آنجا را برایتان می گویم تا ببینید که تفاوت ها در این زمینه چقدر زیاد است. تجربه آموزشی را از زبان ایشان می نویسم و خاطره ی مربوط به بیمه بماند برای نوشته های بعدی، اگر عمری باقی بود.

-ــ پسرم، مصطفی دانش آموز یک دبستان امریکایی در نیویورک بود که در کلاسشان دانش آموزانی از ملیت های مختلف حضور داشتند، از سیاه و سفید گرفته تا سرخ و زرد. به دلیل هوش و نمرات بالای درسی، خانم معلم از او به عنوان دستیار در کلاس استفاده می کرد، او در کارهای کلاس به معلم خود کمک می کرد و همچنین به دانش آموزان ضعیف تر، در درس ها یاری می رساند. محبوب و عزیز دردانه ی خانم معلم بود و او هم معلمش را به شدت دوست می داشت، فراتر از محبت معمول بین معلم و شاگرد.

این خانم معلم، برای نگهداری از کودک خردسالش، چند ماهی به مرخصی رفت و تا او به سر کارش برگردد، خانم معلم دیگری به عنوان جانشین، در کلاس حضور می یافت و طبیعی بود که مصطفی، از اوج عزت و احترام، به یک دانش آموز معمولی مثل دیگران تبدیل شده بود. پسرم روز به روز افسرده تر و گوشه گیرتر می شد. با کمک مشاور مدرسه و حمایت های خانواده، این چند ماه را تحمل و سپری کرد، با این امید که معلم سابقش برگردد.

روز موعود فرا رسید، معلم از مرخصی برگشت و پسرکم خوشحال و خندان، به مدرسه رفت، اما ... ناراحت و نگران برگشت و شکایت نمود که خانم معلم، دیگر آنچنان که باید و شاید، او را تحویل نمی گیرد. علتش را از او جویا شدیم و او پیش خودش حدس هایی می زد. مثلاً خیال می کرد:« کتابی را از کتابخانه ی کلاس به امانت گرفته بودم، که پس از گم شدن کتاب امانتی، کتاب دیگری را به کتابخانه تحویل دادم، شاید معلم جانشین، آن را در دفتر مدرسه ثبت نکرده وخانم معلم به همین علت از دست من ناراحت است.» و نیز چندین دلیل دیگر را به عنوان احتمالاتی کودکانه ردیف کرد. با گذشت روزها و با وجود توصیه ها و توجیه های ما، حال مصطفی همچنان گرفته و وضعیت، به حالت سابق بازنگشته بود. روزی با معلمش تماس گرفته و از او خواستم که برایم فرصتی تعیین کند، تا با او صحبت نمایم. صبح روز بعد، قبل از شروع کلاس، به مدرسه رفتم و از سیر تا پیاز ماجرا را برایش گفتم، از حالات و روحیات و حدسیات پسرم گفتم، تا شاید مشکل رفع شود. در حال شرح وقایع پیش آمده بودم که متوجه اندوه و ناراحتی خانم معلم شدم، اندکی بعد، بغض کرد و اشکش سرازیر شد .  تعجب کردم، نکند حرف بدی زده باشم؟ به آرامش دعوتش نمودم، که او با همان صدای بغض آلود گفت: من برای خودم تأسف می خورم که چرا باید بیماری فرزندم، مرا از توجه کافی به دانش آموزانم، از جمله مصطفی، باز می داشت و مسائل شخصی، مانع انجام درست کارم می شد !! و من که این چیزها و شاید از نظر ما، این لوس بازی ها(!) را کمتر دیده بودم، بیشتر متعجب شدم. حتی همسرم که در ایران مربی پرورشی بود، اذعان کرد که کار این معلم، چقدر دور از انتظار و جالب توجه بوده و تا چه اندازه، سیستم آموزشی آن کشور به این مسائل به ظاهر کوچک، ولی فوق العاده مهم ، توجه می کند . از آن پس بود که این خانم مهربان ، به بهانه های مختلف، هدایایی برای مصطفای کوچک تهیه می کرد و خلاصه دلش را به دست آورد و حال پسرم روز به روز بهتر از قبل شد ...

از شما می پرسم، اگر در مدارس کشور ما این اتفاق می افتاد، رفتار مورد انتظار شما از اکثریت معلمان ما چه بود ؟ آیا همین طور رفتار می کردند یا پدر و مادر را به توقع بیش از حد و بچه را به لوس بودن متهم می نمودند ؟ آیا توجه به مشکلات روحی و روانی دانش آموزان را وظیفه ی اصلی خود تلقی می کردند ؟ یا سیستم آموزشی فعلی، وظیفه اصلی شان را پر کردن مخزن حافظه ی بچه ها و اجرای مراسم مختلف مذهبی و سیاسی تعریف کرده است ؟

علیرغم اشکالاتی که در همه جای دنیا وجود دارد، خوب است که شیدایی و نفرت را کنار بگذاریم و واقع بینانه از تجارب همه ی کشورها استفاده کنیم و در حقیقت، اقتباسی آگاهانه و نقادانه از دستاوردهای آنان داشته باشیم .

......................................................................................

 

راستی یادم باشد که در آینده ی نزدیک ، خاطره ی مربوط به بیمه در آمریکا را  از زبان دکتر « ط » برایتان نقل کنم.

موضوع مطلب : خاطرات
ارسال شده توسط علی وحیدی در ساعت 0:9 چهارشنبه 15 دی1389 |